جناح اصلاحطلب در دنیای سیاست ایران عمدتاً افراد و شخصیتهای سیاسی بوده و هستند که در دهههای 1360 و 1370 با عنوان «چپهای مذهبی» فعالیت میکردند و اتفاقا در دهه 1360 بیشترین مناصب دولتی را در اختیار داشته و تا دوره سوم مجلس در این نهاد اکثریت داشتند. طیفهای متعدد اصلاحطلبان در دهه 1374 تا 1384 دوران طلایی را سپری کردند. آنها در سال 1376 در انتخابات ریاست جمهوری، اصولگرایان را شکست دادند و کمی بعد در انتخابات نخستین دوره شورای اسلامی به ویژه در تهران بار دیگر رقیب سنتی خود را شکست دادند. اصلاحطلبان ایرانی در دهه یاد شده چند اشتباه بزرگ در صحنه سیاست انجام دادند که در نهایت به شکست آنها در انتخابات دومین دوره شوراهای شهر و روستا و انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری منجر شد. برخی از اشتباههای آنها را در ادامه توضیح میدهیم:
یکم: اصلاحطلبان ایرانی به ویژه گروه رادیکال آن ـ با کمی اغماض میتوان جبهه مشارکت اسلامی به ویژه برخی افراد سرشناس آن را در این عنوان گنجاند ـ پس از پیروزی در انتخابات 2 خرداد 1376 و تحت تاثیر فضایی که رادیکالها فراهم کردند، رفتاری غیر قابل انعطاف در برابر رقیب سنتی خود در پیش گرفتند. دعوت نکردن از اصولگرایان برای تشکیل دولت حتی در سطح معاون و مدیرکل به ویژه برخی اصولگرایانی که میشد دیدگاههایشان را تعدیل کرد، یک اشتباه بود.
طیف یاد شده در دوران انتخابات مجلس ششم بسیار غیر هوشمندانه کار کردند و برای اینکه رای شهروندانی که تحت تاثیر برخی نوشتهها، آیتالله هاشمی رفسنجانی را مردی با ثروت زیادی که اطرافیانش را ثروتمند کرده و میخواهد همه قدرت را در دست گیرد معرفی کرده و هرچه تیر در کمان داشتند به سوی او پرتاب کردند. این طیف از اصلاحطلبان هرگز سکوت همراه با رضایت جناح اصولگرا در تخریب هاشمی رفسنجانی از سوی اصولگرایان را ندیدند، در حالی که آنها در پنهان خویش از این «هاشمیزنی» مسرور و سرخوش بودند.
این نوع رفتار با هاشمی رفسنجانی راه را برای احمدینژاد در انتخابات سال 1384 هموار کرد و او از استعدادی که مردم به واسطه تخریب هاشمی رفسنجانی توسط اصلاحطلبان پیدا کرده بودند بیشترین استفاده را برد. احمدینژاد بر همان قطاری سوار شد که موتور آن را اصلاحطلبان روشن کرده و هاشمی رفسنجانی را مردی اشرافی معرفی کرده بودند.
دوم: اصلاحطلبان ایرانی در دوره طلایی خود که از 1374 و با مشخص شدن نتایج انتخابات دوره چهارم مجلس شروع و در انتخابات هشتمین دوره ریاستجمهوری به اوج رسید، فقط و فقط در حوزه ارتباط با قشر متوسط و نخبه باقی ماندند. در حالی که میشد و باید گفتمان نویی که نشان دهد اصلاحطلبان بیش از جناح اصولگرایان طرفدار اقشار کمدرآمد هستند را خلق و گسترش میدادند. این عدم تحرک برای تعامل و گفتوگو با گروههای کمدرآمد در مدت یک دهه اشتباه بزرگ اصلاحطلبان بود و جناح اصولگرایان به ویژه گروههای جوان و... رادیکال آنها از این غفلت استفاده کامل کرده و پرچم عدالتخواهی را به دست احمدینژاد رساندند. بررسی روزنامههایی که در دهه یاد شده در اختیار اصلاحطلبان بود این ادعا را به خوبی اثبات میکند.
رسانههای اصلاحطلبان کمتر به این فکر بودند که سری به نقاط محروم کشور زده و گزارشهایی از روزگار محرومان تهیه و حرفهای آنها را به رسانهها منتقل کنند. مردانی که به مناصب اقتصادی و سیاسی رسیده بودند، به جای اینکه سیاستهای اقتصادی و گفتمان سیاسی که دردهای کوچک گروههای کمدرآمد را درمان کنند، اتخاذ کنند، خود به روشنفکر تبدیل شده و در این مسیر قدم زدند.
سوم: اصلاحطلبان ایرانی به ویژه آن طیفی که به لحاظ سازمان و تشکیلات و پیشینه کاری به سیدمحمد خاتمی نزدیکتر بودند، در حوزه اقتصاد نیز رفتاری مبتنی بر کارآمدی نشان ندادند. در حالی که سیاستهای اقتصادی اجرا شده در دولتهای آقای هاشمی رفسنجانی به ویژه دولت اول میتوانست راهبرد اصلاحطلبان باشد، حضور گروهها و شخصیتهایی که هنوز آرمانهای اقتصاد جمعگرایانه را ترجیح میدادند، به ویژه در دولت اول آقای سیدمحمد خاتمی، اتخاذ سیاست اقتصادی مبتنی بر آزادی اقتصادی را مذموم و دستکم ملامت میکردند و شرم و حیای سوسیالیستی آنها اجازه نمیداد تن به واقعیت دهند.
به همین دلیل «توسعه سیاسی» همه چیز شد و جای توسعه اقتصادی را گرفت و در دولت اختلاف افتاد. انتخاب اقتصاددانی مثل دکتر حسین نمازی برای وزارت اقتصاد که معلوم بود با دیدگاههای مرحوم نوربخش در منصب بانک مرکزی مخالفت دارد و همچنین انتخاب مسعود روغنی زنجانی به همراه علی مزروعی و محمد ستاریفر به عنوان مشاوران اقتصادی رئیسجمهور نشانههای سردرگمی اصلاحطلبان بود. به این ترتیب سیاستگذاری اقتصادی دشوار شده بود و هر طیف طناب را به سمت خود میکشید. اگرچه در نهایت اندیشههای طیف طرفدار اقتصاد آزاد بر طرف دیگر غلبه کرد، اما دست به دست کردن سازمان برنامه و بودجه بر ابعاد دشواری افزود.
چهارم: اصلاحطلبان ایرانی در 2 سال آخر دوره دوم ریاستجمهوری محمد خاتمی و در حالی که به شدت تحت فشار تبلیغاتی ـ سیاسی رقیب بودند، سردرگم و آشفته شده و پس از اینکه مجلس هفتم را در شرایط خاص به اصولگرایان دادند، منفعل شده و ابتکار عمل را از دست دادند. فشار شدید جناح اصولگرایان که از کمک سایر نهادهای قدرت نیز استفاده میکردند، به جای اینکه راه اتحاد و همبستگی میان طیفهای گوناگون را هموار کند، به ضد آن تبدیل و به گسست آنها کمک کرد.
این وضعیت موجب شد انتخاب یک شخصیت سیاسی از سوی اصلاحطلبان برای رقابت با چهرههای اصلاحگرایان ناممکن شود. جناح رادیکال اصلاحطلبان نمیتوانستند با چرخش 180 درجهای نسبت به آیتالله هاشمی رفسنجانی که معلوم بود میخواهد کاندیدا شود روی آوردند. آنها همچنین در وضعیتی بودند که تحت تاثیر نوشتهها و داوریهای روزنامهنگاران پر شور و شوق حتی از سیدمهدی کروبی نیز عبور کرده و او را از قطار اصلاحطلبی نوین پیاده کردند. طیفهای دیگر اصولگرایان نیز کم یا زیاد اشتباههای بزرگ و کوچک داشتند.
آن گروه از اصلاحطلبانی که پیرامون آیتالله هاشمی رفسنجانی جمع شده و او را برای مبارزات انتخاباتی کاندید کردند نیز رفتار طیف دیگر را با بدبینی بررسی کرده و حاضر نبودند کمی انعطاف نشان دهند. از طرف دیگر برخی چهرههای شناخته شده طیف اعتدالگرای اصولگرایان نیز در حمایت همه جانبه از هاشمی رفسنجانی تردید داشتند و با همه نیروی خود در مسیر پیروزی حرکت نمیکردند. برخی چهرههای اصلاحطلب که به خوبی میدانستند رای کافی برای انتخاب شدن نمیآوردند، حاضر نشدند به نفع دیگران کنار روند. طیفی از اصلاحطلبان که در دوره طلایی و دوران جناح خود جایی پیدا نکرده بودند پیرامون نفر بعدی جمع شده و به این ترتیب نیروهای اصلاحطلب پراکنده شدند.
نتیجه انتخابات نشان داد که مجموع آرای اصلاحطلبان بسیار بیشتر از آرایی بود در سبد اصولگرایان ریخته شده بود. برگشت از اصول و عدول از حرفهایی که اصلاحطلبان درباره هاشمی زده بودند، در مرحله دوم انتخابات کارساز نشد و اشتباه راهبردی نخستین کار دستشان داد و نتیجه به نفع احمدینژاد تمام شد.
اصلاحطلبان در انتخابات بعدی ریاست جمهوری دوباره اشتباه کرده و نیروهای خود را تقسیم بر دو کردند که در شرایط ویژه انتخابات دهم شرایط تازهای برایشان پدیدار شد و هنوز ادامه دارد.