سیدابوالفتح دعوتی
این روزها شنیده شده است و شنیده میشود که صحبت از گسترش روابط با مصر است. در این مورد مقالات و نظرات له و علیه را نیز دیدهایم، که هر نظریهای برای خود دلایلی را دارد و قهرا گسترش روابط ممکن است فوایدی داشته باشد و در کنار آن نیز مضراتی هم به آن مترتب است. محدود بودن و قطع روابط نیز محسناتی دارد و در کنارش هم احتمالا زیانهایی ممکن است دربرداشته باشد. اصولاً در این مباحثات هر طرفی سعی میکند که فقط به خوبیها نگاه کند و ضررها و زیانها را کمرنگ و کوچک جلوه دهد، تا نظریه خودش مشروعیت پیدا کند.
به نظر بنده مسئله، مسئله مصر و عراق نیست. حالا هم اگر رابطه با مصر برقرار شود، پس از چند صباحی دیگر، مسئله رابطه با آمریکا مطرح میشود. به همان دلایلی که امروز مسئله «مصر» مشروعیت پیدا کرده است فردا هم مسئله «آمریکا» مشروعیت خواهد یافت. به نظر بنده مسئله یک چیز دیگر است. مسئله یک مسئله تاریخی و یک تضاد تاریخی و یک جریان تاریخی است و مسئله، مسئله برخورد دو گونه بینش است.
این مسئله مربوط به این است که در جامعه و حتی در جامعه انقلابی و مترقی دو گونه بینش وجود دارد. یک بینش این است که میگوید ما باید به اصول و مقررات پایبند باشیم اگرچه پیشرفت ما کند و دشوار باشد. یک بینش این است که میگوید یک قدر مماشات کن تا پیشرفت سریع داشته باشی. این دو گونه اندیشه در هر روزگار و در هر زمانی یک طور جلوهگر میشود. در انقلاب مسیحیت همین بحث مطرح میشود. بعضیها میگویند باید احکام مسیحیت دقیقاً اجرا بشود و هر کس میخواهد مسیحی بشود باید این مقررات را بپذیرد و مسیحی بشود.
یک عده دیگر میگویند شرایط را آسان کنید تا مردم زودتر بگروند و داخل این نهضت بشوند. اینکه در مسیحیت فعلی و مسیحیت یولس رسول گفته میشود که فقط محبت عیسی کافی است و عیسی را که در دلت دوست داشتی تو دیگر مسیحی هستی، و نماز و روزه و اعمال دیگری را نمیخواهد، این برای این بوده است که رومیهای آن روزگار را وارد دیانت مسیح کنند و این کار را هم کردند و پیروز هم شدند. اینکه حکم «ختان» را لغو کردهاند، این از زحمات این گروه دوم بوده است.
دیدهاند، رومیها و اروپاییها از این کار یعنی از سنت «ختان» وحشت دارند و اصلاً به طرف مسیحیت نمیآیند. آن اندیشمندن بزرگ این حکم را برداشتهاند خدمتی به جمال مسیحیت کرده باشند. در حقیقت این دیانت مسیح است که یک دیانت رومی و یونانی شده است و با نام عیسی مسیح و محتویات تمدن خوب و زیبای روم و یونان به میدان آمده است. این نوع نگرش در عین حال هم محسناتی دارد و هم معایبی.
خوبیهایش این است که میلیونها میلیون مردم به آن گرویدهاند، و مسیحیت با این شکل و با این محتوا، خیلی سریع و آسان گسترش یافته است و طوری شده که نه سیخ بسوزد و نه کباب و از آن طرف هم بالاخره دستگاه بتپرستی و ساریدون و آپولو و خدایان پدر و پسر و خدای واسطۀ زمین و آسمان یعنی آپولو اینها برچیده شدند و به جایش خدا و عیسی روحالقدس آمدند. خدا شد در نقش پدر، عیسی آمد در نقش پسر، روحالقدس آمد در نقش آپولو و یک چهره دیگر هم اضافه شد بنام مریم، مادر خداوند. و بالاخره این مسیحیت بهتر از آن مسائل قدیم بود و به عبارتی «کاچی به از هیچ چی» و آن مسیحیت اولیه منقرض شد و از بین رفت و «شمعون» و «برنابا» که اوصیاء حضرت عیسی بودند در انزوا قرار گرفتند.
میآئیم سراغ انقلاب اسلام. در اسلام هم همین دو نوع اندیشه از همان دوران پیامبر اکرم وجود داشت. یعنی همان عدهای که دور پیامبر اسلام(ص) جمع شده بودند و خیلی هم انقلابی و مجاهد و محکم بودند، اینها دوگونه بینش داشتند. یک عده میگفتند باید آیندهنگر بود و حوادث را در نظر آورد و روابط را محفوظ نگاه داشت تا از ضربههای کافران در امان باشیم.
نحشی علینا الدوائه میترسیم برای خودمان از حوادث. امروز اگر با یهود بنی قریضه بجنگیم فردا که میرویم برای تجارت شام آنجا گرفتار یهودیهای شام خواهیم شد. با اینها کنار بیائید تا از مراحم و الطاف آنها برخوردار باشید و صدها نمونه دیگر که نشاندهنده این دو گونه اندیشه است.
عده دیگری میگفتند امروز اینها را اگر سر جایشان بنشانید، فردا آن یهودیهای شام هم ساکت میشوند و جرات نمیکنند شیطنت بکنند، ولی اگر امروز اینها را رها بکنید، اینها شما را به سستی و به رخوت میاندازند. در میان شما به شایعهپراکنی میپردازند. شما را به تفرقه میاندازند و آن چیزی که میترسید به سرتان میآید، «علیهم دائره السوء» آنوقت آن حوادث بد به شما نازل خواهد شد. خطر در آن طرف نیست خطر در اینطرف است. شما نه اینکه از فتنه گریختهاید بلکه به داخل آن افتادهاید: «الا فی الفتنه سقطوا»
مسئله شیعه و سنی یک شکل دیگری از برخورد این دو گونه اندیشه است. اختلاف سنتیترها و سنتیهاست در خود شیعیان هم از این قبیل است. اختلاف با «زیدیها» هم یک چنین اختلافی است. زیدیها اعتقاد داشتهاند که باید برای جنگ با خلیفه از یک اصولی به نفع خلیفه صرفنظر بکنند، مانند آنها نماز بخوانند، مانند آنها صحبت بکنند تا بتوانند به ضد آنها قیام بکنند، که تحقیقاً اینها یک مباحث بیشتری را میطلبد.
اختلاف انقلابیون دوره مشروطه نیز چنین اختلافی بود. مرحوم شیح فضلالله نوری طرفدار اندیشه اصولگرایی و مشروطه مشروعه بود. اگر شما به ماهیت نزاع نگاه بکنید میبینید ماهیت نزاع یک چیزی است. ایستادگی در پای اصول و تحمل دشواریها و یا رها ساختن برخی از اصول و در عوض راحت شدن از برخی گرفتاریها که البته آخرش هم واقعیت نخواهد داشت و چیزی جز یک غرور و یک اشتباه از کار بیرون نخواهد آمد.
این همین کلاهی است که بر سر عربها رفته است. آنها با انگلستان کنار آمدند تا از شر امپراطوری عثمانی خلاص شوند و یک امپراطوری عربی تشکیل بدهند. البته اگر یک امپراطوری عربی تشکیل میدادند، چیز ایدهآلی میشد ولی انگلستان هم آنقدر خام نبود که عثمانی را براندازد و به جایش امپراطوری عربی را ایجاد کند. چیزی که در خارج واقع شد این بود امپراطوری عثمانی به دست خود مسلمانان از بین رفت و امپراطوری عربی هم هرگز به وجود نیامد و بلکه چندین کشور ضعیف و مستعمره و گرفتار بوجود آمد و عربها گرفتار همان چیزی شدند که از آن میترسیدند.
بنابراین در مسئلهای بنام توسعه روابط و دوری کردن از «دوائر» و حوادث روزگار، باید متوجه باشیم که پیوسته در هر جامعه و هر جمعیت و هر گروه و روزگاری، این دو گونه اندیشه وجود دارد. اندیشهای که به ارزشهای ظاهری و منافع خیالی و زودگذر میاندیشد وزیر بنای آن رفاهطلبی و فرار از مشکلات و دشواریهاست، که آخرش هم به دریای مشکلات سقوط میکند.
اندیشه دیگری هم هست که بیشتر به اصول و به توکل و به قناعت و به استقبال از سختیها و دشواریها میاندیشد و به منافع خیالی و زودگذر غره نمیشود، که انقلاب ما از اول زائیده این اندیشه بوده است.
هرگاه در جامعهای پیروان یکی از این تفکرات اکثریت یابد، تصمیمات به آن سمت سوق پیدا میکند و جامعه به آن طرف میرود هرچند اشتباه هم باشد، و البته نمیفهمند و ملتفت نمیشوند.
قرآن کریم طی یک عنوان و یک اصل، پیامبرش را از سست گرفتن مسائل بر حذر میدارد و میفرماید: «تو باید با استقامت باشی و تسلیم آراء و اهواء مردم نشوی» که این هم یک بحث مفصلی میخواهد.
در عین حال پیامبر اکرم عفوها و اغماضهای فراوانی هم داشته است که اینها را هم باید فهمید. در بسیاری موارد، اسلام با جریاناتی برخورد از مقابل کرده است مانند مسئله شرک که یک مسئله عقیدتی است. در بسیاری موارد سیاست مماشات و اغماض داشته است مانند تحریم خمر و وجوب خمس و روزه و جهاد و حجاب که اینها نیازمند آمادگی ساختار فکری و تغییرات اساسی در جامعۀ تازه مسلمان بوده است.
اگر ما میبینیم که مسلمانان خیلی زود روم و ایران را در آن روزگار از پای درمیآورند، این به خاطر آن روحیه قوی و نیرومند پیامبر اکرم است. هنگامی که پیامبر اکرم سفیرش را به نزد خسرو پرویز میفرستد و او را به اسلام دعوت میکند، پیامبر از داخل یک شهر کوچک دارد با یک امپراطوری بزرگ حرف میزند. آن امپراطور قدرتمند، نامۀ این پیامبر را پاره میکند. حالا در اینجا امکان داشت که انسان هزار نوع حرف بزند و بگوید عجب کار بدی شد، ما اشتباه کردیم و امپراتور را به غضب آوردیم و به نامه ما بیاعتنایی شد و نامه ما پاره شد.
این یک نظر بود ولی پیامبر اینطور انسانی نبود. پیامبر خیلی غضبناک شد و گفت: «خداوندا امپراتوری او را متلاشی کند، برای اینکه نامه مرا پاره کرد». یعنی پیامبر نامه خودش را مهمتر و برتر و بالاتر از سراسر امپراطوری خسرو پرویز میداند، در عین حال که خیلی آدم متواضع و فروتنی است.
ما باید با چنین روحیهای با این امپراطوریها برخورد کنیم. اگر این روحیه در مسئولین ما و در بزرگان ما و در اندیشمندان ما باشد، آنوقت است که ما پیروز خواهیم شد. ولی اگر روحیه ما ضعیف باشد و بخواهیم از آنها کسب اعتبار بکنیم، در این حال ما شکست خواهیم خورد.
البته قرآن کریم هم سفارش نمیکند که ما با کافران و مشرکان بدرفتاری کنیم، ولی سفارش میکند که در همه حال باید اصول ما محترم و محفوظ بماند. امروز سیاست خارجی ما یک کار بسیار ظریف است. ما در میان دو خطر عظیم گرفتار هستیم، خطر جمود، ناآگاهی، ندیدنها و نشناختنها از یک طرف و خطر سازشکاریها، سهلانگاریها، خوش خیالیها و رها کردن اصول و مقررات از طرف دیگر.
بیشتر آنهایی که میگویند «نه»، نه گفتن آنها از سر جمود و ناآگاهی است و بیشتر آنها که میگویند «آری»، آری گفتن آنها از سر سازشکاری و سست شدن و بریدن است. ما باید در صراط مستقیم حرکت کنیم، گرفتار آن جمودها و فریفتۀ این سازشکاریها نشویم.
حضرت امام در برابر منافقین ایستادند و به آنها دست ندادند و گفتند: «نه» و انقلاب ما از این نه گفتن سود برد و به استقلال رسید و از التقاط رها شد. و اما در برابر موسیقی، حضرت امام آنرا پذیرفتند و موسیقی را به «روا» و «ناروا» تقسیم کردند و روا و شایستۀ آنرا اجازه دادند و این اجازه به سود انقلاب واقع شد و ارزش و قیمت و ثواب این فتوای حضرت امام به ارزش همه انقلاب بود و یک انسان باید خیلی مومن و خداشناس و پردل و پرجرات و خالص و مخلص باشد تا در چنان شرایطی چنان فتوایی را بدهد.
تنها صاحب انقلاب میتوانست نیاز این انقلاب را درک بکند و آنرا به انقلاب بدهد. این «آری» و آن «نه». هر دو از یک ایمان و توکل نیرومند سرچشمه گرفته و هیچ کس غیر از امام نمیتوانست چنان کلامی را بگوید و ضربت علی(ع) در روز خندق اینطور است که به قیمت همه اسلام تمام میشود و ارزش همه ایمانها و عبادتها را پیدا میکند.
حالا در مورد گسترش رابطه با این کشور و آن کشور و یا با آمریکا، باید ببینیم چه کسانی و با چه روحیهها و با چه هدفهایی دارند از این روابط حمایت میکنند. البته وقتی که در جمعیتی بیشتر آنها دارای اندیشهای باشند آن اندیشه میشود اندیشه اکثریت، ولی آیا این اکثریت درست میفهمند یا درست نمیفهمند، این مسئله دیگری است.
هیچ شکی نیست که اگر ما با آمریکا رابطه برقرار کنیم، این رابطه مزایای اولیۀ فراوانی خواهد داشت. ما با یک ملت بزرگ مرتبط میشویم و خیلی خواص فراوانی در این روابط خواهد بود و رابطه همیشه چیز خوبی است و هر چه آب و نان است در همین رابطه است، ولی آیا اگر ما یک گام به جلو برداریم، آیا آنها هم یک گام به سوی ما برخواهند داشت؟ یا اینکه تلاش میکنند تا ما گامهای دیگری را برداریم و گرفتار خطرات شیطان بشویم و به شجره منهیه و درخت نامبارک تقرب جوئیم؟
در هر حال من فکر میکنم این موضوعات نیازمند مباحث جدی و آشکاری است تا مردم انقلابی و خوب و هشیار ما بدانند آیا دارند در مسیر انقلاب حرکت میکنند و یا اینکه خدای ناکرده مسئله گرانیها و گرفتاریها و مشکلات موجب کمرنگ شدن، و سستیها و کاهلیها شده است و آقایان دارند اصول را میدهند تا به نان و آبی برسند و به باب «حنطه» و باب نان و آب روی میآورند و ساکن وادی ذلت و مسکنت خواهند شد؟ من گمان میکنم مسائل را باید دقیقتر مورد بررسی قرار داد.
والسلام