تاریخ انتشار : ۰۵ آبان ۱۳۹۰ - ۱۰:۰۸  ، 
کد خبر : ۲۲۹۲۵۳

اقلیت بانفوذ

مقدمه: سیر نقش‌آفرینی علویان سوریه در تحولات این کشور را باید به دوره قبل و بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی تقسیم کرد. در دوره عثمانی اقلیت‌ها در فشار و سرکوب و قتل‌عام بودند. شاید بتوان گفت تنها دو گروه اهل سنت و تا حدی مسیحیان ـ غیر از بحث کشتار ارامنه ـ در آرامش بودند. چرا که عمده جمعیت جهان اسلام سنی بود و به تبع آن مورد حمایت باب عالی بودند و مسیحیان نیز ضمن برخورداری از حقوق اهل ذمه اما مورد حمایت جهان مسیحیت نیز بودند. اما سایر اقلیت‌ها به ویژه اگر شیعی می‌بودند به عنوان مرتد و رافضی محکوم به فنا بودند. علویان سوریه نیز از این قاعده مستثنا نبودند اما بعد از فروپاشی عثمانی سیر تحولات چنان بود که این اقلیت را بر اکثریت سُنی سوریه حاکم کرد. بر همین اساس سیر تحول علویان سوریه و دستیابی آنها به قدرت را با جابر انصاری پژوهشگر مسائل خاورمیانه در مرکز مطالعات بین‌المللی وزارت خارجه به بحث گذاشتیم تا دریابیم علویان در تحولات سوریه از قبل از فروپاشی عثمانی تا بعد از استقلال این کشور چه نقش و جایگاهی در این کشور داشتند.

* برای بررسی وضعیت شیعیان سوریه به طور اعم و علویان به طور اخص و چگونگی دستیابی آنها به قدرت باید گریزی زد به دوره امپراتوری عثمانی. بر همین اساس طبق یک تقسیم‌بندی تحولات سوریه را به طور کلی به دو بخش پیش از استقلال (و دوره عثمانی) و پس از فروپاشی عثمانی و دوران استقلال تقسیم می‌کنم. در دوره عثمانی شیعه به طور اعم در سوریه چه جایگاهی داشته است؟ آیا اساسا شیعیان در سوریه حضور داشتند؟ یا اینکه همانند لبنان که شیعیان در دوره عثمانی مرتد تلقی می‌شدند و مورد قتل عام و آزار قرار می‌گرفتند در سوریه نیز چنین فضایی از سوی عثمانی‌ها شکل گرفته بود؟
** نکته اول در بررسی تحولات سوریه این است که باید ببینیم با چه نوع فرقه‌ای از شیعه مواجه هستیم؛ فرقه‌ای که خود را ذیل جمعیت عمومی شیعیان تعریف می‌کند که نام «علویان» بر خود دارد. شیعیان به ویژه 12 امامی‌ها در سوریه حضور داشته و دارند، اما حضورشان به لحاظ تاریخی و حتی در شرایط فعلی بسیار محدود بود. بنابراین وقتی سخن از شیعه به میان می‌آوریم باید دید وضعیت علویان به عنوان یکی از فرقه‌های اسلامی که خود را ذیل شیعه تعریف می‌کند در این کشور چگونه بوده است. به نظر می‌رسد که در دوره عثمانی وضعیت علوی‌ها خارج از آن تصویر عمومی که اقلیت‌ها به طور اعم در امپراتوری عثمانی از آن برخوردار بودند، قابل تصور نیست.
علوی‌ها به دلیل مطرود بودن در میان اهل سنت و در فضای عربی و ایالت‌های عثمانی به گونه‌ای شدیدتر از سایر اقلیت‌ها تحت آزار و فشار بودند. این وضعیت سیاسی و اجتماعی جغرافیای زندگی آنها را هم به یک معنا شکل داده است لذا ما شاهد این هستیم که علوی‌ها در مناطق کوهستانی سوریه، مناطق غیر شهری و روستایی و حاشیه شهرها پراکنده بودند. بر همین اساس علوی‌ها به اعتبار اینکه در میان اهل سنت و جماعت، اقلیت را تشکیل می‌دادند نیز به طور مضاعفی تحت فشار بودند. از دیگر دلایل فشار بر علوی‌ها همانا نوع عقاید علوی‌ها بود از جمله ضعیف بودن جنبه فقهی و شریعت آنها به ویژه در سلوکیات و مناسک.
ضعف مفرط در این زمینه یک موقعیت شاذ و خارج از وضعیت عادی را برای آنها در مناطق سکونتی‌شان شکل داده بود و به شدت از سوی بدنه اجتماعی مطرود بودند. این وضعیتی است که تا دهه‌های اخیر و تا زمان روی کار آمدن حافظ اسد امتداد می‌یابد؛ اما با تحولات سیاسی رخ داده همچون فروپاشی عثمانی، استقلال سوریه و روی کار آمدن حزب بعث و به طور اخص حضور حافظ اسد به عنوان یکی از چهره‌های نامدار علوی‌های سوریه، این وضعیت مطرود بودن تا حدی تغییر می‌یابد. اگر با یک نگاه تاریخی به صورت تدریجی تحولات را بنگریم درمی‌یابیم که حتی تا امروز نیز این اقلیت علوی به عنوان اقلیتی شاذ و مطرود از نگاه اکثریت اهل سنت تلقی می‌شوند.
* در همان امپراتوری عثمانی برای تشریح وضعیت سوریه مثال لبنان را می‌زنم. در این کشور هر گروه و قوم و طایفه‌ای به نوعی به خارج از کشور وابستگی‌هایی داشته است. مثلا مسیحیان مارونی به فرانسه می‌نگرند، مسیحیان ارتدوکس به روسیه، اهل سنت به عنوان اکثریت تحت حمایت باب عالی بودند و الخ. شیعیان نیز مورد آزار قرار می‌گرفتند و از ابتدایی‌ترین حقوق‌شان محروم بودند و مرتد تلقی می‌شدند و حامی خارجی نداشتند. حال می‌خواهم بدانم آیا در سوریه نیز چنین فضایی حاکم بود یعنی فرقه‌هایی بودند که نگاهی به خارج داشته باشند و به تبع آن مورد حمایت خارجی قرار گیرند؟ منظورم به طور اعم شیعیان و به طور اخص علوی‌هاست.
** اینکه می‌گویم وضعیت شاذی را برای علوی‌ها در محیط اجتماعی‌شان ایجاد می‌کرد مشمول فضای عمومی جهان اسلام است. وضعیت خاص اینها و نحوه عقایدشان و سلوکیات خاصی که داشتند به لحاظ تاریخی وضعیتی را برای آنها پدید آورده که امکان ارتباط جدی علوی‌ها با دیگر گروه بزرگ جهان اسلام یعنی شیعیان و به طور اخص شیعیان جعفری را با مشکل مواجه ساخته است. این نگرش مطرود بودن به علوی‌ها حتی در نگاه شیعیان نیز صدق می‌یابد. در چند دهه اخیر اتفاقاتی رخ می‌دهد که محصول آن روی کار آمدن حافظ اسد به عنوان یک سیاستمدار علوی بود که باعث ماندگاری علوی‌ها در سوریه طی چند دهه گذشته بوده است.
حتی اگر اغراق نباشد می‌توانم بگویم حضور اسد در قدرت منجر به شکل‌گیری موجودیتی به نام «مدرسه اسد» در سیاست خارجی و منطقه‌ای این کشور شد. حضور اسد این نتیجه را به دنبال داشت که وضعیت شاذ علوی‌ها را از آن حالت تاریخی خاصی که داشتند خارج و امکان پیوند علوی‌ها با دیگر اجزای جامعه اسلامی در منطقه را فراهم ساخت.
* خب پس از آنکه امپراتوری عثمانی فروپاشید دوران قیمومیت در منطقه برقرار شد و بسیاری از ایالت‌های امپراتوری عثمانی تحت قیمومیت بریتانیا و فرانسه قرار گرفتند. حال در این دوره گذار که از فروپاشی عثمانی آغاز و با گذر از دوران قیمومیت به استقلال می‌رسد آیا می‌توان سراغی از شیعیان گرفت؟ نقش شیعیان و یا اقلیت علوی در آن برهه زمانی چگونه بود؟
** دوره طولانی حاشیه‌نشینی علوی‌ها و حضور آنها در مناطق کوهستانی و دور افتاده امکان تاثیرگذاری آنها در تحولات سیاسی را کاهش داده بود. تحولات اجتماعی که همزمان با فروپاشی عثمانی و شکل‌گیری دولت‌های مستقل عربی در فضای جهان عرب رخ می‌داد، باعث نشد که علوی‌ها در این دوره هم فعال شوند. به دیگر سخن، در این دوره زمانی شاهد یک نقش فعال و جدی از سوی علوی‌ها نیستیم. می‌توان گفت که ورود اساسی علوی‌ها به سیاست و ایفای نقش در معادلات منطقه‌ای به بعد از روی کار آمدن حافظ اسد باز می‌گردد. در واقع، تا پیش از این علوی‌ها فرقه‌ای بودند که از دید اکثریت جامعه مطرود و شاذ بودند و در مناطق دور افتاده و دور از شهرها که کانون تحولات سیاسی و اجتماعی بود زندگی می‌کردند.
در برخی دوره‌ها به علوی‌ها اتهاماتی نیز وارد می‌شود مبنی بر اینکه با برخی قوای استعماری ارتباط دارند. اما این اتهام بیش از آنکه ناشی از یک واقعیت و در حقیقت کنشگری فعال علوی‌ها در پیوند با قدرت‌های خارجی باشد ناشی از این است که آن اکثریت در چارچوب طرحی که پیش می‌گیرد با ایراد اتهام به دنبال منزوی کردن آن گروه اقلیت است تا این حاشیه‌نشینی را رسمیت بیشتری ببخشد.
لذا در دوره‌های منتهی به چند دهه اخیر ـ تا پیش از روی کار آمدن حافظ اسد ـ اگرچه تک چهره‌های علوی پیدا می‌شدند اما علوی‌ها کنشگری فعالی در سطح تحولات سیاسی و اجتماعی ندارند. باز هم تاکید می‌کنم که بخش عمده حضور علوی‌ها در تحولات سوریه و منطقه به عنوان فرقه‌ای که خود را ذیل شیعه تعریف می‌کند، مربوط به روی کار آمدن اسد است.
* تاکید شما بر نقش مرحوم حافظ اسد است. اگر بخواهیم دوره حافظ اسد را بررسی کنیم ابتدا باید بگویم که به تعبیر شما علویان در مناطقی کوهستانی و دور از شهرها می‌زیستند اما به یکباره تک چهره‌ای به نام «حافظ اسد» پیدا شد. می‌خواهم بدانم: سیر فراز و فرود روی کار آمدن اسد چه بود و چه شرایطی دست به دست هم داد که در آن شرایط حافظ اسدی ظهور کند و از طرف دیگر چه شرایطی سبب شد که این گروه کوه‌نشین و حاشیه‌نشین به متن جامعه منتقل شود و قدرت را در قبضه خویش بگیرند؟
** این الزاما کاشف از یک روند اجتماعی خاص در جامعه سوریه نیست چرا که برخی تحولات در جهان عرب و از جمله در سوریه در دهه‌های بعد از استقلال ناشی از یک اتفاق است نه الزاما یک سری از تحولات و روندها که منجر به نتایجی خاص می‌شود. به طور مثال در سوریه با یک روند طبیعی مواجه نیستیم که در آن یک گروه مطرود به مرور زمان در بدنه جامعه حل یا پذیرفته شود، سپس جایگاه طبیعی خود را بیابد و پیشتاز و جلودار در سیاست و عرصه اجتماعی جامعه شود و در نهایت چهره‌ای از خود به جامعه تحویل دهد در قالب رئیس‌جمهور و الخ.
بلکه بسیاری از تحولات جامعه عرب به ویژه سوریه به این معنا ناشی از یک اتفاق است که گاهی یک فرد خاص در یک لحظه تاریخی در مسیر حوادث قرار می‌گیرد و تصمیم می‌گیرد دست به اقداماتی بزند و این تصمیم را در قالب یک کودتا ـ همچون سایر کودتاها در جهان عرب ـ بروز می‌دهد. طبیعی است که این فرد خاص تنها نبوده و دوستان یا مجموعه‌ای را به همراه دارد که الزاما ـ در خصوص سوریه ـ علوی نیستند. به عبارت دیگر وزیر دفاعی به نام حافظ اسد وجود دارد که یک چهره علوی است. رشد وی در چارچوب همان نظام سیاسی حاکم بوده که وارد دستگاه نظامی می‌شود و به مرور رشد کرد. اما در شرایطی خاص در موقعیتی قرار گرفت و این شرایط هم در زمانی بود که اهل سنت بر سر کار بودند.
می‌خواهم بگویم در قالبی که در آن نظام سیاسی سوریه شکل گرفت غلبه با اهل سنت بود اما در همین چارچوب علوی‌ها هم در قالب تک چهره‌هایی رسوخ کردند. به هر روی، اسد با کودتا قدرت را در دست گرفت اما این چارچوب یا شرایط چه بود که باعث شد وی چنین کند؟ معنای این چارچوب فضای گفتمانی است که در میان نخبگان عرب بعد از فروپاشی عثمانی شکل می‌گیرد که همانا استقلال کشورهای عربی است. این شرایط منجر به شکل‌گیری مینیاتور یا تصویری کوچک شده از آن چیزی شد که امروز در جهان عرب خود را نشان می‌دهد و آن مجموعه‌ای از مطالبات در زمینه آزادی و کرامت انسانی و سایر مسائلی بود که از سوی نخبگان و توده‌های مردم پیگیری می‌شود.
به هر حال، در دوره پس از فروپاشی عثمانی و استقلال کشورهای عربی نیز همین تصویر کوچک شده وجود دارد اما در قالب زمانی خود. به این معنا که یکسری از نخبگان جوامع عربی از جمله سوریه به دنبال آن بودند که دولت مستقلی در چارچوب فضایی که متاثر از فضای دولت‌های غربی و اروپایی است شکل دهند. این خواست هم به شکل مشخص به دنبال نهضت ترجمه و ترجمه متون غربی شکل گرفت. یعنی فکر آزادی و تشکیل حکومت مستقل ناشی از فضای جامعه غرب و نهضت ترجمه بود.
این فکر آزادی و استقلال تاکنون ادامه دارد و گستره وسیعی در جهان عرب یافته است چرا که اگر بخواهیم مقایسه کنیم می‌بینیم که نوع تحولات جهانی و پیشرفت علم و آموزش و فضای ارتباطی که ایجاد شده به آن فکر که عرض کردم دامن زده است اما در همان روزهای اول فروپاشی عثمانی و استقلال اعراب فضا بیشتر «نخبه‌ای» است. یعنی افکار در قالب کلی‌اش و بدون شناخت و ثبت جزئیات در میان نخبگان مطرح است. بر همین اساس است که در آن دوره که «دوره سرکوب» نام گرفته است و روند استقلال‌خواهی شدت گرفته است به تدریج به سوی «عدم توجه» به حقوق اقشار مختلف جامعه از جمله اقلیت‌ها می‌رسیم.
یعنی در دوره استقلال‌خواهی و روند مبارزات یک فضای تنفسی حداقلی ایجاد می‌شود که حاشیه‌نشین‌ها و مطرودین هم در آن ایفای نقش می‌کنند تا از شدت فشار بر خود بکاهند. بدیهی است هر چه به جلو می‌رویم این روند با سیر کودتاها در جهان عرب مواجه می‌شود. شکل طبیعی امور روندی غیر طبیعی می‌گیرد چون با کودتاها مواجه می‌شود. البته بسیاری از این کودتاها هم با شعارهای بزرگ، آزادی‌خواهانه و مترقیانه توسط گروهی از ارتشی‌ها، سیاست‌مداران و پیروان آنها مطرح می‌شود.
می‌خواهم بگویم این روند مترقیانه وقتی با کودتاها مواجه می‌شود، سقط می‌شود که سوریه نیز از این قالب مستثنا نیست. به عبارت دیگر، در دوران پس از کودتاها، دولت‌های کوتاه‌مدت در جهان عرب به ویژه سوریه شکل می‌گیرند که مشخصه آنها جابه‌جا شدن سریع قدرت در مدت زمانی کوتاه، عدم ثبات و استقرار دولت‌هاست. حال در این شرایط درونی و بیرونی است که یک تک چهره‌ای علوی در سیاست سوریه ظهور می‌کند و با کودتایی همراه با پیروان خود در راس سیستم سیاسی سوریه قرار می‌گیرد.
از این لحظه تاریخی به بعد است که علویان در سوریه به مرور زمان در معادلات خاورمیانه و جهان عرب به بازیگری جدی در تحولات ژئوپلیتیک تبدیل می‌شوند. لذا پاسخ سوال شما این است که گرچه در فضای گفتمانی استقلال، شعارهایی که مطرح می‌شود باعث به متن آمدن حاشیه‌نشین‌ها و مطرودین می‌شود اما چگونه می‌شود که علویان مطرود و شاذ به مولفه‌ای تاثیرگذار در سوریه برسند یک پاسخ مستقیم در همان کودتاهاست که اسد به عنوان یک چهره علوی نقش مهمی در آن دارد و لذا آغاز به سازماندهی و پی‌ریزی یک نظام سیاسی می‌کند تا به این مطرودین هویت بخشد و این اقلیت سرکوب شده 10 ـ 12 درصدی را حاکم بر سوریه کند.
* در اینجا بد نیست گریزی هم به حزب بعث بزنیم. ما شاهدیم که در جهان عرب حزب بعث در دو کشور سوریه و عراق حضور داشت. طبیعتا به‌رغم اشتراکات اولیه اما به افتراقی چشمگیر رسیدند. حال پرسش این است که آیا می‌توان گفت تعامل میان دو حزب و نگاه آنها به قدرت و سیاست هم یک عامل دیگر در دستیابی علویان سوریه (در قالب حزب بعث) به قدرت بود؟
** حزب بعث عراق و سوریه در واقع یک حزب با داشتن اشتراکاتی بودند اما در واقع به لحاظ ایدئولوژیک و برنامه‌های سیاسی و نگاه کلانی که به سیاست و قدرت داشتند حول سه شعار الوحده، الاشتراکیه و الحریه به وحدت جهان عرب اعتقاد داشتند. به عبارت دیگر، وحدت جهان عرب، آزادی و سوسیالیسم وجه مشترک این دو حزب بود. این حزب بعث واحد اما به دلایل سیاسی و جغرافیایی و تناقض‌هایی که میان سوریه و عراق به لحاظ تاریخی وجود داشت و نیز به دلیل نقش سیاست‌مداران در تحولات گذشته این کشورها عملا به دو حزب با نگرش‌های متفاوت تبدیل شدند. یعنی شاخه بعث سوریه و بعث عراق.
لذا اگر سوال این است که حزب بعث قالب واحد داشت، پاسخ مثبت است اما شاهد هستیم که همین ایدئولوژی واحد اگر به لحاظ فرقه‌ای نگاه کنیم نتیجه فرقه‌ای آن در عراق این است که این حزب در خدمت حاکمیت اهل سنت بر اکثریت شیعه قرار گرفت. اگرچه شیعیان هم جزیی از این حزب هستند و در آن مشارکت دارند اما در نهایت این حزب بیشتر در خدمت اهل سنت و سیطره آن بر مجاری قدرت در عراق قرار می‌گیرد. همین حزب در تحول تاریخی که در سوریه رخ می‌دهد از دوره حافظ اسد به بعد در خدمت سیطره اقلیت علوی بر اکثریت اهل سنت قرار می‌گیرد.
اما معنای دیگر آن است که همان‌گونه که گفتم حضور برخی تک چهره‌های علوی و نقش‌آفرینی آنها در سیاست سوریه و بروز ستاره حزب بعث در این کشور و فضای گفتمانی که تولد و ترویج کرد و ادعاهای سه‌گانه آن (سوسیالیسم، وحدت و آزادی که در آن جایی برای طایفه‌گری نیست) نگاه این حزب را در تئوری و ایدئولوژی فراتر از نگاه طایفه‌ای و مذهبی برد. به دیگر سخن، ایده این حزب این است که نه فقط اجزای دو حزب باید متحد باشند بلکه این اتحاد باید به سراسر جهان عرب نیز تعمیم یابد و هویت عربی متحد را ایجاد کند.
اما آنچه در عمل رخ می‌دهد این است که این حزب به دلیل خلأهای اساسی در اندیشه سیاسی‌اش به رغم شعارهای زیبا اما در خدمت حاکمیت و هژمونی سیطره‌طلبانه شبه‌مطلق اقلیت اهل سنت بر اکثریت شیعه در عراق قرار گرفت و موتور محرکه همین حزب در سوریه در خدمت سیطره اقلیت علوی بر اکثریت اهل سنت قرار گرفت. لذا فاصله‌ای میان شعار و عمل در تجربه عملی دیده می‌شود و دو حزبی که قرار بود در جهان عرب اتحاد ایجاد کند به دشمن قسم خورده یکدیگر تبدیل شدند و دو حزبی که روزگاری بیشترین اشتراک را داشتند و شعار وحدت سر می‌دادند به دو حزبی با بیشترین تمایزها تبدیل شدند.
* نقش قدرت‌های خارجی در این میان چگونه است. باز به لبنان برمی‌گردم. همان‌گونه که در این کشور اقلیت‌های قومی و طوایف هر کدام به یک قدرت خارجی اتکا دارند آیا چنین اتفاقی در سوریه رخ داده است که اقلیت‌ها به ویژه علویان تحت لوای یک قدرت خارجی قرار گیرند و امیال خویش را پیش ببرند؟
** همان‌گونه که پیش از این گفتم ظهور علوی‌ها در سیاست سوریه و سیاست منطقه به عنوان یک بازیگر موثر و کنشگر فعال بیش از آنکه به تحولات اجتماعی و سیاسی سوریه مرتبط باشد به یک اتفاق مربوط است و آن کودتایی بود که با رهبری حافظ اسد به عنوان یک چهره علوی اتفاق افتاد. این «اَبَر بازیگر» در سطح جهان عرب حداکثر استفاده را از حداقل فرصت‌ها به عمل آورد و با زیرکی تمام توانست فرصت‌هایی را برای اقلیت حاکم و نظام سیاسی و ملت سوریه در فضای منطقه‌ای و بین‌المللی پدید آورد. این بازیگر زیرک به علویان سوریه هویت داد و آنها را از سطح مطرودین جامعه به سطح حاکمان این کشور ارتقا داد.
به اجزایی از بازی این ابربازیگر اشاره کنم: یکی از فرصت‌های تاریخی که نظام سوریه و شخص حافظ اسد از آن برخوردار بود این است که وقتی می‌بیند اقلیت علوی در سوریه یک اقلیت محض است و میراث تاریخی مطرود بودن و در حاشیه بودن را در شناسنامه خود دارد و از سوی دیگر در سطح منطقه‌ای هم در محاصره جهان سنی است از فضای لبنان و حضور اقلیت شیعه در این کشور نهایت استفاده را می‌کند تا هم برای خود عقبه‌ای به وجود آورد و هم از محاصره جهان سنی بگریزد. بر همین اساس شاهد هستیم که سوریه در دوره حافظ اسد ـ به باور من ـ به یک بازیگر درجه 1 در سطح جهان عرب تبدیل شد.
از سوی دیگر با حضور امام موسی صدر در لبنان شاهد این هستیم که شیعیان هم با رهبری امام موسی صدر تلاش دارند که به تدریج به بازیگری موثر در نظام سیاسی لبنان تبدیل شوند. شیعیان لبنان هم در داخل تحت فشار نظام فرقه‌ای و فشارهای تاریخی قرار دارند و به دنبال یافتن متحدانی در محیط پیرامونی عربی و محیط بین‌المللی هستند. طبیعی است همان‌گونه که گفته شد اقلیت‌ها در لبنان به یک قدرت خاص اتکا دارند اما شیعیان بدون حامی بودند. در یک لحظه تاریخی میان شیعیان لبنان با علویان سوریه پیوندی برقرار می‌شود. هر دو نیرو به دنبال منفذی برای تنفس هستند.
این مصادف شد با زمانی که علویان در سوریه قدرت را در دست گرفتند و پیوند با شیعیان لبنان وارد فاز جدیدی شد. خلاصه کلام آنکه، سوریه با تعریف کردن خود ذیل «شیعه» تلاش داشت تا خود را از زیر علامت سوال بودن به لحاظ ایدئولوژیک، مناسکی، هویتی و عقایدی خارج کند و به لحاظ ژئوپلیتیک هم دنباله خود را در لبنان تعریف کند. در مقابل شیعیان لبنان نیز با تمسک به مولفه سوریه نقش‌آفرینی جدیدی را آغاز کردند. این بازی به لحاظ سیاسی و منطقه‌ای و ژئوپلیتیک برای تامین نیازهای حیاتی سوریه بسیار مهم بود.
مورد دیگر باز می‌گردد به زمانی که انقلاب اسلامی ایران تشکیل شد. بار دیگر اسد وارد میدان می‌شود و از حداقل‌های منطقه‌ای حداکثر بهره را می‌برد. این همان چیزی است که نام آن را «مدرسه اسد در سیاست خارجی» می‌نهم. بازی اسد در لبنان در مقیاس کوچک بود اما همین روش با انقلاب ایران در مقیاس بزرگ پیش گرفت. البته هدف من فروکاستن سیاست اسد به یک امر طائفه‌ای نیست. اسد مجموعه‌ای از سیاست‌ها را دنبال می‌کرد که یک جزء آن طایفه‌ای است. جزء دیگر نگرش او به مسائل سیاست خارجی و منطقه‌ای و نوع تعامل او با مسأله فلسطین و شکل‌گیری اسرائیل است.
می‌خواهم بگویم که اسد دید همه جانبه‌ای داشت. معادلات منطقه‌ای را به عنوان معادله‌ای کلان می‌نگریست تا از حداقل‌ها بتواند بیشترین بهره را ببرد. مدرسه سیاست خارجی و مدلی که او شکل داد نیز موثر بود. با تعریف کردن خود ذیل شیعه و ارتباط جدی با ایران توانست جایگاه علویان مطرود را در سطح داخلی و منطقه‌ای ارتقا بخشد و خود را از بازیگری دست چندمی در جهان عرب به بازیگری دست اولی تبدیل ساخت. خلاصه کلام آنکه، اسد توانست با ارتباط با شیعیان لبنان و انقلاب ایران علویان را به مثابه گروهی فرقه‌ای از شیعیان بشناساند و علویان را از حالت طرد، انزوا، اقلیت بودن خارج ساخته و امتدادی بیرونی برای خود نیز شکل دهد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات