* بعد از انقلاب حزبی متولد شد که ظاهراً زمینه شکلگیری آن به قبل از پیروزی انقلاب برمیگردد. یعنی زمانی که آقایان آیتالله خامنهای، موحدی کرمانی و املشی شبی در مشهد نزد آقای بهشتی میروند و از ضرورت وجود تشکلی فراگیری برای روحانیون سخن میگویند.
از آن زمان در واقع حزبی رنگ میگیرد که هفت روز بعد از پیروزی انقلاب رسماً اعلام وجود میکند تحت عنوان حزب جمهوری اسلامی. 5 نفر از روحانیون مبارز موسس این حزب بودند، چه شد که با توجه به ساختار ذهنی جامعه از روحانیت، ناگهان این قشر در این قد و قواره سیاسی ظاهر شد و اقدام به تشکیل حزب کرد، آیا ضرورتی در این کار بود یا از همان روزهای اول انقلاب روحانیت به دنبال تقویت جایگاه اجرایی خود در انقلاب بود؟
** همانطور که گفتید سابقه این امر به پیش از انقلاب برمیگردد یعنی آن زمانی که تعدادی از آقایان درصدد برمیآیند تشکلی را به وجود بیاورند، منتها به لحاظ وضع خاص آن روزها امکان این امر نبوده که بتوانند با آزادی یک حزب را تشکیل بدهند. این در ضمیرشان وجود داشته که تشکیل حزب ضرورت دارد، اما احوال آن روزها اجازه عمل به آنها نمیداده. تا اینکه انقلاب پیروز میشود. با پیروزی انقلاب اینها که زمینه تشکیل حزب را داشتند شروع به فعالیت و شکل دادن به این حزب میکنند که حزب جمهوری اسلامی نام گرفت.
اساساً برای تشکیل یک حزب افرادی لازماند که عاشقانه به دنبال این کار باشند و این نیاز را در وجود خود حس کنند که باید یک حزب وجود داشته باشد. یعنی آدمهای حرفهای و علاقهمند که به صورت جدی کار تشکیلاتی را دنبال کنند. یک چنین شخصیتی در وجود شهید بهشتی وجود داشت. او واقعاً فردی بینهایت منظم تشکیلاتی و علاقهمند به حزب بود. من اعتقاد دارم اگر بهشتی را حذف میکردیم حزب جمهوری به وجود نمیآمد. آنقدر معتقد و علاقهمند به تشکیل حزب بود که وقتی در جمع 5 نفرهای که موسس حزب بودند حضور پیدا کرد اولاً دبیرکلی حزب را عهدهدار بود و به جز این هم تمام امور حزب در مدار ایشان شکل گرفته بود. محور اصلی حزب او بود.
بعد از شهادت او حزب دوامی نیافت و بعد از مدت کوتاهی تمام شد و از بین رفت. ایشان آنقدر تشکیلاتی، منظم و معتقد به فعالیت حزبی بود که بلافاصله حزب جمهوری را به خوبی گسترش داد و در تمام استانها و شهرستانها عوامل گوناگونی پیدا شدند و به حزب پیوستند و مردم هم استقبال خوبی کردند، چون حزب را با انقلاب یک چیز میدیدند و فکر میکردند این حزب همان حزبی است که انقلاب و امام آن را به وجود آورده و با تایید امام چنین حزبی به وجود آمده است.
حزب به لحاظ کمی خیلی سریع گسترش پیدا کرد و به لحاظ کیفی همچون شهید بهشتی خیلی به فعالیتهای حزبی علاقهمند بود و عنصرمحوری حزب بود به تدریج آن را غنی میکرد. این کار را با دعوت از عناصر متفکر و تشکیلاتی، عناصری که میتوانستند در درون چنین حزبی کارساز باشند انجام دادند و حزب خیلی خوب بالا آمد و رشد کرد.
* فارغ از شخصیت شهید بهشتی، روحانیت قبل از انقلاب مبارزه را تجربه کرد و بلافاصله بعد از انقلاب با تشکیل یک حزب فعالیت سیاسی خود را ساماندهی کرد. شما در آن زمان فعالیت سیاسی داشتید و حضور در شورای مرکزی جمهوری اسلامی را تجربه کرده بودید. شفافتر به این سوال پاسخ دهید آیا میشود گفت که حزب جمهوری اسلامی حزب روحانیت بود و در واقع بستری بود برای نهادینه کردن سیاستورزی در طبقه روحانیت؟
** به هیچوجه اینطور نیست که فکر کنیم این حزب، حزب روحانیت بود و روحانیت آن را به وجود آورد. این حزب یک فاصله روشن با روحانیت داشت. هیچگاه دیده نشده که روحانیت ما تن به تشکیلات منظم بدهد و چنین تشکیلاتی را بپذیرد. روحانیت ما تقریباً به صورت نامرئی دارای یک تشکیلاتی بود. در مساجد و حوزههای علمیه یک روابطی با هم داشتند، ولی مرئی و تشکیلاتی نبود. به صورت سنتی با هم در ارتباط بودند.
اگر بخواهیم از تشکیلاتی که موجب بروز انقلاب شد یاد کنیم باید از همین تشکیلات سنتی که روحانیت داشت یاد کنیم. اتفاقاً در پیروزی انقلاب خیلی هم کارساز بود. وجود این مساجد و روحانیت و تلاشهایی که اینها داشتند خیلی در پیروزی انقلاب موثر بود. اما این اقدامات و فعالیتها در نهایت به حزب جمهوری مرتبط نبود. حزب جمهوری حزبی بود که تعداد محدودی از روحانیون انقلابی آن را تشکیل دادند.
* یعنی به جز این 5 نفر روحانیت در مقیاس کلیتر حاضر نبودند در حزب حضور داشته باشند؟
** دقیقاً، دیگران حاضر نبودند به حزب بپیوندند.
* ظاهراً مخالفتهایی هم بوده است؟
** بله اغلب مخالفت داشتند و وجود چنین تشکیلاتی را قبول نمیکردند و آن را نمیپسندیدند. آنها اساساً این کاره نبودند. روحانیت به صورت سنتی همان وضعیت قبلی را داشت و اینها حاضر نبودند تن به تشکیلاتی که شهید بهشتی موردنظرش بود بدهند که حزبی و نظمی و تشکیلاتی باشد. همین موضوع را هم ما با آقایان یکبار مطرح کردیم که چرا از روحانیت دعوت نمیکنید که به حزب بپیوندد، جواب این بود که روحانیت ما آمادگی حضور در تشکیلات منظمی مثل حزب را ندارد.
* البته به نظر میرسد روحانیت در مقابله با حزب دو گروه بودند. جامعه مدرسین قم جلسات منظم با حزب داشته و موسسین حزب جمهوری اسلامی نیز روی حمایت آنها حساب کرده بودند، درست است؟
** ببینید، در کل به صورت آشکارا مخالفتی در میان روحانیت نبود که بگویند ما یکی هستیم و حزب چیز دیگری است. نه اصلاً. به نظر من نوعی بیتوجهی به حزب بود، حزب جمهوری اسلامی را زیاد جدی نمیگرفتند.
* در جامعه روحانیت بیتوجهی وجود داشت؟
** بله چون حزب هنوز آنطور که باید و شاید قدرت پیدا نکرده بود. به احتمال زیاد اگر حزب تدریجا گسترش پیدا میکرد و میتوانست نفوذ خود را گسترش دهد، ای بسا که مورد مخالفت آشکار روحانیت هم واقع میشد. چون خودشان حاضر نبودند و نیستند که به صورت تشکیلاتی و منظم در جامعه حضور پیدا کنند و هر تشکیلات دیگری هم بخواهد به این شکل حضور داشته باشد و به گونهای نفوذشان را محدود کند با آن مقابله میکنند.
حزب جمهوری اسلامی در رأسش 5 نفر از روحانیون به نام انقلابی بودند که هم سابقه درخشانی داشتند و هم متفکر و روشنفکر بودند. آنها هیچ نقطهضعفی در زندگی سیاسی خود نداشتند که روحانیت بخواهد به اینها معترض باشد، در بدو امر حزب جمهوری اسلامی به لحاظ حضور این 5 شخصیت وضعی داشت که نمیتوانستند معترض آنها باشند. ولی اگر به جای این 5 نفر افرادی غیرروحانی برای تاسیس این حزب وجود داشت حتماً مورد تعرض واقع میشدند.
* این 5 نفر مبارزه میکردند و زندان رفته بودند و ارتباطهایی با گروههای فراروحانی هم داشتند. وقتی حزب جمهوری میخواست شکل بگیرد اساسنامه را آقایان باهنر و آیتالله خامنهای مینویسند اما در شکلگیری آن مشورتهایی با افرادی چون بنیصدر و دکتر پیمان و مرحوم فروهر داشتند، و حتی ظاهراً یک بار آقای فروهر هم در این جلسات بودند. آقای قطبزاده هم ظاهرا به جلسات حزب رفته بودند. این مشورتپذیری حزب با افراد غیرروحانی و افرادی که خط فکر سیاسی با این جریان نداشتند، میتواند زمینه مخالفت یا بیتوجهی را ایجاد کرده باشد؟
** این افراد که نام بردید هیچکدام پاسخ مساعدی برای حزب و قبول آن و پیوستن به آن ندادند.
* یعنی از آنها درخواست شده بود که حزب را همراهی کنند؟
** کم و بیش بله ولی نه به صورت رسمی که بخواهند به حزب بپیوندند. در مورد مشورتهایی هم که گفتید، در تمام این مشورتها روشن بود که آنها با حزب مخالفت میکنند و آن را نمیپذیرند.
* این افراد بیشتر از روحانیت تجربه تحزب داشتند.
** تجربه تحزب داشتند ولی با این حال هرگز این حزب را نپذیرفتند. شاید به این علت که این حزب در رأسش افراد روحانی بودند.
* یا اینکه مشهور به حزب روحانیت بوده است.
** مشهور بوده به اینکه حزب روحانیت است در حالی که اینطور نبود. درست است که موسسین آن روحانی بودند ولی به این معنی نیست که حزب روحانیت است. با این حال این آقایان به لحاظ فاصلههایی که با روحانیت داشتند نمیپذیرفتند که با حزب مناسباتی داشته باشند. اینها حتی حضورشان خیلی در انقلاب هم نقش موثری نداشت. تاثیری که روحانیت در کل و این 5 نفر به خصوص در شکل دادن به حرکتهای انقلابی و پیروزی انقلاب داشتند فوقالعاده بیشتر بود.
بین افرادی که نام بردید و دیگران، روحانیت خیلی در پیروزی انقلاب سهم داشت. با همان سازماندهی سنتی خیلی کمکها کرد. این بود که امام میفرمودند: «روحانیت را تضعیف نکنید» در آن مقطع حرف بسیار درستی بود و نباید تضعیف میشد. اما این آقایان اصلاً مخالف بودند که روحانیت در انقلاب قدرت سیاسی داشته باشد.
* در بین روحانیت نیز با این حزب مخالفت میشد. شاید با این رویکرد که روحانیت باید با قدرت سیاسی فاصله داشته باشد. مثلاً آقای مطهری مخالف شکلگیری این حزب بودند، آقای بهشتی در مصاحبهای که آن زمان با عروةالوثقی داشتند نقل کردند که از مرحوم مطهری شنیدند «دوستان کاری کردهاند که اگر خدا در آن دیده نشود خسارت میبینند» این تا چه حد میتواند در جهت مخالفت با تحزب روحانیت باشد؟
** اگر اینکه شما میگویید درست باشد برمیگردد به همان موضوع که روحانیت اصولا از تشکیلات منظم پرهیز داشته. تن دادن به تشکیلات و تحزب موردنظر شهید بهشتی بود. چون بهشتی واقعاً یک آدم حرفهای و رهبر کارساز و کاردان و موثری در حزب بود و بسیار فرد منظمی بود. این عزم را در روحانیت نمیتوان دید. بسیاری از روحانیون از پیوستن به چنین نظمی وحشت داشتند. نه اینکه اساساً با حزب جمهوری مخالف باشند.
آنها نمیتوانستند این حزب را به چیزی متهم کنند. حزب جمهوری با انقلاب بود، افرادش موثر بودند، اهدافش روشن بود و هیچ ایرادی به این حزب وارد نبود. نپیوستن به حزب جمهوری اسلامی دلیلی جز این ندارد که اصولاً گروهی از پیوستن به نظم و تشکیلات ابا داشتند.
* البته شهید بهشتی هم این مساله را به نوع دیگری مطرح کردند و میگویند آقای مطهری اهل کار انفرادی بوده است.
** بسیاری از روحانیون اینگونه بودند. آقای طالقانی هم بیشتر انفرادی کار میکردند آقای مطهری هم همینطور از تجمع و تشکیلات پرهیز داشتند.
* بیتوجهی به حزب یکی از دلایلش میتواند به خاطر همین خصوصیت انفرادی کار کردن روحانیون باشد اما از سوی دیگر ظاهراً گروهی از روحانیون مخالف فعالیت سیاسی بودند و نمیخواستند مدیریتهای اجرایی برعهده روحانیت باشد. مرحوم طالقانی به صراحت این موضوع را مطرح کرد و حتی عکس جاودانه او نیز که در مجلس روی زمین نشستهاند، بیانگر این مساله است.
** البته این موضوع به صورت کلی همیشه مطرح بود. خیلیها روحانیت را دور میکردند از اینکه بپیوندد به کارهای سیاسی و حکومتی، چون نگران بودند که مبادا پیوستن به کارهای سیاسی - موجب بیاعتباری و مخدوش شدن شخصیت روحانیت شود. این هراس را همیشه داشتند. در تاریخ هم میبینید در زمان مشروطه بسیاری از بزرگان علما همیشه پرهیز میکردند از پیوستن به حکومت و از آن واهمه داشتند. حکومت کردن مستلزم این است که فرد خودش را برای بسیاری از حوادث، انتقادها و مشکلات آماده کند.
خیلی چیزهای دیگر هم در حکومت کردن وجود دارد که اینها میتواند موجب خدشهدار شدن روحانیت شود. آخوند خراسانی آیتالله بزرگی بود که میگفت: گیرم که ما حکومت را دست گرفتیم با مشکلاتی که بروز میکند چگونه جواب مردم را بدهیم. وقتی حکومت دست روحانیت باشد روحانیت مجبور است که پاسخگوی مردم باشد. به هر حال حکومت کردن مشکلات بسیاری دارد و اگر روحانیت وارد حکومت شود و حکومت را به دست بگیرد همه مشکلات را مردم به گردن روحانیت میاندازند.
بنابراین از حضور در حکومت پرهیز میکردند و نمیپسندیدند که زمام حکومت را مستقیماً روحانیت در دست بگیرند. ولی اگر یک انقلاب در روحانیت به وجود بیاید چیزی که اسلام اقتضا میکند و اسلام انقلابی از روحانیت انتظار دارد، در آن صورت خوب است که حکومت دست روحانیت باشد. به اعتقاد من قم که پایگاه روحانیت است باید کانون و آتشفشان انقلاب باشد. قم باشد و ما مثلاً حکومت شاهنشاهی داشته باشیم؟!! روحانیت نباید تن بدهد به این که هرگونه اتفاق در جامعه افتاد اهمیتی برایش نداشته باشد. روحانیت باید با تمام قدرت و وجود از حکومت و جامعه مواظبت کند و هدایت جامعه را به دست بگیرد.
* روحانیت انقلابی الگوی حضرت امام هم بوده، چون امام خیلی حزب جمهوری را یاری میدادند و حتی اجازه داده بودند از سهم امام استفاده کنند.
** ابتدای امر امام کاملاً موافقت داشتند و تایید میکردند و اعضای شورای مرکزی را به حضور خود میپذیرفتند و راهنماییهایی نیز میدادند ولی تدریجاً به علت همه این مخالفتها که بروز میکرد، هم روحانیت مبارز با حزب مخالفت میکرد (که البته مخالفت آنها مرئی نبود ولی پیدا بود که مخالفت میکند با حزب) و هم در قم و دیگر شهرها و استانها زمزمههایی از مقابله با حزب وجود داشت، به همین دلیل تصور امام این بود که حزب آنگونه که باید و شاید در جهت وحدت جامعه پیش نمیرود و تلاشش برای رساندن جامعه به وحدت ناکافی بود.
* بدون شک حمایتهای امام در آن شرایط بسیار موثر بوده و خیلی هم جدی انجام میشده است. آقای هاشمی در خاطراتش گفته، نزد امام رفتم و گفتم حزب وضع مالی خوبی ندارد امام یک چمدان پول 5 میلیون وجه رایج را دادند برای حزب که آن را اعضای مرکزی به صورت دستهجمعی شمارش کردهاند. اگر امام حمایت نمیکرد آیا در آن جدل زیرپوستی که بین روحانیون سیاسی و بخش دیگر روحانیون وجود داشت امکان شکلگیری حزب بود، آیا این حزب مدیون کاریزمای حضرت امام است؟
** قطعاً، این شخصیت امام و جاذبههای امام بود که میتوانست حزب را سرپا نگه دارد. اگر امام را برمیداشتی اصلاً حزبی نداشت. رویارویی با روحانیت سنتی و مشکلات دیگری وجود داشتند. حزبی اگر بخواهد حرکت انقلابی بکند خیلی مشکلات در سر راه دارد. اگر امام و حمایتهایش نبود حزب جمهوری از پس این مشکلات برنمیآمد. اگر امام نبود حزب هیچ نبود. این قطعی است که تایید امام خیلی موجب شکوفایی حزب شد.
اما اینکه چرا امام بعدها تاییدهای خود را پس گرفت، عرض کردم، حزب در درون خود مشکلات زیادی داشت از قبیل اینکه درون حزب به دلیل فراگیر بودنش گروهها و شاخههای گوناگونی وجود داشت مثل حزب مؤتلفه اسلامی که اینها با یکدیگر تا مقدار زیادی فضای حزب را آشفته کردند.
* آنطور که آقای هاشمی هم در جایی گفتند ظاهراً قبل از پیروزی انقلاب به این فکر شده بود که شورای مرکزی اولیه چه کسانی باشند. در این انتخاب گروه موتلفه بوده، جریان آیت وجود داشته، افرادی مانند شهید اجارهدار نیز در شورای مرکزی نخستین (که شورای انتصابی) بود حضور داشتند. این افراد هر کدام اندیشه خاص خود را داشتند. شما و جریانی که به آن متعلق بودید نیز حضور جدی داشتند. چرا باید شورای انتصابی تا بدین حد متنوع انتخاب شود؟
** این ابتدای قضیه بود بعد که کنگره حزب تشکیل شد دیگر این انتصاب برطرف شد و باید شورای مرکزی را انتخاب میکردند. این انتخاب هم باز به همان شکلی قبلی شد. عناصر و طیفهای گوناگونی در شورای مرکزی آمدند. گوناگونی در طیفهای مختلف وجود داشت ولی تا وقتی شهید بهشتی زنده بود به لحاظ محوریت و شخصیت مسلطی که در حزب داشت اینها را وحدت میداد.
وقتی بهشتی شهید شد دیگر شخصیتی در حزب نداشتیم که این محوریت را داشته باشد و این گوناگونی گرایشها را به یک وحدتی برساند. بعد از بهشتی دیگر کسی نبود و به این دلیل سقوط حزب قطعی شد. ولی همان موقع هم که او بود مشکلات خاص خود را داشتند. گوناگونی گرایشها در شورای مرکزی حزب اثرات خود را بر بدنه حزب میگذاشت و همین اثرات موجب تفرقههایی در جامعه و شهرستانها و استانها میشد و آرام آرام امام را نگران کرد.
* وقتی آقای موسوی قرار شد وزیر امور خارجه آقای باهنر شوند، آقای آیت در 14 تیر سال 60 آن نطق معروف را بر علیه آقای موسوی انجام دادند. این نطق آنقدر تند بود که آقای هاشمی هم برخوردی در حزب با آقای آیت داشتند. آیا میتوان این نطق را نقطه آغاز نزاعهای درون حزب دانست؟
** شهید بهشتی که در رأس حزب بود گرایش به سمت روشنفکران انقلابی داشت تا مثلاً تلاشهای سنتی که حجتیه و آیت داشتند. تلاشهایی که این افراد داشتند مدنظر شهید بهشتی نبود. بهشتی در نظرش یک روشنفکری انقلابی را میپذیرفت که بیشتر در وجود این افراد بود. بهشتی این گرایش را داشت و این موجب ناراحتی عدهای شد و آرام آرام موضعگیری کردند.
* سخنرانی آیت هم ظاهراً یک هفته بعد از شهادت شهید بهشتی بود.
** آقای آیت و اینها کسانی بودند که از نزدیکان آیتالله کاشانی و بقایی بودند. چند نفری در شورای مرکزی حزب بودند مثل آیت و مرحوم زوارهای. اینها مخالفین سرسخت مصدق بودند و این را به شکلهای گوناگونی نشان میدادند. شهید بهشتی از طرفداران جبهه ملی بود و هرگز راضی نمیشد به مصدق توهینی بکنند و او را تهدیدهای آنچنانی کنند یا ارزشهای نهضت ملی را زیر پا بگذارند. بهشتی این را قبول نمیکرد. در شورای مرکزی حزب هم یکبار صراحتاً به آقای آیت گفت باید تکلیفتان را روشن کنید. ارزشهای انقلاب ما و جامعه و نهضت ما چنین چیزهایی بوده است.
نهضت ملی و دیگران جزو ارزشهایی بود که شهید بهشتی فوقالعاده آنها را گرامی میداشت و نمیپذیرفت کسی در شورای مرکزی یا سخنرانی این ارزشها را زیر پا بگذارد. بسیار از این موضوع ناراحت بود و به صراحت گفت باید تکلیفتان را با این قضیه روشن کنید، یا میپذیرید یا میروید. به جز آیت جریانهای دیگر هم در حزب بودند که این ارزشهای ملی را وقعی نمیگذاشتند و آن را نمیپسندیدند و دهنکجی میکردند. اینها خیلی شهید بهشتی را آزار میداد.
او داشت کوشش میکرد اینها را از حزب حذف کند و تدریجاً حزب را یکپارچه کند و به لحاظ برداشتهای اجتماعی و انقلابی آن را یکدست کند. در همین اوضاع و احوال موتلفه اسلامی موجودیت خود را حفظ کرد و نگرانی این را داشتند که مبادا در حزب ذوب شوند. آنها میخواستند جریان خود را داشته باشند که اگر مشکلی برای حزب به وجود آمد آنها مصون بمانند که همینطور هم شد.
میبینید که الان هم حضور دارند از همان زمان فکر کرده بودند که ممکن است حزب با مشکلاتی مواجه بشود و میخواستند در مشکلات اینها از بین نروند و تشکیلاتشان محفوظ بماند. این گروهها هم در حزب بودند. تنها کسانی که وابستگی به جایی نداشتند و صرفاً به حزب معتقد و وابسته بودند و خودشان را کاملاً به حزب اختصاص داده بودند و در اختیار آن بودند جریان روشنفکران انقلابی و طرفداران او بودند.
* جریان آقای موسوی که شما هم جزو آن بودید بعد از انتخابات دور دوم مجلس در سال 63 از حزب استعفا دادید. شما به همراه آقای مسیح مهاجر و مهندس موسوی و جواد اژهای و محمدرضا بهشتی استعفا دادید یعنی نامه زدید به آیتالله خامنهای که دبیرکل بوده و یک رونوشت به آقای هاشمی. ظاهراً نزاع اصلی شما هم با هیأت موتلفه بوده است.
مثل آقایان عسگر اولادی و مرتضی نبوی و سایر افراد این جریان. بسیاری معتقدند که نزاع جریان شما با جریان موتلفه در حزب جمهوری اسلامی آغاز شکلگیری چپها و راستها در سیاست ایران است. نظر شما در اینباره چیست؟
** این جریانات بعد از شهادت بهشتی بود که مشکلات انقلاب و جامعه زیاد بود. هیچکدام از دیگر بزرگان حزب که انتظار میرفت حزب را حفظ کنند وقت و حوصله برای پرداختن به حزب نداشتند. بنابراین حزب رها شده بود. طبیعتاً هرج و مرج به وجود میآمد. مشکلاتی که این آقایان با نخستوزیر وقت و آن جریانات داشتند اینها هم آشکارتر میشد و در دولت بروز میکرد و اثر خود را در آنجا گذاشت. ما ناگزیر شدیم نوعی اعتراض کنیم و هشدار بدهیم که اگر هم میسر نشد از حزب جدا بشویم.
* البته آن زمان به نظر میرسد موتلفه به مدیریت اجرایی کشور اعتراض داشته است. میتوان اینجور نگاه کرد که دعوای دو اندیشه بوده است که در حوزه اقتصاد برجستهتر به چشم میآمد. اندیشهای که میخواسته سودمحور باشد و گشایش در سودآوری وجود داشته باشد و شاید در انقلاب هم با این نوع برداشت اقتصادی حضور داشته است.
از آن طرف اندیشهای وجود داشته که متمرکز بوده و در حوزه اقتصاد جریان سود را مخدوش کرده بود و یا به عبارتی مدافع حضور دولت در اقتصاد بوده است. میتوان این تضاد را محور اصلی نزاع درون حزب دانست؟
** همه انقلابها این مشکلات اقتصادی را داشتند، عدهای قائل به آزادی مسائل اقتصادی هستند عدهای هم قائل به محدودیت آن هستند. در انقلاب ما درست است که جبهه موتلفه قائل به آزادی اقتصادی بوده ولی به این معنا نیست که جناح مقابل مخالف آزادی فعالیت اقتصادی باشند. اینها هم موافقت داشتند منتها اینها میگفتند در شرایط فعلی که جنگ بوده و آشفتگی انقلابی وجود دارد اجازه بدهید مدتی بگذرد تا بتوانیم اوضاع را کنترل کنیم. وقتی نظم و کنترل دست نیروهای انقلاب افتاد و جامعه شکل گرفت آن وقت آزادی فعالیت اقتصادی را پیگیری کنید.
ولی مؤتلفه میگفتند نه و مخالفت میکردند. فرض کنید مشکلی در مورد برنج و سهمیهبندی آن بروز کرد، مایحتاج مردم به صورت کوپن بود مؤتلفه با این ماجرا مشکل داشت و مخالف بود. ولی جناح مقابل میگفتند فعلاً ناگزیریم این جیرهبندی را بکنیم تا بتوانیم به همه مردم مواد را برسانیم. این نبود که آنها معتقد این جیرهبندی با کوپن باشند بلکه میگفتند ضرورت اقتضا میکند هر وقت این ضرورت برداشته شود این هم حذف خواهد شد. اما آقایون مخالفت میکردند میگفتند باید حذف شود.
* جریان بازار قبل از انقلاب بخش عظیمی از رویکردشان برای مبارزه اعتراض به مناسبات اقتصادی پهلوی دوم بوده است. در مورد نحوه پرداخت تسهیلات، برنامههای صنعتی و در کل برنامههای اقتصادی جریان بازار منتقد بوده است. از این منظر بعد از انقلاب هم این مجریان با یک ماجرایی مواجه شدند که حالا آن نوع اندیشه اقتصادی آنها را برنمیتابید برای همین به نظر میرسد رویکرد اقتصادی جدیتر در رویاروییهای مطرح بوده است. اینگونه نیست؟
** البته این مشکلات موجب جدایی و خیلی از برخوردها میشد ولی نباید به واسطه داشتن همچین اعتقاداتی کسی را تخطئه یا کلاً حذفش میکردیم. مشکلی که آقایان داشتند این بود که اصلا میخواستند این افراد را حذف کنند، یعنی هر کسی را که برخلاف تفکر آنها فکر میکرد باید حذف میشد. این اگر عملی میشد بسیاری از نیروهای انقلاب از بین میرفتند. کسی زیربار این حرف نرفت. اما این دشمنیها کمکم اوج گرفت. اینکه بعد از پیروزی انقلاب چه مشی اقتصادی را دنبال کنیم یکی از معضلات عظیم بود که انقلاب با آن مواجه شد.
هیچکس خود را آماده نکرده بود برای این موضوع که بعد از پیروزی چه مشی اقتصادی را در پیش بگیریم. اسلام و اقتصاد اسلامی یک سری مشخصه خاص خودش را دارد، مشخصهها از این قبیل است که شما هم میتوانید آزادی کامل فعالیت اقتصادی را در آن ببینید و هم محدودیتها و برنامهریزیهای خاص خودش را دارد، به هر صورت اقتصاد اسلامی که همه از آن صحبت میکردند برنامه روشن و مکتوبی نبود که در آن بتوانیم مشی اقتصادی را در پیش بگیریم. هر کسی برحسب برداشت خودش از اقتصاد اسلام فکر میکرد و به آن عمل میکرد.
* اصلاً در آن شرایط که آن همه آشفتگی وجود داشت، جنگ شکل گرفته بود، گروهکهای سیاسی دست به اسلحه برده بودند و جامعه تشنه مجازات مرگ برای عوامل رژیم قبلی بود و مصادرهها گسترش یافته بود آیا اصلاً میشد اقتصاد آزاد ایجاد کرد؟
** خب در این شرایط نمیشد باید دولت اوضاع اقتصادی را کامل کنترل میکرد. ولی به این معنا نبود که این اعتقاد واقعی دولت است. جناح روشنفکر و پیشرو در حزب جمهوری و دولت این اعتقاد قلبی را نداشتند که باید همه چیز را کنترل کنند این ضرورتها موجب این کنترل شده بود ولی آقایان به همین ضرورتها اعتراض داشتند. و میگفتند باید اقتصاد آزاد باشد. آزاد گذاشتن در آن شرایط جنگی امکان نداشت.
حتی سرمایهدارترین دولت جهان مثل انگلیس هم 97 درصد اقتصاد جامعه را در شرایط جنگی کنترل میکرد. یعنی در شرایط جنگ اقتصاد کاملاً در انحصار دولت بود. مطالعاتی که شده بود نشانگر این بود که آنها در زمان جنگ کنترل صددرصدی داشتند بر شرایط اقتصادی. این آزادی در شرایط جنگی اصلاً معنا نداشت در شرایط انقلاب هم کم و بیش همین وضعیت بود. معتقد بودند دولت باید کنترل کند تا یک نظمی بوجود بیاید. این آقایان این اعتقاد را نداشتند. از اینجا اتهامات شروع میشد عدهای را متهم میکردند که در اندیشههایشان گرایشات مارکسیستی وجود دارد.
* پس در واقع نزاع تا حد زیادی بر سر اقتصاد بود؟
** بله، خیلی. به خاطر به کرسی نشاندن اعتقادات اقتصادیشان گروهی شروع به تهمت زدن کرده بودند. مثلاً تهمتی که به هاشمی زدند این بود که میگفتند اگر عمامه او را بردارید زیر آن علامت داس و چکش است.
* موتلفه این کار را کرد؟
** میگفتند دیگر، موتلفه نمیگفت ولی قضاوتها از این قبیل بود. محدودیتها و برنامهریزیهای اقتصادی به مارکسیسم منسوب میشد و میگفتند این یعنی مخالفت با دین و قرآن. هیچکس به ضرورتها توجه نداشت که ضرورت باعث شده ما بسیاری از سرمایهها و داراییهای اقتصادی را مصادره کنیم و در اختیار انقلاب بگذاریم. اگر قرار بر این بود که دارائیها دست طاغوت بود. ولی ضرورت ایجاب میکرد اینها در دست دولت باشد. چه کاری غیر از این میشد انجام داد. بار عظیم بنیادها و نهادهای اقتصادی در دست دولت بود، مصادرهها انجام شده بود ولی به حق بود.
* جریانی مثل مؤتلفه که مخالف مدیریت حاکم بر اقتصاد بود آیا هیچوقت به مصادرهها اعتراضی کرد؟
** نه به مصادرهها اعتراض زیادی نداشتند.
* با اینکه شعار اقتصاد بازار میدادند ولی به مصادرهها اعتراضی نداشتند؟
** نه نداشتند. پذیرفته بودند که بسیاری از این ثروتهای اقتصادی که وجود دارد اینها از راه نامشروع و حرام در دستگاه طاغوت شکل گرفته و باید مصادره میشده ولی حالا که شده باید چه کار کرد، آیا تا ابد دست دولت بماند یا نه، دولت اینها را به بخش خصوصی واگذار کند و به مردم برساند. اینها بحثها و چالشهایی بود که وجود داشت. این افراد میگفتند دولت مردمسالار باشد و بخش خصوصی را بازی بگیرد.
* میتوان گفت که میخواستند مدیریت اقتصادی را خود برعهده داشته باشند؟
** البته این موردنظرشان بود. ولی یکبار امام معترض آنها شد که شما توانایی ندارید. به شیوه خیلی تندی به آنها اعتراض کرد که شما که توانایی اداره یک مغازه را ندارید، چطور میخواهید این کار را بکنید. امام خیلی سخت به اینها پرخاش کرد. ولی دستبردار نبودند و باز هم اعتراض میکردند. یادم میآید دورهای بود که آقای کروبی میگفت دلم میخواهد یکبار حکومت را بسپریم دست اینها ببینیم چه کار میکنند.
با همین اندیشه خودشان که معتقد آزادی اقتصاد هستند حکومت را در دست بگیرند تا ببینیم چه میکنند. ولی بالاخره این کار خیلی مشکلات زیادی ایجاد کرد. اگر میخواستیم حکومت را رها کنیم و بگوییم هر کار میخواهید بکنید جواب مردم را چه کسی میداد. انقلاب شده بود و مردم یکسری خواسته داشتند، انتظاراتی از انقلاب و مدیریت انقلابی داشتند. اینکه ما دوباره انباشت ثروتها را آزاد بگذاریم قطعاً مورد اعتراض مردم واقع میشد بنابراین نمیشد آن را آزاد گذاشت. مشکلات بسیار پیچیده بود از طرفی نمیتوانستیم نظرات اینها را بپذیریم از یک طرف هم نمیشد این گروه را حذف کرد.
* آقای بادامچیان آن موقع گفتهاند، افرادی در حزب هستند که مسائل آن را به بیرون و دیگران بروز میدهند و میگویند، این نشان میدهد که دودستگی به جایی رسیده بود که به این شکل یکدیگر را ترور شخصیت میکردند آیا این واقعیت داشت که مطالب حزب فاش شود؟
** اسراری نبود که کسی بخواهد آن را فاش کند جز همین اختلافاتی که وجود داشت که آنها هم خودبهخود در محافل و مجامع و مطبوعات مطرح میشد و برای همه پیدا بود. این پیچیدگی اوضاع و نبودن مدیریت قوی و کارآمد باعث این اختلافات میشد. در این اثنا شخصیتی مثل بهشتی حذف میشود در حالی که جنگ با قوت تمام ادامه دارد. حساب کنید مدیریت جنگ، انقلاب و اقتصاد و کارهای مردم به چقدر توانایی نیاز دارد. حادثه 7 تیر را هم نباید کم بها داد، بسیاری از شخصیتهای کارآمد و موثر در اداره امور انقلاب و جامعه از بین رفتند و ما ضربات سختی خوردیم. این ضربات از یک طرف و مشکلات و پیچیدگیهای جنگ از طرف دیگر بالاخره کار را به جایی رساند که حزب از بین رفت.
* در واقع آیتالله خامنهای و آقای هاشمی تقاضای انحلال حزب را مطرح کردند و امام هم قبول کردند؟
** خیر تقاضا که نکردند ولی امام خودشان میل داشتند که حزب به نوعی تعطیل یا تعدیل بشود.
* حزب را ناکارآمد دیدند یا از سروصداها خسته شدند؟
** هم ناکارآمدی و هم اعتراضاتی که بالا گرفت. روحانیت مبارز یکی از مدعیان حزب بود ولی تا وقتی بنیصدر بود حزب را حفظ میکردند وقتی او نبود با حزب مشکل داشتند و نمیتوانستند آن را تحمل کنند. مجموعه اینها دست به دست هم داد و موجب شد این حزب از بین برود.
* این اتفاقات باعث شد دو تا خطکشی در نظام جمهوری اسلامی شکل بگیرد این خطکشی را اگر بخواهید تا امروز رسم کنید چه صحبتی دارید تا چه حد چالشهای امروز را نتیجه برخوردهای آن روزها میدانید آیا هنوز تضاد آن اندیشهها وجود دارد یا نه، یعنی اتفاقات امروز ریشه در آن سالها دارد؟
** وضع فعلی گرچه به نوعی دنباله همان اوضاع گذشته است اما اوضاع گذشته معطوف به دو جناح نیرومند در وضع موجود بود، ولی امروز دو جناحی وجود ندارد. الان هم فاصلههایی بین خودمان میبینیم. دیدگاههایی روشنتر و شفافتر نسبت به انقلاب و برداشتهای شفافتری از اسلام وجود دارند، و از طرف دیگر برداشتهای سنتی و سفت و سخت هم هستند که آقایان و بعضی افراد در نظر داشتند. الان هم همچنان وجود دارند. اسلام ناب محمدی مقولهای بود که شاید روشنترین نقطهاش امام بود.