دکتر عماد افروغ
جریان اصولگرایی خلاق و انتقادی با جریان اصولگرایی اولیه، اشتراکات و افتراقاتی دارد. اولا خلاق و سرشار از نوآوری و بداعت است، ثانیا انتقادی است. با مقوله نقد و مبانی، ضرورت، ارکان و اهداف آن بهخوبی آشناست. با پشت سر گذاشتن 27 سال از عمر انقلاب و تجربه فراز و فرودهای مختلف، به یک بلوغ نسبی دست یافته است و خامی و یکسویگی اصولگرایی اولیه را ندارد. بهجای نگاهی سطحی و قالبی، نگاهی عمیق و تو در تو و محتواییتر به مسائل دارد. بهجای درجا زدن در نمودها و روابط بیرونی میکوشد تا به بودها و روابط ضروری و درونی نایل آید. بهعلاوه، موارد مورد اشاره جزو بایستهها و مطلوبها نیز بهشمار میرود. به این معنا که باید تلاش کرد تا این بایستهها محقق شوند و بههیچوجه نباید اینگونه تلقی شود که «مطلوبهای فوق، علیالاطلاق تحقق یافتهاند و صرفا باید از آنها پاسداری و مراقبت بهعمل آورد.» شاید در برخی از موارد توفیقی نسبی بهدست آمده باشد و از این توفیق نسبی باید محافظت به عمل آورد، اما حتی در این صورت نیز باید در جهت توفیق بیشتر و کمال آن کوشید.
تفکیک اصولگرایی از اصولگرایان
از شروط لازم نقد درونگفتمانی، تفکیک اصولگرایی از افراد منتسب به این جریان است. نباید جریان اصولگرایی را با افرادی خاص تعریف کرد، بلکه بر عکس، تعین و تشخص افراد با ملاکها و معیارهای این جریان تعریف میشود. اینگونه نباشد که به صرف جابهجایی افراد، همهچیز تمامشده فرض شود و از ارزیابی سیاستها و عملکرد آنان و از انطباق این سیاستها با ملاکها و معیارهای ناشی از انقلاب اسلامی اجتناب کنیم. توجه به تفکیک ساختار از عامل میتواند در اینخصوص راهگشا باشد. جنس تحول ساختاری، از جنس تغییر افراد نیست. ممکن است با تغییر افراد، ساختار کماکان به قوت خود باقی باشد. بنابراین ملاکها و شاخصهای تحول ساختاری را باید جدا از ملاکها و شاخصهای فردی شناسایی و ارزیابی کرد. مثال موجری و مستأجری و موجر و مستأجر میتواند مثال خوبی باشد. با تغییر موجر و مستأجر الزاما رابطه موجری و مستأجری تغییر نمیکند، هرچند معقول است که بپذیریم نه هر موجر و مستأجری میتوانند بر هم زننده رابطه موجری ـ مستأجری قدیمی و جانشینی رابطه جدید موجری ـ مستأجری باشند.
بایستههای سیاسی
1- توجه به حقوق فردی و اجتماعی سیاسی
با توجه به گرایش یکسویه و خاص به حق سیاسی فردی در قالب آزادیهای اساسی در سالهای گذشته، این احتمال و خطر وجود دارد که به سر دیگر طیف حقوق سیاسی، یعنی به حقوق سیاسی اجتماعی و جمعی گرایش پیدا کنیم. تأکید مفرط بر حقوق سیاسی جامعه در قالب امنیت ملی، ثبات سیاسی و اقتدار ملی، بدون توجه به آزادیهای قانونی و شناختهشده فردی و گروهی، میتواند امنیت ملی و ثبات سیاسی ما را نیز مخدوش کند؛ داستان مشروطه و نهضت ملی نفت باید بهرغم تفاوتهای تاریخی برای ما عبرتآموز باشد. فراموش نکنیم که از دل مشروطه فردگرا، کودتای ضدمشروطه جمعگرا و اقتدارطلب رضاخانی و از دل واگراییهای سیاسی نهضت ملی نفت، کودتای ضدملی و استبدادی 28 مرداد بیرون آمد. این یک هشدار تاریخی با توجه به گذشته سیاسی ایران است که در جمع فرآیند تفکیک و شکلگیری گروههای اجتماعی از یکسو و فرآیند انسجام و وحدت نمادین بین گروهها و آحاد اجتماعی از سوی دیگر بهندرت توفیق داشتهایم. تجربه انقلاب اسلامی و شعار عدالت فراگیر، اعتدال و حقوق جامع شهروندی مستتر در قانون اساسی، میطلبد که همواره از افراط و تفریط پرهیز داشته باشیم.
2- ریشهکن کردن معضل ساختاری قدرت ـ ثروت
در این کشور مانند اکثر کشورهای نفتی و خاورمیانه، بیش از آنکه ثروت به قدرت بینجامد، این قدرت است که به ثروت میانجامد و این ثروت را نباید صرفا ثروت اقتصادی تفسیر کرد. این ثروت میتواند مطلق سرمایههای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را شامل شود.
بهعبارت دیگر، از طریق دستیابی به قدرت دولتی است که دسترسی به رانتها و امتیازات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی سهل میشود. قدرت دولتی ضمن آنکه زمینه بهرهمندی از سرمایههای اقتصادی را فراهم میکند، زمینه برخورداری از امتیازات فرهنگی در قالب تأسیس انجمنها و استفاده از بورسیههای علمی ـ آموزشی و اخذ مجوز نشریه و غیره و همچنین برخورداری از امتیازات سیاسی در قالب تشکیل احزاب و انجمنهای مدنی و غیره را نیز فراهم میکند. نگاهی به احزاب شکلگرفته پس از انقلاب اسلامی، پرده از این واقعیت برمیدارد که عمده احزاب ما در طول 32 سال گذشته «دولتساخته» بودهاند و بیش از آنکه احزاب به شکلگیری دولتها انجامیده باشند، این دولتها بودهاند که به تشکیل احزاب مبادرت کردهاند.
3- مقابله با تبارگماری و رابطهگرایی در عزل و نصبها
علاوهبر رابطه قدرت ـ ثروت ناشی از تمرکزگرایی و اقتصاد نفتی، معضل تبارگماری و خویشاوندسالاری یکی از معضلات دیرینه ماست که کماکان مشهود است. این معضل هم در دوره توسعه سیاسی و جامعه مدنی و هم در دوره عدالت اجتماعی مشهود است که باید نسبت به آن هوشیار بود و هشدار داد.
آسیبشناسی اصولگرایی تودهوار
مشخص است که در دورانی بهسر میبریم که سیر حوادث در آن، ضرورت نقد جریان حاکم را ضروری میکند. در اینجا باید تفکیکی دقیق میان اصولگرایی اصیل و اصولگرایی تودهوار انجام داد. اهم نقدها و آسیبهایی که میتوان برای اصولگرایی توده وار برشمرد به این شرح است:
1- تبدیل چالشهای عمده فکری - معرفتی مربوط و معطوف به نخبگان از قبیل سنت، مدرنیته، روشنفکری، هویت، جهانی شدن، مفاهیم سیاسی مثل آزادی، دموکراسی و عدالت به چالشهای تودهوار و مربوط و معطوف به تودهها، از قبیل خرافهگرایی، عاطفهگرایی، قشریگری، عوامزدگی، ظاهرگرایی، انتظارگراییهای نامعقول و غیر مستند، تمثالگرایی و در کل ابزارگرایی تودهوار. به سخن دیگر تبدیل چالشهای معطوف به عقلانیت به چالشهای احساسی و عوامانه.
آیا چالشهای مربوط به نخبگان تمام شد و توانستیم پاسخی درخور و اجماعی به سئوالهای عمده فوق بدهیم؟ آیا تصور میکنید این چالشها حل شد و این سئوالها پاسخ شایسته دریافت کرد؟ هرچند چندان مطرح نیست، اما واقعا این چالشها تمام شد و یا به زیر رفته و غیرآشکار گردیده است؟ همانند اتفاقی که در مشروطه رخ داد. این چالشها در مشروطه حل نشد، اما بهدلیل جمعگرایی و امنیتگرایی حاکم پنهان شد و به خفا رفت. لکن بهتدریج خود را آشکار کرد و در مقاطعی رخ عیان کرد و در قالب جنبشهای اجتماعی مختلف، مطرح گردید و در نهایت به انقلاب اسلامی ختم شد.
شخصا نسبت به این قضیه حساس هستم و هشدار میدهم، بهنظر میرسد این چالشها، حل نشده و به خفا رفته است. کدام اندیشه سیاسی محتوایی و غالب توانست پاسخی اجماعی یا نسبتا اجماعی بدهد؟ شاید تبدیل چالشهای معطوف به نخبگان به تودهها طبیعی هم باشد. شاید تغییر مخاطبان از سطح نخبگان و خواص به تودهها یک چنین نتیجه طبیعی را در بر داشته باشد، اما اینکه فقط مخاطبان ما نخبگان یا تودهها باشند، محل تردید و تأمل است. بهنظر میرسد حذف چالشهای مربوط به خواص، بهگونهای حذف عقلانیت و فراموشی مخاطبان حکیم و فیلسوف و نخبه و گرایش به ظاهرگراییها و عوامزدگیها باشد که هشداری است برای آینده عقلانی این کشور که باید زنگ خطری به صدا درآورد. احساس من این است که بخشی از قابلیتهای ما بهویژه در دنیای کنونی متوجه فیلسوفان و نخبگان عالم است. این مسأله باعث نادیده انگاشتن قابلیتهای تودهوار انقلاب نیست، اما نباید یکی را فدای دیگری کرد.
یکی از نقدهای ما بر دولتهای گذشته نخبهگرایی صرف بود، اما این نباید به معنای جایگزینی مطلق تودهها بهجای نخبگان تفسیر شود.
2- بازگشت ابزارگرایی و عملگرایی اقتصادی در قالب جدید و با پشتوانه دینی (باورها، مناسک و سنتهای جاافتاده دینی) و در نتیجه غلبه اقتصادزدگی و سیاستزدگی با توجیهات دینی بر فرهنگ.
بین عملگرایی جدید و عملگرایی قدیم تنها یک تفاوت وجود دارد. عملگرایی قدیم با پشتوانه مدیریت علمی و توسعه اقتصادی خاص بود، اما عملگرایی جدید با پشتوانه توجیهات دینی است و از نظر بنده این یک خطر عظیم است. یعنی ما همه قابلیتها و معونههای دینی خود را صرف و خرج یک عملگرایی میکنیم. در حالیکه همواره گفته شده است که این عملگرایی و اقدامات و سیاستهای اقتصادی ماست که باید خرج ارزشهای ما شود و نه بالعکس. شخصا برایم قابلهضم نیست که هیأتهای مذهبی ما به این معنا سیاسی بشوند که خرج یک قدرت مستقر شوند و نه خرج ارزشها و انقلاب و کلیت جمهوری اسلامی.
این مسأله میتواند شاخصی برای جایگزینی ماکیاولیسم مذهبی بهجای ماکیاولیسم سکولار یا بهعبارتی استفاده ابزاری از اخلاق و دین بهجای استفاده ابزاری از ارزشهای عرفی و اجتماعی باشد که همواره به سهم خود نسبت به آن هشدار دادهام. به هر حال باید نسبت به اشاعه این ماکیاولیسم و یا در مجموع غلبه اقتصادزدگی و سیاستزدگی بر فرهنگ، فکری کرد. تصور من این است که چارهاندیشی این امر منوط به توجه به نقش اخلاق و فرهنگ بهمثابه ترمز و ترموستات در نظامسازیهای اقتصادی اجتماعی است. بهنظر میرسد فرهنگ و اخلاق ما نقش ترمز و ترموستات بودن خود را از دست داده است. دقت کنید که در نظامسازیها، اقتصاد بهطور عمده دلمشغول تولید انرژی است. اما باید برای مثال، همانند یک ماشین لباسشویی، ترموستاتی وجود داشته باشد تا جلوی حرکت شتابان و تولیدکننده انرژی خارج از قاعده و با پیامدهای مخرب اجتماعی از جمله ایجاد و اشاعه آنومی یا نابسامانی و بیقاعدگی را بگیرد. اما ظاهرا نهتنها ترموستاتی وجود ندارد، بلکه این ترموستات هم اقتصادی شده و بهمثابه عامل محرک تولید انرژی، عمل میکند. این امر یادآور مقوله فرهنگ توسعه بهجای توسعه فرهنگی در غرب است. تفوق این نگاه در کشور، معرف و یادآور گسست بین مبانی و سیاستها و رفتارهاست. در مبنا و در نظم ارزشی و اخلاقی خود، شعار ضدتوسعهای غرب سر میدهیم، اما در عمل تن به الگوهای مخرب آنها میدهیم و حتی از تجارب و تجدیدنظرهای آنان نیز عبرت نمیگیریم.
بههرحال نباید به هر قیمتی به یک زندگی و رشد اقتصادی سامان بخشید. همواره باید متوجه این ترمزها و موانع اخلاقی در امر تحولات و پیشرفتهای اقتصادی بود، در غیر این صورت اباحهگرایی فراگیر، در عرصه رسمی و غیررسمی، سکه رایج خواهد شد که نتیجهای جز گسترش رسمی و غیررسمی بیدینی و یا بحران اخلاق، هرچند در نظر، و بهطور نسبی در عمل در بر نخواهد داشت و البته نسبتی وثیق بین ابزارگرایی فرهنگی، کمرنگ شدن نقش اخلاق بهمثابه ترمز و مصلحتگرایی و مقبولیتگرایی به قیمت نادیده انگاشتن حقیقتها و فضلیتها وجود دارد که نتیجهای جز بحران اخلاق در جامعه، مورد انتظار نخواهد بود.
3- نگاه کمیتگرا و مبتنی بر خلط ابزار و هدف به فرهنگ. نگاه کمیتگرا همان نگاه عدد و رقمی است. تا از آسیبهای کلان فرهنگی سخن به میان میآید، بلافاصله عدد و رقم تحویل ما میدهند. برای مثال برای رشد و اعتلای فرهنگ در جامعه آمار میدهند که قبل از انقلاب، دانشگاههای ما این تعداد بود، الان این تعداد است، تعداد دانشجویان و آزمایشگاهها و استادان ما اینقدر بود، الان اینقدر است. دقت کنید که اینها تماما توسعه ابزار و بیانگر رشد کمی مقولات فوق است. به من بگویید اولا اهداف چه بودهاند و ثانیا این رشد ابزاری و کمی، در تحقق و پیشبرد اهداف در جامعه موفق بودهاند یا خیر؟ اینگونه پاسخ دادنها بیانگر خلط ابزار و هدف است. ما از اهداف و تحقق آن میپرسیم، اما از توسعه ابزار میشنویم. یک معنای غلط و متداول از توسعه فرهنگی، نه به معنای انطباق توسعه با فرهنگ و اخلاق جامعه، توسعه دسترسی به کالاهای فرهنگی از قبیل روزنامه، کتاب، ابزارهای هنری، مسجد، سینما و... است. اینها حکم ابزار را دارند و قرار است توسعه این ابزارها در خدمت تحقق اهداف اصلی باشند، اما آیا این اتفاق افتاده است و این ابزارها توانستهاند تحققبخش اهداف و ارزشهای مطلوب و اخلاقی جامعه باشند؟ آن مقولهای است که جداگانه باید مورد ارزشیابی قرار گیرد.
4- سکوت یا بیرمق شدن روشنفکری نسل چهارم. یعنی آن توقعی که از این نسل روشنفکری داشتیم که بار دیگر با تحکیم پیوندهای خود، در عرصههای سیاسی و اجتماعی حضور نقادانه داشته باشند، بنا به دلایلی برآورده نمیشود. اغلب علت این عدم حضور پررنگ را مصلحت میدانند. درحالیکه در اصل، روشنفکری با مصلحت تعریف نمیشود. اگر روشنفکری با مصحلت پیوند بخورد باید فاتحه آن را خواند. روشنفکری با حقیقت، حقیقتخواهی و حقیقتجویی تعریف میشود. بار دیگر همان اتفاقی که پس از جنگ سراغ ما آمد و سکوت، توجیه، تطهیر و حتی تقدیس را حاکم کرد، هماکنون و البته بهتدریج و با شتاب کمتر شاهد آن هستیم. در اثر این حضور کمرنگ و ناموجه، شاهد نضج تدریجی و مجدد رگههایی از روشنفکری نسل سوم هستیم، ولو آنکه هنوز نتوانسته بهدلیل عدم دسترسی به امکانات و فرصتهای دوستی، قوام و دوام گذشته را داشته باشد.
5- ظهور فزاینده نقد درونگفتمانی در سطح کلان و خرد. حتی رقبای اصولگرایان نیز به فکر نقد درونگفتمانی افتادهاند و این در همان حدی که اتفاق افتاده، مبارک است. چون تنها در صورت نهادینه شدن این نقد است که هم جامعه پویاتر و پایاتر حرکت میکند و هم جمهوری اسلامی از هجمهها و فشارهای ناگهانی نقدهای برونگفتمانی نجات مییابد. بماند که توجه به نقد، بیانگر توجه به اهمیت و فضیلت عرصه عمومی بهعنوان عرصهای است که در آن بسیاری از آرمانها، انتظارات و الگوهای بدیل شکل میگیرد. توجه صرف به عرصه قدرت به قیمت بیتوجهی به عرصه نقد، به معنای بیتوجهی به این عرصه و زمینهسازی برای فروپاشی تدریجی نظام مستقر است.
البته همانگونه که اشاره شد، کمرنگ بودن فعالیتهای روشنفکری نسل چهارم و بعضا خودسانسوریهای برخی اصحاب اندیشه و مطبوعات - که عاملی عمده در محدود شدن حس آزادی و شجاعت بیان آزادانه اندیشه به شمار میرود - از موانع اصلی شتاب نهادینهشدگی فرهنگ نقد در جامعه به حساب میآید که بههرحال وظیفه این دسته از روشنفکران را برای مواجهه با این موانع، خطیر و پررنگ میکند.
6- کاهش اباحهگرایی دولتی و استحاله از درون از جنس لیبرالیستی و سکولاریستی آن در عرصه فعالیتهای رسمی و افزایش اباحهگرایی خاص با تمسک به ابزارهای دینی به نام پیوند دین و سیاست.
امروزه شما نمیتوانید در فرهنگ رسمی شاهد یک اباحهگرایی لیبرالیستی و سکولاریستی باشید، اما یک اباحهگرایی دیگری را شاهدیم که بنده از آن بهعنوان ماکیاولیسم مذهبی یاد کردهام. به این معنا که دیگر از فرصتها و امکانات دولتی در جهت اشاعه لیبرالیسم و سکولاریسم و سایر مکاتب غیردینی استفاده نمیشود، اما از این فرصتها و امکانات در جهت تحکیم قدرت و البته با تفاسیر و تعابیر دینی استفاده میشود که باید نسبت به آن نیز حساس بود. چون نتیجه آن میتواند بسیار مخربتر از مورد اول باشد.
7- تداوم بیتوجهی به حقوق فرهنگی و نظارتهای ذیربط در لایههای چهارگانه جهانبینی، ارزشها، هنجارها و نمادها.
8- بیتوجهی کماکان به ابعاد فلسفی و نرمافزارانه انقلاب اسلامی. هنوز شاهد مصاف فلسفی و نرمافزارانه با فیلسوفان و نخبگان عالم نیستیم و قابلیتهای فلسفی و عرفانی و معنویتگرایانه ما هنوز در پرده مانده است. این مصاف حتی میتواند در دیپلماسی سیاسی و پیشبرد منافع و مصالح ملی ما نیز مؤثر باشد که مورد توجه جدی قرار نمیگیرد.
9- کمرنگ شدن فمینیسم افراطی بهدلیل توجه حاکمیت به حقوق و مسئولیتهای زنان، ولو بهصورت نظری و قانونی و تصویب طرحهای قانونی لازم در این زمینه که به نوبه خود باعث کاهش و کمرنگ شدن فشارهای اجتماعی و فرهنگی در اینخصوص شد.
10- تداوم مرجعیت غرب در عرصه علم و فنآوری، و البته سطحیتر و نخنماتر. توقع ما در جهت محتواگرایی همراه با آزادی اندیشه و خلاقیت در عرصه علم، بهدلیل فرمالیسم حاکم بر دانشگاهها و مراکز علمی، کماکان بهصورت یک آرزو باقی مانده است.
11- بیبرنامگی و فقدان استراتژی در امر فرهنگ و احتمالا بیاعتقاد بودن و نگاه ثانوی و تبعی داشتن به آن. تاکنون دولت مستقر هیچ لایحه فرهنگی تقدیم مجلس نکرده است.
12- فقدان نقشه و مهندسی فرهنگی در عرصه دستگاههای رسمی. بههرحال باید به دلالتها و ملزومات مختلف بهکارگیری مفهوم مهندسی فرهنگی توجه داشت. نباید بهگونهای با این مفهوم برخورد شود که رویکردهایی مثل فیزیک اجتماعی و مهندسی اجتماعی اثباتگرایان اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم را تداعی کند. ضمن آنکه در این مهندسی باید مواظب بود تا خلاقیتها و زایشها و نوآوریهای فرهنگی هنری کور نشود و بهطور عمده دائره کار محدود به وظایف سازمانیافته و هماهنگ دستگاههای رسمی و در تعامل با اصحاب فرهنگ و هنر جامعه باشد.
13- توجه به نمادهای فرهنگی و بهطور خاص معماری بدن.
و اما برخی از بیماریهای اخلاقی:
14- رواج مصانعه، مداهنه، تملق، ریا و دو رویی، بهویژه در عرصه رسمی. اینکه موارد مذکور خصلت تاریخی اصحاب قدرت است یا خیر، مقولهای دیگر است، اما هماکنون نیز شاهد بیماریهای اخلاقی فوق هستیم.
15- توهم و سمبولیسم رفتاری. چه عاملی باعث میشود تا مقولهای به نام توهم و سمبولیسم رفتاری در کشور قدرت مانور پیدا کند؟ آیا ریشههای آن به عاطفهگرایی و پرهیز از عقلانیت، همراه با نوعی قدرگرایی و انتظارگرایی نامعقول و خرافهگرایی و عنصر مرتبط ظاهرگرایی برمیگردد؟ آیا اگر جامعه ما از رشد کیفی و عقلانی و آگاهی لازم برخوردار بود و اعتلای معرفت دینی مردم بهصورت جدیتر و عقلانیتر در دستور عالمان دینی قرار میگرفت، ما شاهد توهمات دفعی و در برخی موارد روزافزون بودیم؟ بهنظر میرسد این پروژه را باید باز نگاه داشت و درباره آن تحقیق کافی به عمل آورد، اما ظاهرا مشکلی در آگاهی و آگاهیبخشی وجود دارد که توهم و سمبولیسم رفتاری، قدرت مانور پیدا میکند.
16- بیتوجهی به اصل طلایی اخلاق، یعنی همان اصل معروف «آنچه برای دیگران نمیپسندی برای خود نیز مپسند.» البته نادیده انگاشتن این اصل، مرتبط با ماکیاولیسم یا توجیه وسیله بهواسطه هدف است که در موارد قبلی به آن اشاره شد. بههر حال بر پایه عدم رعایت اصل فوق، آنچه برای دیگران زشت و مذموم بود، برای ما کاملا ممدوح و پسندیده است. چرا؟ چون ما، ماییم و با دیگران متفاوتیم.
17- شکاف بین توقعات فرهنگی - اخلاقی مردم از مسئولان و اخلاق و رفتار واقعی مسئولان. این مورد یکی از عوامل رخداد نابهسامانی یا شبهنابهسامانی (شبهآنومی) در جامعه است که البته سابقه دیرینهای در جامعه ما دارد و کماکان مشهود است و میتواند به بیاعتمادی و بیتفاوتی سیاسی مردم بینجامد.
18- اغواگرایی و تصویرسازی کاذب از واقعیات. استفاده هژمونیک از رسانهها در جهت اغوا و تصویرسازی کاذب از واقعیات، که حالتی از اعمال قدرت ظریف و غیرآشکار است، رو به تزاید است که افشای آن باید از مأموریتهای اصلی روشنفکران حقیقتگرا در جامعه باشد.
بسط واقعیات مثبت و مقابله با واقعیات منفی و ناموجه، گامی اساسی در جهت تحقق مؤلفهها و محورهای گفتمان اصولگرایی خلاق و انتقادی خواهد بود