هدف علم سهگانهشناسی (تجزیه و تحلیل سهگانه) آگاهی دادن به مردم دربارۀ پدیدۀ «تقدم و تأخر» است کم در آن بشر از سرقت و جرم سود سرشماری برده، و در ازای دوستی و احترام متقابل ضرر و زیان میبیند.
چنانچه جامعه نسبت به این واقعیات آگاهی نیابد، به پیروی خود از ارزشهای «ضدارزش» و معکوس، در روندی ویرانگر و غیرقابل درمان ادامه خواهد داد. ایجاد قوانین جدید و نظامهای جدید علمی و مذهبی بیفائده خواهد بود: آنچه که اینک مهم و اساسی است، درک اشتباهات و دلائل غلطی میباشد که بشر در طی دوران خود باعث آنها شده است.
نمودار ذیل، مقداری پیشرفت در علوم و تکنولوژی را نشان میدهد. حقیقت آن است که تمام ارزشهای سنتی در روبرویی مستقیم با علم و مذهب قرار گرفتهاند.
تقریباً همیشه سازمانها بر ضد منافع حقیقی پیشرفت و تمدن حرکت کردهاند، تا آنجا که حتی برعلیه تکنولوژی و علم اعلام جنگ دادهاند. به عنوان مثال، طرفداران مکتب «استرا کچرالیسم»، (ساشور، جکوبسن، ژمسلف، کومسکی، و رلوی استراس) هرگونه رابطۀ خاص بین آنچه که «معنیساز» است را با خود «معنی» آن (سمپولوژی) رد مینماید، و «معنی واقعی» هر آنچه را که موجود است مرتبط به زبان قلمداد میکند. دانشکدۀ فلسفۀ زبان عرفی دانشگاه آکسفورد (رایل، آستین، کوآین و استراسن)، تحت تأثیر استراکچرالیستها سعی نموده تا منشاء حرکت را در اصطلاحات لفظی جستجو نماید. حملۀ مستقیم برعلیه تکنولوژی، اساساً از سوی «دانشکده جامعهشناسی فرانکفورت» (توسط والتر بنجامین، تئدور و یزنگراند ـ آدورنو، مارکس هورک هایمز و جرگن هابرماس) انجام گرفت.
بنجامین معتقد بود که صنعت فیلمسازی در حال از بین بردن هنرها و طبیعت است. آدورنو میگفت: قدرت اقتصادی، صنعتی فرهنگیای را ترتیب داده تا بشر را استثمار نماید. «هورک هایمر» بر این باور بود که حقیقت بستگی به نقطهنظر انسان دارد. هابر ماس این ایده را دارا بود که مثبتگرایی و تطابق داشتن با اصول فنی، منفی بودهاند. مارکوس نیز تکنولوژی مدرن را ناشی از نتیجه به اصطلاح «غریزه مرگ» و جامعه را به عنوان یک نیروی «بیگانهساز»، برمیشمرد.
آمریکا آزمایشگاه بزرگ نوع بشر است: تمام تئوریها، اسلوبشناسیها و علوم در این کشور آزمایش شده و همانگونه که اینک هست به مردم این کشور اساساً عملگرایی بخشیده شده است. هر چه که مصنوعی است میآید و میرود و آنچه که عمیق و ژرف است در ساختار یک ملت باقی میماند. به همین دلیل است که این کشور میتواند سریعاً بهبود یابد، بشرط آنکه، آنچه را که برایش سودمند است قبول نماید. و ما معتقدیم که تجزیه و تحلیل سهگانه میتواند در این راستا حتماً برای بهبودی کامل اوضاع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، کمکی فوقالعاده باشد.
ما میبایست توجه خود را به یک پدیده تا اندازهای شناخته شده، معطوف داریم: تا سال 1900، باصطلاح «ارزشهای اخلاقی» (مرتبط به خانواده، کلیسا و آموزش) نسبت به علم ارجعیت داشتند. ولی تجزیه و تحلیل سهگانه نشان میدهد که چنین «ارزشهای کاذبی» از توسعۀ تکنولوژی و علم جلوگیری نمود و این ناشی از آن بود که آنها صرفاً ارزشهای اخلاقی نبودند، به این معنی که جامعه از آنها به عنوان یک پوشش اجتماعی برای پنهان کردن نیات حقیقی خود استفاده نمود. حال امروزه، سعی به ظاهرسازی آن نیات بیفایده و بیارزش است، چرا که این نیروها از نقاب خود بیرون افتادهاند.
آمریکا در همان وضع زوالی قرار دارد که کشور مادرش یعنی انگلستان قرار گرفت. لیکن با یک تفاوت: تسلط آمریکا بر سایر کشورها اقتصادی و تکنیکی بوده است نه سیاسی و استعماری به آنگونه که بریتانیا سیطره داشت. تنها به این دلیل است که آمریکا هنوز فرو نریخته است، زیرا در مناطقی که کمپانیهای چندملیتی تاسیس گردیدهاند، آنها دانش کافی برای استمرار و گردش این کمپانیها را به تنهایی ندارند. به عنوان مثال، در زمینه تولید ماشینآلات، یک سری قطعات خاص را تها میتوان در آمریکا ساخت، و چند ملیتیها این وضع را به خاطر اینکه دولتهای خاصی مانع آنان نشوند، حفظ مینمایند.
از آن بدتر، رشوهخواریهایی است که بین برخی از مدیران این شرکتها و مقامات دولتی وجود دارد که بسرعت باعث تهی شدن خزانه دولت میشود. این همان وضعیتی است که دارد بر سر علم اخلاق آمریکای لاتین میآید، زیرا مردم بر این باورند که باصطلاح زیرکی (ریاکاری) چیزی است که سود و منفعت در آن نهفته است. جای شک نیست که این باور برای مدت زمانی محدود، مصداق داشته باشد لیکن در درازمدت از آنجا که توانایی تولید نهایتاً محو و ناپدید میشود، همه نیز از بین خواهند رفت. به این دلیل است که یک آگاهی و هوشیاری کلی نسبت به این واقعیت که عامل فرهنگی مبنای راحتی بشر هم از لحاظ مادی و هم از جهت معنوی است باید وجود داشته باشد.