تاریخ انتشار : ۰۸ آذر ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۳  ، 
کد خبر : ۲۲۸۲۴۲

چند خاطره از شهید سعیدی


روزی در ایام زمستان مرحوم سعیدی از مسجد به طرف منزل میرفت در بین راه به پیرمردی برخورد که ناراحت بنظر می‌رسید، مرحوم سعیدی جلو رفت سئوال کرد برادر چرا ناراحتی؟ در جواب میگوید سردم است، بیدرنگ عبای خود را از دوش برداشته و به دوش برادر مستمند خود انداخته و خود بدون عبا به منزل رفت.
روزی مرحوم سعیدی با گروهی از دوستان خود از خیابانی می‌گذشت ماشینی در کنار خیابان استارت می‌زد اما روشن نمی‌شد مرحوم سعیدی جلو آمد و گفت:
برادر اجازه بده ماشین را هل بدهیم و سپس مشغول هل دادن شد و یارانش نیز کمک دادند، راننده از خجالت ندانست چه بگوید ولی سعیدی گفت این وظیفه ما است.
روزی مرحوم سعیدی از خیابان می‌گذشت به در قهوه‌خانه‌ای رسید صدای موسیقی از آنجا بلند بود، مرد قهوه‌خانه‌دار به مجرد دیدن این روحانی رادیو خود را خاموش کرد، مرحوم سعیدی ایستاد و فرمود برادر رادیوات را روشن کن زیرا اگر حرام باشد می‌ترسم خدا مرا عذاب کند و بگوید: سعیدی تو چه کردی؟ که مردم از تو می‌ترسند ولی از من نمی‌ترسند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات