مقدمه:
بنیادگرایی یکی از مبهمترین مفاهیم در علوم اجتماعی است. این ابهام نه تنها در مورد دامنۀ این پدیده بلکه در تعریف، کاربست زبانی و ویژگیهای آن آشکارا به چشم میآید؛ ابهامی که با یکسان انگاشتن همۀ جنبشهای دینی و مذهبی و گنجاندن همۀ آنها در چارچوب مفهوم کلان «بنیادگرایی» افزونتر نیز گشته است. بنیادگرایی اسلامی پس از رویدادهای یازده سپتامبر دیگر مسئلهای منطقهای نیست و به معضل و چالشی جهانی، با ابعاد بینالمللی تبدیل شده است. امروزه در آموزههای امنیّت ملّی و سیاست خارجی دولتهای غربی، بنیادگرایی اسلامی خطری بزرگ به شمار میآید و بر ضرورت رویارویی با آن تأکید میشود.
کشورهای غربی، خاورمیانه را کانون بنیادگرایی اسلامی معرّفی میکنند و میگویند اصول بنیادگرایی اسلامی، به علّت ناسازگار بودن با ارزشهای غربی، خطرناک است. گذشته از آن، غربیان بنیادگرایی اسلامی و کارهای تروریستی را به هم پیوند میزنند و هر فرد و گروه اسلامگرا را تروریست یا مستعد دست زدن به کارهای تروریستی میدانند. این تصوّر از مفهوم بنیادگرایی اسلامی، مایۀ توجه ویژۀ آنها به خاورمیانه و حضورشان در این منطقه شده است.
روشن است که اکثریّت مطلق مردمان خاورمیانه مسلمانند و اصول و موازین اسلامی هدایتگر بیشتر فعّالیتهای سیاسی و اجتماعی آنان است. در باختر زمین، بر هرگونه گرایش به اصول و شعائر اسلامی و کاربست آن در زندگی اجتماعی و سیاسی، برچسب بنیادگرایی اسلامی زده میشود و خطرناک جلوه میکند. این بیشتر از تعریف و برداشت غرب از مفهوم بنیادگرایی مایه میگیرد که خود ریشه در مسیحیت دارد.
از اینرو، شناخت هر چه بیشتر بنیادگرایی و بنیادگرایی اسلامی ضرورت مییابد. در این نوشتار برآنیم که با بررسی و واکاوی مفهوم بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه، نادرست بودن دریافت غربیان از این مفهوم نظری و پدیدۀ عملی را نشان دهیم. پرسش این نوشتار دربارۀ چیستی، چرایی و چگونگی بنیادگرایی اسلامی است. در این نوشتار با بررسی ویژگیها، ابعاد و ریشههای بنیادگرایی اسلامی، استدلال میشود که نمیتوان همۀ جریانهای اسلامی منطقه را یکی دانست و آنرا خطری بزرگ شمرد.
ریشهشناسی بنیادگرایی و بنیادگرایی اسلامی
بنیادگرایی برگرفته از واژۀ لاتین fundamental به معنای شالوده و بنیاد است. این واژه نخستین بار در دهۀ 1920 برای توصیف برخی گروههای اصولگرای مسیحی به کار برده شد.1 این گروه از مسیحیان، سخت بر وابستگی و دلبستگی خود به اصول سنّتی و ارتدوکس انجیل پای میفشردند. بدینسان، اصطلاح بنیادگرایی در اصل مربوط به جنبشهایی در تاریخ مسیحیان و کاتولیکها بوده و در میان پروتستانها بیشتر به معنای کهنهپرست به کار میرفته است؛ به معنای حفظ باورهای سنّتی مسیحی، درست مطابق با متن انجیل و کتاب مقدس و در تضاد با بیشتر روندها و پدیدههای تازه.2
بر سر هم، ویژگی بنیادگرایان پروتستان آمریکایی، نرمشناپذیری و مخالفت با تاخت و تاز مدرنیسم و لیبرالیسم است. این جنبش مدافع رفتار مذهبی ویژهای است که بر ایمان خشک و مطلق و برداشت بنیادگرایانه از ایمان پروتستانی استوار است.3 این واژه هماکنون نیز برای معرّفی برخی گروههای کلیمی تندرو به کار میرود.
از اصطلاحات مترادف بنیادگرایی، میتوان به اصولگرایی (به بیان محترمانهتر)، سنّتگرایی (به بیان متعارفتر) و واپسگرایی یا ارتجاع (به بیان آشکارتر و در همان حال سیاسیتر) اشاره کرد. اصولگرایی بیشتر در حوزه مسائل اجتماعی و اخلاقی، سنتگرایی در حوزه مسائل ایدئولوژیک، و واپسگرایی در حوزه مسائل سیاسی به کار میرود. بنیادگرایی اسلامی از نگاه فرهنگ علوم سیاسی، اصطلاحی مورد اختلاف در اروپا و آمریکا است که به هر جنبش طرفدار اجرای دقیق تعالیم قرآن و شریعت اطلاق میشود. در غرب، این اصطلاح به اصطلاحی مترادف با پویش مذهبی، بویژه پویشهای جهان سومی و جریانهای اسلامی تبدیل شده است.4
بنیادگرایی اسلامی به شکل تازۀ آن اصطلاحی است که جانفاستر دالاس وزیر امور خارجۀ وقت آمریکا در پی شکست دولتهای بریتانیا و فرانسه در بحران کانال سوئز در 1956 به کار برد که گویای پیدایش گونهای نگرانی در میان کشورهای غربی بود.5 چندی پس از آن، در 1960، هارگریب پژوهشگر برجسته این اصطلاح را به کار گرفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، از این اصطلاح برای توصیف تأثیر عظیم انقلاب بر مسلمانان در دیگر کشورها به صورت گسترده استفاده شد.6
از نخستین سالهای دهه هشتاد، خبرگزاریها همواره اصطلاح بنیادگرایی اسلامی را به کار گرفتهاند، حتّی در مورد جنبشهایی که ممکن است افراطی نباشد. رسانههای گروهی آمریکا به هنگام سخن گفتن از بنیادگرایان اسلامی، از آنها با 45 صفت گوناگون یاد میکنند: گروهی از مسلمانان تندرو، مسلمانان تروریست، رادیکالهای اسلامی، اصولگرایان تندرو اسلامی، مبارزان اسلامی، نظامیان مسلمان، گروه فشار اسلامی و....7 در واقع مشکل غرب این است که نه تنها همۀ فعّالیتهای اسلامی در چارچوب جوامع اسلامی را بنیادگرایی میخواند، بلکه تفسیری کمابیش یکسان از انواع بنیادگرایی شیعی و سنی دارد.
ژیل کیپل میگوید: «جامعهشناسان و سیاستشناسان غربی اغلب درباره بنیادگرایی اسلامی گرفتار سوءتفاهمند. این سوءتفاهم هم از آنجا ناشی میشود که آنها قادر به تفکیک میان دو شاخه اصلی دین اسلام یعنی تشیع و تسنن نیستند. شیعه اقلیتی در جهان اسلام است و به همین خاطر غربیانی که اسلام را از منظر مسلمانان سنی شناختهاند - شاخهای که در غرب گسترشی بسیار بیشتر از اسلام شیعی داشته است - نمیتوانند تمایز اصلی میان فقه شیعه و نظام حقوقی اهل سنت را درک کنند؛ به همین دلیل حتی آن دسته از جامعهشناسان غربی هم که درباره بنیادگرایی سنی قضاوت قابل قبولی ارائه دادهاند، درخصوص بنیادگرایی شیعه به بیراهه رفتهاند.
تفاوت ماهوی موردنظر من آن است که فقه شیعه اساساً قابلیت آن را دارد که یک نظام سلسلهمراتبی برای روحانیت شیعه فراهم آورد و بدینترتیب بتواند تواناییهای تشکیل و پایدار نگه داشتن یک حکومت را به دست آورد؛ حقوق سنی فاقد چنین سلسله مراتبی است و شاید به این علت است که در هیچ کشوری، مسلمانان بنیادگرای اهل سنّت نتوانستهاند حکومت منسجم تشکیل بدهند.»8 خطای جامعهشناسان غربی این است که عملیّات انتحاری گروههای بنیادگرای سنی را که بیشتر آنارشیستی و برای رویارویی با دولت مرکزی است و از همان نبود نظام سلسلهمراتبی مایه میگیرد، به بنیادگرایان شیعه هم نسبت میدهند.
این تفسیر که آنتونی گیدنز از آخرین کسانی است که آنرا ابراز کرده، از اساس به علّت شناخت ناکافی از ماهیّت این دوگونه بنیادگرایی، نادرست است. پرهیز از کاربرد یک عنوان ویژه برای جنبشهای گوناگون اسلامی، سبب میشود که از برخورد نامناسب با اینگونه جنبشها جلوگیری شود. نتیجۀ این نگرش نادرست، ناتوانی از درک واقعی جنبشهای اسلامی و گرفتن زمینۀ ارتباط و گفتگو با آنهاست. این بیگانگی با واقعیت درونی جوامع اسلامی به اندازهای است که بیشتر پژوهشگران غربی به خطا رفتهاند.
ژیل کیپل که به پژوهشگران غربی ایراد میگیرد که شناخت درستی از بنیادگرایی اسلامی ندارند، خود به همین داوری نادرست گرفتار شده است. او در کتاب خود به هنگام برشمردن نشانههای احیای اسلامگرایی در دهۀ 90، قدرتگیری طالبان در افغانستان، انتخاب شدن خاتمی در ایران و به قدرت رسیدن حزب اسلامگرای اربکان در ترکیه را بیتوجه به منطق درونی آنها یکسان فرض میکند؛9 چون از دید او، اسلامگرایی طالبان و خاتمی هر دو ضدّمدرنیته است.
خطر کاربرد نابجای اصطلاح بنیادگرایی اسلامی این است که همانند دوران جنگ سرد که جهان مارکسیست یکپارچه دیده میشد و از همینرو سیاستهایی یکسان در برابر اتحاد جماهیر شوروی و بلوک کمونیست به کار گرفته میشد، گرایشهای گوناگون بازگشت به خویشتن مسلمانان نیز یکدست و یکپارچه دانسته شود. پیامد مهم این برداشت نادرست این خواهد بود که گروههای میانهرو نیز به گروههای تندرو و خشونتطلب تبدیل شوند.
دربارۀ پیامدهای این برداشت نادرست از جنبشهای اسلامی که طیف گستردهای از اخوانالمسلمین تا القاعده و طالبان و جیشالمهدی و... را دربرمیگیرد، اندیشمندان بسیاری به غرب و بویژه آمریکا هشدار دادهاند و خواهان شناخت بیشتر پدیدۀ بنیادگرایی اسلامی از سوی غرب شدهاند.
رابین رایت در این باره میگوید: «میخواهم به اشتباهات سیاستمداران غربی اشاره کنم؛ سیاستمدارانی که با بنیادگرایی اسلامی به این دلیل روی مخالفت نشان میدهند که قادر به درک مبانی عقیدتی آن نیستند.»10 در این زمینه هالین کروتیس و وسترلاند هم میگویند: «شاید برچسبزنی به مسلمانان و دیگر بنیادگرایان غیرمسیحی آسان باشد، اما پیدا کردن دلایل آکادمیک کافی برای آن دشوار است.»11
تعریف بنیادگرایی اسلامی
بنیادگرایی اسلامی جنبشی است که به ارزشهای بنیادی اسلامی باور دارد و پیروزی و بهروزی کشورهای اسلامی را در بازگشت به آن ارزشها میداند و از الگویی غربی یا شرقی پیروی نمیکند.12 این جنبش که به گونۀ واکنش احساسی، روحی و معنوی و سیاسی مسلمانان به یک بحران اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جلوهگر شده است، گذشته از ترس از غربی شدن فرهنگ اسلامی از مداخلۀ مستقیم غرب در سرزمینهای اسلامی در دهههای گذشته نیز مایه میگیرد.13 به سخن دیگر، میتوان گفت که بنیادگرایی اسلامی، اندیشیدن و رفتار کردن بر پایۀ اندیشهها و رفتارهای پیشینیان است که ریشه در باورهای مذهبی دارد و در پهنۀ کارکرد سیاسی نمود مییابد.
شیرین هانتر مینویسد: «بنیادگرایی به معنای به کار گرفتن قوانین به گونۀ اصلی و ناب آن است. از این دیدگاه، بنیادگرایی اسلامی به راستی بنیادگرا است. امّا این تنها ویژگی آن نیست. در واقع آنچه بنیادگرایی اسلامی را متمایز میسازد و مایۀ تهدیدآمیز بودن آن میشود، برداشت یکسره سیاسی و ایدئولوژیک آن از اسلام است.»14 بنیادگرایی اسلامی، برخلاف آنچه گفته میشود، یک پدیدۀ تازۀ اسلامی نیست؛ زیرا در همۀ دورانها بنیادگرایی دینی وجود داشته است.
در دوران جدید نیز بنیادگرایی مسیحی در آمریکا و اروپا پاگرفته که نه تنها با آن به گونۀ خشنونتبار برخورد نشده است، بلکه اجازه یافته با آزادی به فعّالیت خود ادامه دهد. ولی برعکس، بنیادگرایی اسلامی همواره جنبشی سیاسی و خطرناک شمرده شده است.15 پرسش این است که آیا بنیادگرایی اسلامی هم با آموزههای تند و تعصّبآمیزش میتواند همچون بنیادگرایی مسیحی در محیطی دموکراتیک پیشرفت کند و در چارچوب سیستم دموکراتیک به قدرت برسد؟16
البته بنیادگرایان اسلامی میپذیرند که دولت اسلامی نمیتواند به شیوه دموکراتیک اداره شود زیرا دموکراسی قدرت را به مردمان میسپارد، در صورتی که از دید آنان، اسلام آموزۀ حاکمیّت مردمان را نمیپذیرد.17 برای نمونه، بر پایۀ آیین اسلام، اقلیتهای دینی در کشورهای مسلمان مصونیّت دارند و به بهترین وجه مورد حمایتند، ولی هیچگاه نمیتوانند همپایۀ مسلمانان باشند؛ وگرنه، الگوی حکومت همان لیبرال دموکراسی رایج در غرب خواهد بود که بنیادگرایی اسلامی با آن مخالف است.18
برداشت سطحی بنیادگرایان از اسلام، باعث شده است که گروهی از اندیشمندان بر ناهمخوان بودن الهیّات اسلام با زندگی امروزی، دانشهای نو، تکنولوژی و دموکراسی انگشت گذارند و اسلام را دینی با خشونت ذاتی، متعصّب و مداراناپذیر وانمود کنند19 ؛ در صورتی که باید پذیرفت برخلاف نظر بنیادگرایان و اینگونه تحلیلگران، سرشت دین مبین اسلام بر فطرت پاک و حقیقی انسان استوار است و به هیچرو با اصول حقوق بشر، حقوق طبیعی و حکومت مردمسالار ناسازگار نیست.
هدف بنیادگرایی مسیحی کمک به نجات روح انسانها است، نه پدید آوردن دگرگونیهای اجتماعی. بنیادگرایان مسیحی خواهان بازگشت به اصول و آموزههای مسیحیت با همان سادگی و خلوص نخستین هستند و رویکرد اجتهادی، انقلابی، نوگرا و آیندهنگر ندارند، امّا بنیادگرایی اسلامی از اصلاح فرد فراتر میرود و در پی ایجاد دگرگونی و اصلاح ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و حتّی سیاسی است.
برخلاف بنیادگرایان مسیحی، بنیادگرایان مسلمان گذشته از بازگشت به اصول و مبادی اولیه اسلام، میکوشند میان آنها و شرایط و مقتضیات روز هماهنگی پدید آورند. آنان بیشتر به آینده نظر دارند و گذشته را راهنمای خود برای موفقیت در آینده میدانند. از دیدگاه باورمندان به اسلام سیاسی، اسلام تنها یک دین نیست، بلکه راهنمای کامل زندگی و برنامهای جامع برای نظم بخشیدن به جامعه است.
برخلاف مسیحیت، در اسلام، دین و سیاست دو روی یک سکّهاند و در قرآن کریم و احادیث نبوی، مطالبی شبیه آنچه در آیین مسیح دربارۀ جدا بودن امور مختّص به خداوند و امور مختص به قیصر آمده است، وجود ندارد.20 برخی از نویسندگان اطلاق «بنیادگرایی» را که برخاسته از تجربه مسیحیت در برخورد با جهان نو است، به دیگر جنبشهای دینی درست نمیدانند. جان اسپوزیتو میگوید: «واژۀ بنیادگرایی، چنان که بیشتر به کار برده میشود، از دید بسیاری کسان واژهای است گمراهکننده.
این واژه بر پیشفرضهای مسیحی و انگارههایی غربی استوار است که دلالت بر تهدیدی نرمشناپذیر دارد. اصطلاحات بهتری چون احیاءگری وجود دارد که بار ارزشی کمتری دارد و از سنّت اصلاحات کارکردگرایانه در اسلام یا اسلام سیاسی و کارکردگرایی اجتماعی اسلام ریشه میگیرد.»21 هنری مانسون نیز بر آن است که به دلایلی چند نمیتوان واژۀ بنیادگرایی را بعنوان یک مقولۀ تحلیلی در بررسی تطبیقی جنبشهای مذهبی به کار گرفت زیرا:
1- «بنیادگرایی» هم اصطلاحی بحثانگیز است و هم استوار بر پیشداوری، تا آنجا که همۀ کسانی را که از نادیده گرفتن اصول بنیادی مذهبشان سرباز میزنند، متعصب و متحجّر معرّفی میکند.
2- این واژه ریشۀ پروتستانی دارد و به کار بردن آن، دربارۀ محیطهای مذهبی دیگر مثل اسلام، سرشت واقعی جنبشهای مورد بحث را تحریف میکند.
3- این واژه در مورد بسیاری از جنبشهای مذهبی به کار رفته و همین، سبب شده است که ویژگیهای برجسته هر یک از این جنبشها نادیده گرفته شود.22 مالیس راتون نیز نوشته است: «هرچند میتوان برای بنیادگرایی بعنوان یک پدیده تیپولوژیک و منحصر به فرد ویژگیهایی برشمرد، امّا تعریف بنیادگرایی بعنوان یک جنبش بر پایۀ نص-گرایی کتاب مقدس، (که همواره دریافتهایی یکسان از تقدس متون دینی... وجود ندارد) در مورد اسلام ارزش چندانی ندارد، زیرا حتّی بیشتر مسلمانان میانهرو نیز به تقدس نص و خطاناپذیری قرآن (کریم) باور دارند؛ همچنین این تعریف در مورد تراودا بودیسم در سریلانکا یا هندوییسم و سیکیسم در هند نیز کاربرد نمییابد چون این جنبشها دارای کتاب واحد و مشخصی چون ادیان ابراهیمی نیستند».23
از دیگر تفاوتهای برجستۀ بنیادگرایی اسلامی و بنیادگرایی مسیحی، رویکرد ناسیونالیستی بنیادگرایی مسیحی در برابر رویکرد فراملّی و امّتمحور بنیادگرایی اسلامی است؛ بنیادگرایی مسیحی بیشتر در چارچوب گونهای از ناسیونالیسم دینی عمل میکند. حتّی به گفتۀ استیو فالکنبرگ، در زمینۀ نژادی، بنیادگرایی مسیحی پیوندی نزدیک با «سفیدپوستان برتریجو» دارد.24 بیلی ساندی از رهبران بنیادگرایی مسیحی بر آن است که «مسیحی واقعی، یک آمریکایی واقعی است».
ساندی میگوید مسیحیت و میهنپرستی، همسان و در واقع یکی هستند درست مانند «وطنفروش» و «گناهکار جهنّمی» که مترادفند. او و دیگر بنیادگرایان به گسترش این شعار کمک کردهاند که «به مسیح، به انجیل و به قانون اساسی آمریکا بازگردیم».25 بنیادگرایان مسیحی، آمریکا را سرزمینی هدیه شده از سوی خداوند میبینند و میگویند نیاکانشان که با سلطنت و کلیسای انگلستان سرسازگاری نداشتهاند، بعنوان پیوریتن به این سرزمین با منابع فراوانش کوچیدهاند و وظیفۀ خود میدانند که آنرا آباد کنند.
بدینسان، بنیادگرایان آمریکایی هوادار اندیشۀ «یک دین، یک ملت» بعنوان جلوههایی از ایمان مذهبیاند. این اندیشه، پیوند میان گروههای تبلیغکنندۀ مسیحیّت در جهان و احیای آمریکاگرایی در جهان را توجیه میکند.26 ولی برخلاف بنیادگرایان مسیحی، نوبنیادگرایان اسلامی، بر سر هم امت محورند که بُعد فراملّی نیرومندی دارد. دامنۀ قضیّۀ فلسطین، تحرکات عرب - افغانها، جنبشهایی فراملّی مانند القاعده و... همگی گویای نادیده گرفته شدن مرزهای ملی در بنیادگرایی اسلامی است. گذشته از اینها، تفاوتهایی در شرایط محیطی و علل و عوامل بروز این دوگونه بنیادگرایی نیز وجود دارد.
شپرد مینویسد: «بنیادگرایان آمریکایی بخشی از جامعهای هستند که از بسیاری جهات استعمارگر بوده و هست. این بنیادگرایان به طور کلی بر رفتارهایی که بر امپریالیزم تأکید میگذارد مشترکند؛ حال آن که بنیادگرایان مسلمان خود بخشی از جوامعی هستند، که گرفتار امپریالیزم بوده و ضدامپریالیزم میباشند».27
حمید عنایت هم با اشاره به برخی از این همسانیها و ناهمسانیها مینویسد: «بنیادگرایی پروتستان واکنشی در برابر عوامل درون کلیسای مسیحیت یعنی فساد کشیشان و نادانی مؤمنان بود. حال آنکه تجددخواهی اسلامی بیشتر برای مقاومت در برابر هجوم سیاسی غرب به وجود آمد.»28 به سخن دیگر، واکنش برخی از مسلمانان در برابر عاملی بوده که از بیرون، جوامع اسلامی را تهدید میکرده و از اینرو بیشتر ویژگی تدافعی یافته است. البتّه این گفتۀ حمید عنایت را میتوان به نقد کشید، چون رشتهای از عوامل درونی و بیرونی زمینهساز پیدایش بنیادگرایی اسلامی در جهان اسلام شده است.
علل پیدایش بنیادگرایی اسلامی
جهان اسلام در سه سدۀ گذشته از بحرانهای داخلی و خارجی در بخشهای مهمّی از قلمرو خود آسیب دیده است. شکستهای پیدرپی عثمانی و ایران در رویارویی با قدرتهای اروپایی، ضرورت بازبینی اندیشههای بنیادی اسلام را مطرح ساخت و جامعه اسلامی همانند گذشته یک پاسخ فرهنگی - بومی به این بحران داد: بازگشت به اسلام و اصول بنیادیش.29
1) علل بیرونی پدید آمدن و گسترش بنیادگرایی اسلامی
پیشرفت سریع غرب پس از رنسانس و انقلاب صنعتی، سایه افکندن استعمار بر جوامع اسلامی که در آن هنگام دچار سستی و ایستایی شده بودند، به زانو درآمدن امپراتوری عثمانی در برابر قدرتهای اروپایی، ورود اندیشههای نو در پوشش مدرنیته مانند دموکراسی، سکولاریسم، آزادی، حقوق بشر و... نخبگان جوامع اسلامی را بیدار کرد و بسترساز اندیشههای اصلاحطلبانه در سدههای 19 و 20 شد. اندیشههای اصلاحی در دو قالب مطرح شد:
1- نوگرایان یا همان ناسیونالیستهای غیرمذهبی غربگرا که در پی اصلاح رویکردهای اسلامی و همخوان کردن آن با دوران معاصر بودند؛ 2- بنیادگرایان که سخت به دیدگاههای اسلامی سنّتی پایبند بودند و نفوذ غرب و اندیشههای غربی را برنمیتابیدند. برخورد این دو گروه از ویژگیهای برجستۀ جوامع اسلامی در دوران معاصر بوده است.30 از برجستهترین نظریهپردازان شرقشناس، هانتینگتون و برنارد لویس را میتوان نام برد که معتقدند بنیادگرایی اسلامی، واکنشی در برابر غرب بوده است.
ساموئل هانتینگتون - صاحب نظریه برخورد تمدنها - بر آن است که اسلامگرایی ریشه در ناخرسندی مسلمانان از تهاجم و سلطۀ بیرحمانۀ فرهنگی غرب بر کشورهای اسلامی دارد: بیگمان یکی از دلایل مهم احیای دوبارۀ اسلام، واکنش در برابر غرب است؛ البته تأثیر مدرنیسم در عرصههای اجتماعی، اقتصادی را نیز نباید در این زمینه نادیده گرفت. از این دیدگاه، بازگشت به اسلام را میتوان اعتراضی فرهنگی به شمار آورد. او میگوید بنیادگرایی اسلامی زمینۀ برخورد تمدنی دارد: اسلام در یک سو و تمدن یهودی - مسیحی در سوی دیگر.31
برنارد لویس مینویسد: ما با روحیه و جنبشی بسی فراتر از مسائل و سیاستهایی که دولتها به دنبال آنها هستند، روبهروییم. این وضع چیزی جز برخورد تمدنها نیست. البته ممکن است نامعقول به نظر آید، ولی بیگمان واکنشی تاریخی است که یک رقیب دیرینه در برابر میراث یهودی - مسیحی و سکولاریسم و گسترش جهانی این دو پدیده نشان میدهد.32 اسمارت استاد بررسی تطبیقی ادیان در دانشگاه کالیفرنیا نیز میگوید: در دوران استعمار و پس از آن غرب میخواست همۀ کشورهای استعمارزده را از نظر فرهنگی نیز مورد هجوم قرار دهد و بر فرهنگ بومی آنها چیره شود.
در برابر این فشارها بود که جنبشهای دینی و اجتماعی با هدف حفظ هویت ملی و فرهنگی سربرآورد.33 فرد هالیدی مینویسد: «نبودن مالکیت خصوصی، سطح پایین توسعه، سنّت سلطۀ دولت و فرهنگهای سیاسی دور از تساهل و تسامح در جوامع اسلامی، آنها را در برابر پذیرش فرهنگ لیبرال دموکراسی وادار به ایستادگی کرد.»34 در سایۀ همین تفاوتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جوامع اسلامی با جهان مدرن، برآیند سکولاریزاسیون که در غرب زمینهساز صنعتی شدن و پیشرفت و توسعه شده بود، در کشورهای اسلامی آن چیزی نبود که مسلمانان نوگرا میپنداشتند.35
نوگرایان با توجّه به تجربۀ غرب بر آن بودند که بازگشت به مذهب در حوزه خصوصی و فردی و سیاستزدایی از دین، درست است که برای کشورهای اسلامی آزاردهنده است، ولی جوامع مسلمان برای مدرن شدن باید با شور و شوق آنرا بپذیرند.36 شیرین هانتر ایرانشناس برجسته نیز بر آن است که: «چند عامل به سربرآوردن بنیادگرایی کمک کرده است: نخست، امپریالیسم و سلطهجوییهای امپریالیستی غرب؛ دوم، شتاب و دامنۀ دگرگونیهای ناشی از مدرنیزاسیون. در این فرایند 50 ساله، یعنی از 1925 تا 1975، دگرگونیهای شتابنده، نظم متعارف زندگی مردمان را برهم زد.
این دگرگونیها گرچه برای گروهی دلخواه و سودمند بود، ولی بسیاری کسان نیز از آنها زیان دیدند؛ بنابراین ترجیح دادند به شیوههای گذشته زندگی بازگردند. در نتیجه، دوگونه فرهنگ پدید آمد: یکی فرهنگ طبقه متوسط جدید که مدرن و غربی شدند و دیگری فرهنگ بخش بزرگی از جامعه که همچنان سنّتی و طرفدار علما باقی ماندند.» مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون در کشورهای اسلامی، به جای امنیت و توسعه و شکوفایی، به ناامنی، بیعدالتی، فقر، سرکوب دولتی و استبداد و خودکامگی انجامید. در نتیجه، اسلامگرایان، سکولاریسم را پس زدند و چاره کار را در بازگشت به اسلام دیدند.
آنان پذیرش سکولاریسم را به معنای کنار گذاشتن اسلام میدانستند؛ بنیادگرایان، سکولاریسم را نه ارزشی جهانی، بلکه ساخته و پرداخته غربیها برای چیرگی بر دیگر فرهنگها و تمدنها میدانستند.37 سیدقطب مینویسد: «جوامع بشری باید بسیج شوند برای مقابله با جاهلیت و سکولاریسم که بر همه ایدهها، باورها و مبانی بشری سایه افکنده است.»38
رفتار استعمارگران غربی در جوامع اسلامی و اقدامات فرانسه و انگلیس که پس از جنگ جهانی اول و سقوط امپراتوری عثمانی جای آنرا در خاورمیانه گرفته بودند، احساسات ضدغربی را در میان مسلمانان خاورمیانه سخت برانگیخت؛ یاد پیروزی در جنگهای صلیبی در حافظه مسلمانان مانده بود و بنیادگرایان میپنداشتند که در دوران جدید نیز میتوانند به آن پیروزیها برسند. آنان در پی ساختن پلی میان دیروز و امروز بودند. بنیادگرایان در فاصلۀ جنگهای جهانی اول و دوم به جنبشهای آزادیبخش ضداستعماری پیوستند که از آن چیزی عایدشان نشد.
پس از جنگ جهانی دوم بسیاری از کشورهای اسلامی بویژه در خاورمیانه استقلال ظاهری به دست آوردند. نتیجۀ مشارکت بنیادگرایان در جنبشهای آزادیبخش، رها شدن آنان از دست فرمانروایان سکولار استعماری و افتادن در دام ناسیونالیستهای سکولار بود. این ناسیونالیستهای سکولار جانشین استعمارگرایان سکولار شدند و اصول اسلامی حکومت را کنار گذاشتند.39 فرمانروایان سکولار اسلامگرایان را از روندهای حکومتی کنار گذاشتند که مخالفت بنیادگرایان با آنان را به دنبال داشت.40
کوشش این فرمانروایان برای کنار گذاشتن اسلام از ساختارهای رسمی و قدرت سیاسی به شکست انجامید و اسلام همچنان عنصری تعیینکننده در شکلگیری هویت و همبستگی در جوامع اسلامی ماند. پس از جنگ دوم، آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی و اسرائیل جای فرانسه و انگلیس را در خاورمیانه گرفتند. برپا شدن یک دولت یهودی در قلب جهان اسلام، همچون پتکی بر سر مسلمانان فرود آمد. باید کاری صورت میگرفت؛ باید سرزمین مقدس مسلمانان از چنگ یهودیان آزاد میشد.
مسألۀ فلسطین اثری ژرف بر بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه گذاشت. در دوران جنگ سرد هر دو ابرقدرت دید منفی نسبت به بنیادگرایان داشتند. آمریکا آنها را بیشتر یک خطر میدانست تا یک مشکل و اتّحاد جماهیر شوروی هم بر پایۀ کمونیسم با آنها مخالف بود. ولی واشنگتن و مسکو قدرت گرفتن بنیادگرایان و افزایش دشمنی آنها با خود را جدی نگرفتند. اشغال شدن خاک افغانستان از سوی نیروهای شوروی در 1979، به بنیادگرایی در خاورمیانه و بویژه در افغانستان و پاکستان دامن زد.
آمریکا، پاکستان و عربستان در دوران حضور نیروهای شوروی در افغانستان کمکهای زیادی به سربازان راه آزادی - به گفته ریگان - کردند؛ به همان کسانی که چندی پس از آن به بنیادگرایانی سرسخت و خشن تبدیل شدند. در همان دوران بود که نام بنلادن میلیاردر در سعودی بر سر زبانها افتاد. پیشاور پاکستان پایگاه نیروهای مقاومت و حامیان آنها شد و اردوگاههای مهاجران و آوارگان افغان و مدارس اسلامی با ایدئولوژی وهابی و پشتوانۀ دلارهای نفتی عربستان به منبع سربازگیری برای جهاد در افغانستان.41 خروج نیروهای شوروی از افغانستان، این حس را در اسلامگرایان پدید آورد که میتوانند با جهاد، بر یک ابرقدرت پیروز شوند.
با فروپاشی کمونیسم، بنیادگرایی اسلامی جای آنرا در معادلات امنیّتی غرب گرفت و این باور پدید آمد که بنیادگرایان اسلامی نخستین گروههای تروریست بینالمللی پس از جنگ سرد هستند.42 در دهۀ نود، آشوبهای برپا شده از سوی بنیادگرایان اسلامی در هند، افغانستان، پاکستان، کشمیر، یمن، اسرائیل، فیلیپین، چچن، بوسنی، لبنان، مصر، کنیا، سودان و آمریکا رخ نمود و 43 جنگ خلیجفارس و حضور نیروهای غربی به رهبری آمریکا در خلیجفارس به بهانۀ سرکوب صدامحسین و ایجاد پایگاههای نظامی در کشورهای اسلامی و بویژه در عربستان، بنیادگرایی اسلامی را وارد مرحلهای تازه کرد.
پس از اعلام آموزۀ نظام تازۀ جهانی، بنیادگرایان از این آموزه به سود خود بهرهبرداری کردند و بر این نکته انگشت گذاشتند که غرب در پی به بند کشیدن جوامع اسلامی است؛ ترس از این بود که فرهنگ و هویّت اسلامی در سایۀ فرهنگ جهانی غرب به سرکردگی آمریکا از میان برود. بنیادگرایان به پدیدۀ جهانی شدن نیز سخت بدبین بودند و از آن بیم داشتند که آمریکا در سه حوزه اقتصاد، سیاست و فرهنگ، ارزشهای خود را در جوامع اسلامی درونی کند و اقتصاد بازار آزاد را در کنار سکولاریسم و لیبرال دموکراسی با فرهنگ مبتذل هالیوودی، با چاشنی فستفود و مکدونالد به خورد مسلمانان بدهد.
در دهۀ نود، اسلامگرایان در کشورهای خود به دست دیکتاتورهای مورد پشتیبانی غرب، زیر سنگینترین فشارها قرار گرفتند؛ فعّالیتشان محدود و ممنوع شد و رهبرانشان به زندان افتادند. اسلامگرایانی نیز که به جوامع غیراسلامی کوچیده بودند، از یکسو مورد تبعیض و از سوی دیگر هدف برنامههای نژادپرستانۀ گروههای دست راستی بودند.44 در سالهای میانی دهه نود میلادی، اصطلاح جهاد به زبان انگلیسی وارد و مترادف با تروریسم دانسته شد.
بنیادگرایان که یک بار طعم شیرین جهاد را در برابر ابرقدرت شوروی چشیده بودند، آنرا به جنگ با کفّار غربی تعمیم میدادند و در همان حال کوشش رهبران مسلمان برای جدا نشان دادن جهاد از تروریسم، در غرب و رسانههای غربی نادیده گرفته میشد.45 موفقیّت طالبان در دستاندازی بر بیش از نود درصد خاک افغانستان و برپا کردن امارت اسلامی و اجرای سختگیرانۀ احکام شریعت اسلامی و به دنبال آن استقرار القاعده به رهبری بنلادن در خاک افغانستان و سرانجام رویدادهای یازده سپتامبر، نشانههای بالا گرفتن بنیادگرایی اسلامی بود.
رویدادهای یازده سپتامبر، شکاف میان مدرنیسم و سکولاریسم غربی و بنیادگرایی اسلامی را بیش از پیش آشکار ساخت. برجهای دوقلو در نزد بنیادگرایان، نماد غرب مدرن بود که باید نابود میشد.46 گروهی کوشیدند رویدادهای یازده سپتامبر را به جنگهای صلیبی تازه تعبیر کنند و از آن با عنوان جنگ اسلام و مسیحیت نام بردند؛ در حالی که چنین نبود. این رویدادها، نمادی از جنگ بنیادگرایان با غرب مدرن بود.
ستیز با تروریسم هم جنگ با اسلام نبود، بلکه جنگ با بنیادگرایان تروریست بود؛47 مبارزه با ویروس خطرناکی به نام تروریسم بود که در درون دین صلحطلبی چون اسلام رخنه کرده بود و باید از میان میرفت.48 پس از یازده سپتامبر، آمریکاییان بنیادگرایی اسلامی را خطری بزرگ برای ارزشهای غربی همچون آزادی، دموکراسی، فردگرایی و پلورالیسم معرفی کردند.49
گروهی از تحلیلگران غربی نیز حمله به برجهای تجارت جهانی را با حملۀ ژاپنیها به پرل هاربر مقایسه و اعلام کردند که بنیادگرایی اسلامی بسی خطرناکتر از نازیسم و کمونیسم است؛50 اگر آمریکا در جنگ دوم و جنگ سرد پیروز شده بود، باید در این جنگ نیز پیروز شود. جنگ سرد، میان کمونیسم شرق و کاپیتالیسم غرب بود، در حالی که با این حملهها یک نبرد ایدئولوژیک تازه میان بنیادگرایی اسلامی و دموکراسی غربی درگرفته است و چون به گفتۀ هانتینگتون، اسلام بعنوان یک تمدّن، غرب و ارزشهای آنرا تهدید میکند، آمریکا در جنگ با این پدیده خطرناک چارهای جز پیروز شدن ندارد.
واکنش آمریکا به رویدادهای یازده سپتامبر، سخت و کوبنده بود: طالبان و صدّام حسین به زانو درآمدند و خاک افغانستان و عراق اشغال شد؛ ولی بنیادگرایان هم تندروتر و بیپرواتر شدند. به گفتۀ آمریکاییان، هنوز راه درازی تا پیروزی نهایی بر تروریسم - بنیادگرایی اسلامی - در پیش است.
ریشههای بنیادگرایی اسلامی
بررسی جامع بنیادگرایی اسلامی در دوران معاصر، در گرو شناخت ریشههای فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن و محیط پرورندۀ اندیشهها و رفتارهای بنیادگرایانه است. جان اسپوزیتو بر آن است که هرچند عوامل پدیدآورندۀ بنیادگرایی اسلامی در کشورها یکسان نبوده، ولی عواملی چون شکست ناسیونالیسم در ساخت جوامع قدرتمند و سعادتمند، ناتوانی دولتهای اسلامی در تثبیت مشروعیّت سیاسی خود، ایجاد رفاه اقتصادی و کاهش فساد و بویژه ناکامی آنها در حل مسئلۀ فلسطین، بر سر هم بنیادگرایی اسلامی را شتاب بخشیده است.
هرایر دکمجیان معتقد است: رابطهای علّت و معلولی میان آشفتگی روحی، اجتماعی و سیاسی و پیدایش بنیادگرایی وجود دارد، به گونهای که در تاریخ اسلام، پس از هر آشفتگی روحی و اجتماعی در جوامع اسلامی، جنبشی بنیادگرا در سایۀ رهبری فرهمند رخ نموده است.52
پس از برافتادن عباسیان، احمدبنحنبل و بعدها شاگردش ابنتیمیه سربرآوردند که هر دو از پدران معنوی بنیادگرایی وهابی شمرده میشوند؛ با به لرزه افتادن پایههای امپراتوری عثمانی و کاستی گرفتن قدرتش در شبهجزیره عربستان، محمّدبن عبدالوّهاب و جنبش سلفیه در دهههای 1880 و 1890 قد برافراشتند و سیدجمال، محمد عبده و سیدرضا نیز متعلّق به همان دوران بودند؛ در دوران معاصر نیز در سایۀ بحرانها، حسنالبناء، سیدقطب، مودودی و سرانجام القاعده و طالبان ظهور کردهاند. بدینسان، هر مرحله از سقوط و انحطاط که برای جوامع اسلامی پیش آمده، مایۀ واکنشی تجدیدحیاتطلبانه، به گونۀ بازگشت به گذشته و به ریشههای اسلامی در سایۀ رهبری افراد فرهمند شده است.53
با بررسی دقیق محیط داخلی جوامع اسلامی در این دو سده، وجود یک بحران اجتماعی چند بُعدی آشکار میشود. جهان اسلام برای بیش از دو سده گرفتار بحرانهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و از همه مهمتر روحی بوده است. بحرانهایی را که گریبانگیر جوامع اسلامی شده است میتوان در شش گروه دستهبندی کرد، که آثار متقابل پویایی آنها بر پایۀ یک الگوی تقویتکننده عمل میکند و مایۀ آشفتگی اجتماعی و بیثباتی سیاسی میشود.
- بحران هویت
یکی از پیامدهای ضعف جوامع اسلامی، پیدایش بحران هویّت فردی و جمعی در میان مسلمانان بود. در سایۀ از پا افتادگی امپراتوریهای عثمانی و ایران، ایدئولوژیهایی ناسیونالیستی رخ نمود که ریشههای نژادی و زبانی داشت. در نتیجه، یک فرایند دیالکتیک چندمرحلهای در گذر یک سده پدید آمد که در دهۀ 1970 به اوج خود رسید. در خاورمیانه، سه گونه ناسیونالیسم بومی پا گرفت و به جای ایدۀ امّت اسلامی نشست: ناسیونالیسم ترکی به رهبری کمال آتاتورک، ناسیونالیسم ایرانی به رهبری رضاشاه و ناسیونالیسم عربی - مصری به رهبری جمال عبدالنّاصر.
شکست عربها در جنگ 1967، پایبندی تودههای عرب به پانعربیسم ناصری را از میان برد. این شکست و مرگ جمال عبدالناصر در 1970، زمینهساز رنگ باختر سریع اندیشههای پانعربیستی و تلاش برای یافتن یک ایدئولوژی تازه شد. با سستی گرفتن پانعربیسم، کاخ شخصیّت فردی و جمعی عربها نیز فرو ریخت. تلاش نومیدانه برای یافتن یک ایدئولوژی جانشین، بر سوسیالیسم انقلابی، لیبرالیسم غربی و بنیادگرایی اسلامی متمرکز شد و در گذر زمان کسانی به این نتیجه رسیدند که بنیادگرایی اسلامی ممکن است جانشینی پرقدرت برای پانعربیسم باشد.
- بحران مشروعیّت
بحران هویت، بحران شخصیّت را نیز به همراه داشت که از نشانههای آن، ازخودبیگانگی، احساس نابهنجاری، ناتوانی، ناامنی، و... است. فوریترین پیایند بحران هویت و ازخودبیگانگی، از میان رفتن سریع مشروعیت نخبگان و نهادهای حاکم است. دولتمردان عرب، به استثنای جمال عبدالناصر، با بحران مشروعیت روبهرو بودند. شکست پانعربیسم ناصری و نیز ناکامی رهبران عرب در زمینههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به بحران مشروعیت دامن زده است.
- حکمرانی بد، فشار و سرکوب
مشروعیّت نظامهای سیاسی، همواره با کارکرد رهبران و دولتمردان افزایش یا کاهش مییابد. بیشتر رهبران عرب در خاورمیانه از مشروعیت، پایگاه مردمی و سرمایۀ سیاسی لازم برای در پیش گرفتن سیاستهای کارساز و سودمند بیبهره بودهاند و از همینرو نتوانستهاند ستونهای نگهدارندۀ یک نظم عمومی باثبات باشند. ناتوانی یا کوتاهی آنان در اجرای سیاستهای اجتماعی سودمند، به کاهش بیش از پیش مشروعیتشان انجامیده و برای ماندن بر سر کار، ناگزیر از کاربرد زور بودهاند.
- شکافهای طبقاتی
برجستهترین پیامد ناکارآمدی دولتمردان در خاورمیانه، بویژه در کشورهای عربی، توزیع نادرست و زیانبار ثروت بوده است. در دسترس بودن پولهای هنگفت ناشی از فروش نفت و تأثیر بازیگران نیرومند در بازارهای جهانی، به شکافهای طبقاتی در این کشورها دامن زده و مایۀ فساد و مصرفگرایی بیاندازۀ دولتمردان و توانگران شده است. برخلاف وعدههای داده شده در طول چند دهۀ گذشته، بسیاری از حکومتها در استقرار عدالت اجتماعی با شکست روبهرو شدهاند. شکاف ژرف میان لایههای دارا و ندار جامعه، از چشمگیرترین ویژگیهای سیاسی خاورمیانه بوده است. بسیاری از کسانی هم که به گروههای بنیادگرا پیوستهاند از طبقات میانی و پایین جوامع اسلامی بودهاند.
- ضعف نظامی
پنجمین عامل وضع بحرانی جوامع اسلامی در خاورمیانه، شکستهای نظامی است. یکی از آرزوهای اعراب در مبارزه برای رسیدن به استقلال، برخورداری از توانایی نظامی کافی به منظور پاسداری از منافع حیاتیشان بود، ولی با وجود مصرف شدن منابع هنگفت اقتصادی و انسانی از سوی اولیگارشیهای نظامی و سلطنتی، این آرزوی دیرینه برآورده نشد. شکستهای پیدرپی اعراب از اسرائیل که سنگینترین آنها در 1967 بود، احساس ژرف ترس و ناامنی در مسلمانان پدید آورد. ناتوانی آشکار رهبران خاورمیانه در پایان دادن به اشغال سرزمینهای اسلامی توسط اسرائیل، مشروعیّت آنها را کاهش داد و احساس حقارت اعراب در برابر غرب، در سایۀ ضعف نظامی در برابر اسرائیل تقویت شد.54
- نوسازی و بحران فرهنگی
در بنیادیترین سطح موجودیّت اجتماعی، بحران فرهنگی جوامع اسلامی را فراگرفته است. نیرومندترین عامل بحران فرهنگی، تأثیر تخریبی نوگرایی به معنای پیروی از غرب برای رسیدن به قدرت نظامی و توسعۀ اقتصادی است و این دو هدف، چنانکه پیشتر گفته شد، برآورده نشد، بیثباتی به بار آورد و سنّتگرایان و نوگرایان را در برابر هم قرار داد. در حالی که نوگرایان در تئوری و عمل به پیروی بیچون و چرا از غرب گرایش دارند، بیشتر سنّتگرایان خواهان بهرهگیری از پارهای دستاوردهای غرب که با اسلام سازگاری دارد، بویژه در زمینۀ علم و تکنولوژی هستند.
غربی شدن سطحی و ظاهری نخبگان سیاسی و اقتصادی و نیز مصرفگرایی بیبندوبارانه و رفتارهای غیربومی، آنان را از شهروندان تهیدست و سنّتی جدا میکند و همین، باعث ایجاد یک شکاف خطرناک فرهنگی - سیاسی میان گروه حاکم و تودۀ مردم میشود. برخورد میان فرهنگ مهاجم غربی و نظام ارزشی بومی، در مسلمانان نوعی جنون نپختگی و احساس حقارت در برابر غرب پدید میآورد.55
بنیادگرایی اسلامی واکنشی است در برابر این بحرانهای ششگانه، به سخن دیگر، پاسخی که بسیاری کسان به پرسشها در این زمینه میدهند، از آسیای میانه تا خاورمیانه و از جنوب خاوری آسیا تا شمال آفریقا یکی است: بازگشت به اسلام ناب. بنیادگرایان برآنند که جوامع اسلامی گرفتار گونهای جاهلیت شدهاند؛ جاهلیّتی که نمونهای از آن در زمان رسولالله(ص) در جزیرهالعرب وجود داشت و پیامبر اسلام و پیروان آن حضرت، با جهاد بر آن چیره شدند.
بدینسان، جهاد یا همان جنگ مقدس تبدیل به ابزاری میشود برای از میان برداشتن نظامها و روندهای ناعادلانه موجود. مودودی مینویسد: اسلام آموزهای انقلابی است و در پی ایجاد یک نظم سیاسی و اجتماعی در سراسر جهان از راه جهاد. یک گروه اسلامی نباید بیمیل به استفاده از این ابزار برای رسیدن به آن هدف مقدس باشد.56
از دید بنیادگرایان، جهاد ابزاری است برای رسیدن به استقلال واقعی جوامع اسلامی و بهرهگیری از هر ابزار برای رسیدن به هدفهای مقدس، مورد تأیید اسلام است.57 در واقع، ابزار بنیادگرایان برای گرفتن قدرت از دست نخبگان فاسد و فرمانروایان خودکامه و کافران غربی، جهاد است.58 در اینجا به بررسی ویژگیهای بنیادگرایی اسلامی میپردازیم تا روشن شود یک بنیادگرا چه فرقی با یک مسلمان عادی دارد.
ویژگیهای بنیادگرایی اسلامی:
بر سر هم، ویژگیهای بنیادگرایی اسلامی و جریانهای برخاسته از آنرا چنین میتوان برشمرد:
بنیادگرایی اسلامی، تجدّد به سبک غربی را برنمیتابد.59 بنیادگرایان اسلامی خواستار بازگشت به اسلاف صالح یعنی مسلمانان صدر اسلامند زیرا آنان به عصر نبوت نزدیکتر بودهاند و از همینرو دین را بهتر میفهمیدهاند. بنیادگرایی اسلامی بر پایبندی به متون مقدّس دینی، بیتفسیرهای نو و بر سر هم اسلام تاریخی و معارف دینی که در گذر زمان پدید آمده و اکنون به صورت سنّت شناخته میشود، تأکید بسیار دارد. بنیادگرایی اسلامی خواهان احیای کامل و بیچون و چرای شریعت است و از دولت شرعی برای اجرای کامل و تعبّدی شریعت پشتیبانی میکند.
گفتنی است، از آنجا که تنها شریعتشناسان شایستگی طرح و اجرای احکام شریعت را دارند، ناگزیر حکومت اسلامی به صورت حکومت شرعی درمیآید.60 بنیادگرایی اسلامی مبارزه با غرب و بر سر هم جهان مدرن دولتهای کافر غربی و حکومتهایی را که در جوامع اسلامی با غرب همکاری میکنند و در خدمت آنها هستند، با هدف برانداختن این نظامها و حکومتهای غیردینی و ساختن جامعه دینی و برپا کردن حکومت دینی، در دستور کار خود قرار داده است.
بنیادگرایان اسلامی برآنند که امّت اسلامی به محض تأسیس دولت اسلامی، موظف به ترویج ایدئولوژی خود در جهان از راه جهاد است؛ زیرا با برپا شدن دولت اسلامی، جهان از دیدگاه ایدئولوژیک و نه جغرافیایی، به دو بخش بزرگ تقسیم میشود، دارالسلام و دارالکفر، که این بخش باید از راه جهاد تسخیر شود و کاربرد همۀ ابزارها در این راه مقدّس مجاز خواهد بود. هنگامی که جبهۀ کفر و شرک و نفاق درصدد رویارویی با دارالسلام برمیآید، آیۀ شریفه «و قاتلوا للذین لا یومنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله...» حاکم میشود.61
بنیادگرایان اسلامی به نظریّه توطئه در تاریخ بویژه در جهان امروز باور دارند و بیشتر دگرگونیهای تاریخی و اجتماعی را برآمده از توطئه و نقشههای حسابشدۀ کفار و بویژه دشمنان اسلام و مسلمانان میدانند که امروزه آمریکا و همپیمانانش عامل این دشمنی و توطئهاند. اینگونه نگرش به تاریخ، ریشههای معرفتی دارد.
از دید بنیادگرایان اسلامی، حفظ ظواهر شریعت، مطلوب نهایی است و این ظواهر یعنی اجرای بیچون و چرای احکام فقهی و شرعی و تکالیف دینی از یکسو و تشکیل حکومت شرعی و فقهی و اجرای حدود و دیات و رعایت حجاب و ترک منکرات از سوی دیگر. البته در کنار حفظ این ظواهر اگر هم توسعۀ اجتماعی و علمی و اقتصادی مطرح باشد در حاشیه خواهد بود و تازه بعنوان حفظ بیضۀ اسلام اهمیّت دارد نه چیز دیگر.
دستهبندی گونههای بنیادگرایی اسلامی
اولیور ری اسلامشناس فرانسوی، کار ارزندهای در زمینۀ دستهبندی گونههای بنیادگرایی اسلامی کرده است که میتواند ما را در شناخت واقعبینانهتری از ماهیت بنیادگرایی اسلامی یاری دهد. نکتۀ دیگر اینکه، این دستهبندی در حوزۀ علوم اجتماعی صورت گرفته است که در آن همه چیز نسبی و بحثپذیر است. دستهبندی ری چنین است:
اسلامگرایی سنتی:
اینان طرفدار رجوع به نصوص اصلی از راه تفسیرند. اصل بنیادی نظریّۀ آنان تقلید است. شیوۀ سنتگرایان گاهی با تصوف نیز همراه بوده مانند بریلویها در پاکستان. از دیدگاه سیاسی، علمای سنتی بیآنکه موضوع قدرت را به مذهب پیوند دهند، آنرا رها میکنند. در حقیقت میتوان گفت که این دسته خواستار گونهای حقّ نظارتند، نه حق حکومت. چارچوب کلّی این است که حاکم باید همخوان با شریعت عمل کند.62 ویژگی برجستۀ سنّتگرایان، تأکید بسیار آنان بر علماست، زیرا معتقدند که یک عالم دینی مراحل گوناگون و پردامنۀ آموزشهای سنّتی علوم دینی را پشت سر گذاشته و به این مقام رسیده است.
اینان را از آنرو سنّتگرا میخوانند که برای دگرگون کردن نوع رابطۀ تاریخی قوامیافته میان خود و مسائل اجتماعی، چندان تلاش نمیکنند و بیشتر به محافظهکاری گرایش دارند و این ایستار، با انتقاد اسلامگرایان انقلابی و نیز نوبنیادگرایان روبهروست. یوسف قرضاوی - که خود را هوادار اسلام میانهرو میداند - دربارۀ آنان میگوید که سنّتگرایان از دریچه دین تقلیدی و سنتی به مسائل مینگرند.63
این گروه به آرا و نظرات پیشینیان از جمله ائمه مذاهب و پیروان آنان چسبیدهاند و به هیچرو پا از آن فراتر نمینهند و بر این باورند که پیشینیان برای آیندگان هیچ پرسشی را بیپاسخ نگذاشتهاند. از همینرو، اجتهاد نو و فراتر رفتن از سنت را از هر کس که باشد و هر اندازه هم مورد نیاز باشد نمیپذیرند. آنان، اجتهاد را به هر شکل و شیوه باشد، برنمیتابند.
این تعصّب و دور ماندن از مسائل و موضوعات تازه، سبب شده است که رهبران گروههای بنیادگرا، بیگذراندن مراحل رسمی در حوزههای درسی سنتی، برای خود صلاحیّتی همچون علمای سنّتی (برای نمونه، صلاحیت دادن فتوای جهاد) قائل شوند64 و همین، به عملگرایی بیمنطق این گروه انجامیده است؛ زیرا با دریافتی ظاهرگرایانه و ضدّتفسیری از متون دینی و بیاحاطه علمی بر مسائل و مباحث دینی، برداشتهای سطحی خود را با چاشنی احساس در جامعه تبلیغ میکنند. البتّه ایستایی فکری اسلامگرایان سنّتی و نپرداختن آنان به مسائل امروز در جوامع مسلمان نیز در شکسته شدن اقتدارشان و کاهش رویآوری مردمان به آنان مؤثر بوده است.
از دیگر مواردی که مایه انتقاد از علمای سنّتی شده، چگونگی پیوندشان با فرمانروایان است و حرف و حدیثهایی که در این باره وجود دارد.65 اقدامات علمای سنّتی در چارچوب باصطلاح «اسلام رسمی»، در مشروعیت بخشیدن به حکومتها مورد انتقاد اسلامگرایان انقلابی و نیز نوبنیادگرایان است. برای نمونه، پس از اعلام نامشروع بودن حکومت آلسعود در عربستان از سوی بنلادن، شاهزاده عبدالله (ملکعبدالله کنونی) در سال 2002 کنفرانس شش روزهای با شرکت «جمعیّت علمای جهان اسلام» برگزار کرد که یکی از بندهای بیانیۀ پایانی آن، محکوم کردن هرگونه حمله به پادشاهی عربستان و رهبران آن بود.66
اصلاحطلبی:
رویدادهایی همچون از پا افتادن امپراتوری عثمانی، ورود فرانسویها به الجزایر، فروپاشی امپراتوری مغول در هند و... پرسشهایی پیش آورد که مسلمانان درصدد پاسخگویی به آن بودند. آنان میخواستند عقبماندگی خود را دریابند. موضوع عقبماندگی در نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم با جریان فکری سلفیه وارد گفتمانهای اسلامی شد. بر سر هم، موضوع احیای اسلام و بیداری مسلمانان و در مرحلۀ پیشرفتهتر آن، بازسازی اندیشههای دینی، در این دو سه دهه از سوی رهبران، علما و مصلحان با هدف از میان بردن عقبماندگی و انحطاط داخلی و نیز برخورد با غرب مطرح و دنبال شده است. این روند بویژه از نیمۀ دوم سدۀ نوزدهم و نخستین سده بیستم تا آغاز جنگ جهانی یکم، بر جریانهای فکری - سیاسی مسلمانان سایهافکن بود.
اصلاحطلبی به دو دسته تقسیم میشود: یکی اصلاحطلبی سلفی و دیگری جریانی فکری که با سیدجمال آغاز شد و راهنمای اسلامگرایان انقلابی - سیاسی قرار گرفت. اصلاحطلبی سلفی را محمدبن عبدالوهاب در عربستان به راه اندخت و نگرشهای وی در زمینۀ پیراستن دین از خرافات، بعدها در اندیشۀ سلفیون ادامه یافت.67 پیروان اندیشه «خلوص» دینی و پیراستن دین از بدعتها، گذشته از قرآن و سنّت، به سیرۀ سلف صالح نیز استناد میکنند و از اینرو سلفیه خوانده شدهاند.
دو تن از برجستهترین علمای سنّی که در زمینۀ احیا و اصلاح دین مورد توجه سلفیان اصلاحطلب قرار گرفتند، غزالی و ابنتیمیه بودند.68 سلفیان همچون پیشوای اصلی خود ابنتیمیه، خطّ فکری احمدبنحنبل را دنبال و با تأکید بر ظواهر کتاب و سنّت، با هرگونه گرایش عقلی، فلسفی، کلامی و نوآوری مخالفت میکنند. این شاخه، به همان اصول اولیۀ مبتنی بر ظواهر کتاب و سیره سلف صالح وابسته است.69
آموزۀ اصلی این گروه، رجوع به گفتار و کردار پیامبر(ص) و سلف صالح است که سرانجام مایۀ رسیدن به تجدد خواهد شد. آنان از دیدگاه سیاسی نیز همچنان سنتگرایند و یکی از خواستهایشان، برپا شدن دوبارۀ خلافت است.70 هشام شرابی، اصلاحطلبی سلفی را جریانی برای بازگشت به سلف صالح میداند و مینویسد: «اصلاحطلبی اسلامی جنبشی نو ارتدوکسی به شمار میرفت و فراخوان عبده برای تدوین دوباره اصول عقاید نبود بلکه دعوتی بود برای بازگشت به اسلام راستین. پیام اصلاحطلبی به صورت ریزهکاریهای فلسفی و اندیشه جدید بیان نشد بلکه بهطور عمده در دو شکل سنتی (تشریح رساله دینی و مقالات) در دفاع از دین ابلاغ گردید».71
این جریان بعدها در اندیشههای سیدقطب و پیروانش بازتاب یافت که هرچند به هنگام اوجگیری اسلامگرایی انقلابی در سایه قرار گرفت، ولی از دید اولیور ری، پس از فروکش کردن اسلامگرایی انقلابی، در جریان نوبنیادگرایی بازتولید شده است. نوبنیادگرایی در بسیاری از زمینههای هستیشناسی و معرفتشناسی / روششناسی از اندیشههای سلفی اثر پذیرفته است.
اسلامگرایان انقلابی:
شاخۀ دوم اصلاحطلبی دینی که اسلامگرایی انقلابی نیز خوانده میشود از سیدجمال آغاز شده است و در میان اهل سنت به اخوانالمسلمین و جماعت اسلامی پاکستان میرسد. ادّعای این جریان، باور داشتن به هماهنگی عقل و دین و علم و ایمان برای پیاده کردن اسلام اصیل برای پاسخگویی به نیازها و مقتضیات زمان است. این گروه بهرهگیری از جنبههای سودمند و مثبت فرهنگ غرب را ممکن میدانند.
برای نمونه، قرضاوی بر آن است که میتوان از نقاط قوت دموکراسی که با شریعت و فرهنگ ما سازگار است و نیز از ضمانتهای اجرایی دموکراسی برای جلوگیری از استبداد سیاسی بهره گرفت.72 از دید او، این جریان دارای گستردهترین دامنۀ فعّالیت است و اصیلترین بخش از جنبش بیداری اسلامی به شمار میرود و ویژگیهای زیر را دارد:
1). ایجاد هماهنگی و تعادل میان اندیشههای سنتی و اصلاحطلبی
2). ایجاد توازن میان ثوابت و متغیرات اسلام
3). مخالفت با جمود و مرزشکنی و پارهپاره کردن اسلام
4). فراگیری و همهجانبه بودن فهم از اسلام.73
اخوانالمسلمین (1928) و جماعت اسلامی پاکستان (1941) که منادی «اسلامی کردن از بالا» هستند، از سرآمدان این جریانند. این رویکرد در سه مورد با دیگر جریانها ناهمخوان است:
1- ضرورت انقلاب و حکومت اسلامی:
از این دیدگاه، اسلامی ساختن دولت مهمتر از پیروی کورکورانه از شریعت است، زیرا پیاده کردن احکام شریعت بیرون از یک جامعۀ اسلامی، بیمعنی است. این دسته از اسلامگرایان، اسلام را کلّی میدانند که سیاست بخشی از برنامۀ آن است. از این دیدگاه، کتابهایی چون اقتصادنا و سیاستنا معنا مییابد. اسلامگرایان انقلابی سیاست را در صدر برنامههای خود قرار میدهند و همگی برآنند که برای ساختن جامعه اسلامی، باید به قدرت سیاسی دست یافت. خورشید احمد میگوید: «اصلاحطلبی اسلامی با موعظهها و سخنرانیهای میانتهی به اجرا نمیآید، بلکه با قدرت سیاسی قابل اجراست.» از دید مودودی نیز «اینکه مسلمانان الگوی زندگی اسلامی را در حکومت غیراسلامی مشاهده نمایند، غیرممکن است.»74
2- زنان:
اسلامگرایان انقلابی، برخلاف دیگر جنبشهای اسلامی، با بهرهمند شدن زنان از آموزش و پرورش و مشارکت آنان در گرداندن کارهای جامعه موافقند: زن اسلامگرا، زن مبارزی است که درس میخواند و با رعایت حجاب اسلامی حق کار دارد.75
3- نگرش به تجدد:
تجدّد از دید اسلامگرایان انقلابی ضرور دانسته میشود.76 آنها آمیزش اسلام و تجدد غربی را میپذیرند و ایستارشان با ایستار سلفیها که غرب را یکسره رد و نفی میکنند، متفاوت است. دلیل این مخالفت با سنّتگرایان، عقبماندگی چشمگیر جوامع اسلامی و واقعیّت برتری علمی، صنعتی و نظامی غرب است. اسلامگرایان انقلابی معتقدند که جنبههای پیشرفته، سودمند و سازندۀ تمدّن غربی، تنها از خود غربیها مایه نگرفته، بلکه برایند دانش و خرد بشری است و امکان اقتباس از آنها وجود دارد. آنان از غربی شدن پرهیز میکنند، ولی یکسره نپذیرفتن ارزشهای غربی را نیز بیهوده میدانند.77
نوبنیادگرایی اسلامی
با فروکش کردن اسلامگرایی انقلابی، اینگونه بنیادگرایی پا گرفت. این جریان تازه، شیوۀ زندگی، تغذیه، لباس پوشیدن، عبادت کردن، روابط با جنس مخالف، آموزش و فرزندان و... را دربرمیگیرد و هدف آن اسلامی کردن جامعه از پایین است.78 نوبنیادگرایان، رفتار اسلامگرایان هوادار اقدامات قانونی در چارچوب قوانین عرفی را انحرافی از اصول اسلامی میدانند. آنان نگرشهای سلفی را از فراز اسلامگرایی انقلابی با زمان کنونی پیوند میزنند و از بسیاری مفاهیم سلفی در توضیح شرایط کنونی بهره میگیرند. این گروه، طرحهای انقلابی برای دستیابی به قدرت را کنار گذاشته و تلاش خود را معطوف به اجرای شریعت و اسلامی ساختن دوبارۀ جامعه کردهاند.
نکتۀ مهم این است که دلیل مخالفت آنان با دولتها در کشورهای اسلامی، نه وجود استبداد سیاسی یا فشار اقتصادی، که درست اجرا نشدن احکام شریعت اسلامی و همکاری آن دولتها با کفّار صلیبی و یهودی در حمله به کشورهای اسلامی است. نوبنیادگرایان آشکارا رویکرد ضّدغربی دارند و از مخالفان سرسخت مدرنیتهاند و از دید بسیاری کسان، روشنترین نشانۀ این ویژگی، مخالفت با حق زنان برای فعّالیت در زمینههای اجتماعی است.79 این جریان دو دوره دارد که دورۀ نخست آن، همزمان با تجاوز نیروهای شوروی به افغانستان است.
در این دورۀ تکوینی، بسیاری از کشورهای منطقه و فرامنطقهای برای خنثی کردن آثار انقلاب ایران و نیز بهرهگیری از اسلامگرایی در رویارویی با اتّحاد جماهیر شوروی، به پا گرفتن این جنبش کمک کردند؛ جنبشی که به گفتۀ ری، در مرحلۀ بعد از کنترل آنها بیرون رفت.80 پس از جنگ عرب - افغانها با نیروهای شوروی در افغانستان، بسیاری از این «مجاهدان در راه آزادی» به کشورهای خود در خاورمیانه و شمال آفریقا بازگشتند و خواستار اجرای شریعت اسلامی از سوی فرمانروایان شدند. دورۀ دوم، پس از حضور نیروهای آمریکا در عربستان در سایۀ تجاوز عراق به کویت، حملۀ آمریکا و همپیمانانش به عراق (بعنوان بخشی از جهان اسلام) و نیز بدتر شدن اوضاع در فلسطین بود.
با درگرفتن جنگ در خلیجفارس، نوبنیادگرایان، موافقت دولت عربستان با دفاع کافران از حرمین شریفین را تقبیح کردند و از ریاض بریدند. بنلادن دولت عربستان را متهم کرد که سرزمین اسلام را مستعمرۀ آمریکا کرده است.81 بدینسان، نوبنیادگرایان در مرحلۀ دوم در برابر پدرخواندۀ خود (عربستان) و آمریکا ایستادند و یکباره از «مبارزان در راه آزادی» به «تروریستهای اسلامی» بدل گشتند! گفتنی است که پدیدۀ نوبنیادگرایی اسلامی، یکسره پدیدهای مربوط به اهل تسنّن است و تاکنون در اسلام شیعی در دوران مدرن چنین ویژگیهایی دیده نشده است.