در آن زمان یک نخستوزیر جدید منصوب شد؛ که اینبار ژنرال غلامرضا ازهاری، فرمانده ارتش، یک آدم مهربان و وفادار به شاه بود. چند روز قبل خبر رسیده بود که چنین چیزی میخواهد اتفاق بیفتد و یک رژیم نظامی به کشور تحمیل شود.
در آن زمان سولیوان اغلب به همراه تونی [آنتونی] پارسونز، سفیر بریتانیا [در ایران] مکرراً به ملاقات شاه میرفت و شاه نیز همیشه میگفت نمیداند چکار باید بکند. او میخواست راهنماییاش کنیم. در واشنگتن هم نظر واحدی در مورد چگونه راهنمایی شاه وجود نداشت. اصولاً دو طرز فکر وجود داشت: یک نظر که چندان هم طرفدار نداشت، ادامه اعطای آزادیهای بیشتر و تسریع روند آن بود. اما نظر دوم استفاده از مشت آهنین بود؛ یعنی فرستادن نظامیان به خیابانها و کشتن مردم تا زمانی که شورش برای همیشه خاتمه یابد. دکتر برژینسکی از مشت آهنین حمایت میکرد، ولی رئیسجمهور کارتر به هیچوجه چنین سیاسی را نمیپسندید. بنابراین برژینسکی از طریق زاهدی نظرات خود را به شاه اعلام میکرد، و ما هم در وزارت امور خارجه که آدمهای بوروکراتیک خوب و منظمی بودیم، دستورالعملهای خود را به تمامی ارگانهای دولتی میفرستادیم و پیامهایمان را از کانالهای معمول به دست سولیوان میرساندیم و به او پیشنهاد میکردیم که شاه را به سوی اعتدال و نرمخویی تشویق کند. بیچاره شاه از این توصیههای ضد و نقیض گیج شده بود! برژینسکی به او یک حرف میزد و سولیوان حرف دیگری میزد و شاه مستاصل شده بود که چکار باید بکند.
حال که به گذشته نگاه میکنیم، میبینیم که شاه میدانست یک حاکم بیمار است و فقط میخواست یک سلطنت ماندگار و باثبات را برای پسرش به ارث بگذارد. او میخواست پسرش تاج و تخت شاهی را به ارث ببرد. شاه میترسید اگر مردم را در خیابانها قصابی کند و سپس تاج و تخت را به یک نوجوان بسپارد، او قادر به حکومت نخواهد بود و سلطنت به باد خواهد رفت. در روز نهم نوامبر [18 آبان 1357]، سولیوان پیامی برایمان فرستاد که بالای آن نوشته بود: «به غیرممکنها فکر کنید.»6 باید برای فهمیدن پیام خیلی با دقت آن را میخواندید، اما برداشتم این بود که دارد اتفاقی برای شاه میافتد. البته او به طور واضح نگفته بود که حمایت مردم از شاه، که قبلاً فکر میکردیم صددرصد است، دارد ضعیف میشود. فکر میکنم سولیوان سعی داشت واشنگتن را وادار کند که قدری خلاقتر مسائل را مورد بررسی قرار دهد. البته، این پیام به مقامات بالا رسید، ولی هیچ چیز اتفاق نیفتاد، هیچکس هیچ واکنشی نشان نداد و سولیوان هم موضوع را پیگیری نکرد و پیام دیگری نفرستاد.
در همان زمانها بود که میترسیدم سیاست مشت آهنین به اجرا دربیاید. بنابراین پیامی تهیه کردم مبنی بر ا ینکه ارتش نمیتواند به شورش مردم خاتمه دهد. رهبری نظامی نمیتواند یک کشور را اداره کند. اگر شاه به ارتشی دل میبست که برای این کار آزمایش خود را پس نداده بود و نهایتاً وفاداری آن زیر سوال بود، به جای اینکه رژیم را تقویت کند، آن را تضعیف میکرد. در این صورت سربازان مجبور بودند با تفنگهایشان برادران خود را بکشند؛ اما تا چه زمانی ممکن بود به این کار ادامه دهند؟ یادم نمیآید آیا تلگرافم واقعاً مخابره شد یا خیر. البته به صورت غیررسمی آن را مخابره کردم و فکر میکنم آنها هم به فکر یک راهحل غیرنظامی افتادند؟
* آیا در آن زمان هیچ گزارشی از وابسته نظامی آمریکا که روابط بسیار گرمی هم با ارتش ایران داشت، در مورد ارتش ایران به دست شما نمیرسید؟
** نظرات من بر اساس تجربیات سیاسی ـ نظامی با ارتش ایران و عمدتاً از ژنرالهای ارشد بود. موقعیتی که شما ترسیم کردید، چیزی است که بسیاری از مقامات از جمله بسیاری از ایرانیها، میپنداشتند. آنها احساس میکردند که ارتش ما دوست گرمابه و گلستان ارتش ایران است و همه چیز را درباره آن میداند؛ اما ارتش ما در ایران فقط نقش مشاور را داشت و بس.
آنها خود را یک نیروی غیرسیاسی فرض میکردند که نباید هیچ علاقهای به وفاداری و یا هر نوع سوالات سیاسی داشته باشند. آنها فقط به این علاقهمند بودند که آیا ایرانیها میتوانند یک جنگنده اف - 4 را راه بیندازند و با آن پرواز کنند. آنها هیچگونه توانایی زبانی نداشتند و به جز در محیطهای نظامی با ارتشیهای ایران رابطه برقرار نمیکردند. البته وظیفه وابسته نظامی ما در ایران این بود که درک درستی از نیروهای ایرانی به دست آورد، اما هم ایرانیها و هم مشاوران آمریکایی از این کار جلوگیری میکردند، بنابراین ارتش ما بیمصرف بود. سازمان سیا هم هیچ نفوذ به دردبخوری در ارتش ایران نداشت و در نهایت همانگونه که گفتم، سفارت با آدمهای اپوزیسیون تماس گرفت. اولین تماس زمانی صورت گرفت که استیو کوهن، یکی از مقامات بخش حقوق بشر ما که آدم ضدشاهی هم بود، به سفارت رفت و اصرار کرد که با رهبران اپوزیسیون دیدار کند.
در ماه نوامبر [آبان] بود که بار دیگر از من خواستند به برنامه مک نیل لرر بروم. احساس میکردم قدری بیش از حد در رسانهها از من نام میبرند. به همین دلیل درخواست آنها را رد کردم، ولی به مدیر تولید برنامه گفتم که میتواند ابراهیم یزدی را به برنامه دعوت کند، بعد از پایان برنامه او را به شام دعوت کند و من هم در آن میهمانی حاضر میشوم. به یکی از رستورانهای واشنگتن رفتیم. تعدادی از میهمانان برنامه، یزدی و من هم آنجا بودیم و با یکدیگر صحبت کردیم. سپس گزارشی از صحبتهایمان را تهیه کردم و موضع او را توضیح دادم. او عالیرتبهترین شخص اپوزیسیون بود که تا آن زمان ملاقات کرده بودیم.
در اواخر ماه نوامبر [آبان] مایکل بلومنتال، وزیر دارایی [خزانهداری]، به ایران رفت. سناتور رابرت برد هم آنجا بود. هر دوی آنها به ملاقات شاه رفتند. او سر میز ناهار بود، حال خوشی نداشت و قرص میخورد و عملاً رمقی برایش نمانده بود. بیشتر زنش [فرح دیبا] صحبت میکرد. بلومنتال و برد شوکه شده بودند. هم همیلتون جوردن [یکی از مشاوران کاخ سفید] به خبرنگاران گفته بود که شاه از ماست و ما تنها از شاه حمایت میکنیم. فکر میکنم بلومنتال بود که گفت: «اگر کسی را نداریم، بهتر است هرچه زودتر یک نفر را پیدا کنیم؛ زیرا این آدم مایهاش را ندارد!»
با وجود این، گری سیک گزارشی تهیه کرد و در آن نقش رهبری فعالتر برای شاه تجویز کرد. در واقع شاه باید سوار اسب سفیدی میشد و خود را تا آنجا که ممکن بود از نزدیک و یا از تلویزیون به مردم نشان میداد. او باید نقش یک پدر باابهت را بازی میکرد. به نظر من گری سیک کاملاً از مرحله پرت بود. مردم از شاه منزجر بودند و حتی دیدن او هم آنها را خشمگین میکرد. علاوه بر این، وضعیت روانی شاه به گونهای نبود که بتواند الهامگر کسی باشد. مثل بسیاری از چیزهای دیگری که در آن دوره نوشته و گفته میشد، هیچکس ایدههای گری سیک را نفهمید. هیچکس ایده خوبی نداشت و هیچکس هم اطمینان و اطلاعات کافی برای پذیرش یا رد پیشنهادهای دیگران نداشت. دولت ما یک دولت منفعل بود.
در اوایل ماه دسامبر [آذر]، برژینسکی از من خواست به دفترش بروم. در آن زمان کاملاً واضح بود که بین من و کاخ سفید تنش وجود دارد و ساندرز به من گفته بود که من را همراهی میکند. برژینسکی گفت که مایل است من را تنها ملاقات کند. به دفترش رفتم و خیلی رسمی با هم صحبت کردیم. از من سوالاتی در مورد آینده ایران پرسید؛ زیرا فکر میکنم سفیر ایران [اردشیر زاهدی] به او گفته بود اگر خمینی در ایران پیروز شود، ایران تجزیه خواهد شد. کردها یک طرف میروند و بلوچها یک طرف دیگر. من موافق نبودم. در آخر برژینسکی به من گفت: «خب، اگر یک تفنگ روی پیشانیات بگذارم و بگویم باید صادقانه به من بگویی چه اتفاقی در ایران میافتد، وگرنه شلیک میکنم، چه چیزی میگویی؟» من هم گفتم: «میگویم شاه حداکثر سه ماه دیگر وقت دارد. اگر تا آن زمان به نحوی بین اپوزیسیون و شاه به معاملهای نرسیم، شاه ظرف سه ماه کارش تمام است.» البته بعداً معلوم شد، دو هفته اضافه گفتهام. همه چیز در اواسط فوریه [بهمن] تمام شد.
* آیا فکر نمیکردید دکتر برژینسکی قدری دو دل شده است؟
** خیر، فکر میکردم دارد نقش پروفسورها را بازی میکند تا از دهانم حرف بکشد. او ذاتاً جنگجوی دوران جنگ سرد بود. برژینسکی یک لهستانی بود که از اتحاد شوروی نفرت داشت و نمیخواست حلقه ایران در زنجیره مهار شوروی ضعیف شود؛ بدین معنی که برای جلوگیری از حرکت شوروی به سمت خلیج فارس، به شاه نیاز داشتیم.
* آیا اتحاد شوروی و حزب کمونیست توده در ایران نقشی در این شورشها داشتند؟
** فکر میکنم شاه تعدادی از اعضای سالخورده حزب توده را از زندان آزاد کرد و تعدادی از آنها نیز از آلمان شرقی به کشور بازگشتند؛ اما آنها در این معادله نقشی نداشتند. به نظر میرسید روسها هم به اندازه ما گیج شدهاند و نمیدانند چه کاری باید بکنند. ما تماسهای بسیار ناچیزی بر سر ایران با آنها داشتیم. با وجود این فکر میکنم آنها قدری جلوتر از ما بودند. البته به اعتقاد من، بسیاری از دولتهای دیگر نیز از ما جلوتر بودند. فکر میکنم فرانسویها نیز خیلی جلوتر از ما بودند، ولی اطلاعاتشان را در اختیار ما نمیگذاشتند. فقط به طور جسته و گریخته چیزهایی در مورد نظرات مقامات فرانسوی به گوشمان میرسید. ولی بریتانیاییها همیشه گزارشهای سفیرشان در ایران، یعنی پارسونز را در اختیار ما میگذاشتند و فکر میکنم او کارش را عالی انجام میداد. او مرد محتاط اما بسیار بابصیرتی بود و توجه لندن را به وضعیت وخیم ایران جلب کرده بود. سعی کردم توجه آدمهای طبقه هفتم را به گزارشهای پارسونز جلب کنم؛ زیرا سفارت آمریکا [در ایران] چنین گزارشهایی برایمان نمیفرستاد. دولت اسرائیل نیز که به آینده سیاه شاه و خودش در ایران پی برده بود، دیدگاه خود را عوض کرد. برایم واضح بود که دولت اسرائیل از وضعیت ایران بسیار نگران است و به سفیر خود در واشنگتن دستور داده است تا مصرانه از آمریکاییها بخواهد شاه را وادار به سرکوب مردم کند.
از دهم دسامبر [19 آذر 1357] در ایران ماه محرم بود. شیعیان مناسبتهای متعددی جهت عزاداری برای امامان شهید خود دارند. از رادیو فقط صدای نوحه و عزا شنیده میشود. مردم هم در قالب دستههای عزاداری به خیابانها میآیند و به سر و سینه خود میکوبند. میترسیدیم این وضعیت، امنیت آمریکاییهای داخل ایران را به خطر بیندازد. در جلسهای که در ماه دسامبر [آذر] در کاخ سفید داشتیم، یک نفر نامهای را که همسر یک گروهبان آمریکایی برای روزنامه واشنگتن فرستاده بود، برایمان خواند. او نوشته بود: «اینجا در کشوری زندگی میکنیم که تظاهرکنندگان را به گلوله میبندند و جان آمریکاییها در خطر است.» (البته فکر میکنم تا آن زمان شاید یک آمریکایی کشته شده بود، ولی عملاً خصومتی نسبت به آمریکاییها ابراز نشده بود.) او ادامه داده بود: «هیچ اطلاعاتی از سفارت دریافت نکردهایم و جان تمام ما در خطر است.»
یک نفر این نامه را در آن جلسه خواند و گفت اگر در دوران عزاداری و نزدیک شدن آن به نقطه اوجش، آمریکاییها مورد تعرض قرار بگیرند و کشته شوند، ما مسئول هستیم. شاید بهتر باشد زنان و کودکان و همچنین پرسنل غیرضروریمان را از تهران خارج کنیم. گفتم: «اگر این کار را بکنید، گوشی دست شاه میآید و میفهمد که امید خود را به او از دست دادهایم و شاید چمدانهایش را ببندد و به نیس [در فرانسه] برود. باید این خطر را بپذیرید و موضع خودتان را در آنجا حفظ کنید.» به من گفتند که به دفترم بروم و پیامی جهت خروج آمریکاییها [از ایران] تهیه کنم، «و تا آنجا که میتوانم پیام را ماهرانه بنویسم، ولی هر کاری میکنم، فقط زنی را که به واشنگتن پست نامه نوشته است، از ایران خارج کنم.» بنابراین، من هم به دفترم برگشتم و به سولیوان تلفن زدم. او هم با من موافق بود. او گفت: «هیچ پیامی برای خروج [آمریکاییها از ایران] نفرست، چون یک فاجعه به بار میآورد.» به همین دلیل به دفتر بن رید [معاون وزیر در امور مدیریت] در بخش ادارات وزارت امور خارجه تلفن کردم و گفتم که کاخ سفید میخواهد آمریکاییها را از تهران خارج کند. چگونه میتوانیم بدون اینکه دستور خروج بدهیم، این کار را بکنیم؟ آیا میتوانیم به تمامی آنها چند روز مرخصی بدهیم و بلیت هواپیما در اختیارشان بگذاریم و آنها را روانه آمریکا کنیم؟ او گفت این کار ممکن نیست؛ زیرا براساس قوانین و مقررات آمریکا فقط زمانی میتوانیم بلیت هواپیما در اختیار کسی بگذاریم که دستور خروج داشته باشد. گفتم: «نمیتوانیم اسم دیگری روی آن بگذاریم، مثلاً جلو افتادن مرخصیها یا یک اسم دیگر؟» اما او گفت که فقط باید دستور خروج [تخلیه] باشد.
بنابراین، متن تلگراف را تهیه کردم، تایید آن را گرفتم و آن را در صندوق دفترم گذاشتم و به خانه برگشتم. نهایتاً با خودم فکر کردم اگر آمریکاییها به این خاطر کشته شوند که من میخواهم از یک شاه خارجی حفاظت کنم، هیچ توجیهی برای این کار وجود ندارد. این کار بسیار اشتباهی بود. بنابراین صبح روز بعد با سولیوان تماس گرفتم و به او گفتم که بهتر است پیش از دستور تخلیه، به شاه خبر دهیم. او هم نزد شاه رفت و به او گفت قصد داریم کارمندان غیرضروری و زنان و کودکان را که مایلند، از تهران خارج کنیم. البته فقط آنهایی که مایلند، از ایران خارج میشوند. این کار بدون سروصدا انجام خواهد شد. شاه نیز پاسخ داد: «بله، میفهمم.» و دیگر هیچ حرفی در مورد این موضوع نزد. البته همه آمریکاییها از ایران خارج نشدند، ولی تعداد آنها قابل توجه بود. ما سفارت خیلی بزرگی در ایران داشتیم. این آغاز خروج سیلآسای آمریکاییها از ایران بود.
* البته دستور تخلیه فقط برای سفارت بود، اما بالاخره بل هلیکوپتر [در اصفهان] و خیلیهای دیگر هم از آن مطلع میشدند.
** بله، همینطور است، اما آنها طبق قراردادی که داشتند باید سروکارهایشان میماندند. این دستور فقط برای غیرنظامیها و وابستگان نظامی هیأت دیپلماتیک آمریکا صادر شده بود. در همین زمان بود که کارتر از جرج بال خواست تا به واشنگتن بیاید و بررسیهایی [در مورد وضعیت ایران] انجام دهد. رئیسجمهور میدانست که وزارت امور خارجه و برژینسکی با یکدیگر اختلاف نظر دارند و چپ افتادهاند و هیچکس هم راهحل خوبی به ذهنش نمیرسد. او میخواست که یک آدم کارکشته دوباره وضعیت ایران را ارزیابی کند و راهحلی مناسب بیابد. بنابراین جرج بال، معاون سابق و برجسته وزارت امور خارجه به واشنگتن آمد. بال در کتابش مینویسد، به دیدن برژینسکی رفتم و او هم به من گفت که میتوانم با هر کس صحبت کنم، غیر از مسئول امور ایران [در وزارت امور خارجه (هنری پرشت)] که از شاه بدش میآید و در مورد وضعیت ایران یک نظر کارشناسانه و مستقل بدهم. بال در کتابش مینویسد: «طبعاً مسئول امور ایران اولین کسی بود که با او تماس گرفتم!» بال، من و ساندرز را به محل اقامتش در هتل مدیسن دعوت کرد. من هم بدون هیچ ملاحظهای در مورد ایران صحبت کردم و نظرم را گفتم. گری سیک که از آدمهای برژینسکی بود نیز در آنجا حضور داشت و چیزهایی یادداشت میکرد. پس از آن، بال در مورد آمریکاییهای ایرانیتبار و آدمهای دیگر در نیویورک صحبت کرد. بال یک یا دو هفته دیگر برگشت و در حالی که هنوز اوضاع وخیمتر میشد، گزارش خود را داد. در این گزارش پیشنهاد شده بود شورایی از بزرگان ایرانی از بخشهای مختلف تشکیل شود تا در مورد نحوه تطبیق شاه و رژیمش با اپوزیسیون مشاوره کنند و تصمیم بگیرند. در فهرست پیشنهادی بال نام تعدادی از رهبران اپوزیسیون، حامیان شاه و افراد دیگری بود که بسیاری از آنها از یکدیگر نفرت داشتند و هرگز حاضر نبودند سر یک میز بنشینند. اما دیگر خیلی دیر شده بود. روزهای پایانی سال بود و در آن زمان واشنگتن واقعاً طرح معقولی برای این کار نداشت.
* آیا سعی نداشتیم از طریق سفارتمان در پاریس با اپوزیسیون، یعنی [آیتالله] خمینی که در پاریس بود، تماس بگیریم؟
** بعد از آنکه ابراهیم یزدی را در واشنگتن ملاقات کردم، او به پاریس رفت و من شماره تلفناش را داشتم. بنابراین یک کانال ارتباطی بین ما وجود داشت. من با او تماس میگرفتم و او نیز با من تماس داشت؛ اما سفارت نیز در این وسط نقش واسطه را داشت وارن زیمرمن، کنسول سیاسی ما در فرانسه بود. به وارن تلگراف میزدیم که برود یزدی را ببیند و با او صحبت کند و ببیند که او چه میگوید؛ بنابراین دو کانال ارتباطی داشتیم، یکی رسمی از طریق وارن، که واقعاً عالی کار میکرد و دیگری غیررسمی از طریق تلفن منزلم.
البته ایرانیهای دیگری نیز غیر از یزدی بودند که با آنها تماس داشتیم و سفارت داشت به تدریج با آنها تماس میگرفت. پرفسور [ریچارد] کاتم در تعطیلات کریسمس به تهران رفت و سفارت را با آیتالله بهشتی، عالیرتبهترین روحانی که میشناختیم، آشنا کرد.
در طول این مدت، مطبوعات نیز به خون ما تشنه بودند. البته نه به خاطر آنچه در ایران میگذشت، بلکه به خاطر دعوای داخلیمان که بین ما تفرقه انداخته بود. هر پیامی که از تهران دریافت میکردیم، روز بعد یا در نیویورک تایمز و یا واشنگتن پست به چاپ میرسید. دیگر قاعده این شده بود که پیامهایمان را برای چاپ شدن بنویسیم؛ زیرا پیامها بلافاصله درز میکرد! بنابراین فکر میکردم بدینترتیب که یک پیام طبقهبندی نشده، سپس یک پیام اداری میفرستادیم و چند پاراگراف را هم در مورد مسائل حساس، البته نه خیلی حساس، اضافه میکردیم؛ زیرا هیچکس این چیزها را نمیخواند. نهایتاً نیز سیستمی در مرکز عملیات به راه انداختیم که آنلاین (Online) بود. هر پیامی که تایپ میکردیم، در تهران روی صفحه میآمد و آنها نیز هر جوابی را که تایپ میکردند، ما روی صفحههایمان مشاهده میکردیم. سپس دو نسخه از آن تهیه میکردیم، که یکی به کاخ سفید و دیگری برای دیوید نیوسام ارسال میشد. من معمولاً در چنین مواقعی حاضر بودم.
* آیا میدانید چه کسی پیامها را درز میداد؟
** کاخ سفید به من مظنون بود، اما در همینجا به تاریخنگاران اطمینان میدهم که من نبودم. مظنونان دیگر، کارمندان دفتر حقوق بشر بودند که شدیداً تمایل داشتند ما سیاستمان را در قبال ایران عوض کنیم؛ ولی آنها نیز درز دادن اخبار را کتمان کردند. چه کسی میداند؟ زمانی که پیامی به وزارت امور خارجه میرسید به قدری از آن کپیبرداری میشود که واقعاً نمیتوان گفت چه کسی ممکن است آن را درز دهد. پس از آنکه شاه ایران را ترک کرد و شاپور بختیار نخستوزیر شد، ماروین کالب یک برنامه خبری شبانگاهی در مورد وضعیت ایران تهیه کرد و در آن گفت: «سیاست رسمی ایالات متحده حمایت از دولت بختیار است؛ اما اگر از مقامات وزارت امور خارجه بپرسید، آنها میگویند که بختیار هیچ شانسی برای بقا ندارد. بنابراین سیاست فوق واقعاً تو خالی است و کسانی که ایران را میشناسند از آن حمایت نمیکنند.» روز بعد، ساندرز به من گفت: «باید با من به کاخ سفید بیایی.» به این ترتیب بود که همراه ساندرز به کاخ سفید رفتم و در آنجا وارد اتاقی شدم که یک میزگرد بسیار بزرگ وسط آن بود. همه آنهایی که پشت میز نشسته بودند، بالادستیهای من بودند و تمامی مشاوران و معاونان وزیر [خارجه، ونس] نیز آنجا بودند. سپس برژینسکی، همیلتون جوردن و جودی پاول و کارتر نیز وارد اتاق شدند. کارتر بسیار خشمگین بود. او گفت: «یک نفر دارد کالب را تغذیه میکند و برنامه دیشب برای سیاست ما یک فاجعه بود. یک نفر دارد به او اطلاعات میدهد و ما نمیتوانیم سیاستهایمان را اجرا کنیم. همینجا میگویم اگر دوباره چنین چیزی اتفاق بیفتد، فرد خاطی را اخراج میکنم و نه تنها فرد خاطی را اخراج میکنم، بلکه مافوق او را هم اخراج میکنم. باید همین الان جلوی این کار را بگیریم. نمیتوانم این خیانت را تحمل کنم.» پس از آن، او و تمامی مقامات کاخ سفید از اتاق خارج شدند. آقای ونس که چهرهای پدرانه داشت، گفت: «ما با کاخ سفید مشکل داریم. نمیتوانیم اینطوری ادامه دهیم. باید این مشکل را حل کنیم.» به اطراف نگاه کردم و دیدم که همه دارند به من نگاه میکنند. افرادی نظیر لس گلب و تونی لیک گفتند: «به نظر ما رئیسجمهور منصفانه عمل نکرد. او نمیداند چه کسی دارد خبرها را درز میدهد و اینگونه ما را تهدید میکند.»
البته من با رئیسجمهور موافق بودم. به اعتقاد من با درز کردن اطلاعات به هیچوجه نمیشد سیاستی را به اجرا درآورد. البته قبول داشتم که احتمالاً بعضیها نظر من را به ماروین کلب اطلاع دادهاند. خودم قبلاً با او صحبت کرده بودم، ولی هیچ چیز حساسی به او نگفته بودم. با وجود این، شاید بعضیها گفته باشند که مسئول امور ایران از سیاست آمریکا در قبال ایران حمایت نمیکند. اما من نبودم که اطلاعات را درز میدادم. دو یا سه هفته بعد، مقاله کوتاهی در آتالانتیک مانثلیها یا هارپر چاپ شد که جلسه کاخ سفید برای جلوگیری از درز اطلاعات دقیقاً در آن توصیف شده بود!
خُب، بیایید به اواخر دسامبر [دی] برگردیم. اوضاع هر روز وخیمتر میشود. سولیوان، فکر میکنم سولیوان بود که گفت علاوه بر تبادل غیرمستقیم پیام با یزدی، باید یک مقام آمریکایی نیز با [آیتالله] خمینی ملاقات کند. واشنگتن با این پیشنهاد موافقت کرد. ما تد الیوت را برای این کار انتخاب کردیم. او یکی از مقامات بازنشسته سرویس خارجی بود که در اواخر دهه 60 میلادی [1340 شمسی] مسئولیت امور ایران را برعهده داشت؛ زمانی سفیر آمریکا در افغانستان بود و همزمان رئیس دانشکده فلچر. محور بحث را برای او تعیین کردم. سولیوان به دیدن شاه رفت و به او گفت که قصد انجام چنین کاری را داریم. شاه گفت: «کاملاً قابل فهم است که آمریکاییها بخواهند در این بحران از منافع خود حفاظت کنند» و گفت: «شاید بتوانید این مرد دیوانه [!] را سر عقل بیاورید.» همه چیز مهیا بود.
سپس اجلاس اقتصادی مارتینیک (Martinique) پیش آمد. کارتر و برژینسکی نیز در این اجلاس شرکت کردند. فکر میکردم برژینسکی سفر تد الیوت را ایده خوبی نمیداند. وقتی کارتر برگشت این نقشه را لغو کرد. ما پیامی برای سولیوان فرستادیم. سولیوان داشت دیوانه میشد. او پشت تلفن از من پرسید: «چه احمقی این تصمیم را گرفته است؟ شاید این مهمترین حرکتی بود که میتوانستیم در این بحران انجام دهیم، ولی حالا همه چیز به هم خورده است.»
مجبور شدم با خط محرمانه تلفن با سولیوان تماس بگیریم و به او بگویم: «گوش کن، این تصمیم رئیسجمهور بود.» او تقریباً همان موقع کارش را از دست داده بود؛ اما درست نبود که در آن زمان سفیر آمریکا از ایران خارج شود. به هر حال سولیوان به دیدن شاه رفت و به او گفت که سفر لغو شده است. شاه نیز به سولیوان گفت که به اعتقاد او نیز تصمیم خوبی گرفته نشده است.
در عین حال برژینسکی هنوز بر ایده مشت آهنین و سرکوب مردم تاکید داشت، ولی نمیتوانست کارتر را به موافقت با چنین کاری متقاعد سازد. کارتر برای آرام کردن برژینسکی به او گفت: «ببین ما یکی از مقامات نظامی آمریکا را میفرستیم تا با رهبری نظامی ایران تماس بگیرد و ببیند اگر اوضاع به هم ریخت، آنها تا چه اندازه آمادگی کنترل اوضاع را دارند.» ژنرال هویزر، معاون CINCUR در اروپا که قبلاً نیز چندین بار به ایران سفر کرده بود، برای سفر به تهران انتخاب شد. البته او اطلاعات خاصی در مورد ایران و یا ژنرالهای ارشدی که قرار بود با آنها ملاقات کند، نداشت. سولیوان از این ایده خیلی خوشش نمیآمد، ولی در آن زمان سولیوان یک رقیب دیگر در سفارت نمیخواست. پس از ورود هویزر به تهران، او و سولیوان به توافقی رسیدند که بسیار ارزنده بود. هویزر با ژنرالها صحبت میکرد و سولیوان نیز کنترل کل ماجرا را برعهده داشت. با وجود این، هیچیک از ما واقعاً نمیدانستیم هویزر دارد چکار میکند. اگر میخواست طبق نقشه برژینسکی عمل کند، احتمالاً باید به ژنرالها میگفت که باید خود را در صورت لزوم برای انجام یک کودتا آماده کنند. هویزر تا زمانی که احساس کرد جانش در خطر است، در ایران ایستاد. دیگر واضح بود که بازی تمام شده است. یکی دیگر از مقامات وزارت دفاع نیز به ایران رفت. در زمانی که در تهران بودم، اریک فن ماربُد نماینده ارشد دفاعی ما در ایران بود. نظام پرداختهای ایران به دلیل اعتصاب در بانک مرکزی و وزارت دارایی مختل شده بود. آنها نمیتوانستند صورتحسابهایشان را بپردازند و همچنین مایل نبودند برخی از تجهیزات نظامی خریداری شده را تحویل بگیرند. بنابراین فن ماربُد را به ایران فرستادند تا قدری به اوضاع سر و سامان دهد.
او یادداشت تفاهم بلند بالایی با ایرانیها امضا کرد که براساس آن برخی فروشها لغو میشد، برخی به تعویق افتاد و منابع مالی آنها به معاملات دیگر اختصاص مییافت. او بدون اینکه اطلاعاتی از کسی بگیرد، شخصاً این کارها را انجام داد. آنچه او انجام داد، هنوز جزو دعاوی مطروحه در دادگاه لاهه است؛ این که این فروشها بلاتکلیف چگونه باید فرجام یابد و آیا ایران پولی را پس خواهد گرفت. در اوایل ژانویه 1979 [دی 1357] نمیدانم سولیوان بود یا یک نفر دیگر که به شاه پیشنهاد کرد از کشور خارج شود و یا اینکه خود شاه چنین تصمیمی گرفت. اما شاه گفت که میخواهد به ایالات متحده برود. از من پرسیدند که آیا با این ایده موافقم یا خیر؟ گفتم که به اعتقاد من مردم ایران خوشحال میشوند، بنابراین جایی در عمارت والتر آننبرگ در کالیفرنیا برای او پیدا کردیم. آننبرگ گفت که میتوانیم یک ماه از املاک او استفاده کنیم، ولی چون میخواهد در آن عروسی بگیرد، بعد از یک ماه باید آن را پس دهیم. ما هم قبول کردیم.