کوروش علیانی
یکی از خصوصیات رژیم صیونیستی و منتبعش این است که با هیچچیز - خصوصا در عرصه فرهنگ - احساس بیگانگی نمیکنند و از آن دامن نمیچینند. هیچ عرصهای نیست که بگویند این جای ما نیست و ما با این عرصه کاری نداریم. و استعداد عجیبی از خود بروز میدهند که اولا، از یهودیان حمایت کنند تا در رقابتها موفق شوند؛ دوم اینکه، کار موفق هر فرد یهودی را به نام خود نمایش عمومی بدهند؛ و سوم اینکه، از کارهای غیریهودیان نیز چیزیکه به نوعی مربوط به یهودیان و یهودیت باشد، بیرون بکشند. عجیب نیست که نمادگرایی و نمادسازی و نمادبازی از سرگرمیهای اینان است. برای هر شکلی که قابلیتی گرافیکی داشته باشد، داستانی میتراشند و هرجا بتوانند این شکلها را بهکار میبرند و هرجا دیگران نیز این شکلها را بهکار ببرند، رندانه لبخند میزنند که دیدید؟ نمادی است از نمادهای ما!
از رنگهای آبی و طلایی گرفته تا راه راه سیاه و سفید و ستاره ششپر و ششضلعی و ستون و هرم و عدد هفت، همه را از نمادهای خود دانستهاند، انگار کسی از ازل اینها را به نامشان سند زده بوده، یا انگار این نمادها روحی دارند که در پسرخالگی با روح آنان است.
اینجا هم شاید قرنها سرگردانی باعث شده همهچیز و همهجای دنیا برایشان یک اندازه غریبه باشد، و وقتی همهچیز یک اندازه با کسی غریبه باشد، یعنی فاصله بیشتری در میان نیست و همهچیز یک اندازه با او آشنا نیز هست. از این فلسفهبازیها که بگذریم، گاه نگاه به یکی دو خبر روز و برخورد آنان با این خبرها میتواند معنی این حرفها را روشنتر کند.
نمونه اول: معدنچیان شیلی
روز پنجشنبه 14 مرداد، قسمتی از معدن طلا و مس سن خوزه در 45 کیلومتری شمال کوپیاپوی شیلی فرو ریخت و 33 نفر معدنچی در اعماق معدن زندانی شدند. عمق این زندان نیمهطبیعی 700 متر بود و فاصلهاش از ورودی معدن، سه کیلومتر. در 21 مهر، بالاخره این زندانیان را از اعماق معدن نجات دادند؛ هر 33 نفر را. 69 روز طول کشید تا این 33 نفر را بیرون بیاورند. آدمهایی که مس و طلا از دل خاک بیرون میکشند، کمترین میزان ایمنی را ندارند و هر ماه چندتاییشان در شیلی یا چین یا نیجریه یا کشورهای دیگر از بین میروند و حتی کک کسی را نمیگزد. نه اینکه فراهم کردن ایمنی در معدن غیرممکن باشد؛ اما ایمنی هزینههای استخراج را بالا میبرد و چه دلیلی دارد مشتریان زیورآلات طلا و سازندگان کابلهای مسی برق، پول بیشتری بدهند؟ مردم در معدنها میمیرند تا قیمت مس و طلا و الماس نوسانهای تند نکند.
بخت یار این 33 بدبخت مادرزاد بود که اینبار دولت شیلی تصمیم گرفت آنها را از دل خاک بیرونشان بکشد. جمع شدند و با پوشش خبریای مثل بازیهای نهایی فوتبال، از دل معدن بیرونشان کشیدند و برایشان کف زدند و رییسجمهوریشان را کنارشان ایستاندند که عکس بگیرند. روز 26 مهرماه، وزیر سیاحت رژیم صیونیستی اعلام کرد از این 33 معدنچی و همسرانشان دعوت میکند که در ایام کریسمس، یک هفته بدون پرداخت هیچ هزینهای مهمان رژیم صیونیستی باشند و سفری روحانی را با بازدید از مکانهای مذهبی مسیحیان در سرزمین مقدس تجربه کنند. اعتقاد رژیم صیونیستی به روحانیت مکانهای مقدس مسیحیان، چیزی شبیه ریش پهن مرد کوسه است، اما با چنان حدی از صداقتنمایی بیانش میکنند که مخاطب ناآگاه اصلا به فکر چنین پرسشی هم نیفتد. گمان میکنید 66 بلیت رفت و برگشت شیلی به فلسطین و نیز هزینه یک هفته اقامت و غذای 33 زوج در هتلهای فلسطین تحت اشغال چقدر است؟ در برابر بازدهی تبلیغاتی چنین دعوتی، صفر. رژیم صیونیستی بلد است چه کند که در بازیای که آن سوی دنیا جریان دارد، برنده باشد.
وزیر سیاحت در دعوتنامهاش نوشته است «شجاعت و عظمت روح شما، ایمان سترگتان که یاریتان کرد تا چنین طولانی در دل خاک زنده بمانید، انگیزشی برای همگی ما است.» و طبیعتا کسی نیست که از او بپرسد، این 33 نفر دقیقا جز زنده ماندن، چه کار دیگری میتوانستند بکنند؟ و چرا کسی سراغ مسبب ماجرا نمیگردد؟
کمی هم درباره این وزیر بدانیم. استاس میسژنیکوف، یهودی مهاجر روس، 41 ساله و عضو حزب یسرال بیتنو (اسراییل خانه ما) است. این حزب به رهبری اِوِت لوویچ لیبرمن (بعدها اَویگدور لیبرمن) مهاجر دیگر روس، خود را پیرو نظرات ژابوتینسکی (مهاجر یهودی روس و بنیانگذار تشکیلات تروریستی ایرگون) میداند و در واقع به نوعی حزب راستگرای افراطیای است که مهاجران روس را جذب خود کرده است. لیبرمن خود اکنون وزیر خارجه رژیم صیونیستی است و نظرهای افراطیاش پای ثابت خبرهای مربوط به این رژیم. میسژنیکوف ترتیبی داده تا اجلاس آینده سازمان همکاری و توسعه اقتصادی در قدس برگزار شود و در مصاحبههایی همین را نشان از به رسمیت شناختن این موضوع دانست که قدس پایتخت رژیم صیونیستی است.
نمونه دوم: مورد عجیب ژان لوک گدار
آکادمی اسکار، مثل هر سال، علاوهبر - و در واقع پیش از – کسانیکه در رشتههای مختلف سینمایی نامزد دریافت جایزه کرده است، از کسانی هم بابت تلاش و فعالیت مدام هنریشان تقدیر میکند و جوایزی به آنان میدهد. یکی از اینان، کارگردان 70ساله فرانسوی - سویسی ژان لوک گدار با کارنامهای شامل 30 جایزه سینمایی (از جمله سیمرغ بلورین بهترین فیلم خارجی در جشنواره فیلم فجر سال 1380)، کارگردانی 93 فیلم و نوشتن 78 فیلمنامه مختلف از جمله کولهباری از فیلمهای سیاسی است. گدار زندگی پر فراز و نشیبی داشته و در جنبه سیاسی از یک مارکسیست دوآتشه تا یک مخالف مارکسیسم تغییر موضع داده است. طبق معمول همهچیز در اطراف گدار حاشیهدار است. ستوننویسان و خبرنگاران بسیاری هستند که این روزها دنبال یک منبع موثق میگردند که مطمئنشان کند گدار در مراسم دریافت جایزه شرکت خواهد کرد یا نه. به هر حال تب و التهاب تا حدی ساختگی، پیوند زدن اخلاق شخصی آدمهای سینمایی با جزییات مراسم اسکار چیز چندان جدیدی نیست. اما در این میان، رسانههای صیونیست چه میکنند؟
آنها با استناد به زندگینامههای گدار و فیلمساز دیگر فرانسوی (تروفو)، مدعی شدهاند که دوستی گدار و تروفو در سال 1960 (1339 شمسی) بهدلیل یهودستیز بودن گدار پایان یافته بوده است. در واقع تروفو میگوید بعد از اینکه گدار به پیر براونبرگر، یک تهیهکننده سینمایی فرانسوی، گفته «یهودی کثافت» او ترجیح داده رابطهاش را با گدار قطع کند. بعدها نیز رسانههای صیونیستی این عبارت او را که گفته بود «اسراییل، سرطانی در نقشه خاورمیانه» است، تا مدتها دستآویزی برای کوبیدن او کرده بودند. گدار در یکی از فیلمهایش تصویرهایی از گلدا مایر و هیتلر را طوری تدوین کرده که بیننده این دو را شبیه هم و دو رهبر مستبد سیاسی ببیند. این نیز برگ دیگری از پرونده او نزد رسانههای صیونیست است. حالا همه اینها در کنار هم عاملی شده که رسانههای صیونیست، خیلی جدی به این انتخاب آکادمی اسکار انتقاد کنند. آنها نمیخواهند دست کسی که با آنها نیست به هیچ جایزه و افتخاری برسد.
این فهرست را میتوان تا ابد ادامه داد. کارگزاران رژیم صیونیستی آنچه را دیپلماسی عمومی مینامیم، خوب میشناسند و با تمام توان در راه اهداف خود بهکار میبرند. آنها با هیچچیز - خصوصا در عرصه فرهنگ - احساس بیگانگی نمیکنند و از آن دامن نمیچینند.