تاریخ انتشار : ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۷  ، 
کد خبر : ۲۲۹۵۵

جامعه‏شناسى دین (بخش اول)


نویسنده: عبدالرضا علیزاده

دین در تاریخ

به طور کلى، تاریخ حاکى از سیر و حرکت تمدن انسانى از شرق به غرب است. دین و به همراه آن فلسفه از بارزترین و مهمترین بخشهاى این فرهنگ و تمدن است. حکمت‏شرقى از مصر و کلده و هند بر سرزمین فیثاغورس و افلاطون تابیده است و فتح آسیاى غربى اگرچه به دست اسکندر انجام یافت، اما به حرکت مبلغان بودایى به شام و فلسطین در قرون ماقبل عصرمسیحى منجر شد و تا ترکیه امروزى نیز پیش رفته بودند. (1)

«حتى مورخ شکاک هم فروتنانه در برابر دین تعظیم مى‏کند، زیرا مى‏بیند که دین در هر سرزمینى و هر عصرى در کار است و ظاهرا از آن گزیرى نیست‏». (2) فى الجمله گواهى مورخان از آن روست که جوامع خود را هرگز بى‏نیاز از دین نیافته‏اند و در یک تحلیل کارکردى بسیار ساده، همیشه در تاریخ، جوامع، دینى مى‏زیسته‏اند و اجتماعات بسیار نادرى را مى‏توان در حالتهاى بسیار استثنایى و در آن سوتر از سواحل تاریخ یافت و مستثنا کرد.

سیر حرکت دین و تمدن از شرق به سوى غرب بوده است و به تعبیرى، همه ادیان معتبر و جهانى، شرقى بوده‏اند. اما شگفتا که فلسفه دین و الهیات (Theology) از غرب به شرق آمده است (3) و غیر از برهه‏اى خاص تاریخى، بستر رشد و تحول آن غرب بوده است. گویا شرقیان بیشتر دوست مى‏داشته‏اند که متدین باشند و غربیان هماره در اندیشه بوده‏اند و در این عناصر به عاریت گرفته راى مى‏زدند، چنانکه شرقیان در کار خود با علم و تکنولوژى، همان ماجرا مکرر مى‏کنند.

دین بارزترین جنبه فرهنگ بشرى است و همیشه توجه متفکران را در کنار دیگر نهادهاى اجتماعى چون حکومت، تعلیم و تربیت، اقتصاد و خانواده به خود جلب کرده است و حتى در برهه‏هایى از تاریخ، متفکرانى که بر دین مى‏شوریده‏اند، در واقع، از الهیات و معارفى که انسان در بند را به تحمل و ماندن دعوت مى‏کرده و رستگارى او را در همان غل و زنجیر صورتگرى مى‏کرده است‏سر برتافته‏اند و آن را «افیون جامعه‏» نام دادند ولى ما خود دیدیم که در همین شرق که مهد دین است، بر عقاید ناصواب شوریدند و این کار به مدد بازگشت‏به دین حقیقى (یا اسلام ناب) امکان یافت. پس آن روز نیز در اروپا، دین ستیزى تنها راه نبود، بلکه شاید سهل‏ترین و سریعترین راه مى‏نمود.

در غرب، دو پدیده اجتماعى بیش از هر چیز، باعث ایجاد علم الاجتماع یا «جامعه‏شناسى‏» گردید; یکى از علتها دین بود که گاهى بهنجارى را به سختى مى‏پذیرد و بسا آدمیان که این را خوش نمى‏دارند- و دیگرى معضل بزهکارى که جامعه را در معرض بى‏هنجارى (Anomi) قرار مى‏داد و متفکران را به پیدا کردن راه چاره‏اى وا مى‏داشت.

مى‏دانیم که چرخ اولیه جامعه‏شناسى نوین را کسانى به چرخش واداشته‏اند که تحت تعلیم و تربیت دینى قرار داشته‏اند. کسانى چون اگوست کنت، امیل دورکیم، کارل مارکس، ماکس و وبر و از نسل بعد پتریم سوروکین و تالکوت پارسونز همگى در خانواده‏هاى دینى رشد کرده بودند و برخى حتى به تحصیل علوم دینى پرداخته بودند، (مانند دورکیم و پارسونز) اما سرانجام یا به صراحت از دین سر برتافتند و با ابهام و سکوت و لاادرى‏گرى روزگار گذرانیدند. ولى این واقعیت اثر قهرى خود را بر تحقیقات جامعه‏شناختى گذاشت و بى‏دلیل نیست که مهمترین تحقیقات جامعه‏شناسى اولیه، به طور انکارناپذیرى به دین و امور دینى معطوف بوده است. یکى از جامعه‏شناسان معاصر مى‏نویسد:

«دگرگونیهاى اجتماعى ناشى از انقلابهاى سیاسى، انقلاب صنعتى و شهرگرایى، اثر عمیقى بر اعتقاد مذهبى گذاشته بود. بسیارى از جامعه‏شناسان اولیه در محیط مذهبى پرورش یافته بودند و فعالانه و در برخى موارد به گونه‏اى حرفه‏اى، درگیر مذهب بودند. آنها همان هدفهایى را که در زندگى مذهبى‏شان داشتند براى جامعه‏شناسى نیز به ارمغان آورده بودند و در آرزوى بهبود زندگى مردم بودند. براى برخى از آنها (مانند کنت) جامعه‏شناسى تبدیل به یک مذهب شده بود. در مورد دیگران باید گفت که نظریه‏هاى جامعه‏شناسى‏شان به گونه انکارناپذیرى رنگ و بوى مذهبى داشت. دورکیم یکى از آثار عمده‏اش را درباره دین نوشت. اخلاق نه‏تنها در جامعه‏شناسى دورکیم بلکه در بسیارى از نظریه‏هاى جامعه‏شناختى بعدى (براى نمونه، کار تالکوت پارسونز) نقشى اساسى داشته است. بخش بزرگى از آثار وبر نیز به ادیان جهان اختصاص دارد. مارکس نیز به مساله اعتقاد مذهبى بى‏علاقه نبود، هرچند جهت‏گیریش در این باره بسیار انتقادى‏تر از دیگران بود.» (4)

غربیان خود، روش و منش خود را به نقد خواهند کشید، اما در جامعه ما روا نیست که جامعه‏شناسان -خصوصا جامعه‏شناسان جوان- پا در راه بنیانگزاران جامعه‏شناسى غربى بگذارند و بدون آگاهى از محیط آنها و روحیه‏اى که در آنها ایجاد کرده بود در امور دینى جامعه خود به همان شیوه، تحقیق کنند. این نوشتار با هدف معرفى جامعه‏شناسى دین و موضوعات بسیار گسترده قابل بحث و تحقیق در جامعه، تدوین یافته است، اما تلاشى بیش نیست و امید که با طرح این بحث، زمینه گسترش آن در جامعه ما فراهم آید.

پیشینه تاریخى مطالعه درباره دین (5)

متفکران از منظرهاى متفاوتى به مطالعه «دین‏» پرداخته‏اند و در این میان جستجوهاى محققان علوم اجتماعى نیز در کنار دیگر متفکران رونق یافته است.

«عالمان الهیات (متکلمان)، فیلسوفان، مورخان (تاریخ‏نگاران)، لغت‏شناسان، منتقدان ادبى، دانشمندان علوم سیاسى، مردم شناسان و روانشناسان، همگى در این باره مقالات و کتبى نگاشته‏اند» (6) برخى از جامعه‏شناسان براى نشان دادن سیر تحول فکرى در این موضوع، به تقلیل‏گرایى روى آورده و آراى و افکار گوناگون را به دو سنت فکرى و علمى منحصر دانسته‏اند: 1 - سنت‏خردگرایانه 2 - سنت غیرخردگرایانه. این دو سنت فکرى، در تاریخ تفکر غرب داراى ریشه و سابقه‏اند، در حالى که ممکن است در برخى از فرهنگهاى غیر غربى یافت نشوند. در قرن هیجدهم، این دو سنت‏به نحو خاصى متجلى شده و در قرن نوزدهم نتایج عمیق و ژرفى به بار آورد; نتایجى که ما هنوز نیز شاهد تاثیر آن بر علم و فلسفه و فرهنگ هستیم.

سنت فکرى خردگرایانه داراى پیوندى عمیق با پیدایش تفکر ناسوتى دین‏زدایى (Thought Secular ) قرون شانزده و هفده در انگلستان و فرانسه بود و سپس گرایش دوم (سنت غیرخردگرایانه) به صورت واکنشى در مقابل آن قد علم کرد. خردگرایى با اعتراضات متفکرانى چون بلز پاسکال روبرو شد، اعتراضات شدید به عقلانى کردن الهیات که در آثار پاسکال جلوه کرد و قائل به «خداى ابراهیم واسحاق‏ویعقوب،نه‏خداى‏فیلسوفان (7) »شدومى‏گفت: «دل دلایلى دارد که عقل را به آن دسترس نیست.» (8)

خردگرایان را عقیده بر آن بود که نباید در تحلیلها امور غیر عقلانى را وارد کرد و نباید اجازه داد در داوریها و نتایج تفکر انسانى، آن امور دخالت کنند، اگرچه مى‏دانستند که مردم عادى از انجام چنین تفکیکى عاجزند، لذا آنان اعتقاد داشتند که به همین دلیل، نظریه‏هاى جزمى (که فساد آنها آشکار است) در دامان ادیان به منصه ظهور رسیده‏اند که در این میان، عوام عاجز از فهم و تفکیک ناسره‏هاى غیرعقلانى بودند و خواص نیز با غفلت و مغالطه به این امر کمک کردند، عالمانى که اغلب، جیره‏خوار فروانروایان بى‏دین بودند. از این رو، خردگرایان در مقام انکار اشکال تاریخى و صور ایمان دینى، به نوعى دین طبیعى رو آوردند که پرستشى به درگاه عقل بود و سر سوزنى تخلف از قواعد عقلى را جایز نمى‏دانست. این گروه به «خداشناسان طبیعى‏» موسوم شدند یعنى، به وجود خدا اعتقاد داشتند ولى وحى و نبوت و شرایع آسمانى را انکار مى‏کردند.

روسو و کانت هر دو، اعتقاد به نوعى دین «معقول‏» و فرهیخته را بر هر گونه ایمان تاریخى ترجیح مى‏دادند. اما، به جاى آنکه آرا و عقاید دینى خود را بر استدلالهاى معرفت‏بخش خالص و ناب استوار سازند یا به طبیعت انسانى استناد مى‏جستند (روسو) یا بر تجربه اخلاقى تکیه مى‏کردند (کانت).

سنت غیرخردگرایانه به طور عمده در آلمان بسط و توسعه یافت. (منظور از غیرخردگرایى آن نیست که تفکر شخص، غیرعقلایى‏دانسته شود بلکه مقصود آن است که جنبه‏هاى غیرعقلانى وجود انسانى را، غیرقابل تقلیل بدانند.) در این سنت فکرى، تاکید اصلى و اساسى بر ماهیت منحصر به فرد دین بود. جان گوتفرید هردر مى‏گفت دین، بیش از عقل در تجربه روحانى و درک و فهم عاطفى ریشه دارد. اولین کسى که به شرح و بسط سامانمند این موضع و سنت فکرى دست زد فردریش شلایر ماخر بود. او در اوایل قرن نوزدهم اظهارنظر کرد که نباید دین را فلسفه ناپخته و خام یا اخلاقى ابتدایى و بدوى دانست‏بلکه باید آن را یک واقعیت اصیل انگاشت. دین نه در معرفت و نه در کنش بلکه در احساس و عاطفه انسانى ریشه دارد. او خاستگاه اصلى دین را نوعى احساس عاطفى و روانى خاص مى‏دانست که از آن به احساس وابستگى مطلق، تعبیر مى‏کرد.

هردر و شلایر ماخر در مقابل دین طبیعى جهانشمولى که واجد معقولیتى بنفسه و معتبر باشد قد علم کردند و فهم خردگرایانه از دین را اساسا رد کردند. باید دانست که هردر از پیشاهنگان تاریخگرایى در قرن نوزدهم بود و شلایر ماخر اولین کسى بود که اقدام به ایجاد ابزارهاى تفسیر فرهنگى (تاویلى) کرد که این باعث روشمند شدن نهضت غیرخردگرایانه در آلمان شد.

در آلمان رویکرد غیرخردگرایانه به دین، با توسعه فلسفه ایدئالیستى آن سامان، مرتبط بود. اما خردگرایى در دین، از ظهور پوزیتیویسم در فرانسه و فایده‏گرایى در انگلستان در طول قرن نوزدهم، سرچشمه مى‏گرفت. تاریخگرایى با این تفکیکها تناسب نداشت و تا حدى هم بر ایده‏آلیست آلمانى و هم بر پوزیتیویست انگلیسى و فرانسوى، تفوق داشت. خردگرایى در فرانسه و انگلیس، وقتى به تاریخگرایى روى نهاد، تکامل‏گرایى را به ارمغان آورد.

نظریه مشهور اوگوست کنت در باب مراحل سه‏گانه معرفت‏بشرى، به الهیات و معرفت دینى به عنوان تفکرى متناسب با دوران کودکى بشر مى‏نگریست و گمان داشت که ابتدا فلسفه و سپس علم جایگزین الهیات شده‏اند. تفسیر او از دین، تفسیرى کارکردى بود و بر تاثیر مثبت‏باورهاى دینى و مناسک و آیینهاى مذهبى بر یکپارچگى و انسجام اجتماعى و نظارت بر عواطف و احساسات شخصى، تاکید مى‏ورزید. کنت‏به وجود عوامل غیرعقلانى در دین واقف بود، اما مدعى بود که به علت وجود همان عوامل است که دین وجهى همیشگى و گریز ناپذیر یافته است.

در انگلستان دیدگاه تکاملى، به وسیله هربرت اسپنسر توسعه یافت اما نظریه او از نظر معرفتى حتى از نظریه کنت نیز محدودتر بود. تایلور نیز براى فهم تحول دینى، به کوششى گسترده دست زد. او در حالى که کاملا در سنت‏خردگرایانه باقى ماند توسعه و تحول مکتب روحى (9) (از چندگانه‏پرستى، به یگانه‏پرستى) را توفیقى در فرضیه‏هاى معرفتى صحیحتر تلقى مى‏کرد. فریزر «در حالى که رسما همان موضع را اتخاذ کرد به امورى مانند سلطنت مادى - مسلکى، از خودگذشتگى انسانى، مناسک خلاق (یا خلاقیت مناسک عبادى) اعتقاد پیدا کرد» اما چنین عقایدى، تفسیرى دیگر از دین را مى‏طلبد و با سنت‏خردگرایى محض در باب دین، سازگار نیست. کتاب شاخه طلایى (1890) او را مى‏توان فهرستى از مسائل اساسى و بنیادى دانست، فهرستى شهودى و شگفت‏انگیز از مسائلى که باید با وسایلى دیگر غیر از خرد محض انسانى حل و فصل گردد.

سرانجام،در سنت فکرى انگلیسى، مارت با بحث‏خود در باب روح قبیله یا گروه و مسائلى قبل از کتب روحى(1900) به طور بسیار ملموسى پیش‏پندارهاى مکتب فایده‏گرایى خردگرا را از میان برداشت.

در آلمان، ویلهلم دیلتاى که به مانند یک نوکانتى پیرو شلایر ماخر بود بر غیرقابل تقلیل بودن ماهیت جهان‏بینى دینى تاکید ورزید و نوعى درون فهمى (تفهم) از صور خاص جهان‏بینى دینى را ضرورى دانست. سنت غیرخردگرایانه آلمانى در اندیشه و آثار دیلتاى تداوم یافت. این سنت فکرى، مستقیما در خلال کارهاى ترولچ و خصوصا آثار ماکس وبر در قالب مطالعات جامعه شناسى نوین درباره دین ظاهر گردید.

همچنین اوج سنت فکرى غیرخردگرایانه را مى‏توان در کتاب اندیشه قدسى (1917) اثر ردولف اتو مشاهده کرد. او در این کتاب آنچه را شلایر ماخر به شهود دریافته بود شرح و بسط داد و این مهم را با شرح پدیدار شناسى قدسى بر حسب اندیشه مینوى به انجام رساند. در این کتاب بیش از هر جاى دیگرى بر ماهیت منحصر به فرد دین و جایگاه منظم و هندسى آن در یک تجربه بى‏واسطه، تاکید شد. اتو معتقد است که تجربه شهودى را مى‏توان از نظر پدیدارشناسى فهم کرد اما تبیین آن ممکن نیست. آنگاه وان درلى‏یو با اتو در این مقوله همداستانى مى‏کند. بعدها این سنت توسط پدیدار شناسانى همچون وان درلى یو و مرسیا اسید و همچنین جامعه‏شناسان دین مانند واخ و من شینگ شرح گردید و مجموعه‏اى غنى از اطلاعات و دانسته‏ها فراهم آمد که هیچ پیشرفت محسوس و ملموسى در فهم نظرى از دین ایجاد نکرد.

سنت فکرى غیرخردگرایانه، غیرتمندانه از ماهیت‏خاص دین، پاسدارى کرده، اما از هر گونه تبیین دین، صرف نظر کرده است ولى سنت‏خردگرایانه، چند روش تبیین دین را پیشنهاد کرده است که مآلا این روشها دین را توجیه مى‏کند.

تالکوت پارسونز در کتاب ساخت کنش اجتماعى مى‏گوید که در سراسر قرن بیستم، فقط چند تن از متفکرانند که پیش‏پندارهاى این دو سنت فکرى را وانهادند و به یک رویکرد شایسته‏تر و مناسبتر دست‏یافتند. در راس این افراد دورکیم و وبر قرار دارند.

باید دانست که سنت غیرخردگرایانه، به شکل نسبتا ناب و دست نخورده‏اى تاکنون باقى مانده است و موضع خردگرایانه فایده‏گرا نیز همچنان ادامه یافته است و این دومى بیش از آن که یک سنت فکرى تخصصى و آگاهانه باشد، پیش‏پندارى ناآگاهانه، براى محققان علوم اجتماعى بوده است. این پیش پندار در ادغام تدریجى با فهم مارکسیستى از دین، تقویت‏شد. در این مرحله مى‏توان دریافت که دیگر کشف علمى پدیده دین مدنظر نبود، بلکه دین به سلاحى در کشمکشهاى سیاسى و اقتصادى بدل شد. اما امروز، باید بدون توجه به کفایت تجربى این تحلیلها در موارد خاص آن، به این مساله روى آورد که تا چه اندازه مى‏توان این تحلیلها را تعمیم داد و از آنها در فهم پدیده دین سود جست؟

مردم شناسان و جامعه‏شناسان دین، در اواسط و اواخر قرن نوزدهم در مورد ناسازگارى ادعایى دین با جوامع صنعتى قلم‏فرسایى مى‏کردند و دین را پدیده‏اى مى‏انگاشتند که در جوامع بسیار پیشرفته و مدرن، کنار گذاشته شده است. این تفکر تحول گرایانه، توسط برخى از جامعه‏شناسان برجسته با جدیت انکار گردید، جامعه‏شناسانى که آثار خود را در دهه 1920 فراهم آوردند و مهمترین شخصیتها در این میان، ماکس وبر و امیل دورکیم بودند. آنان، اگرچه هم از حیث موضوعات مورد علاقه و هم از نظر نتایجى که اتخاذ کرده‏اند با هم تفاوت داشتند، در این امر مشترک بودند که هر دو مى‏خواستند ویژگیهاى مسلط اجتماعى و فرهنگى جوامع صنعتى را فهم و بیان کنند. هر دو جامعه‏شناس، اگرچه به افول اشکال سنتى دین، آگاهى داشتند، به خوش‏بینى تحول‏گرایان نسبت‏به این سقوط و افول، بدگمان بودند. (10)

برخى از جامعه‏شناسان عقیده دارند که جامعه‏شناسى دین و به طور کلى مطالعات معطوف به ارتباط دین و جامعه که بین دو سنت‏خردگرایانه و غیر خردگرایانه در کشمکش به سر مى‏برد، بدست کسانى چون امیل دورکیم و ماکس وبر به سرمنزلى (هرچند نه سرمنزل مقصود) اندر آمد. لذا بجاست که در پایان بحث از سیر تاریخى مطالعات دین و جامعه -و به تعبیرى تاریخ جامعه‏شناسى دین- از آراى این دو جامعه‏شناس، نقلى -و در صورت امکان نقدى- به میان آوریم.

«جامعه‏شناسى دین‏» امیل دورکیم:

آنگاه که دورکیم، دین را یک واقعیت منحصر به فرد قلمداد کرد، سنت‏خردگرایانه پوزیتیویستى از درون کنار گذاشته شد. مقصود دورکیم از این تعبیر آن بود که مظاهر و نمادهاى دینى، توهم و خیال باطل نیستند، همچنین آنها فقط نماینده پدیدهاى دیگر مانند نیروهاى طبیعى یا ریخت‏شناسى اجتماعى نیستند. برعکس او در کانتیانیسم اجتماعى خود معتقد گردید که مظاهر دینى، جامعه را تشکیل مى‏دهند. آنها (مظاهر دینى) براى قرار گرفتن در امیال خودخواهانه افراد و نظم دادن به فرد به طورى که بتواند با واقعیات بیرونى به طور عینى سر و کار داشته باشد، در اذهان افراد وجود دارند. این مظاهر مشترک، توانایى و قابلیت هدایت و کنترل انگیزش شخصى را دارند و این امورند که وجود و تحقق جامعه را امکان‏پذیر مى‏گردانند. او کاملا آشکارا، اهمیت‏شایان کنش دینى براى برانگیختن افراد به مشارکت مثبت در حیات اجتماعى و پرداختن به تمایلات افراد براى ترک حیات اجتماعى را خاطرنشان مى‏کرد. (11)

دورکیم در کتاب صور بنیانى حیات دینى که مهمترین کتاب اوست، به ارائه نظریه‏اى عمومى درباره دین بر مبناى تحلیل ساده‏ترین و ابتدایى‏ترین نهادهاى دینى پرداخته است. پیشفرض این مطالعه دورکیم این است که براى درک ماهیت‏یک امر اجتماعى (نهاد اجتماعى) باید به مشاهده ابتدایى‏ترین اشکال آن پرداخت; در واقع، باید زمان پیدایش آن را در موارد مشابه مطالعه کرد.

هدف دیگرى که دورکیم از مطالعات دینى تعقیب مى‏کرد این بود که با بى‏رونق شدن نقش دین در جوامع غربى، ماهیت اجتماعى دین را بشناسد و متناسب با جوامع امروزى، دینى مدرن و مترقى طراحى کند اما نه به شیوه اوگوست کنت و نیز عقیده نداشت که یک جامعه‏شناس در کتابخانه خود بنشیند و براى جامعه دین وضع کند; و این همه از آن رو بود که او وجود دین را براى حیات اجتماعى ضرورى و گریز ناپذیر مى‏دانست.

در این معنا، صور بنیانى حیات دینى در حکم راه حل دورکیمى تضاد موجود میان علم و دین است. علم، با کشف واقعیت عمیق همه ادیان، دین دیگرى ایجاد نمى‏کند، بلکه این اعتماد را به وجود مى‏آورد که جامعه قادر است در هر دوره خدایان مورد نیاز خویش را بسازد. «علایق دینى، چیزى جز صور تمثیلى علایق اجتماعى و اخلاقى نیستند». (12) براى درک موضع کسانى چون دورکیم که در آن عصر اروپا ظهور کرده بودند، باید شرایط اجتماعى و سیاسى آن سامان را به نحوى درک کرد تا بتوان دریافت که چرا کسانى مانند او على‏رغم ضرورى دانستن دین و مذهب در جامعه، بناى سابق وا مى‏نهادند و در فکر طرح‏ریزى دینى جدید برمى‏آمدند. در واقع، بناى سابق را آنان کنار ننهاده بودند بلکه اجتماعات آن عصر تصمیم خود را گرفته بودند و این دانشمندان به زعم خود در فکر نجات جامعه‏اى بودند که ارزشها را ارج نمى‏نهاد و برق ترقیات، آینده شوم و نامیمون آن را در پرده ابهام گم کرده بود.

دورکیم در کتاب خود، ابتدا به مطالعه قبایل استرالیایى مى‏پردازد و اشکال سازمان دینى را که در قالب توتم‏پرستى رخ نموده بررسى مى‏کند. آنگاه به ارائه نظریه‏اى در باب ذات و ماهیت اجتماعى دین دست مى‏زند و در آخر به بررسى معرفت‏بشرى و معرفت دینى مى‏پردازد.

دورکیم ذات دین را تقسیم جهان به دو دسته امور مقدس و غیرمقدس مى‏داند. بخش مقدس عبارت است از مجموعه‏اى از باورها و مراسم و سپس یک سازمان‏یافتگى و انسجام درونى نیز براى اجزاى مذاهب و دین لازم است. دورکیم این احتمالات را که منشا واقعى دین، پرستش ارواح یا پرستش طبیعت‏باشد رد مى‏کند و مى‏گوید که «آن چگونه علمى است که کشف اصلى‏اش عبارت از این است که موضوع بررسى خودش را بى‏اعتبار کند؟ (13) » ریمون آرون پس از نقل عبارت فوق از دورکیم، انتقاد مى‏کند که «آیا آن گونه علم دین هم، که پرستش دینى آدمیان را چیزى جز پرستش جامعه نمى‏داند، موضوع خود را که همان دین باشد حفظ مى‏کند یا باعث نابودى‏اش مى‏شود؟»

تنگناى کسانى چون دورکیم در آن روزگار این بود که گمان داشتند علم، منشا فوق طبیعى دین را رد مى‏کند و دیگر هر سخنى به این طرز علمى نباشد و پیرو نیز نخواهد داشت. لذا سراسیمه به دنبال منشایى واقعى براى دین بودند و سعى داشتند چیزى را جایگزین خدا کنند که ملموس، محسوس و علمى باشد و این کار را با به خدایى رساندن جامعه انجام دادند و گویا این متفکران وقتى به جوامع بدوى مراجعه مى‏کردند نمى‏دیدند که تا چه اندازه اعتقاد به توتم و ارواح براى آنان مقبول و اقناع کننده بوده است و هرگز گمان نداشتند که کسانى بر حقیر بودن فکر آنان لبخند تمسخرآمیز خواهند زد. اکنون مى‏توان دید که همان لبخندهاى معنادار نسبت‏به خداسازى و دین‏سازى جامعه‏شناسانى مانند دورکیم تکرار مى‏شود. مطالعه دورکیم داراى پیشفرضهایى است:

- مذهب به صورت یک جریان واحد در تاریخ بوده است که سیر تکاملى و تحولى را طى مى‏کند.

- توتم‏پرستى‏اولین‏وساده‏ترین‏شکل مذهب است.

- با مطالعه یک نمونه که به درستى انتخاب شده باشد مى‏توان به ماهیت آن پدیده در همه جوامع پى برد. (در مطالعه دورکیم ذات دین فقط بر اساس یک نمونه عینى مورد بررسى قرار گرفت)

مى‏دانیم که براى درستى نظریه دورکیم این هر سه فرض به نحو مانعة الخلو باید اثبات شود والا با رد یا تردید در هر یک از آنها، ارزش علمى کار دورکیم، دچار منقصت‏یا بى‏اعتبارى مى‏شود. پیشفرض اول و دوم را باید مطالعات تاریخى و باستانشناسى معلوم دارند و پیشفرض سوم را باید روش‏شناسى علوم اجتماعى مورد ارزیابى قرار دهد. البته، نباید از ارزش علمى مطالعه دورکیم درباره مناسک و مراسم دینى و مذهبى قبایل بدوى غافل بود، اما سخن ما این است که این مقدار مطالعه به کار رد دین و اثبات مرام جدید نمى‏آید. با نقل کلامى از ریمون آرون به بحث در مورد جامعه‏شناسى دین دورکیم پایان مى‏دهیم: اگر بگوییم که «جامعه، چنانکه هست، تنها واقعى نیست‏بلکه آرمانى هم هست و افراد تا آنجا که جامعه را مى‏پرستند، در حقیقت، واقعیتى برتر از محسوس را مى‏پرستند، در این صورت من دچار زحمت مى‏شوم و دیگر نمى‏توانم بفهمم، زیرا اگر مذهب عبارت است از دوست داشتن یک جامعه عینى و محسوس، آنچنانکه هست، این عشق به نظر من نوعى بت‏پرستى است و مذهب، در این صورت، درست‏به همان اندازه تعابیر جان‏پرستى یا طبیعت پرستى، تصورى خیالى است. (14) »

جامعه‏شناسى دین ماکس و وبر:

«وبر در سال 1909 نوشت «من در امور دینى مانند کسى هستم که مطلقا موسیقى سرش نمى‏شود و نه نیازى به این کار احساس مى‏کنم و نه توان آن را دارم که درون خود کاخهاى روحانى از نوع مذهبى بسازم. با این همه، هرگاه در نفس خویش دقیق مى‏شوم، مى‏بینم نه ضد مذهبم نه لامذهب‏».» (15)

وبر از سال 1904 تا پایان عمر به مطالعات جامعه‏شناسى دین پرداخت و روش استفاده از تیپهاى ایدئال را در مطالعه ادیان به کار بست، «نخستین بار که وبر روش استفاده از نمونه‏هاى مثالى را دانسته به کار برد در مطالعه دین بود» (16) سؤال وبر این بود که چرا سرمایه‏دارى تنها در غرب به کمال رسیده است و چرا در شرق که از حیث فرهنگ انسانى و دینى چیزى کم ندارد، این فرایند طى نشده است؟ این امر او را به مطالعه در ادیان برانگیخت. (17)

نخستین تحقیق وبر درباره دین، تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمایه‏دارى‏» بود که درصدد پاسخگویى به سؤال فوق برآمد. در این تحقیق، بررسى مى‏کند که ادیان اروپایى چه خصوصیاتى دارند که به پیدایش سرمایه‏دارى منجرشده است و در مطالعات بعدى خود در مورد ادیان آسیایى در پى آن است که آن ادیان چه‏خصوصیاتى ندارند که سرمایه‏دارى در آنجا اجازه ظهور نیافت. اما بر دو نکته واقف بود; یکى این که او روحیات پروتستانى را یگانه علت پیدایش سرمایه‏دارى نمى‏دانست و دیگر آنکه به هیچ وجه درمقام رد مارکسیسم نبود. یعنى او نمى‏خواست‏یک تحلیل تک علتى را جایگزین تحلیلى دیگر از همین نوع کند.

در این کتاب به نظر مى‏رسد که وبر «با درک درونى، خود را به جاى رهبران کالونیستى گذارده که با اراده آهنین بر دیو درون پیروز شده‏اند و هیچ‏چیز جز تکلیف نمى‏شناسند.» (18)

«اخلاق پروتستانى مورد نظر وبر اساسا عبارت است از دریافت معینى از این مذهب که توسط کالون عرضه شده و ماکس وبر، با الهام از متن مواعظ وست مینستر خلاصه آن را در پنج قضیه زیر بیان مى‏کند:

- یک خداى مطلق، ماوراى عالم وجود دارد که جهان را آفریده و بر آن حکمفرماست، اما ذهن محدود آدمیان قادر به درک این خدا نیست;

- این خداى قادر و ناشناخته، تقدیر هر یک از ما را از لحاظ رستگارى یا عذاب، از ازل تعیین کرده است و اعمال ما در تغییر حکم خداوندى تاثیرى ندارد;

-خدا جهان را به خاطر کبریاى خویش آفریده است;

- انسان، اعم از رستگار یا محکوم به عذاب ابدى، در هر حال وظیفه دارد به خاطر کبریاى الهى کار کند و قلمرو خداوندى را در روى این زمین بیافریند;

- امور دنیوى، طبع بشرى، که از گوشت و پوست‏ساخته شده، همه در حیطه گناه و مرگ قرار دارند و رستگارى انسان موهبتى کاملا اعطایى از لطف خداوندى است.»

ماکس وبر مى‏داند که این قضایا به صورت پراکنده در دیگر ادیان و مذاهب نیز یافت مى‏شود اما مى‏گویدکه تلفیق این عناصر در مذهبى واحد، منحصر به فرد است. (19)

«وبر در تایید نظر اسلاف نو ایدئالیستش معتقد بود که «یکى از ارکان چشم ناپوشیدنى در سبقت‏جویى براى پدیده‏اى مانند سرمایه‏دارى منظومه ارزشهاى بنیادى و نگرشهاى اساسى نسبت‏به ارزشهاست.» (20) وبر مى‏خواست نشان دهد که چگونه اصولى در اخلاق که در اصل براى حصول مقاصد اخروى ابداع شده بود تغییر ماهیت داد و به محرکى بسیار کارآمد و نیرومند براى جلب منافع مادى مبدل گشت‏».» (21)

جامعه‏شناسان بیشتر از آنکه با وبر در این مورد خاص وارد بحث‏شوند، به روش‏شناسى او انتقاد کردند و ارزش تیپ‌هاى ایده‌ال و نحوه استنتاج و تعمیم از این طریق، مورد بررسى قرار گرفت. (22)

جامعه‏شناسى دین:

جامعه‏شناسان غالبا به سه شیوه به مطالعات دینى دست زدند: (23)

1 - کسانى که دین را به عنوان مساله نظرى اصلى در فهم کنش اجتماعى، مورد مطالعه قرار دادند;

2 - کسانى که به مطالعه رابطه بین دین و دیگر حوزه‏هاى زندگى و حیات مانند اقتصاد، سیاست و طبقات اجتماعى پرداخته‏اند;

3 - کسانى که به مطالعه نقشها، سازمانها و نهضتهاى دینى پرداخته‏اند.

از طرفى مطالعات جامعه‏شناسى دین کلاسیک بیشتر به رابطه بین نظم اجتماعى و مظاهر دینى و همچنین رابطه بین دین و جامعه سرمایه‏دارى معطوف بوده است.

برخى در همین راستا دین را براى حفظ نظم اجتماعى ضرورى دانسته و سرمایه‏دارى را موجب تضعیف دین و در نتیجه، به خطر افتادن انسجام اجتماعى تلقى کرده‏اند. (24)

معلوم است که جامعه‏شناسى دین خود به کار تحقیق در مباحث الهیات، فقه، اصول، علم حدیث، تفسیر کتاب مقدس و مانند آن نمى‏پردازد لیکن براى انجام تعریفهاى عملیاتى، همچنین تیپ‏بندى و نیز فهم صحیح اجتماعى این امور، باید به آنها مدققانه و عمیق توجه کرد.

«در جامعه‏شناسى مجازا دو تلقى در مورد تعریف دین وجود دارد: اولى به پیروى از دورکیم (1912) آن را از نظر آثار و وظایف اجتماعى‏اش تعریف مى‏کند: دین دستگاهى از باورها و آداب است، در رابطه با مقدساتى که مردم را به صورت گروه اجتماعى به یکدیگر پیوند مى‏دهد.» (25) برخى این معنا را تعمیم داده و شامل مثلا کلیت گرایى نیز دانسته‏اند، اشکالى که بر این تعریف وارد کرده‏اند این است که شامل اغیار است و مثلا مسابقه‏هاى ورزشى و مانند آن را نیز در برمى‏گیرد. «تلقى دوم، به پیروى از ماکس وبر و دانشمند الهیات «پل تیلیش‏»، دین را به عنوان هر مجموعه مفروضى از پاسخهاى محکم و منسجم به معماهاى هستى بشر -مانند تولد، ناخوشى یا مرگ- که معنایى براى جهان و زندگى به وجود مى‏آورند، تعریف مى‏کند. دین به این معنا، پاسخ نوع انسان به چیزهایى است که با غایات سرنوشت او ارتباط پیدا مى‏کنند. نتیجه ضمنى چنین تعریفى این است که همه افراد بشر متدین‏اند، زیرا همه ما با مسائل هستى از قبیل ناخوشى، پیرى و مرگ سروکار داریم. (26) »

تعریف جامعه‏شناسى دین

وظیفه اساسى جامعه‏شناسى دین، مطالعه چگونگى تحقق اجتماعى دین و نهادهاى دینى و آنگاه بررسى نحوه ارتباط متقابل بین پدیده‏هاى دینى و دیگر پدیده‏ها و نهادهاى اجتماعى است. به تعبیر دیگر «جامعه‏شناسى دین عبارت است از تحلیل جامعه‏شناسى نهادهاى دینى و مطالعه روانشناسى اجتماعى پدیده‏هاى دینى. دین در این تعبیر، برحسب کنش متقابل اجتماعى مورد توجه قرار گرفته و با ارجاع به مفاهیم عمومى جامعه‏شناسى از جمله: رهبرى، قشربندى و اجتماعى شدن، مورد مطالعه قرار گرفته است‏». (27)

روشن است که هر یک از جامعه‏شناسانى که به کار مطالعه دین و پدیده‏هاى دینى پرداخته‏اند، داراى نگرش خاصى به جامعه‏شناسى دین بوده‏اند. براى مثال شاید از دیدگاه ماکس وبر، جامعه‏شناسى دین بیشتر به مطالعه رفتار و کنش معنادار دینى و ارتباط متقابل آن با دیگر نهادها چون اقتصاد، سیاست، حقوق و آموزش و پرورش مى‏پردازد; یا از دیدگاه امیل دورکیم، بررسى دین فقط از طریق نمادها و نهادهاى دینى امکانپذیر است و به تعبیر دیگر باید مظاهر عینى شده و تحقق اجتماعى یافته دین را مطالعه کرد; همچنین از نظرگاه متدینان جامعه‏شناس، جامعه‏شناسى دین به مطالعه مسائل و مشکلات دین در جامعه و شیوه‏هاى حل آن و یافتن راههایى براى تقویت پایگاه اجتماعى دین در جامعه تعریف گردد.

بنابراین، مطالعه در جامعه‏شناسى دین، روى دین یا امور دینى بنفسه و بدون توجه به ظهور و تحقق اجتماعى آنها نیست-که این کار علم دیگرى است- بلکه بدون ورود به ساحت چیستى دین و امر دینى به بررسى روابط متقابل بین اعتقادات دینى و سازمانها و نهادهاى مذهبى از یک طرف، و سازمانها و نهادها و آداب و رسوم اجتماعى از سوى دیگر، مى‏پردازد. در عین حال، مطالعات جامعه‏شناسى بیشتر جنبه محسوس و ملموس دارد و به عبارت دیگر به نحوه و چگونگى تحقق و حیات اجتماعى دین و امور دینى در جامعه مى‏پردازد.

در یک کلام، اگر بخواهیم بدانیم که یک جامعه‏شناس دین کیست و کارش چیست‏باید گفت‏یک جامعه‏شناس دین، به معناى دقیق کلمه، یک عالم الهیات یا متکلم نیست; یک فیلسوف دین نیز نیست; همچنین‏یک‏مفسرکتاب‏مقدس نیز نیست; مورخ ادیان هم نیست و یک عارف دینى نیز -لزوما- نیست، اما، براى‏درک‏ماهیت‏و نقش‏اجتماعى دین، باید از مباحث کلامى، فلسفى، تفسیرى، تاریخى، روانشناختى و عرفانى مربوط به دین، بخوبى سردرآورد.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات