اصولگرایی چیست و به چه کسانی اصولگرا میگویند؟ چه لزومی دارد این واژه مصطلح تعریف شود؟ این سوالها امروز به مناقشهآمیزترین و جدلیترین موضوع در میان جریان حاکم بر سیاست کشور تبدیل شده است. موضوعی که بزرگان این جریان را به این صرافت واداشته است تا از آن تعریف مشخص و واحدی ارائه دهند. ارائه منشور اصولگرایی که شامل 4 اصل و 12 شاخص است، در همین راستا اعلام شده است. دو گمانه میتوان از ارائه منشور و ضرورت تعریف مشخصی از اصولگرایی متصور بود. بسیاری بر این گماناند که منشور اصولگرایی نقش غربالی خواهد داشت که قرار است سره از ناسره را در جریان اصولگرایی از هم جدا کند. موضوعی که علی مطهری، منتقد نامی و جدی دولت هم، سخت بر آن باور دارد.
نماینده منتقد دولت در مجلس ارائه تعریف مشخصی از اصولگرایی به عنوان یک معیار جهت شناخت اصولگرایان واقعی را لازم و ضروری میداند و تاکید دارد که با این عمل بسیاری از مدعیان اصولگرایی از آن خارج خواهند شد و حتی بسیاری از اصلاحطلبان را اصولگرا معنا خواهد کرد.
اما دسته دوم از ارائه این منشور تصوری وحدتگرایانه در میان اصولگرایان دارند و معتقدند که این عمل باعث خواهد شد که نیروهای متکثر در جریان اصولگرایی حول یکسری اصول مشترک به تفاهم برسند و این امر زمینهساز نزدیکی میان این جریانات در انتخاباتهای آتی شود. دغدغهای که همواره بسیاری از رهبران سرشناس جریان اصولگرا با آن همراه بودهاند. محمدنبی حبیبی عضو موتلفه اسلامی و یکی از نزدیکان به جامعتین (که ابتکار ارائه این منشور را بر عهده داشته است) همواره از ضرورت حفظ وحدت در میان اصولگرایان سخن گفته و ابراز امیدواری کرده تا «اصولگرایان به فکر رقابت با یکدیگر نباشند».
انگیزه ارائه منشور جامعتین هرچه باشد بیارتباط به گذشته و انتخابات آتی مجلس شورای اسلامی نیست. هرچه به انتخابات مجلس نهم نزدیکتر میشویم رقابت میان جناح اصولگرایان شدت مییابد انتخابات مجلسی که برای اصولگرایان و به خصوص طرفداران دولت از اهمیت ویژهای برخوردار شده است.
اما چرا باید میان اصولگرایان اینقدر تشتت آرا وجود داشته باشد که برای حل این اختلافات به تعریف کردن هویت خود بپردازند؟ این سئوالی است که پاسخش از صفحات کتاب تاریخ و گذشته این جریان استخراج خواهد شد.
جریان اصولگرایی تا قبل از دوم خرداد 1376 با نامهای راستگرا و محافظهکار شناخته میشد و تجلی این جریان در چند حزب و گروه سیاسی محدود همچون جامعه روحانیت مبارز و حزب موتلفه و جامعه اسلامی مهندسین تبلور مییافت. این جریان که نزدیک به یک دهه حاکمیت سیاسی ایران را هدایت میکرد در دوم خرداد 1376 از طرف جناح رقیب خود مات شد و طی چند سال تعدادی از مراکز حساس سیاسی خود را از دست داد و به جناح رقیبش واگذار کرد. جناح راست که شوک زده از این اتفاقات بود به ریشهیابی در علل ناکامی روی آورد و تغییراتی را در خود ایجاد کرد.
اولین تغییر، متعلق به بخشهای جوانتر این جریان بود که به ریزش بخشی از اعضای این جریان و یا نزدیک به آن منجر شد. اینها که عملکرد جریان راست را کهنه و انحصارگرایانه تعبیر میکردند ضمن اینکه به اصول اولیه و ایدئولوژیک این جناح باور داشتند چاره را در آن دیدند تا لباس نو به تن راستها کنند. به همین خاطر تشکلهای جدیدی را تاسیس کردند و خود را از اطاعت محض پدران معنویشان مستقل کردند. چکاد آزاداندیشان و جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی دو تشکلی بودند که به صورت سازمان یافتهای شکل یافتند. بسیاری از اعضای این دو تشکل در ابتدا بینام و نشان بودند اما آرام آرام به پای ثابت رسانهها تبدیل شدند.
کامران دانشجو، علی معلم دامغانی و الهه راستگو از چکاد آزاداندیشان و علیاکبر ابوترابی، علی دارابی، داوود دانش جعفری، روحالامینی، حسین فدایی و محمود احمدینژاد از جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی نامهایی بودند که بخش عظیمی از آینده سیاسی ایران را رقم زدند. این جریانات که به اصول اولیه و اساسی پدرانشان باور داشتند برای تمایز خود از آنها و دستیابی به هویتی مستقل از آنها به مفهوم عدالت روی آوردند و آن را به خود الصاق نمودند.
«بسط عدالت و ریشهکن کردن فقر و محرومیت، برآوردن نیازهای اساسی مردم و فراهم کردن زمینههای خودکفایی و استقلال، تکیه بر ارزشهای اسلامی و انقلابی و گسترش فرهنگ صرفهجویی و خوداتکایی» بخشی از مرامنامه چکاد آزاداندیشان است که با مرور زمان به ارزشهای اساسی این جناحها تبدیل شد. این دو جریان که یکی نزدیک به دانشگاهیان و دیگری نزدیک به نیروهای سپاه بودند تلاش کردند تا در بین افکار عمومی از موقعیت مناسب برخوردار شوند.
جناح سالخورده راست نیز که از اقبال نداشتن خود در میان افکار عمومی خبر داشت و مطلع بود و از تجربه جدا شدن کارگزاران و پیوستن آن به جناح رقیب به خوبی درس گرفته بود نه تنها از این انشقاقات رنجیده نشد بلکه استقبال هم نمود و سعی داشت تا آنها را از خود دور نکند.
به این ترتیب نیروهای جوانتر جناح راست با همسویی سالخوردهها به سازماندهی خود پرداختند و مترصد فرصت مناسبی شدند تا به نهادهای از دست رفته جناح راست نزدیک شوند زمان پیروزی برای این جریان آغاز شد و آن لحظهای بود که مردم دلسرد از عملکرد جناح چپ در شورای اسلامی شهر تهران بودند و چندان رغبتی به شرکت در انتخابات نداشتند.
نیروهای تازه نفس جناح راست که از این موضوع مطلع بودند در وهله اول تلاش کردند که جناح راست سنتی را از شرکت در انتخابات منصرف کنند و در عوض به نشانه حسن نیت، ائتلافی میان آنها شکل گیرد، ائتلافی که جوان بودن و ناشناخته بودن اکثر آنها در عرصه سیاسی لازمهاش بود. به این ترتیب ائتلاف آبادگران ایران اسلامی با شعار آبادانی و عدالت شکل گرفت و موفق شد در عین ناباوری اکثر قاطع کرسیهای شورای شهر تهران را از آن خود کند.
در حالی که جناح سنتی راست مسرور از بازپس گرفتن یکی از مراکز قدرت رقیب و ائتلاف جدید، خرسند از به اثبات رساندن خود بود این جریان با بدست آوردن اعتماد به نفس لازم در پی آن بود تا دیگر نهادها را هم متعلق به خود کند. اعضای وابسته به جناح راست که عملکرد احزاب نوپا را موثر ارزیابی میکردند به روند تشکلسازی خود ادامه دادند و جبهه اصولگرای اصلاحطلب را به دیگر تشکلها اضافه نمودند، جریانی که محمدباقر قالیباف، رئیس خوشنام نیروی انتظامی، را به آن منتسب میکردند.
آزمون بعدی برای این جریان انتخابات مجلس هفتم بود و با رد صلاحیت کردن اکثر اعضای جناح چپ همانطور که انتظار میرفت مجلس به دست جناح راست افتاد و از همین زمان هم بود که اصولگرایی به نام اصلی جناح راست تبدیل گشت.
جدیترین و چالشیترین آزمون جناح راست، از زمان حیات دوبارهاش انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 بود جایی که جناح راست برای اولین بار در یک انتخابات با مشکل تعداد آرا در خود مواجه شد و با سه کاندیدای کمتر شناخته شده راستی و یک کاندیدای آزمون پس داده متمایل به جناح راست وارد انتخابات شد. علی لاریجانی رییس سابق صدا و سیما، محمدباقر قالیباف رییس سابق نیروی انتظامی و محمود احمدینژاد شهردار انتخاب شده از سوی ائتلاف آبادگران که خود در شکلدهی آن ائتلاف نقش به سزایی داشت از یک سو و هاشمی رفسنجانی عضو جامعه روحانیت مبارز و رییس دو دوره قوه مجریه از سوی دیگر راغب شدند ریاست قوه مجریه را به دست آورند.
راس هرم جناح راست که با این چند راهی روبرو شده بود ابتدا سعی نمود با تشکیل شورای هماهنگی، میان قاعدههای خود وحدتی ایجاد کند امری که به سریالی دنبالهدار، در آغاز هر انتخاباتی تبدیل شد داستانی که همیشه پایانش به انتها نمیرسد و برای مخاطبینش به صورت باز باقی میماند.
به هر ترتیب محمود احمدینژاد که به تمایل راس هرم جناح راست به علی لاریجانی واقف بود از حضور در این شورا و هماهنگی با آن سرباز زد و آن را از موضوعیت انداخت و با امیدواری به انتخابات وارد شد. وی با محوریت عدالت و توجه به قشر پایین جامعه، خود را در مقابل هاشمی قرار داد و با خیر جلوه دادن خود در مقابل آن هم او را تضعیف کرد و هم دیگر رقبای فکریاش را از دور خارج کرد و در عین ناباوری و تعجب به رییسجمهور ایران تبدیل شد.
فراکسیون اصولگرایان در مجلس که تا پیش از این در مقابل دولت رقیب، وحدت خود را حفظ کرده بود در این انتخابات دچار چند دستگی شد و هر یک از اعضایش به سویی متمایل شدند. به این ترتیب فراکسیون واحد اصولگرایی کارکرد خود را از دست داد و فراکسیونهای جدیدی همچون فراکسیون وفاق، فراکسیون حزبالله، فراکسیون اصولگرایان مستقل شکل گرفت.
ریاست قوه مجریه که از دست جناح چپ خارج شده بود از یک طرف برای جناح راست خوشحالکننده بود ولی از طرف دیگر از آن جهت که نتوانسته بود نقش فعال و پر رنگی در میان کاندیداهای طرفدار خودش بازی کند و اتحادش را از دست رفته میدید نگران بود. این نگرانی عملا با تاکید محمود احمدینژاد بر غیر حزبی بودنش و وابسته نبودن به حزب خاصی تقویت هم شد. علیرغم این نگرانی، جناح راست سنتی امیدوار بود کنترل دولت را در دست بگیرد. به این ترتیب راست سنتی در مقابل دولت، سیاست حمایت و امتیازگیری را آغاز کرد.
در ابتدای امر علیرغم آنکه شواهد حکایت از مساعد بودن اوضاع میداد اما مشخص بود که طوفانی سهمگین در راه است. احمدینژاد که خوب میدانست نمیتواند بینیاز از راس هرم باشد کابینه خود را با همراهی آنها بست ضمن آنکه بر اجرای سیاستهای مستقل خود پافشاری میکرد.
اختلافات در مجلس فقط متعلق به نمایندگان جریانهای متفاوت جناح راست نبود بلکه شامل حال حامیان اولیه و سرسخت دولت هم شد و افرادی نظیر عماد افروغ، محمد خوشچهره، حسن سبحانی، محمود مدنی و سعید ابوطالب را از طرفداران دولت جدا و به تشکیل فراکسیون مستقل وادار کرد.
با پایان یافتن مجلس هفتم و آغاز مجلس هشتم اختلافات شدت بیشتری یافت و پازل به شکل اصلی خود نزدیکتر شد. جبهه اصولگرایان با رهبری علی لاریجانی، محمدباقر قالیباف و محسن رضایی در مقابل حامیان دولت در رایحه خوش خدمت قرار گرفت. دو جریانی که اکثریت کرسیهای مجلس را بدست آورد. فراکسیون انقلاب اسلامی به طرفداری از دولت با حدود 90 عضو تاسیس شد و البته اختلافات دولت و مجلس بیش از پیش شد. مسئله مشایی به اختلافات گذشته افزوده شد و فعالیتهای مشایی برای غلبه بر دیگر جریانها شدت یافت.
احمدینژاد کابینه خود را، خالصتر کرد و به این ترتیب راس هرم جناح راست سیاست حمایت ـ امتیازگیری را به سیاست حمایت ـ انتقاد تبدیل کرد. به نظر میرسد با نزدیکتر شدن به انتخابات، صفبندی نیروها در جناح راست مشخصتر و دوقطبیتر خواهد شد به نحوی که طرفداران دولت در مقابل اصولگرایان مخالف دولت قرار خواهند گرفت و با نزدیکتر شدن به پایان دوره ریاستجمهوری احمدینژاد سیاست حمایت ـ انتقاد به سیاست تنها انتقاد تبدیل خواهد شد.
به این ترتیب هرچه دامنه اختلافات بیشتر میشود تلاش برای منسجم کردن تعریف اصولگرایی هم بیشتر میشود اگرچه معنی اصولگرایی واضحتر از آن چیزی است که نیازی به تعریف داشته باشد اما به نظر میرسد این همه مناقشه نه بر سر مفهوم اصولگرایی که بر سر کرسیهای انتخابات مجلس آتی و کاملتر شدن قطعات پازل در دوره ریاستجمهوری بعدی است.