مهدی عامری
داعیهداران روشنفکری خارج نشین که کینهتوزی ودشمنیشان با نظام دینی و اساس تشیع را کتمان نمیکنند وادامه حیات و ارتزاق خود را در هتاکی وتوهین به اعتقادات ملت مسلمان یافتهاند، نو به نو با دستاویز قراردادن یکی از باورهای دینی وبیاحترامی به مقدسات شیعه ابرازوجود میکنند. یک بار به وحی و قرآن خدشه وارد میکنند و بار دیگر به مقوله عصمت میتازند و از سویی همراه اربابان خود به احکام فقهی و حقوقی حمله میکنند و یا جای دیگر عاشورا راهتک کرده و یا وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را خرافه دانسته و انکار میکنند و از این دست گفتارها ونوشتارها که بیشک خاستگاه سیاسی دارد- ونه علمی و دینی- در کلام اینان روز به روز فزونی مییابد.
درتازه ترین این خوشخدمتیها شخصی که پیش از این اعتقاد شیعیان به امام دوازدهم ارواحنا فداه را به استهزا گرفته بود به مسئله پیچیده "رجعت" پرداخته و با اشاره به خاطره بیان شده از یکی از مراجع در نوشتاری به ظاهر مستند اما در واقع بیپایه و اعتبار( که در ادامه تفصیل داده خواهد شد) مسئله رجعت را خرافه دانسته و در ضمن آن نیز به علمای شیعه اتهامات و توهینهایی نموده است. او با تاکید واهمیت براین مطلب که مسئله رجعت توسط شیعیان تنها با نقل اثبات شده است سه مطلب اساسی را بیان میکند:
اول: با آیات قرآن نمیتوان به سادگی رجعت را اثبات کرد. نویسنده در این بخش به تاویل آیات مربوطه میپردازد و منابع مورد استفادهاش تفاسیر اهل سنت و بخصوص تفسیر المنار است.
دوم: به روایتی از حضرت رسول(ص) استناد میکند به این مضمون که هر آنچه در بنی اسرائیل رخ داده در امت من نیز واقع خواهد شد. نویسنده در این بخش شیوه تاویل را کنارگذاشته وتنها به ظاهر روایت استناد میکند والبته سایر روایات بحث رجعت را که به عقیده بزرگان شیعه درحد تواتراست بیان نمیکند و آنها را جعلی و اسرائیلیات و ساختگی میداند که یا از طریق ایرانیان و یا از جانب یهود به شیعیان غالی(!) رسیده است.
سوم: در بخشی دیگر به منشا ویا تبعات رجعت برای شیعه اشاره میکند وچون رجعت سبب تکفیر شیعیان میشود از نظر نویسنده باید خرافه دانسته شود! او همچنین اعتقاد دارد اعتقاد به رجعت نوعی غلو در مورد ائمه علیهم السلام است.
چهارم: بخش پایانی نوشتار یک بیانیه سیاسی علیه نظام جمهوری اسلامی است که غرض اصلی نویسنده از این نوشتار طولانی را عیان میکند که چگونه وی خود را به هر دری زده است تا اثبات کند که آنچه امروز به عنوان حکومت شیعی در ایران میگذرد مبتنی بر یک سری خرافات وعقاید بیاساس است.
نقد و بررسی
امکان عقلی:
قبل از ورود به بحث شایسته است بیان شود منظور از رجعت یعنی بازگشتن اهل بیت(ع) وبرخی اموات به دنیا در هنگام ظهور امام زمان(عج) و قبل از شهادت ایشان.( محاضرات فی الرجعه، سید علی حسینی صدر، تهران، دلیل ما، ص 7)
نویسنده در ابتدا برای نقد مدعای رجعت بیان میکند:" حتی یک دلیل عقلی بر وقوع رجعت وجود ندارد. تنها راه مدعیان، استناد به نقل است". شاید از این کلام این منظور برآید که رجعت از نظر عقلی ممتنع است و چون حتی یک دلیل عقلی براین امر وجود ندارد پس رجعت یک مسئله ضد عقل است اما باید توجه داشت بر اساس آنچه حکما بیان کردهاند:" کل ما قرع سمعک من الغرائب فذره فی بقعه الامکان ما لم یذدک عنه قائم البرهان" (شرح منظومه،ملاهادی سبزواری، تهران، نشر ناب، ج 2 ، ص 206) اگر علیه هرامر عجیبی دلیل قطعی عقلی وبرهان قاطع اقامه نشده است آن را در ظرف امکان قرار داده ونبایستی شتاب زده قید امتناع برآن زد. این شیوه عالمانه و بیغرض پرداختن به یک مسئله است.
از سوی دیگر امکان رجعت، امری غریب و بعید به نظر نمیآید بخصوص برای کسانی که به قدرت بی انتهای الهی اعتقاد دارند(انه علی کل شی قدیر) و به آیات قرآن آشنا هستند. چنانچه خداوند متعال در پاسخ بهکسانی که قیامت را به سخره میگرفتند برای رفع این استبعاد آنها میفرماید:" و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحی العظام و هی رمیم . قل یحییها الذی انشاها اول مره" ( یس : 78 و 79 ) در این آیه بیان میدارد همانگونه که اصل خلقت انجام شده است برای خداوند قدیر مرتبه دوم خلق ، مشکلی ندارد و چه حتی اینکه " وهوالذی یبدوا الخلق ثم یعیده وهو اهون علیه"( روم: 27).
مسئله رجعت هم اینچنین است و بلکه شاید از منظر و دیدگاه انسانی سادهتر به نظر آید چه آنکه رجعت در همین دنیا رخ میدهد و عویصههای تفاوتهای دنیا و آخرت را ندارد.
علامه جوادی آملی در امکان رجعت از نظر عقل اینگونه بیان میدارد:" بدن کسی که به تازگی مرده است نه اصل استعداد تعلق روح را به طور کلی از دست داده و نه مستعد دریافت روح دیگر است. از این رو تعلق روح قبلی به او نه با محذور فقدان اصل روبهرو است و نه با محذور تناسخ همسوست. از این رو هر گونه احیای مجدد که طبق اراده الهی نقل شده است کاملا معقول ومقبول است." ( تفسیر تسنیم ، قم، اسرا، ج 4 ص 319، 1382).
شاهد دیگری بر امکان رجعت ( وزنده شدن مردگان در همین دنیا) وقوع آن است چه آنکه " ادل الدلیل علی امکان الشیء وقوعه." اما در مورد وقوع این امر؛ نویسنده مطلب پس از آنکه بیان میکند دلیلی عقلی بر امکان رجعت نداریم، به بیان دلایل نقلی میپردازد(که در ادامه به آن پردخته میشود) اماجالب اینجاست از بیان یکی از محکمترین آیاتی که مورد استدلال علما است (نگاه کنید محاضرات فی الرجعه، ص42) صرف نظر میکند! آیه مورد نظر آیهای است که بیان معجزه حضرت عیسی(ع) در احیای اموات میباشد." واحیی الموتی باذن الله " (آل عمران :49)بنا بر این آیه مبارکه ، زنده شدن مردگان به دست عیسایروحالله( علی نبینا و علیه السلام) به اذن الهی تحقق یافته است و لذا هنگامی که دم عیسوی میتواند به اذن خدا میتی را به حیات بازگرداند آیا رجعت مومنان به طور مستقیم از جانب خدا یا توسط ملکی مقرب یا یک انسان کامل و ولی الله چرا دور از ذهن باشد؟
اما چرا نویسنده مطلب از استناد به این آیه خودداری نموده است؟ میتوان با نگاهی خوشبینانه بنا را بر عدم تتبع کافی او در این باره گذاشت که البته از شخصی که سواد وتخصصی در امور دینی ندارد و با غرض ومرض قلم میچرخاند و هدفش بیان حقایق نیست،این امری عادی به نظر میرسد. اما از سوی دیگر شیوه نگارش واستنادات نویسنده راه دیگری را برای ذهن باز میکند؛ توضیح آنکه وی در بیان آیات: اولا: بیان میدارد:" آیات قرآن تاویل پذیرند. در طول تاریخ آیاتی که با عقل یا علم تجربی تعارض داشته توسط مفسران تاویل شدهاند بدین ترتیب آیاتی که از زنده شدن مردگان در امتهای گذشته خبر میدهند را میتوان، باید(؟) "ناواقع گرایانه" تفسیر کرد. آن آیات ،حقیقت( صدق به معنای انطباق با واقع) را بیان نمیکنند، بلکه اهداف هدایتی - تربیتی دارند. حداقل آن است که عقل تجربی چنان مدعایی را تکذیب میکند وفقط و فقط با استناد به ظواهر متون مقدس دینی میتوان چنان مدعیاتی را مطرح ساخت. عقلانی بودن دین، چارهای جز تاویل آیات یاد شده باقی نمیگذارد".
ثانیا: نویسنده با مراجعه به تفاسیر اهل سنت سعی نموده است تفاسیری متفاوت با آنچه نظر شیعه است را در اذهان جای دهد. با این دو مقدمه بیان آیه احیای اموات توسط حضرت عیسی(ع) باعث نقض هردوغرض بالا میشود یعنی این آیه قابل تاویل نیست و معجزهای است که همگان به آن اذعان دارند و تنها مخصوص شیعیان هم نیست بلکه تمام مسلمین و حتی سایر ادیان نیز به آن اعتقاد دارند از این رو برای فرار از یک بحث علمی ودقیق ، نویسنده به برخی موارد اختلافی پرداخته تا با نوعی استبداد فکری مطلب خود را به کرسی بنشاند و این همان بیپایگی مطلب را نشان میدهد که قبلا به آن اشاره شد. با فرض اینکه همه آیات مربوط به رجعت قابل تاویل و روایات نیز مخدوش باشند همین آیات فوق الذکر بر امکان و وقوع رجعت کفایت میکند.
دلیل نقلی:
1- آیات:
اما آیاتی که نویسنده به آن اشاره کرده است و به نقد آن پرداخته است: آیه 259 سوره بقره:" او کالذی مر علی قریه وهی خاویه علی عروشها قال انی یحیی هذه الله بعد موتها فاماته الله مائه عام ثم بعثه قال کم لبثت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مائه عام فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه و انظر الی حمارک ولنجعلک آیه للناس و انظر الی العظام کیف ننشزها ثم نکسوها لحما فلما تبین له قال اعلم ان الله علی کل شی قدیر: یا مثل آن مردی که بردهکدهای گذر کرد که با وجود بناهایی که داشت از سکنه خالی بود، از خود پرسید خدا چگونه مردم این دهکده را زنده میکند پس خدا او را صد سال بمیراند، آن گاه زندهاش کرد وپرسید چه مدتی مکث کردی؟
گفت: یک روز و یا قسمتی از یک روز خداوند فرمود:(نه) بلکه صد سال مکث کردی، به خوردنی ونوشیدنی خویش بنگر که طعمش در این صد سال دگرگون نشده و به درازگوش خویش بنگر،( ما از این کارها منظورها داریم یکی این است) تو را آیتی و عبرتی برای مردم قرار دهیم. استخوانها را بنگر که چگونه آنان را برمیانگیزانیم و سپس آنها را با گوشت میپوشانیم. همین که براو روشن شد که صد سال است مرده و اینک دوباره زنده شده گفت: میدانم که خدا به همه چیز توانا است.
نویسنده با استشهاد به کلام صاحب تفسیر المنار این آیات را نوعی تمثیل میشمرد؛ " رشید رضا درتفسیر المنار آن را حقیقی- واقعی به شمار نمیآورد، بلکه مدعی تمثیلی بودن آن است. رشید رضا گفته است که ماجرای اصحاب کهف و این آیه ، داستان واحدی را بیان میکنند. فرد یاد شده، به مدت یکصد سال به خواب رفت . بدین ترتیب، مسئله تحقق مرگ و حیات مجدد در دنیا حل میشود." اما علامه طباطبایی در نقد تفسیر المنار در ذیل همین آیه آورده است: " لیکن ما نفهمیدیم چگونه ممکن است"مردن" در آیه شریفه را حمل بر بیهوشی کرد وداستان این شخص را با داستان اصحاب کهف مقایسه نمود چون به فرض اینکه قبول کنیم داستان اصحاب کهف از قبیل بیهوشی بوده، صرف شباهتی که بین این دو داستان هست مجوز آن نمیشود که این را به آن اقتباس کنیم، با اینکه در داستان اصحاب کهف کلمه "اماته" نیامده ، تنها فرموده:" فضربنا علی آذانهم فی الکهف سنین عددا" ما در آن غار ایشان را چند سال به خواب بردیم(کهف:11)، (ولی در آیه مورد بحث صریحا فرموده: خدا اورا صد سال میراند) و آیا این قیاس نیست؟ آن هم قیاسی که اصحاب قیاس نیز آن را حجت نمیدانند، زیرا قیاسی که اصحاب قیاس معتبر میدانند قیاس موضوع بی دلیل است بر موضوعی که دلیل دارد، نه قیاس درجایی که خودش دلیل دارد.
به علاوه اگر این ممکن باشد که خدا به عنوان کارخارق العاده مرد بیهوشی را بعد از صد سال به حال آورد، چرا جایز نباشد که به عنوان کار خارق العاده مرده صد ساله را زنده کند؟ چون بین خارق العادهها فرقی نیست. معلوم میشود مفسر مزبور زنده کردن مردگان را در دنیا محال میداند، در حالی که هیچ دلیلی بر محال بودن آن ندارد. و سخن کوتاه اینکه: دلالت آیه شریفه:"فاماته الله مائه عام..." با در نظر گرفتن آیه قبلی " انی یحیی هذه الله" و نیز آیه بعدی" فانظر الی طعامک و شرابک لم یتسنه وانظر الی حمارک" و آیه " و انظر الی العظام" براینکه شخص مزبور واقعا مرده و بعد از صد سال زنده شده ، جای هیچ تردیدی نیست".
علامه جوادی آملی نیز همچون استادش کلام صاحبالمنار را به بوته نقد میگذارد ومیفرماید: "آنچه از ظاهر این آیه برمیآید جریان واقعی است نه تمثیل که برخی آن را محتمل دانستهاند. پیش از پاسخ ، تذکر این نکته سودمند است که افکار وهابیت بر انکار معجزه از پیامبران و بندگان صالح خدا استوار است و آنان در برخورد با آیات قرآن چاره ای جز تفسیر به رای و تحریف حقایق آن ندارند، همانگونه که بیش از بیست نوع معجزه بیان شده در سوره بقره را به شکلی توجیه میکنند. انحراف از راه ولایت و پیروی نکردن از مفسران حقیقی قرآن ، انسان را به چنین دامهایی میافکند، بنابراین پیش از مطالعه تفاسیر، باید مبانی اعتقادی خود را محکم کرد تا دیدن سخنان فریبنده سبب انحراف و ایجاد شبهه نگردد،...
در پاسخ آن سخن باید گفت هرچند قرآن کریم عنوان " توفی" را برخواب اطلاق کرده ونوم قسمی از وفات است؛ لیکن سخن و احتمال یاد شده را قیاس میتوان نامید؛ یعنی تشبیه موضوعی به موضوع دیگر یا حادثهای به حادثهای دیگر ؛ غافل از آنکه تشبیه ، نیازمند وجه اشتراک است و هیچگونه جهت مشترکی میان دو حادثه یاد شده نیست، زیرا در جریان اصحاب کهف ، سخن از " رقود" است : " وتحسبهم ایقاظا و هم رقود" ( کهف :18) یعنی آنان خفتگاناند؛ ولی بیدار پنداشته میشوند.
پس قرآن مجید به خواب رفتن آنها را تصریح میکند؛ ولی در آیه مورد بحث به صراحت از مردن شخص یاد شده سخن میگوید: "فاماته الله مائه عام" و هیچ دلیل بر توجیه و برگرداندن لفظی از معنای ظاهر خود نیست.
پس از تصریح قرآن کریم به وقوع مرگ و زندگی مجدد در نشئه طبیعت ، انکار آن نشان انحراف فکری و عقیدتی است. در تثبیت این موضوع (وقوع مرگ و زندگی مجدد در عالم ماده) شاهدی نیز در آیه هست و آن پرسش وی از چگونگی زنده کردن مردگان ومعاد است: " انی یحیی هذه الله بعد موتها" بنابراین باید پاسخ عملی خداوند نیز مناسب با آن سئوال باشد؛ یعنی با مرگ و زنده کردن وی دراین دنیا اورا به عینالیقین وعلم شهودی برساند نه با خواباندن درازمدت و بیدار کردن بعد از آن. " (تفسیر تسنیم، قم، اسرا، ج 12 ، ص 266 ، 1386) .
در توضیح کلام علامه طباطبایی و علامه جوادی باید این امر را اضافه نمود آیه مورد بحث با دو آیه قبل وبعد خود تناسب دارد از این رو این دو مفسر بزرگ با توجه به سیاق آیات اینگونه استدلال کردهاند. داستان زنده شدن پرندگان توسط حضرت ابراهیم(ع) در همین آیات سه گانه است که بر امکان و وقوع زنده شدن مردگان دلالت دارد و به دلیل شهرت این داستان از بیان آن صرف نظر میکنیم.
آیات 55 و 56 سوره بقره: " واذ قلتم یا موسی لن نومن لک حتی نری الله جهره فاخذتکم الاصاعقه و انتم تنظرون* ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون؛ و چون گفتید: ای موسی تو را باور نکنیم تا خدا را آشکار ببینیم در نتیجه صاعقه شما را بگرفت در حالی که خود تماشا میکردید آن گاه شما را از پس مرگتان زنده کردیم شاید سپاس بدارید". نویسنده بار دیگر نقد قبلی را اینجا از زبان آلوسی صاحب تفسیر روحالمعانی تکرار میکند که پاسخش در عبارت علامه آشکار شد. افزون بر اینکه آلوسی در تفسیر فقط احتمالات موجود را بررسی میکند و این به معنای این نیست که از معنای اصلی و ظاهری آیه دست بکشیم(روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج 1، ص 264) چنانچه نویسنده در مورد استناد به ملاصدرا نیز به چنین حیلهای تمسک میجوید و میگوید: "صدر خداشناسان- ملاصدرا- هم گفته است که بعد از تقاضای رویت ، حالتی شبیه غشیه و سقوط، آن هفتاد تن را فرا گرفت و با چشم دل جمال خدا را نگاه میکردند و آن گاه خداوند به دعای موسی آنها را از این ضیق شبیه مرگ برانگیخت و واژه موت و مانند آن براین حالت نیز اطلاق شده است".
اما با مراجعه به کلام ملاصدرا متوجه میشویم آنچه ایشان در ذیل آیه بیان کرده است" ثم احیائهم بعد الموت لیتوبوا)" و یا در معنای صاعقه دو قول مطرح میکند که صاعقه به معنای موت یا سبب موت است که البته ایشان قول دوم را اولی میداند" فهی سبب الموت". اما آنچه نویسنده به آن اشاره کرده این مطلب است که ملاصدرا با لفظ "لایبعد" آورده است، به این معنا که علاوه بر معنای اصلی آیه که موت( یا سبب موت) و قتل است بعید نیست تفسیری عرفانی از آن ارائه داده و بطن دیگری از بطون آیه را هویدا ساخت. روشن است چنین تفسیری از قرآن که لایههای زیرین آیات را بیان مینماید امری است که در میان علما و بخصوص عرفا رایج است و استناد به یک بخش از این تفاسیر و ندیده گرفتن و یا انکار لایههای سطحی آن نمیتواند عالمانه و مدقانه باشد(تفسیر قرآن الکریم، تهران، بنیاد حکمت صدرا، ج 4، ص 1327 ، 1389)