محمدجواد روح
«رضا خجسته» این بار استثنائاً به خال زده. این لحن نوشتن البته مناسب اقتراحی با عنوان «روشنفکران و سیاست» نیست؛ اما به نظرم، توصیفی دقیق است برای این اقتراح. رضا در دیباچه اقتراحش اشاره کرده که در کنار سیاستمدارانی که همواره مینوازدشان، روشنفکران هم، بیعیب و ایراد نبودهاند. قرار نیست حاشیهای بر دیباچه رضا بنویسم، پس اگر آن را نخواندهاید، به صفحه آخر روز شنبه برگردید و بعد به ادامه لبیک من به این اقتراح. البته زاویه ورود من به چنین موضوعاتی از حوزه سیاست است به روشنفکری؛ برخلاف رضا که از روشنفکری به سیاست. از همین جهت است که اغلب در مورد «تصمیمات سیاسی» به انفصال میرسیم تا اتصال. گرچه باب گفتوگو، هیچگاه میانمان بسته نیست. ببخشید که بحث شخصی شد، اما فکر میکنم همین «بحث شخصی» ورودیه مناسبی برای «حرف اصلی» باشد؛ چرا که نقطه اشتراک بحث من و آن دیباچه رضا در همین «نقش اشخاص» نهفته است.
اشخاصی که هم روزنامهنگارانی چون من و رضا را در بر میگیرد و هم در سطوحی بالاتر سیاستمداران و روشنفکران را. این بحث اصلی همان ضرورت رویکرد اگزیستانسیالیستی به سیاست است که در مطلب رضا هم به آن اشاره شده بود. منظر روشنفکریاش را چون رضا نوشته، من نمینویسم و از همان زاویه سیاست به بحث وارد میشوم. سوال مقدری که همواره در تحلیل فضای سیاسی پیش روی یک فعال منتقد قرار دارد، این است که «قدرت، در حال حاضر، چه ایدهآلی دارد و میخواهد جامعه (به طور عام) و عرصه سیاسی (به طور خاص) را به کدام سو ببرد؟» طرح این سؤال، البته از آن رو نیست که آن فعال منتقد بخواهد در تقابل تام با قدرت سیاسی، خود را تعریف کند یا بینگارد. نه. فعال مذکور چه اهل «ستیز» باشد و چه «سازش» و چه ترکیبی از این دو، بالاخره باید بداند که هدف، استراتژی و تاکتیک قدرت (به عنوان متغیر اصلی حاضر در عرصه سیاسی ایران) در لحظه کنونی –و در وهله بعد لحظات آتی- چیست؟ مقایسه متداول میان سیاست و شطرنج از همین اصل بدیهی شکل میگیرد که تو بازیگر در عین حال که بازی خود را داری و نقشه خود را، باید بازی طرف مقابل را هم بخوانی و نقشهاش را بدانی یا دستکم گمانهزنی. خاصه آنکه طرف مقابل از قدرت «برهم زدن بازی» هم برخوردار باشد!
البته در پرانتز یادآور شوم که تفاوت سیاست با شطرنج آن است که یک فعال یا جریان سیاسی در لحظه A با چندین و چند حریف در حال بازی و بازیخوانی است و همین سختتر بودن بازی سیاست نسبت به شطرنج است که «کاسپاروف» نابغه شطرنج را در برابر «پوتین» جودوکار مات میکند. از بحث شطرنج بگذریم و برسخن سیاست متمرکز شویم که خوشتر است. پس تا اینجا مشخص شد که سوال اصلی پیش روی هر فعال منتقد، هدف و ایدهآل قدرت در لحظه کنونی –و در وهله بعد لحظات آتی- است. حال این سوال پیش میآید که در لحظه کنونی، ایدهآل قدرت در جامعه ایرانی چیست؟ چون این ستون، ستون اقتراح است و میتوان نظر شخصی داد، به صراحت میگویم که «یکسانسازی جامعه» ایدهآل قدرت در لحظه کنونی است. ایدهآلی که از زمان یکدست شدن ساختار سیاسی، حرکت در مسیر تحقق آن آغاز شده و تاکنون هم صابون آن به تن بسیاری از بخشهای جامعه خورده است. از دانشگاهها تا حوزههای علمیه، از بانکهای خصوصی تا بورس، از مطبوعات تا کتاب، از نهضت آزادی تا موتلفه، از زنان تا جوانان و از معلمان تا کارگران. این صابونها قرار است هر چه چرک و آلایش که در قالب لیبرالیسم، مارکسیسم، سکولاریسم، فمینیسم، نواندیشی و روشنفکری دینی و مذهبی و حتی سنتگرایی مستقل بر بدن جامعه نشسته، بزداید و به تعبیر رئیس دولت محترم، «جامعه امام زمانی» بسازد. در بطن و متن این ایدهآل، البته پروژهها و پروسههایی تعریف شده و میشود که شرح آن، احتمالا هم هجران میآورد و هم خون جگر! این ایدهآل قدرت که البته نشانههای آن از ذهن تئوریسینهایش به عرصه عینیات وارد شده، به عنوان یک واقعیت پیش روی فعالان منتقد قرار دارد.
حال این فلان منتقد میتواند فلان سیاستمدار حزبی و تشکیلاتی باشد یا بهمان روشنفکر دانشگاهی و یا خانهنشین و یا حتی فعالان اقتصادی و مدیران تحت فشار دولتی یا هر قشر دیگری که آن صابون به تنش مالیده شده و یا قرار است مالیده شود. خب، این فعالان منتقد در برابر این ایدهآل قدرت چه باید بکنند؟ فکر میکنم اگزیستانسیالیسم به قرائت سارتر، پاسخ مناسبی به این پرسش باشد، اینکه هر فعال منتقد در برابر آن ایدهآل بایستد و اعلام کند که از جنسی دیگر است و اندیشهای دگر در سر دارد. این ابزار دگرباشی و دگراندیشی، البته کمهزینه نیست، اما خدشهای است بر آن ایدهآل. سارتر که فریاد میزند: «انسان محکوم به آزاد بودن است» و توضیح میدهد: «انسان محکوم است زیرا خود را نیافریده و با این حال آزاد است و از لحظهای که در این جهان افکنده میشود مسئول هر عملی است که انجام میدهد.» به خوبی مبنای اخلاقی، فلسفی و حتی راهنمای راهبردی چگونه بودن در لحظه کنونی را پیش روی منتقدان آن ایدهآل قرار میدهد. زمانی در دوره اصلاحات که خوشی زیر دل بسیاری ـ به ویژه روشنفکران و دانشجویان زده بود - یک دلیلش آن بود که چون خطر یکدستی جامعه فراموش شده بود و حتی یکدستی ساختار سیاسی از بین رفته بود، این انگاره نزدیک و سهلالوصول تلقی میشد که «بزنیم و همه چیز را به سود دموکراسیخواهی و حقوق بشر و آزادی و هر چه خوبی در عالم است، یکدست کنیم». اما آن ایدهآل جامعه محقق نشد؛ چون بدین سرعت، ناشدنی بود.
پس چه شد؟ ابتدا ساختار سیاسی یکدست شد و حالا این یکدست کردن جامعه هم به ذهن قدرت آمده. اما این ایدهآل هم ناشدنی است. به چه دلیل؟ به همین دلیل که من ـ به عنوان یک شخص و یک فرد ـ اکنون این مقاله را نوشتم و به همان دلیل که چند روز پیش رضا آن دیباچه را نگاشت و به هر دلیل دیگری که صابون بر تنخوردگان، نشان دادهاند و نشان میدهند. اگزیستانسیالیسم در اوایل دوره اصلاحات، کمی رنگ انقلابی به خود گرفت و البته به نقطه یأس رسید؛ اما اگزیستانسیالیسم به قرائت سارتر، در ذات خود بیشتر از انقلاب، «مقاومت» را دارد و به رخ کشیدن اراده و ظرفیت و انگیزه و توان انسان را. انسان بما هو انسان و هر ذات فی نفسه. همه ما میتوانیم به خال بزنیم، مثل رضا.