م - محدث
آنچه طی ده قسمت پیشین این سلسله مقالات گذشت، نگاهی گذرا به یکی از بازیهای سیاسی استعمارگران در ایران و بهرهجوئیهای سیاسی آمریکا از آن بود که در سالهای اخیر، «بهائیگری» را وارد میدان مبارزه علیه جمهوری اسلامی ایران نموده است. بهرهجوئی آمریکا از این «فرقه» اگرچه اهداف و اغراض کاملا سیاسی دارد، اما نکته اساسی اینجاست که چنین اقدامی با عنوان «سیاست» انجام نمیشود بلکه سعی و تلاش فراوانی صورت میگیرد تا ماهیت اصلی و اهداف واقعی، تحت عنوان «دین و مذهب» پوشانده شود.
اهمیت چنین مسالهای ایجاب میکند در آخرین قسمت این مباحث یک بار دیگر موضوع «دین و سیاست» مورد بررسی و توجه بیشتر قرار بگیرد. این بررسی از سویی افشا کننده برخورد دوگانه آمریکاییها با این موضوع است که هر کجا منافعشان اقتضا کند، دین را از سیاست جدا میدانند و هر جا به نفعشان باشد عنوان «دین و مذهب» را ولو فریبکارانه، در مورد اهداف سیاسی خود به کار میبرد و از سوی دیگر میتواند برخی باورهای غلط در مورد «بهائیگری» را که با آن از دیدگاه یک تفکر دینی و مرام و اعتقاد مذهبی به مقابله برمیخیزند به نقد بکشاند. بهتر است در آغاز توضیحاتی هرچند کوتاه پیرامون حقیقت موضوع «دین و سیاست» از دیدگاه خود ارائه نماییم.
به اعتقاد ما، بین دین و سیاست جدایی وجود ندارد. شناخت صحیح مکتب اسلام و سیره پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) این باور و اعتقاد را به وجود میآورد که سیاست به معنای اصیل و ارزشمند آن که تدبیر و تنظیم امور داخلی و خارجی جامعه اسلامی و حضور در عرصه تحولات بینالمللی در جهت حفظ حقوق مسلمانان میباشد در واقع یک رسالت دینی است که براساس آن ضرورت تشکیل حکومت اسلامی نیز، اثبات میگردد. بر پایه این دیدگاه، حوزه عمل و مسئولیت دین از وظایف فردی و عبادی صرف خارج میشود و تمامی گستره نیازهای فردی و اجتماعی انسان را فرا میگیرد.
انقلاب اسلامی ایران، نقطه اوج و عینیترین جلوۀ ظهور تفکر همراهی دین و سیاست است که با حضور در عرصه مبارزهای مقدس و طولانی به رویارویی با حکومت طاغوت برخاست و با اتکا به رهبری قاطع و الهی حضرت امام خمینی(ره) و فداکاری ملت مسلمان ایران، موفق گردید اندیشه حکومت دینی را محقق سازد. البته روشن است که برپایی چنین حکومتی که دین را از زاویه خانهها و کنج معابد و مساجد به درون جامعه میکشاند و مردم را به مبارزه با ظلم و طاغوت فرا میخواند، هرگز خوشایند سردمداران ظلم و ستم نبوده و نخواهد بود. به همین دلیل است که شاهدیم، آمریکا در راس جهانخواران، همیشه دشمنی عمیق و دیرینهای با این انقلاب و نظام منبعث از آن داشته است.
از آنجایی که فلسفه وجودی انقلاب اسلامی و به دنبال آن تاسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، متکی به تفکر و دیدگاه، عدم جدایی دین از سیاست است؛ سیاستمداران آمریکا و سردمداران نظام سلطه در جهت مقابله با اسلام و انقلاب تلاش خود را بر محور جدائی دین از سیاست، متمرکز ساختهاند. آنان هرگاه به مباحث اصولی و کلی درباره نظام اسلامی میپردازند بر این نکته تاکید میکنند که دین، نباید در سیاست دخالت کند، بنابراین عالمان دینی نیز، نباید نسبت به تشکیل و اداره حکومت دینی اقدام نمایند.
در دیگر کشورهای اسلامی نیز، آمریکاییها تا آنجا که در توان داشتهاند از برپایی حکومت متکی به مقررات و ارزشهای دینی، با بهانه لزوم جدایی دین از سیاست، جلوگیری کردهاند. آنچه در الجزایر اتفاق افتاد و یا مقاومتهایی که بر سر تشکیل دولت جدید ترکیه صورت پذیرفت و بحثهای فراوانی که در این ارتباط از طرف مقامات آمریکایی انجام شد، نمونههای روشنی برای تحقیق بیشتر پیرامون این موضوع میباشد که از نظر آمریکاییها، آنجا که پای اسلام در میان است، نظریه قطعی و غیرقابل اجتناب، جدایی دین از سیاست است.
حال به موضوع اصلی برمیگردیم، یعنی «آمریکا و بهرهجوییهای آن از بهائیت» با کمی دقت روشن میشود که چگونه آمریکا در این مساله نیز، به یک تناقض و دوگانگی آشکار دچار شده است. آنها، میگویند «بهائیت» یک دین و مذهب است - به این موضوع در قسمت دهم مستقلا پرداختیم - و ایران را به خاطر اینکه از آزادیهای مشروع افراد در اعمال حقوق دینی خود جلوگیری میکند، مورد هجوم قرار میدهند، قطعنامه صادر میکند و علیه آن تبلیغ مینمایند.
در اینجا نکته اساسی این است که اگر شما اعتقاد به جدایی دین از سیاست دارید. و آن را با تمام قوا در کشورهای اسلامی تبلیغ میکنید و از طرف دیگر هم «بهائیگری» را یک دین و به اصطلاح خودتان «برگزیدهترین دین الهی!» معرفی میکنید، پس چرا، این به اصطلاح دیانت مورد حمایتتان را در مسایل سیاسی دخالت میدهید؟ مگر قرار نبود که «دین» و «سیاست» از هم جدا باشند؟
اگر کسی بپذیرد که «بهائیت» مثلا یک دین و مذهب است آیا در آن صورت حق دارد که به آمریکاییها بگوید، شما که مبلغ جدایی دین از سیاست هستید، چه کار دارید به دخالت در یک موضوع دینی؟ و اگر بگویید که ما در موضوع «بهائیت» از جایگاه سیاسی دخالت نمیکنیم و تنها همان آزادیهای دینی و مذهبی برایمان مهم است، در این صورت هم مشتتان در جای دیگر باز میشود، مثلا یک جا در مجلس نمایندگانتان. مجلس نمایندگان آمریکا، مرکز عمده سیاست و سیاستگذاری این کشور است. یک جمع سیاسی که در محدوده سیاستهای داخلی و خارجی آمریکا و کلا در همه موارد مربوط به حکومت آمریکا دخالت میکند.
مسلما هیچ یک از نمایندگان این مجلس نخواهند پذیرفت که دخالتی در سیاست ندارند و چنین سخنی را مضحکهای بیش تلقی نمیکنند. بر این اساس، همین نفس دخالت مجلس نمایندگان آمریکا و تصویب قطعنامه به حمایت از «بهائیان ایران» و معرفی آن به عنوان یک مذهب و حتی ادعای گزاف «بزرگترین اقلیت مذهبی ایران» خود دخالت صریح سیاست در دیانت و اعلام عدم جدایی بین این دو است پس چگونه میشود که آمریکاییها در این مورد سیاست را با دیانت ادعایشان همراه میدانند؟
جای دیگر که مشت نیرنگ و فریب آمریکاییها را باز میکند، متن قطعنامههای صادره از طرف مجلس نمایندگان آمریکاست. آنچه به این قطعنامهها که در حمایت از بهائیگری صادر شده است ماهیت میبخشد، چیزی جز اهداف سیاسی دولت آمریکا در مقابله با جمهوری اسلامی ایران نیست. به این عبارت از آخرین قطعنامهای که کنگره آمریکا در حمایت از «دیانت بهائی!» صادر کرده است توجه فرمایید:
«مجلس نمایندگان آمریکا در قطعنامه خود از کلینتون خواسته است، نگرانیهای دولت آمریکا را در مورد نقض حقوق شهروندان ایرانی، حمایت از تروریسم بینالمللی و تلاش برای دستیابی به سلاحهای امحای جمعی از سوی دولت ایران ابلاغ کند. در این قطعنامه همچنین از کلینتون خواسته شده است که بر این نکته تاکید نماید که کارنامه حقوق بشر ایران نسبت به جامعه بهائیان ایران عامل مهمی در هرگونه روابط آینده این کشور با آمریکا است.»
در صدر این قطعنامه همچنین ابراز نگرانی شده است که بهائیان ایران تنها به سبب عقاید مذهبی مورد اقدامات تبعیضآمیز از سوی دولت ایران قرار میگیرند؟ اگر طبق ادعای شما بهائیت صرفا یک عقیده مذهبی است و باز براساس اعتقاد خودتان مذهب هم رابطهای با سیاست ندارد و اصولا نباید مسایل دو حوزه دین و سیاست را در یکدیگر دخالت داد و در عین حال دلسوزی شما فقط برای حفظ حقوق و آزادیهای مذهبی است، پس این موارد در قطعنامه مجلس نمایندگان آمریکا که در آن بهائیت یک اقلیت دینی مطرح میشود چه میکند؟
ادعای حمایت ایران از تروریسم بینالمللی
ادعای تلاش ایران برای دستیابی به سلاحهای اتمی و امحای جمعی
تعلیق روابط آینده ایران و آمریکا بر رعایت حقوق بشر نسبت به جامعه بهائیان
آیا اینها مسائل سیاسی نیستند؟ یا اینکه در آمریکا نیز، البته بدون اینکه خود آمریکاییها متوجه باشند مسایل سیاسی و دینی آنچنان در هم تنیده شده که تفکیک و تشخیص آن دو از هم، مشکل نموده است؟ این دوگانگی را چگونه میتوان تحلیل کرد که وقتی مساله حکومت اسلامی، مطرح است، میگویند، دین از سیاست باید جدا باشد اما وقتی بهائیت به عنوان یک عامل فشار بر جمهوری اسلامی مطرح میگردد، دین و سیاستشان را آنچنان در هم مخلوط میکنند که تفکیک آن دو از هم، مشکل مینماید؟
در پاسخ باید گفت، آمریکا فقط منافع و اهداف خاص سیاسی خود را - که درباره ایران مقابله و دشمنی است - در نظر میگیرد و در راه رسیدن به این اهداف و تحصیل منافع موردنظر، به هر شیوه و سخنی متوسل میشود و از هر وسیلهای کمک میگیرد. مثلا هم اهداف سیاسی را در پوشش دینی و مذهب، دنبال میکند و هم سخن از جدایی دین و سیاست میگوید.
عدم توجه به این حقیقت ساده و روشن، گاهی نتایج تلخ و زیانباری را به دنبال آورده است و افراد زیادی را به وادی سرگردانی و حیرت کشانده است. شاهد بوده و هستیم که برخی روشنفکران غرب زده، با چه حرارت و اشتیاقی به گمان اینکه نظریه جدایی دین از سیاست، یک اصل مسلم و پذیرفته شده است به تکرار آن در داخل کشور میپردازند و برای آن به اصطلاح دلیل و مبنا میتراشند، که اگر دلایل و انگیزههای آنان خوب ریشهیابی شود جز از مراکز خبری و فرهنگی غرب و در راس آنها آمریکا سر در نمیآورد و حال آنکه شاهدیم چگونه خود آمریکائیها آنجا که لازم باشد، به زعم خودشان دین و سیاست را در هم مخلوط میکنند فاعتبروا یا اولی الابصار.
علاوه بر روشنفکران غرب زده که در موضوع کلی «دین و سیاست» و ادعای جدایی آن دو فریب هیاهوهای تبلیغاتی را خوردهاند، گروه دیگری نیز وجود دارند که در موضوع خاص «بهائیت» بدون توجه به ماهیت سیاسی بودن این فرقه، در پذیرش شعار «جدایی دین از سیاست» دچار لغزش شدهاند و در دام تبلیغات استعماری و استکباری گرفتار آمدهاند. ذکر و بررسی این مورد، در بخش پایانی مقالات «فرقه فریب» و نقد مختصر آن از این جهت اهمیت دارد که مرز بین مواضع و برخوردها مشخص گردد.
در اهداف و برنامههای گروهی که به آن اشاره کردیم، اصلیترین مورد، مبارزه با «بهائیگری» است. همانطور که در بخشی از مطالب گذشته اشاره کردیم. اصولاً «بهائیت» نزد ملت مسلمان ما، یک فرقه استعماری فریبکار به حساب میآید و به همین دلیل نیز شدیداً مورد انزجار و تنفر مردم است به گونهای که افراد وابسته به آن هرگز نتوانستهاند حضوری رسمی و علنی در جامعه ما داشته باشند. این موضوع همیشه نوعی حالت مبارزه و تقابل عمومی با این جریان منحرف را در ملت ما، زنده نگه داشته و خواهد داشت.
با این وجود در سالهای پیش از انقلاب جمعی با هدف انجام مبارزه و مقابله خاص و برنامهریزی شده با بهائیت به تشکیل گروه و انجمنی مبادرت ورزیدند که اساس فعالیت و برنامه آنان مقابله با این فرقه بود. بزرگترین انحراف در تشکیلات این گروه نادیده انگاشتن ظرایف موجود در رابطه دین و سیاست بود که خود منشاء انحرافها و لغزشهای بسیاری گردید. این افراد، اصولاً به جدایی دین و سیاست اعتقاد داشتند و از آنجایی که خود را به حوزه مسایل دینی مرتبط میدانستند، فعالیت خویش را به زعم انجام خدمات دینی، در حفظ و حراست جامعه مسلمانان از آثار مخرب بهائیگری متمرکز ساختند.
تشکیلاتی به راه انداختند، افرادی را جذب نمودند و به آموزش آنان مشغول گشتند، هدف اصلی این آموزشها، آمادهسازی افرادی برای مقابله فکری با طرفداران بهائیت بود به گونهای که بتوانند در جلسات آنان حاضر شوند و براساس مبانی خودشان با آنها به بحث بپردازند و به اصطلاح محکومشان کنند. گروه مذکور در این مسیر نیرو و امکانات بسیاری را خرج کرد و توان زیادی از جامعه جوان را صرف این کار نمود.
این اقدامات بیحاصل و تنها سرگرمکننده در شرایطی صورت میپذیرفت که بهائیان با اتکا به رژیم آمریکایی شاه، عرصههای مختلف اقتصادی و سیاسی را تحت نفوذ خود درآورده بودند و منابع اقتصادی ملت مسلمان ایران را چپاول میکردند و البته گروه مذکور نیز برای مبارزه با بهائیان به هیچوجه اجازه نداشت پا را از محدوده همان به اصطلاح برخوردهای فکری بیرون بگذارد و به حوزه مسایل سیاسی و اقتصادی حتی نزدیک شود.
گروه ضدبهائیت بدون توجه به این نکته که دشمنان اسلام برخلاف آنچه تبلیغ میکنند و دین را از سیاست جدا معرفی مینمایند، خود بیشترین استفاده را از پوششهای دینی - هرچند غیرواقعی - در راه اهداف سیاسی خود به کار میگیرند از دو جهت فریب خورده بودند:
اول: باورشان شد که نباید در سیاست دخالت کنند و همین مساله نه تنها آنها را از حضور در عرصه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) بازداشت بلکه با از دست دادن انگیزههای سیاسی و در پی آن، بصیرت سیاسی عملاً در جهت خدمت به رژیم و اهداف آن قرار گرفتند. بطوری که هرگونه مبارزه و فعالیت ضدرژیم از طرف این گروه به بهانه اینکه دخالت در سیاست به حساب میآید محکوم میشد و نفی میگردید.
دوم: با بهائیت به عنوان یک عقیده و مرام و از طریق بحث و گفتگو و برخوردهای فکری به مبارزه برخاستند، غافل از اینکه، پوشش دین و مذهب همیشه دستآویزی برای این فرقه و اربابانش در جهت اغفال دیگران بوده است و بر همین اساس اینگونه مبارزه کردن هیچ ضرری برای امثال این فرقهها ندارد و هیچ مشکلی را برای آنان به وجود نمیآورد. بلکه باید گفت اینگونه برخورد کردن، دقیقاً مطابق با خواسته ایشان میباشد تا عدهای را که بالقوه امکان دارد در جریان مبارزات ضداستعماری واقع شوند به بحث و گفتگوهای بیهوده مشغول سازد.
در هر صورت، بطلان تفکری که مبارزه با بهائیت را به عنوان یک عقیده و مرام میپذیرد و آن را بر فرضیه بیپایه «جدایی دین از سیاست» مبتنی میسازد آشکار است. به نظر ما، گام نخست در جهت مبارزه با این قبیل انحرافات و سنگ زیربنای آن پذیرش اصل همراهی جداییناپذیر دین و سیاست است. وقوع انقلاب اسلامی ایران و پیروزی آن و آثاری که از خود به جای گذاشت مهمترین شاهد و دلیل بر این مدعاست.
وقتی که انقلاب در مبارزه با آمریکا به عنوان میراثدار همه استعمارگران و رژیم وابستهاش به پیروزی رسید و با این پیروزی تجلیبخش حقانیت فرضیه همراهی دین و سیاست گردید و آن را در نظام حکومتی جمهوری اسلامی ایران متبلور ساخت شاهد بودیم که چگونه طومار «فرقه فریب بهائیت» نیز در ایران در هم پیچید، بیتردید این راهی است که همچنان در ادامه مبارزه مقدس انقلاب اسلامی با استکبار جهانی و آمریکای سلطهگر توسط ملت مسلمان ایران پیموده میشود و با فتح قلههای افتخار و اقتدار توسط اسلام، بساط فرقهبازی و فرقهگرایی را نیز در هم میپیچد.
والسلام