محمدحسین باقی
* جایگاه شیعیان در عراق چگونه است و آیا این جایگاه میتواند تاثیری بر وضعیت شیعیان در سایر کشورهای عربی در سطح منطقهای بر جای بگذارد؟
** شیعیان در عراق علاوه بر آنکه جمعیت قابل ملاحظهای از کل جمعیت در عراق را تشکیل میدهند، تاثیرگذاری جدی هم در سطح منطقهای دارند. دلیل این امر شاید به جایگاه ژئواستراتژیک کشور عراق و موقعیت سیاسی ـ مذهبی این کشور در جهان تشیع (به دلیل بارگاه مقدس امامان شیعه در کربلا و نجف و سامرا و...) باز میگردد و همیشه توانسته به گونهای مسائل مربوط به جهان تشیع را تحت تاثیر قرار دهد. آنچه در مورد شیعیان عراق لازم به ذکر است، این است که در زمانی که صدام و رژیم بعث در عراق حاکم بودند شیعیان در این کشور به عنوان شهروندان درجه 2 به حساب میآمدند. صدام منابع قدرت و ثروت را میان گروههایی تقسیم میکرد که به لحاظ نوع تفکر واقعا به صدام وفادار بودند. البته این بدین معنا نیست که صدام حسین کاملا شیعیان را از گردونه حذف کرده باشد.
شیعیان بسیاری در دستگاه حکومتی حضور داشتند که نه تنها وفادار به صدام بودند بلکه دارای اندیشههای سکولار بوده و اساسا مخالف هرگونه اندیشه ایدئولوژیک بودند. شیعیان در این دوران علاوه بر اینکه به طور جدی از حقوقی سیاسی ـ اجتماعی و اغلب اقتصادی برخوردار نبودند بلکه آماج چندین دور از سرکوب صدام نیز قرار گرفتند: یکی در دهه 80، دوم در سالهای 90 و 91 که شیعیان از فرصت پدید آمده بعد از جنگ آمریکا و شکست رژیم بعثی برای بیان اعتراضات خود سود جستند اما با سرکوب شدید صدام و سکوت آمریکا مواجه شدند.
* اصولا نگاه شیعیان به سیاست و قدرت چگونه بود که سیستم حاکم این نگاه را بر نمیتابید و به سرکوب آن میپرداخت؟
** دو دلیل در این رابطه قابل ذکر است: یکی فقه شیعی است که در درون خود یک پویایی ایدئولوژیکی خاصی دارد به این معنا که یک رهبر روحانی در رأس است که میتواند فتوا داده و اعلام جهاد کند و در مسائل روزمره تصمیمگیری کند و نظر بدهد. دوم آنکه، چون شیعیان شهروندان درجه 2 بودند بنابراین سهمشان از تقسیم قدرت و توزیع منابع و ثروت کمتر بود و لذا همیشه از نوع حکومتداری در عراق ناراضی بودند. شیعیان اکثریت جمعیت در عراق را تشکیل میدهند.
حال اگر قرار بود همین میزان جمعیت بر اساس اصول دموکراسی رأی بدهد و یا رأیگیری شود یا باید سهم مهمی از حکومت را در دست میگرفتند و یا حکومت تشکیل میدادند. در حالی که سیستم حاکمیت در عراق به گونهای بود که اقلیت سنی، حاکم مطلق بود. بنابراین وقتی این اقلیت سنی با حزب بعث ترکیب شد نوع خاصی از حکومتداری را در عراق به وجود آورد که جهت آن به سوی سرکوب شیعیان بود. به شیعیان نه تنها فضای لازم در درون حکومت برای ابراز وجود داده نمیشد بلکه هیچگونه پستی اعم از مسئولیتهای دانشگاهی و حضور در مراکز علمی و صحنههای بینالمللی نیز به آنها داده نمیشد.
در مقابل، مراقبت خاصی نیز از تقویت احتمالی نقش آنها در عراق به عمل میآمد که این مساله باعث ایجاد نوعی شکاف طبقاتی و نارضایتی عمومی شده بود و شیعیان همیشه از نگاه سرکوبگرانه دولت نسبت به جایگاه خود ناراضی بودند. طی دو، سه دهه گذشته چندین جنبش اجتماعی در عراق به وجود آمد که همگی از سوی صدام حسین سرکوب شدند. صدام میدانست که ابزارهای سرکوب را چگونه به کار گیرد: از زدوبند با روسای قبایل گرفته تا بده ـ بستان در صحنههای سیاسی و منطقهای حمله آمریکا به عراق در 2003 نقطه عطفی در تحولات عراق و به خصوص افزایش نقش شیعیان بود.
ورود آمریکا به عراق تاثیر شگرفی بر جایگاه شیعیان عراق بر جای گذاشت. این تاثیر به دلیل ویژگیهای خاص شیعیان در عراق بر سطوح منطقهای هم تاثیر گذاشت. مثلا تحولاتی که در لبنان و بحرین صورت گرفت همگی به نوعی متاثر از تحولات عراق بودند چرا که ویژگی اصلی این تحول شکلگیری یک حکومت شیعی در جهان عرب برای اولین بار بود. در حال حاضر ساخت قدرت در عراق به صورت یک حکومت شیعی است یا به تعبیری دیگر «یک حکومت شیعی عرب» و اساس قدرت و ثروت نیز تغییر کرد و شیعیان از ذیل به عرش برآمدند. در واقع، حمله آمریکا به عراق از این جهت نقطه عطف بود که نه تنها جایگاه شیعیان را در داخل تقویت کرد بلکه در سطح منطقهای نیز تاثیر گذاشت.
مثلا همین الان سختترین موضعها علیه سرکوب شیعیان در بحرین از سوی شیعیان عراق گرفته میشود. همین مساله از سوی دیگر «تمهای» موجود در خصوص شیعیان در حوزه مطالعاتی و روشنفکری را نیز دگرگون کرد. به طور مثال گراهام فولر کتابی نگاشت تحت عنوان «شیعیان: جمعیت فراموش شده در جهان عرب» که در این کتاب به طور مفصل جایگاه و تعداد شیعیان و سیر مبارزاتی آنها را شرح داد. در مقابل، در سال 2007 آقای ولی نصر کتابی نوشت با عنوان «احیای شیعیان در جهان عرب» که آن «تم» سنتی فولر را کنار زده و نگاه جدیدی مطرح میکند. فرضیه وی هم این است که در آینده تحولات قدرت در منطقه به گونهای به نقش جدیدی که شیعیان در منطقه یافتهاند، باز میگردد که این هم از عراق شروع میشود.
به عبارت دیگر در آینده، منازعات مربوط به سیاست و قدرت منازعهای میان شیعه ـ سنی خواهد بود چرا که شیعیان حکومت تشکیل داده و این حکومت در کشوری ثروتمند مانند عراق میتواند مهم باشد و تاثیرات جدی بر سایر جهان بر جای بگذارد. در این میان ایران هم هست که به نوبه خود میتواند در تاثیرگذاری نقش مهمی داشته باشد. مسأله جایگاه شیعیان و افزایش نقش آنها وقتی مطرح شد به نگرانی در جهان سنی دامن زد و این نگرانی بدین معنا بود که ائتلافی در حال شکلگیری است میان شیعیان رها شده عراق با شیعیان در ایران.
اعراب سنی معتقد بودند اگر این ائتلاف شکل گیرد، میتواند حتی تاثیراتی جدی بر سایر اقلیتهای شیعی در سایر کشورها بر جای بگذارد که از لبنان شروع میشود و به سوریه (اگرچه شیعه در این کشور تفاوتهایی با شیعه حاکم در عراق و ایران دارد) و جنوب خلیجفارس و شرق عربستان و... میرسد. چنین بود که بحث "هلال شیعی" شکل گرفت که این مفهوم اساسا وصل میشد به جایگاه ایران در هدایت و رهبری این «تم» جدید.
در فضای سالهای 2003 و 2004 تا 2007 و در حوزه روشنفکری غرب کنفرانسهای متعددی برگزار کرد تا دریابد این هلال شیعی چیست و چه خطراتی میتواند برای منطقه و جهان عرب داشته باشد. این مفهوم موافقان و مخالفان بسیاری داشت. به خاطر دارم که در سالهای 2007 و 2008 نگاه غالب در ایالات متحده این بود که این مفهوم به راستی وجود دارد و ایران هم سعی دارد به عملی شدن این مفهوم دامن زند و نفوذ خود را در جهان عرب گسترش دهد.
* به هر حال خواسته تاریخی شیعیان در عراق به واقعیت تبدیل شد و آنها قدرت را در دست گرفتند اما یک ترس پنهانی از آنها در جهان عرب و غیر عرب شکل گرفته است که شیعیان را منبع تهدید میداند. این ترس از شیعیان به چه باز میگردد و چرا شکل گرفته است؟ تلقی یا برداشت شیعیان از نظام سیاسی چگونه بود که این ترس را در دیگران دامن میزد؟
** همانگونه که گفتم نوع نگاه شیعیان به حکومتداری اندکی متفاوت از نوع حکومتداری در جهان عرب است. چرا که در ایدئولوژی شیعه یک پویایی خاصی هست و از سوی دیگر با عنایت به همین ایدئولوژی است که نقش رهبران مذهبی شیعی در طول تاریخ برجسته میشود. دیگر آنکه شیعیان در عراق اکثریت را داشتند اما در سایر جهان عرب (به جز عراق و بحرین که شیعیان در اکثریت هستند) در اقلیت هستند. بنابراین، این اقلیت بودن و شهروند درجه 2 بودن و سرکوب شدنهای متوالی باعث میشد که همیشه حکومتهای جهان عرب به این باور برسند که میان این اقلیتها و ایران ارتباطهایی هست و ایران میخواهد از ارزشها و برتری ایدئولوژیک خود به عنوان سرزمین اصلی شیعی در جهت حمایت از همنوعان مذهبی خود در سرزمینهای عرب حرکت کند.
همین الان هم اغراق بیش از اندازه در مورد دخالت ایران در تحولات بحرین از این بحث نشأت میگیرد. از آنجا که بنا به دلایلی که گفته شد این اقلیتهای شیعی نسبت به حکومتهای خود نارضایتیهایی داشتند طبیعی است که حکومتها هم نسبت به این اقلیتها نگرانیهایی داشته باشند و این ترس به وجود آید که اگر به آنها امتیاز خاصی دهند این امتیاز باعث زیر سوال رفتن حکومتها میشود. در اینجا یک نکته ظریف دیگر هم هست و آن اینکه درخواستهای شیعیان از حکومتهای خود نهتنها برای جایگاه خودشان اهمیت و تاثیر داشت بلکه میتوانست روی اقلیتهای دیگر در سایر کشورها هم تاثیر بگذارد. به طور مثال در عراق افزایش درخواستهای شیعیان میتوانست بر درخواستهای کردها از حکومت مرکزی نیز تاثیر بگذارد.
در کشورهای کویت و بحرین هم این شیعیان بودند که موتور محرکه چندین جنبش اجتماعی به خصوص جنبش افزایش حقوق زنان بودند که در طول دهه 90 در چندین نوبت سرکوب شد اما به موفقیتهایی نیز دست یافت. به تدریج این درخواستها به سمت و سوی حقوق بشر و درخواستهای اصلاحات سیاسی ـ اقتصادی بیشتر حرکت کرد. یعنی در اینجا خواستهای قومی شیعیان میتوانست بر خواستهای قومی دیگر قومیتهای شیعه و غیر شیعه هم تاثیر بگذارد. مثال دیگر آنکه، آنچه در بحرین میگذرد را مساله شیعه ـ سنی قلمداد میکنند اما بنا به گفته معترضین اگرچه این یک مساله شیعی است اما در کنار آن خواستهای اجتماعی هم هست که میان شیعه و سنی مشترک است. بنابراین نوع نگاه شیعیان میتوانست تاثیراتی بر نوع حکومتهای سنی محافظهکار عرب بر جا بگذارد.
اما اینکه چرا حکومتهای عرب، شیعیان را به عنوان تهدید در نظر میگیرند به دلیل نوع نگاه آنها از حضور احتمالی ایران در مسائل آنهاست. به باور من البته این اغراق است که بگوییم این ایران است که تمام جنبشهای شیعی در منطقه را هدایت میکند. قطعا چنین نیست اما ایران به عنوان سرزمین اصلی شیعه یک دلبستگی ارزشی و ایدئولوژیکی به اتفاقاتی دارد که در سایر سرزمینها در مورد شیعیان رخ میدهد. مثال آنکه، ترکیه حساسیت خاصی نسبت به مناطق ترکزبان در منطقه دارد یا حتی روسیه در تحولات گرجستان نشان داد که سرنوشت همنژادان روستبار برای کشور روسیه مهم است. درست است که آنها در گرجستان زندگی میکنند اما احساس مسئولیت بشری و ارزشی یکی از دلایل مداخله روسیه در تحولات گرجستان بود. میخواهم بگویم این حساسیت امر عجیبی نیست و در تمام کشورها دیده میشود.
در مورد ایران و سرنوشت شیعیان هم دیده میشود. رژیم شاه هم که اساسا ایدئولوژیک نبود نسبت به سرنوشت شیعیان در بعضی از مقاطع تاریخی در طول دهه 1970 حساسیت نشان داد. آنچه میان حکومتهای عرب سنی و ایران به چشم میخورد این است که از اقلیتهای خود از این جهت میترسند که میگویند آنها دنبالهروی ایران هستند. حسنی مبارک دیکتاتور سابق مصر جمله معروفی دارد مبنی بر اینکه، شیعیان منطقه به ایران وفادارتر هستند تا به حکومتهای خود. طبیعی است که منظوری در پس این نگاه است.
به طور کلی، شیعیان بخشی از واقعیت جهان اسلام و خاورمیانه هستند و در مناطقی مستقرند که ثروت اقتصادی در آنجاها هست (مثل بحرین، عراق و آذربایجان و شرق عربستان و البته ایران). بنابراین دو نوع نگاه در جهان عرب هست: 1- این شیعیان در حوزه جغرافیایی میزیند که در آن ثروت اقتصادی است و در نتیجه افزایش نقش و جایگاه آنها میتواند توازن قدرت در خاورمیانه را به هم بزند. 2- اعراب نگران نوع حکومتداری خود نیز هستند چون جنبشهای شیعی موتور محرکه ایجاد جنبشهای اجتماعی هستند. یعنی جنبش با یک حرکت شیعی شروع و دامنهاش به سایر اقلیتها هم کشیده میشد.
* شیعیان عراق بیشتر در کدام مناطق مستقرند؟ آیا این پراکندگی با توجه به ساختار قدرت در عراق در دوران حزب بعث و در شرایط پیچیده کنونی باعث تضعیف قدرت یا تضعیف چسبندگی شیعیان نمیشود؟
** شیعیان در مناطق جنوبی عراق و عمدتا در بصره، نجف، کربلا مستقر هستند و در بغداد هم حضور دارند. در آخرین سرشماریهایی که برای انتخابات پارلمانی در عراق برگزار شد، روشن شد که بخش اعظمی از جمعیت بغداد را شیعیان تشکیل میدهند. بر همین اساس این حوزهها در ترکیب ساخت قدرت در عراق موثر است. بنابراین شیعیان هم از نظر ژئوپلیتیک و هم از نظر ثروت و حضور مکانی یعنی در جنوب و در دهانه خلیجفارس و در بغداد در مرکز عراق دارای موقعیت فوقالعاده مهمی هستند. نمیتوان گفت که آنها پراکنده هستند.
وقتی از جنوب خلیجفارس به شرق عربستان و لبنان و سوریه میرویم هلالی را میبینیم از شیعیان که در این مکان جدایی نیست یعنی یکسری پیوستگیهای جغرافیایی هست که میتواند هلالی استراتژیک را پدید آورد که توازن قدرت را به نفع شیعیان دگرگون کند. البته بحث دیگری که بعضا مطرح میشود این است که شیعیان در ایران، فارس هستند و در عراق، عرب. بنابراین ماهیت قومی ـ ملی آنها را بیشتر تحت تاثیر قرار میدهد تا ماهیت فرقهای آنها. یعنی ایرانی یا عرب بودن ملاک و معیار اولیه برقراری روابط است.
تحلیل درست و واقعبینانه این است که اگرچه بحث ایرانی ـ عربی وجود دارد، اما در عین حال یک دلبستگی میان شیعیان وجود دارد که برخاسته از ماهیت ایدئولوژی شیعه است. من به شخصه این را در جهان عرب دیدم که شیعیان بحرین علاقه خاصی نسبت به ایران دارند؛ اما میزان این علاقه در میان شیعیان عراق متفاوت است. در مورد عراق مثالی که زده میشود این است که شیعیان عراق در ارتش صدام بودند و در جنگ با ایران شرکت کردند و جزو سربازان وفادار ارتش رژیم بعثی بودند. معنای دیگر این سخن این است که آنها در قالب ملیگرایی عربی با ایران جنگیدند اما در حال حاضر بعید میدانم که این شکاف میان شیعیان ایران و عراق وجود داشته باشد و این تاثیرات همان دلبستگی مذهبی است که در شیعه به چشم میخورد.
* شما به پویایی فقه شیعه اشاره کردید. این پویایی آیا به دموکراتیک بودن نگاه فقه شیعه باز میگردد؟ آیا این پویایی ارتباطی با ماهیت قدرت شیعه در عراق دارد؟
** منظور این است که فقه شیعه در خصوص حکومتداری و پیوستگی دین و سیاست و ارائه نظر در مسائل اولیه زندگی دستوراتی دارد و مسائل را با اقتضائات روز تطبیق میدهد و با تحولات به پیش میرود. این البته با فقه سنی متفاوت است که معتقد به ثابت بودن یکسری از اصول و قوانین اسلامی است که کمتر میشود آنها را تغییر داد. فقه شیعه انعطافپذیری لازم در نوع نگاه به حکومتداری را به وجود آورده است. این پویایی باعث میشود که شیعیان در هر کشوری که دارای نقشهای کم و زیاد هستند، نسبت به حکومت نارضایتیهایی داشته باشند. در عراق از آنجا که شیعیان در حال حاضر قدرت اجرایی را در دست دارند میتوانند این پویایی را تا حدودی نیز به کار گیرند.
با عنایت به این توضیح درمییابیم که آیتالله سیستانی و رهنمودها و مشورتهای ایشان دارای تاثیر جدی است و حکومت در عراق به نوعی تحت تاثیر رهبران و مراجع عالیرتبه است چرا که اینها هم با تکیه بر فقه شیعی حرفهایی برای نوع روابط داخلی و خارجی کشور خود دارند. مثلا اگر دولت عراق در مورد تحولات بحرین موضعگیری نکند یقین بدانید که رهبران و مراجع مذهبی عراق موضع خواهند گرفت چرا که بحث شیعه است و آنها مجبورند به خاطر ارزشها و مسائل ایدئولوژیک به نفع همنوعان مذهبی خود موضع بگیرند. یا در نظر بگیرید که سختترین مخالفتها در مورد حضور نیروهای آمریکایی از سوی رهبران مذهبی صورت میگیرد. اینجاست که «حق» و «مسئولیت» رهبران شیعی مطرح میشود که خود پویایی خاصی به نقش شیعیان میدهد.
* سه دوره سرنوشتساز در عراق پدید آمد که میخواهم نقش شیعیان را در آنها بدانم. یکی دهه 80 جنگ عراق با ایران است. دوم دهه 90 و به طور اخص سالهای 90 و 91 است یعنی حمله عراق به کویت و اخراج این کشور از کویت و سوم هم حمله آمریکا به عراق و نقش جدید شیعیان در این کشور.
** در دهه 1980 جنبشهای اقتصادی و اجتماعی در عراق شکل گرفت و کتابها و مقالات زیادی نوشته شد. صدام توانست با زدوبندهای قبیلهای و سرکوب شیعیان و از میان بردن آیتالله صدر (به دلیل نقش و نفوذ و میراثی که داشت) شیعیان را به حاشیه براند و از نقشآفرینی محروم کند. این دوره یک فرصت تاریخی برای شیعیان بود اما چون شیعیان تنها بودند و حامی نداشتند و ایران هم درگیر جنگ بود صدام موفق شد تا بخش اعظم شیعیان عراق را قانع کند که این جنگ فارس ـ عرب است. طبیعتا با توسل به این بهانه بود که صدام توانست دست به بسیج سیاسی بزند و با ایران وارد جنگ شود و شیعیان را هم به جنگ با ایران وادارد. در واقع در این برهه وی موفق شد تا ابزارهایی که داشت به شکاف میان شیعیان دامن بزند.
در اوایل دهه 1990 وضعیت دیگری فراهم شد. صدام جنگ را به ایالات متحده باخته بود. طبیعتا شیعیان تصور میکردند که فرصت دیگری برای آنها فراهم شده است و به اعتراض برخاستند اما صدام از بازمانده تجهیزات نظامی خود برای سرکوب شدید شیعیان بهره جست. این نشان داد که شیعیان در هر برهه انتظارات و درخواستهایی داشتند که در شرایط خاصی مجال بروز مییافت اما سرکوب میشد. همیشه نوعی نگرانی از نقش آنها در ساختار سیاسی وجود داشت. در این زمان هم آمریکاییها منطقه امنی برای کردها در شمال عراق به وجود آوردند اما برای شیعیان چنین نکردند.
کردها در این دوره توانستند به مدد منطقه امنی که برایشان به وجود آمد یک حکومت خودمختار محلی به وجود آورند که اکنون پایههای آبادانی در کردستان به خاطر همان فضاست. به دلیل جلوگیری از نقش سرکوبگرانه صدام در آن زمان کردها توانستند مجلسی شکل دهند و پایههای توسعه این منطقه را برقرار کنند. شیعیان بار دیگر سرکوب شدند و در اینجا نقش آمریکا و حکومتهای محافظهکار سنی مهم بود که نگران افزایش نقش شیعیان و تاثیر آن بر اقلیتهای داخلی خود بودند.
دوره سوم که نقطه عطفی مهم بود همانا حمله آمریکا به عراق در سال 2003 بود. زمانی که آمریکاییها خواستند وارد عراق شوند به کمک شیعیان از جنوب و کردها از شمال وارد شدند. در آن زمان آمریکاییها با یک پل ارتباطی شیعی وارد عراق شدند و به همان میزان مجبور شدند که به شیعیان نقش بالایی در دولت آینده عراق بدهند. این با سیاست انگلیسیها در آن زمان در تناقض بود. یعنی انگلیسیها به دوستان آمریکایی خود انتقاد میکردند که اگر شما شیعیان را به طور جدی و ساختاری وارد ساخت قدرت کنید، این به معنای افزایش نقش شیعیان و ایران خواهد بود.
حتی این بحث هم مطرح میشود که انگلیسیها دنبال این بودند که ارتش بعثی عراق کاملا منحل نشود چرا که اگر ساخت ارتش عوض میشد و نیروهای جدید وارد میشدند ماهیت ارتش بعثی دگرگون میشد و ارتشی که تا قبل از این بر مبنای تمرکز سنی و وفاداری به رژیم بعث بود یکباره به ارتشی تبدیل میشد که شیعیان در آن نقش و پستهای مهم را خواهند داشت. زمانی که آمریکاییها درگیر جنگهای چریکی شدند به دلیل اینکه ارتش ملی در عراق نبود خودشان مجبور شدند به تامین امنیت بپردازند و همین باعث گسترش تروریسم شد و جایگاه آمریکا را از یک نیروی آزادیبخش به یک نیروی اشغالگر تغییر داد.
بعد از سالهای 2005 بود که آمریکاییها به این نتیجه رسیدند که باید یک ارتش ملی شکل بگیرد تا بتواند بحرانهای عراق را مهار کند و آنگاه هم که زمان خروجشان فرا رسید به ارتش ملی عراق برای حفظ امنیت اعتماد داشته باشند. چنین بود که وقتی در سال 2008 نیروهای ارتش را برای سرکوب شورش شیعیان به بصره فرستاد ارتش ملی عراق واکنش جدی انجام نداد و دولت عراق مجبور شد آنها را برگرداند. این بار بدنه ارتش عمدتا شیعه بود و با توجه به همان آرمانهای شیعی خود به سرکوب همنوعان مذهبی خود نپرداختند.
* حال سوال این است که چرا آن فضایی که برای کردها به وجود آمد. برای شیعیان پدید نیامد؟ کردها چه مزیتی یا چه برتری(هایی) نسبت به شیعیان داشتند که توانستند به خودمختاری برسند، اما شیعیان عراق از این امر محروم ماندند و سرکوب نصیبشان شد.
** قضیه کردها با شیعیان متفاوت است چرا که کردها در نوع نگاه و جایگاه ژئوپلیتیکشان و هم اقلیت بودنشان در جهان عرب به گونهای حمایت آمریکا را در ساخت قدرت و سیاست خود میپسندند که البته این از یک حزب به حزب دیگری کردی متفاوت است. معنای دیگر این سخن این است که کردها به این دلیل حمایت آمریکا را میپذیرند که میتوانند از جایگاه آنها در ساخت قدرت در عراق دفاع کند. از سوی دیگر اتحاد کردها برای رسیدن به هدف مشترکشان بیش از شیعیان است. دیگر آنکه، کردها به موقع از زمان استفاده کردند چرا که در دهه 90 ژئوپلیتیک کُرد به گونهای بود که توانستند به دلیل وجود دشمنی مشترک به نام صدام تمام احزاب کردی با هم متحد شوند. دلیل دیگر آنکه، کردها خود دارای تفکرات استقلالطلبانه و خودمختارگرایانه بودند.
همچنین کردها یک اقلیت غیر عرب در عراق بودند که مورد توجه غربیها بودند و آنها را به عنوان متحدان خود در میان مجموعه عرب مینگریستند. به طور مثال، در تمام دانشگاههای غربی اگر قرار باشد بورسی تحصیلی به عراقیها بدهند ابتدا به کردها میدهند و سپس به عربهای عراقی. حتی این دیدگاه هم مطرح شده که لابی اسرائیل هم با نگاه مثبت به کردها به عنوان اقلیت غیر عرب در منطقه مینگرد. یعنی هر چند رابطه اعراب ـ اسرائیل مناقشهآمیز است اما کردها در کانون این مناقشه نیستند. برای کرد مسألهای به نام اسرائیل آنقدر که برای یک عرب مهم است، اهمیت ندارد.
همه اینها باعث میشود که به کردها توجه بیشتری صورت گیرد تا شیعیان. بنابراین آمریکاییها کردها را به عنوان متحد استراتژیک بر شیعیان ترجیح میدهند. ورود آمریکا به عراق به لحاظ سیاسی هم توسط کردها صورت گرفت و پاداش آنها ریاست جمهوری بود. خلاصه سخن آنکه، این بدین معنا نیست که کردها، آمریکاییها را خیلی دوست دارند بلکه برای حفظ قدرت و موقعیت خود در عراق نیاز به آمریکا دارند و نقش آمریکا را در سیاست عراق ضروری میدانند چون حافظ منافع کردهاست. حتی مذاکراتی هم که میان ایران و آمریکا صورت گرفت با وساطت کردها بود چون با هر دو طرف روابط خوبی داشتند.
و اما در مورد شیعیان. آمریکاییها با شیعیان مشکلی ندارند و اگرچه ممکن است مالکی مورد رضایت 100 درصد آمریکاییها نباشد (چون ادعاهای یک رهبر مستقل را دارد) اما آمریکاییها به این نتیجه رسیدند که مالکی کسی است که میتواند شیعیان عراق را به گونهای متحد کند و یک دولت ائتلافی و کارآمد شیعی را در عراق جلو ببرد. از سوی دیگر در میان شیعیان شکافها و دستهبندیهایی هست که نگاهشان به حکومتداری و سیاست در عراق را متفاوت میکند. مالکی به دنبال یک حکومت مرکزی قوی است چرا که نقش او به عنوان نخستوزیر را نیز افزایش میدهد اما این شبهه در مورد او مطرح شده که به دنبال شکل دادن نوع جدیدی از حکومت اقتدارگرا و انحصاری است.
صدریها ایدئولوژیک هستند و البته به دنبال منافع خود و مخالف حضور آمریکا، چرا که مالکی چندین بار سعی کرد که با کمک آمریکاییها گروه صدر را سرکوب کند. درست است که صدریها در حکومت مالکی هستند و به شکلگیری آن کمک کردند اما در باطن با مالکی میانه خوبی ندارند. جعفری و حزب او هم بیشتر به مسائل داخلی عراق توجه دارد. ایاد علاوی هم به دنبال یک عراق ملی است و فردی سکولار است. چلبی هم دارای نقشی ضعیف شده است. این شکاف شیعیان و نگاه متفاوت آنها به قدرت است و در نهایت شاهد بودیم که چندین ماه روند تشکیل دولت در عراق به طول انجامید.
* تاثیر یا نقش قدرتهای خارجی در کاهش یا افزایش نقش شیعیان چگونه است؟ یعنی آن قدرت خارجی میتواند به نفع یا ضرر یک گروه وارد عرصه رقابتهای داخلی شود تا گروه دیگر یا حذف شود یا نقش آن کاهش یابد؟
** نقش قدرتهای خارجی در کاهش یا افزایش قدرت شیعیان الزاما اینگونه نیست که قدرتهای خارجی برای تضعیف یک گروه به نفع یا ضرر دیگری امتیازهای خاصی قائل شوند. نگاه آمریکا به شیعیان باز میگردد به نوع نگاه آن گروه شیعی به حضور ایالات متحده در عراق. به طور مثال، آمریکا دلبستگی بیشتری به حزب مالکی دارد تا صدر که شدیدا ضد آمریکایی است و مخالف حضور آمریکا در این کشور. از یک نگاه واقعبینانه شاید ای نطبیعی است. در مقابل، مالکی به طور ضمنی خواهان حضور آمریکا حداقل برای چند صباح دیگری است چرا که نقش و حضور این کشور را برای توازن قدرت در برابر کردها و سنیها لازم میبیند. پاسخ من به شما این است که این نقش از یک گروه شیعی به گروه دیگر متفاوت است.
آمریکاییها به دنبال حفظ منافع خود هستند. طبیعی است هر گروه شیعی که به نوعی نزدیک به منافع آمریکا باشد به آنها نزدیکتر است. این نکته در مورد ایران هم صادق است. یعنی اینکه نوع نگاه گروههای شیعی و تعادل این نگاه با منافع ملی ایران مهم است. هر گروه که به منافع ایران نزدیکتر باشد طبیعی است که ایران نیز به او نزدیکتر است. به بیانی دیگر، گروهی که مثلا نگاه مثبتتری به منافع ملی ایران و تداوم قرارداد 1975 دارد بیشتر مورد توجه ایران است. بدیهی است که نگاه مالکی مثبتتر است اما علاوی چنین نیست و سیاستی به شدت ضد ایرانی دارد. اینجاست که فراتر از مسائل ارزشی و پیوندهای فرهنگی ـ اجتماعی مرزهای نزدیکی کشورها با گروهها و جناحهای سیاسی در درون حکومت شکل میگیرد.