جناح سیاسی اصولگرایان ایرانی، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در همه صحنههای اداره کشور البته بدون عنوان حاضر بودند. نگاهی به ترکیب کابینههای پس از انقلاب اسلامی نشان میدهد که اعضای سرشناس جناح اصولگرایی در دولتهای گوناگون حاضر بودهاند. پس از پایان جنگ و عادی شدن زندگی سیاسی کشور جناح اصولگرایان متشکلتر از هر دوره دیگری به رقابت سیاسی با رقیب خود که «جناح چپ» نام داشت و همچنین در دوره دیگری به رقابت با آقای هاشمی رفسنجانی پرداختند. جناح سیاسی اصولگرایی که مجلس چهارم را در اختیار داشت در انتخابات پنجمین دوره مجلس اکثریت را از دست داد.
آرای فائزه هاشمی به مثابه نماد جناح اصلاحطلبان در مجلس پنجم مصداق کامل از این ادعاست. جناح اصولگرایان اما در انتخابات مجلس پنجم شکست بزرگی خوردند و مجلس ششم در اختیار اصلاحطلبان قرار گرفت که توانسته بودند در انتخابات ششمین دوره ریاست جمهوری نیز برنده شوند. انتخاب مجدد سیدمحمد خاتمی با آرای بیشتر در انتخابات هشتمین دوره ریاست جمهوری کار را بر اصولگرایان قدیمی سخت کرد. این گروه برای کسب قدرت دوباره و به دست گرفتن مجدد مجلس و همچنین دولت که تا سال 1384 هرگز در اختیارشان نبود، چند اقدام استراتژیک انجام دادند که به نظر میرسد با توجه به فضای فعلی و اعتراف ضمنی به اشتباه در بر کشیدن گروه احمدینژاد میتوان آنها را گامهای اشتباه تلقی کرد، که به طور خلاصه به آنها اشاره میشود:
یکم: مبارزه با نیت حذف کامل رقیب
احزاب سیاسی هوشمند و نیرومند در همه جامعهها، تلاش دارند با رقبای شناخته شده که نقاط ضعف آنها را میشناسند مبارزه کنند و در فرآیند رقابتگونهای عمل میکنند که نفس رقیب به شماره افتاده و سخت نفس بکشد، اما مواظب هستند که رقیب شناخته شده خود را به دره مرگ نفرستند. اصولگرایان ایرانی اما به نقطهای رسیدند که حتی به مرگ سیاسی رقیب سنتی خود راضی شدند. این اشتباه استراتژیک اصولگرایان چگونه پدیدار شد؟ واقعیت این بود که اصولگرایان قدیمی در فرآیند مبارزه خود با اصلاحطلبان، نیروهای جوان اما سرسخت طیفهای اصولگرایان را به میدان آورده و از آنها کمک خواستند.
این طیف از اصولگرایان که سابقه مبارزه انتخاباتی نداشتند و البته پر انرژی و پرانگیزه بودند، جریان مبارزه را به سمتی پیش بردند که به نفی همه دستاوردهای دولتهای پیشین منجر میشد. انتقادهای تند، غیر منصفانه، غیر کارشناسی و منعطف به حذف کامل رقیب که با کمک رادیو و تلویزیون همچون موج در جامعه ایرانی به ویژه گروهها تهیدست میرسید، نوعی بدبینی در شهروندان ایجاد کرد. حمله به اشرافیت به مثابه یک استراتژی و اینکه مردان دولت هاشمی رفسنجانی و خاتمی «قشر اشرافی» تشکیل داده یا رانتخواری کردهاند و... توسط طیف تندرو در کانون توجه قرار گرفت. حملات متمرکز بر رفتار آیتالله هاشمی رفسنجانی و نشان دادن چهره اشرافیت در سیمای وی، اشتباه اصولگرایان سنتی بود.
دوم: جناح اصولگرا از پاییز 1383 کلید مبارزه برای انتخابات سال بعد را زد. تشکیل جبهه نیروهای انقلاب و دعوت از سیاستمدارانی مثل احمد توکلی، محسن رضایی، محمدباقر قالیباف، علیاکبر ولایتی و به ویژه علی لاریجانی برای ارائه برنامههای خود که مبنای کار برای انتخاب یک نفر از آنها شود، اشتباه دیگر اصولگرایان بود. جامعه نخبگان سیاسی و شهروندانی که به امور سیاسی علاقه دارند، تردید یک جناح مهم سیاسی در انتخاب یک فرد مشخص، کمتر از 6 ماه به انتخابات را ضعف آنها تلقی کردند.
اصولگرایان شاید این حرکت را ترویج دمکراسیخواهی میدانستند، اما نتیجه به نامرادی آنها منجر شد. به این ترتیب که در انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری چند چهره از اصولگرایان به همراه احمدینژاد که به هر حال در جناح آنها قرار میگرفت به میدان رقابت آمدند. آرای اصولگرایان پراکنده شد و کاندیدای اصلی آنها رای پایینی آورد. در حد فاصل انتخابات که به مرحله بعدی کشیده شده بود، اصولگرایان قدیمی بار دیگر اشتباه خود را تکرار کرده و به جای اینکه بیطرف بمانند، به شکل آشکار و پنهان از احمدینژاد دفاع کردند که با صراحت میگفت یک نیروی مستقل است و توجه نکردند که رقیب شناخته شدهای مثل هاشمی رفسنجانی بهتر با آنها کنار میآید.
سوم: اصولگرایان قدیمی پس از اینکه آرای مرحله دوم به نفع احمدینژاد تمام شد و او توانست اکبر هاشمی رفسنجانی را به عنوان یکی از استوانههای انقلاب اسلامی شکست دهد، اشتباه سوم را نیز انجام دادند. اصولگرایان ذوق زده شدند و از کوچک به بزرگ پشت سر فردی قرار گرفتند که آنها را به صورت آشکار بایکوت کرده بود و از بیان این موضوع هراسی نداشت. حمایت چشمبسته و شدید از رفتارهای گروه جدید که البته در روز رای اعتماد کمی تلطیف شد. تنها با این استدلال که رقیب اصلاحطلب نباید سربلند کند در همه 4 سال ریاست جمهوری دور اول احمدینژاد ادامه داشت.
حمایت قاطع و بدون چون و چرا از همه تصمیمهای احمدینژاد، به ویژه در حوزه اقتصاد کلان در 4 سال 1384 تا تیرماه 1388، از سهمگینترین اشتباههای اصولگرایان بود. اصولگرایان که تخممرغهای خود را در 4 سال منتهی به انتخابات تیرماه 1388 در سبد احمدینژاد گذاشته بودند و به جای اینکه نیروی تازه نفس را به میدان بفرستند با بیم و امید از او حمایت کردند، اکنون متوجه این اشتباه خود شدهاند.
استدلالهای غیر کارشناسی که افرادی مثل احمد توکلی درباره رای دادن به احمدینژاد کرده و بیان اینکه احمدینژاد در دور دوم ریاست جمهوری تغییر کرده است و... هرگز اشتباه استراتژیک اصولگرایان را پنهان نخواهد کرد. حمایتهای بیدریغ افرادی مثل محمدرضا باهنر که گفته بود: «شاید بنده اولین نفری در خلقت بودم که رئیسجمهور شدن احمدینژاد را پیشبینی کردم... من به ایشان غبطه میخورم زیرا ظرفیتهایی دارد که من ندارم» کار را برای برائت از او دشوار کرده است. وقتی اسدالله بادامچیان از موثرترین افراد اصولگرا گفته است «... احمدینژاد کسی است که مورد پسند مردم است و در این 4 سال شاهد کارهای زیادی از او بودهایم» چگونه میتواند ناگهان فرمان را به سمت مخالف برگرداند.
ادامه اشتباه
اصولگرایان در طیفهای گوناگون اما اکنون در وضع دشواری قرار گرفته و به لحاظ تئوریک نمیتوانند پاسخ متقاعدکننده برای حمایت بیدریغ خود از دولت آقای احمدینژاد به ویژه برای هواداران بدهند. این طیفهای گوناگون اما در چند ماه اخیر و برای پوشاندن رفتار اشتباه خود در سالهای گذشته استراتژی جداسازی «احمدینژاد» از «جریان یا گروه یا باند انحرافی چسبیده به دولت» را در دستور کار قرار داده و میخواهند به هواداران خود و شهروندانی که با اعتماد به آنها به احمدینژاد رای دادند، یادآور شوند که «احمدینژاد» خوب است، اما یک گروه از اطرافیان او انحراف دارند. این استراتژی ناکارآمدی است و احمدینژاد دستکم تا روز 20 خرداد 1390 نشان داده است که نمیخواهد این «جداسازی» را به عنوان راهنمای عمل خود بپذیرد.