حامد خبیری
جنگهایی که امروز در صحنه بینالمللی رخ میدهد، چقدر تحت تأثیر تعارض یا به عبارتی کشمکش بین فرهنگهاست؟ آیا درست است که بگوییم ماهیت نرم(soft) فرهنگ هرگونه جنگ یا کشمکش بر سر آن را منتفی کرده و نمیتوان رنگ و بوی سلاح و شمشیر و موشک را در عرصه فرهنگ مشاهده کرد؟ آیا اصلاً میشود گفت که عرصه فرهنگ تهی از سیاست و مناسبات قدرت است و امر فرهنگی، امری کاملاً مجزا و به دور از تأثیر نیروهای عرصه قدرت و سیاست است؟ به عبارت روشنتر، آیا فرهنگ عرصهای منزه و مبرا از کشمکشهای سیاسی، تنشهای بیندولتی یا آنطور که برخی معتقدند، مصون از جنگ، دعوا و کشمکش است؟
با وجود اینکه اغلب اوقات فرهنگ به عنوان یکی از نرمترین جنبههای تعاملات بشری و دولتها قلمداد میشود، ولی نگاهی به پژوهشها و نظریههای تئوریپردازان روابط بینالملل نشان میدهد که آنها خیلی هم به فرهنگ نگاه نرم و اصطلاحاً فانتزی ندارند. فرهنگ در چشمانداز تئوریپردازان روابط بینالملل یکی از مناقشهبرانگیزترین و کشمکشزاترین حوزه مناسبات انسانی و روابط بین دولتها و کشورهاست. شاید نظریه برخورد تمدنهای ساموئل هانتینگتون در سال ۱۹۹۳ پرمناقشهترین نظریهای باشد که تاکنون درباره تأثیر تعارضات فرهنگی بر کشمکش دولتها و در سطح گستردهتر، بینتمدنها بیان شده است. کم نیستند آنهایی که میگویند نظریه برخورد تمدنهای هانتینگتون برای پر کردن خلأ پارادایمی و ارائه تصویری از دنیای بعد از جنگ سرد برای سیاست خارجی امریکا طراحی شده ولی همین دیدگاه نیز منعکسکننده این واقعیت است که ایالت متحدهای که سرمست از زوال کمونیسم از دنیای جنگ سرد بیرون آمد، به عنوان یگانه ابرقدرت دهه ۱۹۹۰مایل است دنیای بعد از شوروی را برای خودش بر اساس برخورد و کشمکش بین تمدنها و فرهنگها به تصویر بکشد.
فراتر از برخورد تمدنها
صرفنظر از نظریه هانتینگتون که شکافهای فرهنگی و تمدنی را مهمترین عامل وقوع جنگها و کشمکشها میداند، بسیاری از محققین روابط بینالملل، منشأ و ریشه جنگهای کمشدت (Low Intensify) و پردامنه را شکافهای فرهنگی قلمداد میکنند. بورلی کارفورد در مقالهای با عنوان «جهانی شدن و کشمکشهای فرهنگی»، برخلاف تصوراتی که جهانی شدن را عامل ادغام فرهنگها قلمداد میکنند، جهانی شدن را یکی از مهمترین عوامل کشمکش بین فرهنگها قلمداد کرده است. او مینویسد: «اگرچه جهانی شدن به عنوان یک نیروی ادغامکننده قلمداد میشود، ولی هرقدر که جهانی شدن سرعت پیدا میکند، کشمکشهای فرهنگی هم به عنوان شایعترین صورت خشونتهای بینالمللی درمیآید. از بین ۳۶ کشمکش خشونتباری که در سال ۲۰۰۳ به وقوع پیوسته، جنگ عراق تنها جنگ بینالمللی بوده است. ۳۵ کشمکش باقیمانده، جنگهایی داخلی بودهاند که در داخل قلمرو ۲۸کشور به وقوع پیوستهاند. از بین این ۲۸ جنگ، همگی به جز چهار مورد کشمکشهای جمعی بودهاند که تحت تأثیر انگیزشهای نژادی، قومی و درگیریهای مذهبی به وقوع پیوستهاند.
اگرچه تعداد این کشمکشها شروع به کمتر شدن کرده و بسیاری از آنها هم به اتمام رسیدهاند و در واقع در بسیاری از مناطق جهان، کشمکشها از طریق مسالمتآمیز در حال حل و فصل شدن است و فرهنگها و زندگیهای مختلف بدون دشمنی در کنار هم در حال زندگی کردن هستند، با این حال در شرایطی که برخی کشمکشها به اتمام میرسد، کشمکشهای جدیدی بروز میکنند. با وجود پایان جنگ در یوگسلاوی سابق، خشونتهای مداوم به کوزوو و بوسنی سرایت کرده و با وجود حضور نیروهای صلحبان، خشونت در کوزوو بین سالهای ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ جان حدود ۴ تا ۱۲ هزار انسان را گرفته است... بین سالهای ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۳، بیش از ۶۵ هزار نفر از مسلمانان غیرنظامی در کشمیر کشته شدهاند و کشمکش در این منطقه سالانه جان دو هزار نفر را میگیرد. اینها (فقط) نمونههایی از این است که نشاندهنده اختلافهای قابل توجه در انواع و سطوح کشمکشهای فرهنگی است...» این نویسنده امریکایی در مقاله خود سعی کرده که نشان دهد نیروهای جهانی شدن اقتصاد در عین حالی که باعث ادغام فرهنگها شده، کشمکشهای فرهنگی را هم تشدید کرده است.
صحنهسازان پنهان فرهنگ، هنر و اندیشه
نگاه برخی نویسندگان غربی به حوزه فرهنگ، حتی از این هم بدبینانهتر است و اساساً شکلگیری روندهای فرهنگی را تحت تأثیر مناسبات قدرت بین نهادهای فرهنگی و بازیگردانان پیدا و پنهان صحنه سیاست قلمداد میکنند. فرانسس استونور ساندرز، تاریخنویس و روزنامهنگار انگلیسی، در کتاب «جنگ سرد فرهنگی: سیا و جهان هنر و ادبیات» شیوههای نقشآفرینی دستگاههای اطلاعاتی امریکا در گستره وسیعی از سازمانهای فرهنگی را به تصویر کشیده است. او در این کتاب نشان میدهد که چطور سیا در دوران جنگ سرد از پشت پرده بسیاری از همایشهای فرهنگی، نمایشگاههای عکس و کنسرتهای هنری را سازماندهی و حمایت میکند. او تأکید میکند بسیاری از آثار نویسندگان و مترجمانی که خط و خطوط آنها با خط مشی امریکا همراه است، با حمایت سیا انجام میشود. استونور در کتاب خود شرح میدهد که چگونه «سیدنی هوک» و «ملوین لاسکی» با راه انداختن سمینار آزادی فرهنگی، متفکران ضداستالینیست و راستگرایان اروپایی را در حمایت از ارزشهای فرهنگی امریکا و غرب در کشورهای اروپایی بسیج کردند.
این روزنامهنگار انگلیسی میگوید: «سیا به عنوان بازوی دولت امریکا با تمرکز بر اروپای دوره بعد از جنگ سرد، به شدت درگیر جنگ سرد فرهنگی شده است... این سازمان برای مهار کمونیسم و رشد احزاب کمونیستی اروپا (به خصوص در فرانسه و ایتالیا) یک برنامه دولایهای ایجاد کرد و از یکسو ... از بخشی از نویسندگان در چارچوب برنامههای ضد کمونیستی حمایت کرد... در همین راستا سیا از نویسندگان ضدکمونیسم از طریق پشتیبانی مالی بیحد و حصر از کنفرانسهای دورهای در پاریس و برلین حمایت کرد و دانشمندان علوم اجتماعی و فیلسوفانی مانند آیزیا برلین و دانیلی بل، آموزههایشان درباره ارزشها و آزادی غربی و استقلال روشنفکران را در چارچوب متغیرهای ضدکمونیستی، امریکاگرایانه و در چارچوب مأموریتهای سیا تبلیغ کردند. روش دومی که سیا اجرا میکرد، بسیار زیرکانهتر بود. این سازمان در این روش از سمفونیها، نمایشگاههای هنری، رقص هنری، گروههای تئاتر و موسیقیها و آهنگهای شناخته شدهای که هدف ضمنی آنها ترویج احساسات ضد کمونیستی در اروپا و فراهم آوردن زمینهای برای فرهنگ و امریکا در این کشورها بود، عمل کرد.»
سایبر: از سوژه فرهنگی تا موضوع امنیتی
فراگیر شدن اینترنت در طول دهه ۱۹۹۰، انفجار اطلاعات را به قدری عمیق کرد که امنیت در دنیای مجازی از حالت نمادین به شکلی واقعی بروز کرد. اگر در اوایل دهه ۱۹۹۰ اینترنت به عنوان ابزار یا کالایی فرهنگی و به مثابه اسب تراوای غرب در مشرق زمین تلقی میشد، حملات تروریستی ۱۱سپتامبر این وضعیت را به شدت تغییر داد. امروزه اینترنت فقط ابزاری فرهنگی نیست که بتوان گفت رنگ و بوی امنیتی و نظامی ندارد، بلکه دولتها و سازمانهای امنیتی، نظامی و اطلاعاتی، اینترنت را زمینه نفوذ به قلب دشمنان خود محسوب میکنند. به خاطر همین، امروز بیشتر از آنکه از واژه فضای مجازی استفاده کنند، اصطلاح فضای سایبر را به کار میگیرند.
امروزه روند تحول در دنیای مجازی به شکلی چند بعدی دچار تحولهای بنیادین شده است. از چشمانداز کارکردی، اگر در ابتدای دهه ۱۹۹۰ اینترنت به عنوان ابزاری با صبغه فرهنگی تلقی میشد، امروز به جرأت میتوان گفت که صبغه امنیتی آن بر چهره فرهنگیاش غلبه پیدا کرده است. در واقع با اشباع جهانی شدن در حوزه فرهنگ، به نظر میرسد دولتهای ملی در حال بازگشت به مفاهیم بدوی و تبدیل دنیای مجازی به عرصه رویاروییهای خودشان هستند. بعد بسیار مهمتر تحول در دنیای مجازی، تقویت سطح پیوند خوردن آن به دنیای واقعی است تا جایی که شاید بتوان گفت که امروزه دیگر نمیتوان بین فضای سایبر و محیط واقعی تفکیک قائل شد و به عبارت دقیقتر، مرز بین فضای سایبر و محیط واقعی حوزه سیاست، اقتصاد، جنگ و امنیت شکسته شده است. اگر زمانی گفته میشد که جنگ در فضای سایبر بر عالم سیاست اثرگذار است، امروز دیگر نمیتوان بین عالم سیاست و فضای سایبر تفکیک ایجاد کرد و باید از توصیف این دو از مفاهیم «این همانی» مدد گرفت. به عبارت روشنتر، نمیتوان هیچ تفکیکی بین برنده شدن در یک انتخابات در دنیای واقعی و دنیای مجازی برقرار کرد. باید پا را از این هم فراتر گذاشته و بگوییم که اگر زمانی از کار انداختن سیستم رایانهای یک مجموعه نظامی ـ صنعتی یا فلج کردن مجموعههای مالی دشمن برای وارد کردن ضربه غیرمستقیم به حریف بود، امروزه تفاوتی بین انفجار در صحنه نبرد و فضای سایبر وجود ندارد و به عبارتی تسامحآمیز این قابلیت وجود دارد که از فضای سایبر در یک مجموعه صنعتی- نظامی ایجاد انفجار کرد.
ظاهراً به همین دلیل است که در آخرین نسخه استراتژی امنیت سایبر امریکا که اواسط ژوئن ۲۰۱۱ توسط پنتاگون منتشر شد، ایالات متحده به صراحت اعلام کرده که به خود حق میدهد حملات در فضای سایبر را به صورت نظامی در فضای واقعی پاسخ دهد. استراتژی جدید پنتاگون تأکید کرده است که حملات سایبر جزء مهمی از هر گونه کشمکش در آینده محسوب میشود و ایالات متحده باید خود را آماده کند که به این تهدیدها با قوای نظامی پاسخ دهد. سند امنیت سایبری امریکا تأکید کرده: «ایالات متحده حق خود را براساس قوانین کشمکشهای مسلحانه محفوظ میداند که به حملات سایبری جدی پاسخی متناسب و نظامی در زمان و مکانی که انتخاب میکند، بدهد.»
محققان امنیت ملی امریکا چندین سال است که جنگ سایبر را جزو مهمترین تهدیدهای امنیت ملی امریکا در آینده محسوب میکنند. ریچارد کلارک در کتاب «جنگ سایبر: تهدید بعدی امنیت ملی و الزامات آن» که آوریل ۲۰۱۰ منتشرشده، هشدار میدهد که تهدیدهای سایبر در آینده برای امریکا مخاطرهآمیزتر از تروریسم خواهد بود.
رویدادهای دنیای واقعی سیاست و اقتصاد و جنگ و کشمکش به ما طعنه میزنند که دنیای سایبر دیگر به طور غیر مستقیم بر دنیای واقعی تأثیر نخواهد گذاشت، بلکه واقعیتهای این دو از هم تفکیکناپذیرند. نمونههای زیادی در این باره وجود دارد. بسیاری معتقدند که حمله اسرائیلیها به نیروگاههای سوریه یک حمله سایبری بوده است. در دنیای سیاست نیز نقش فزاینده فضای اجتماعی در اعتراضات عربی نشان داد که در دنیای آینده نمیتوان بین تحولات فضای مجازی و دنیای واقعی تفکیک قائل شد. در چنین فضایی، سخن گفتن از ارتش سایبر، سایبر تروریسم، حمله سایبر، انقلابهای توئیتری و... نه تنها بیراه نیست، بلکه واقعیت سیاست، امنیت، اقتصاد و فرهنگ را رقم خواهد زد.