وقایعی که پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 در ایران رخ داد و به حق، «فتنه» نام گرفت، یک کودتای تمامعیار بود که ریشه در یک تهاجم فرهنگی سازمانیافته و با برنامه بیست ساله [و حتی کمی بیش از بیست سال، زیرا نخستین نمودهای این تهاجم فرهنگی هدفمند و با اغراضِ سیاسی را میشود از اواخر سال 1366 مشاهده کرد] داشت.
تهاجمِ فرهنگی بسیار گسترده و ویرانگری که امروز در صورتی فوقالعاده گستردهتر دارد دنبال میشود و هدف اصلی و نهایی آن، خذفِ ستونِ خیمه نظام اسلامی و جوهر انقلاب اسلامی یعنی اصلی ولایت فقیه و در پی آن، مسخ هویت جمهوری اسلامی و تبدیل آن به یک جمهوری ظاهراً اسلامی و باطناً سکولاریست و البته اندکی پس از آن، تاسیس یک جمهوری در ظاهر و باطن سکولار [همان «جمهوری ایرانی» معروفِ فریبخوردگان خیابانی و معلمانِ توطئهگرِ وابسته به امپریالیسمشان در بیرون مرزها] تمامعیار است که مدل کلی آن، مدل یک رژیم نئولیبرالیستِ مستعمراتی ـ وابسته دستنشانده آمریکا است و از دهه 1980 م تاسیس چنین حکومتهایی در کشورهای موسوم به جهانِ سوم در دستور کار دولتهای امپریالیستی لیبرال ـ سرمایهداری قرار گرفته است.
اینجا مجال آن نیست که به بررسی این نکته بپردازیم که چرا امپریالیزمِ سرمایهداری لیبرال در اواخر سالهای دهه 1970م تصمیم به تغییر استراتژی خود در جهان تحت سله خود و جوامعی که چند دهه است «جهان سومی» نامیده میشوند، گرفت. تا پیش از این تغییرِ استراتژی، امپراطوری شیطانی آمریکا و تا حدود زیادی دنبالههای لیبرال ـ امپریالیستش در اروپا از حکومتهایی که به صریحترین شکلی، شدیدترین «استبدادِ آشکارِ» جنایتکارانه را اِعمال میکردند [مثل رژیم محمدرضا شاه در ایران، رژیم مارکوس در فیلیپین، حکومت پینوشه در شیلی، رژیم سوموزا در نیکاراگوئه، دولت سوهارتو در اندونزی و لیستِ پُرطول و دراز دیگری از اسامی رژیمهای دارایِ رویههایِ «استبدادیِ آشکار» و سراپا وابسته به آمریکا در جای جای آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین] حمایت میکردند، اما بنا به دلایل متعددی که فرصت بحث مبسوط آن در این مقال وجود ندارد [و به صورتِ بسیار مختصر فقط به 2 دلیل مهم آن میتوان اشاره کرد.
اول این که سیستم «استبداد آشکار» رژیمهای دستنشانده آمریکا در طول سه دهه پس از آغاز جنگ سرد نشان داد که در مهار جنبشهای انقلابی ناتوان بوده و عملا موجب پیدایی خیزشهای رادیکال در کشورهای تحت سلطه این دیکتاتوریها گردیده است؛ دوم اینکه خشونتِ وحشیانۀ «استبداد آشکار» این حکومتها در عمل موجب گسترش موج نفرت فراگیر در میان اکثریت مردم جهان نسبت به آمریکا گردیده و شعارها و ادعاهای حقوق بشریِ فراماسونهای کلان سرمایهدارِ حاکم بر آن کشور را رسوا و بیاعتبار کرده است.
یکی از مواردی که ناکارآمدی استراتژی «استبداد آشکار» را به آمریکاییها به عیان نشان داد، ظهورِ انقلاب بینظیر اسلامی در ایران بود که عملا استراتژیستهای امپریالیزم لیبرال را به این جمعبندی رساند که سیاستِ «استبداد آشکار» در مهارِ حرکتهای اعتراضیِ مردمی در به اصطلاح جهان سوم و تحمیق آنها برای تن دادن به بردگی برای نظام استکبارِ مدرن فاقد کارایی است و باید تغییر کند] تصمیم به تغییر استراتژی خود گرفته و بنا را بر این قرار دادند که مُدل رژیمهای وابسته و مستعمراتیِ نئولیبرالیستِ مبتنی بر «استبداد پنهان و عوامفریبانه» را که بسیار خطرناکتر و در مواردی خشنتر از «استبداد آشکار» هستند و پُشت شعارهایی چون «پلورالیزم سیاسی»، «جامعه چندصدایی»، «رعایت حقوق بشر»، «دموکراسی»، «مخالفت با استبداد»، «خشونتستیزی»، «جامعه مدنی»، «حکومت قانون» و دهها و دهها شعار دهان پُرکن اما کاملاً توخالی دیگر پنهان شدهاند [و یک استبداد پیچیدۀ مزوّرانۀ نئولیبرالیِ وابسته به آمریکایِ مختص کشورهای تحت سلطه به منظور تحمیق اکثریت مردم کشورهای به اصطلاح جهان سوم و در بردگیِ نظام سرمایهداری لیبرال با محوریت آمریکا نگاه داشتنِ آنها] را جایگزین مدل «استبداد آشکار» نمایند.
حقیقت این است که رژیمهای نئولیبرالیستِ آمریکا ساختۀ جهان سومی سراپا وابسته به آمریکا که رویۀ «استبداد پنهان و عوامفریبانه» را در پیش گرفته و میگیرند، هم استبدادی و سرکوبگر و خشن [و در مواردی خشنتر از طیف رژیمهای مارکوس و پینوشه و محمدرضا و...] هستند و هم کاملاً وابسته به آمریکا و خائن به ملّتهای خود و ماهیتاً تباینی میان آنها و رژیمهای مبتنی بر «استبداد آشکار» وجود ندارد، آنچه که تفاوت کرده است روشِ بسیار پیچیدهترِ سرکوب در «استبداد پنهان و عوامفریبانه» [استبدادِ لیبرال ـ دموکراتیک جهان سومی] نسبت به «استبداد آشکار» است که آمریکاییها گمان میکنند حداقل تا چند دههای برایِ تداومِ اسارت ملتهایِ تحت سیطرۀ غربزدگیِ مدرنِ پیرامونی ـ وابسته و استثمار و استعمار آنها کارایی دارد.
این مدلِ رژیمهای نئولیبرالیستِ مستعمراتی ـ وابستۀ جهان سومی در بسیاری از نقاط جهان توسط امپریالیزم لیبرال آمریکا به اجرا درآمده است [به نمونههایی چون کره جنوبی، فیلیپین، مکزیک و خیلی جاهای دیگر میتوان اشاره کرد] اما چونِ موضوعِ این مقال، مطلب دیگری است، فعلاً از طرح بحثِ ـ کالبدشکافیِ رژیمهای مستعمراتی ـ پیرامونیِ وابستۀ آمریکا ساختۀ نئولیبرالیِ مبتنی بر استبداد پنهان و عوامفریبانه یا به عبارتی استبداد لیبرال ـ دموکراتیک به اصطلاح جهان سومی در میگذریم.
استکبار جهانی و در رأس آن امپریالیزم لیبرالیستِ آمریکا در پیِ پیروزی انقلاب اسلامی ایران، عملاً تسلط بر جامعۀ ایران و منافع غارتگرانۀ خود در استثمار و استعمار مردم و سرزمین ایران را از دست داد و فراتر از آن، در روزگار سیطرۀ سکولاریسم و بحرانِ خود ویرانگر مدرنیته با مدلِ حکومت دینیای روبرو شد که خود را نه فقط به عنوان یک آلترناتیو سیاسی در برابر استبداد لیبرال ـ دموکراتیکِ غرب و استبداد لیبرال ـ دموکراتیکِ مستعمراتی ـ پیرامونیِ وابستۀ به اصطلاح جهان سومی، که به عنوان یک آلترناتیو تمدّنی و تاریخی ـ فرهنگی در برابر کلیتِ تمدنِ غرب مدرن مطرح میکرد و این امر البته همزمان بود با تعمیق بحرانهای اخلاقی و روحی و اجتماعی در غرب مدرن و گسترش توجه به معنویت و مذهب در جوامع مدرن غربی و به موازاتِ آن رشد جنبشهای اسلامگرایی در خاورمیانه و ظهورِ تفکر اصیلِ اسلامی با محوریت تشیع [اسلام فقاهتی] به عنوانِ جدّیترین مدعیِ مبارزه با استکبار مدرن و امپریالیزم لیبرال در مقیاس جهانی.
این وضعیت، کلیتِ استکبار مدرن و در رأس آن امپریالیزم لیبرال ـ سرمایهداریِ آمریکا و شرکا را به تکاپو انداخت تا به هر نحوی که شده به مقابله با انقلاب اسلامی و نظام ولایت فقیه برخیزند و البته به نظر میآید که پس از شکست پروژههای تجاوز نظامی و کودتا و نظایر آنها، از جنگ سختافزاری تا حدودی دست کشیده و کانون فعالیتهای خود را بر «جنگ نرم» و به عبارتی یک جنگ فرهنگی ـ سیاسی تمامعیار، سنگین، همهجانبه، چندوجهی، مزوّرانه و با بهرهگیری از همۀ امکانات بالقوه و بالفعل رسانهای و نیروهای نفوذیِ فرهنگی و سیاسی و نیروگیری از میان چهرههای سُُست عنصر، جاهطلب، رفاهزده، مذبذب، فاقد بصیرت، قدرتطلب و استحاله شدۀ درون جبهۀ انقلاب و همۀ امکانات قابل تصوّر دیگر متمرکز نمودند.
هدف استکبار مدرن از جنگ نرم چیست؟
استکبار غرب مدرن و صورتِ غالب آن. [امپریالیزم سرمایهداری لیبرال] از اواسط دهه 1360 رویکرد براندازانۀ خود را عمدتاً بر محورِ تهاجم فرهنگی قرار دارد، البته در ابتدا تهاجم فرهنگی به صورتِ بسیار نهان روشانه آغار گردید و تدریجاً گسترش و تداوم یافت. اگر به سالهای دورِ اوایل پیروزی انقلاب برگردیم، جریان خزندهای در ترویج آثار لیبرالی [به ویژه آثار ترجمه] در قلمرو اندیشۀ سیاسی و فلسفه غرب و ادبیات داستانی روانشناسی را شاهد هستیم که 4 هدف مهم را دنبال میکرد: 1ـ ترویج نحوی پشیمانی از انقلاب و انقلابیگری 2ـ القاء این باور غلط که انقلابها به خشونت و سرکوبگری و توتالیتاریزم میانجامند 3ـ تخطئۀ شخصیت یک «انقلابی» به عنوان یک شخص بیمار، متوّهم و فریبخورده که عقدههای روانی، محرّک حقیقی او در سلوک انقلابی است و نه آرمانهای بلند معنوی یا احساسات انساندوستانه
4ـ تخطئه هر نوع آرمانگرایی ذیل عنوان ایدئولوژیزدگی و سعی در القاء این باور غلط که هر نوع آرمانگرایی یا ثبات و صلابت عقیده. به معنای خشکاندیشی و تعصّبِ منفی است و باید با آن مقابله کرد ـ جریانِ تهاجم فرهنگی در مقطع سالهای 1361 تا 1366 بنا به دلایل مختلف برای پیشبرد اغراض خود و القاء سموم بیپایۀ سابقالذکر عمدتاً از مجرای ترجمۀ آثار نویسندگان لیبرال و نئولیبرال غربی استفاده میکند.
بدینسان و بدین سبب بود که ناگهان طوفانی از ترجمۀ آثاری چون: «انقلاب»، «خشونت»، «توتالیتاریسم»، جباریت، «جامعه باز و دشمنانش»، «کالبدشکافی چهار انقلاب» و نمونههای بسیار دیگر از نویسندگان لیبرالیست، اغلب یهودی و بعضاً صهیونیستی چون: «هانا آرنت»، «مانس اشپربر»، «کارل پوپر»، «کرین برینتون» روانۀ بازار گردید و به موازاتِ آن از نویسندگان همکار C.I.A در جنگ سرد فرهنگی که مروّج نئولیبرالیزم بودند، اشخاصی چون: جورج اورول، آرتور کوئیستلر، مانس اشپربر [و غیر از اینها از نویسندگان دارای گرایش لیبرالِ روس چون: بولگاکف] آثاری چون: قلعه حیوانات، 1984، درود بر کاتولونیا، ظلمت در نیمروز، قطره اشکی در اقیانوس، مرشد و مارگریتا و نمونههای بسیار دیگر، روانۀ بازار نشر کتاب شد و به موازات آنها، آثار بسیاری از اریک فروم روانشناسِ یهودیِ طرفدارِ لیبرالیزمِ سوسیال دموکراتیک [مثل دل آدمی و گرایشش به خیر و شر، گریز از آزادی، آناتومی ویرانسازی انسان، جامعۀ سالم، روانکاوی و دین، چونان خدایان خواهید شد و...] به صورت گسترده ترجمه و چاپ شد که محتوای آنها عمدتاً ترویج صریح و شدید اومانیسم، تبلیغ مفهوم لیبرالی آزادی، ترویج فردگرایی لیبرالی، بیمار روانی جلوهدادنِ یک شخصیتِ انقلابی، نفی شهادتطلبی به عنوان نشانۀ یک جاهطلبی بیمارگونه، توهین به دین مبین اسلام از نظر معیارهای اومانیستیک، نفی انقلابیگری و نظایر اینها بود.
به موازات و در امتداد همین فضا بود که آثار «کارلوس کاستاندا» و کتابهایی درباره «ذن بودیسم» و «آئین بودا» [به عنوان اولین نمونههایِ ترویج پنهانکارانۀ عرفانهای مسخ شده و سکولار] ترجمه و تألیف شد و روند ترجمه و چاپ انبوهِ آثار روانشناسیِ اومانیستیِ بازاری و عامیانه به صورت فلّهای آغاز گردید و اندکی بعد با ترجمه «موج سوم» اثر آلوین تافلر و تدریجاً دیگر آثار او نحوی نگاهِ ماتریالیستیِ تکنوکراتیکِ مرعوبِ غرب که اساساً با ذات و ماهیتِ انقلاب اسلامی و رسالتهای بزرگ معنوی و تاریخی آن سازگاری نداشت، ترویج گردید و نکتۀ جالب این که عمدۀ این آثار را چند ناشر مشخص و ثابت منتشر کرده بودند که البته از حدود سال 1366 و جدّیتر شدنِ جریان تهاجم فرهنگی و ورود آشکار جریان روشنفکرانِ سکولار ـ لیبرالِ به اصطلاح دینیِ وطنی نظیر عبدالکریم سروش و اعوان و انصار اقماریاش، جریانِ این تهاجم فرهنگی وارد فازِ جدیدی شد و به ویژه در دهۀ 1370 [تا مقطع 1376] این جریانِ تهاجم فرهنگی علاوه بر ترجمه، به انبوهِ آثار تألیفیِ داخل کشور [از داستانهای امثال شهرنوش پارسیپور و جواد مجابی و هوشنگ گلشیری و عباس معروفی گرفته تا کتب تئوریک حسین بشیریه و همایون کاتوزیان و مقالات آرش نراقی و اکبر گنجی و محسن کدیور و نظایر اینها] نیز مجهز گردید.
از سال 1376 نیز این تهاجم فرهنگی، صبغۀ سیاسیِ بسیار پررنگتری به خود گرفت و به موازاتِ استفاده از بازویِ فرهنگی، استفادۀ فعال و گسترده از بازویِ نیروها و حرکتهای آشکارا سیاسی را نیز همراه خود کرد و به صورتِ یک جنگ نرم کامل ظاهر گردید. برگردیم به پرسشمان، هدف استکبارِ مدرن به سرکردگی امپریالیزمِ سرمایهدار لیبرال از تهاجم فرهنگی و سپس تبدیل آن به صورتِ بسیار پیچیدهتر و فراگیرتر جنگ نرم چیست؟
در پاسخ به این پرسش، فقط یک جوابِ روشن و صحیح وجود دارد و آن هم این که: هدف از تهاجم گستردۀ فرهنگی و در پی آن جنگ تمامعیار فرهنگی ـ سیاسی [جنگ نرم] علیه انقلاب اسلامی ایران، انجام یک کودتا به منظور حذف جوهر وجودی و رکن رکین انقلاب و کانونِ معرفت و هدایت و صیانت از آرمانهای انقلاب و نظام که یگانه عنصر وحدتبخش مردم و یگانه حافظ اصالت اسلام فقاهتی و عزّت مردمی و وحدت ملّی و طیّ طریق در مسیر سعادت برای همۀ مسلمانان ایران و جهان است [یعنی اصل ولایت فقیه] میباشد.
سازماندهندگان کودتا علیه نظام اسلامی [که یک چشمۀ آن در فتنۀ سیاه 1388 ظاهر شد] میدانند که تا ولایت فقیه در ایران حاکم است، جایی و امکانی برای سلطهگری و منفعتطلبی استثمارگرانۀ کاستِ حاکمان پنهان جهانی در این کشور برایشان وجود ندارد. آلترناتیو کودتاگران در برابر نظام اسلامیِ انقلابی مبتنی بر ولایت فقیه، یک رژیم نئولیبرالِ استعمار ساختۀ وابسته به آمریکا و مبتنی بر استبداد پنهان و عوامفریب لیبرالیسمِ به اصطلاح جهان سومی است چرا از اصطلاح «کودتا» استفاده میکنیم و در آغاز این مقال نیز، فتنۀ سیاه سال 1388 را کودتا نامیدیم؟
زیرا کودتا در سیاست به معنایِ کوشش سازمانیافتۀ جمعی توطئهگر که وابستگیها و پیوندهای زیادی با نظام حاکم دارند و به عبارتی بخشی از آن محسوب میشوند، علیه هستۀ مرکزیِ آن حکومت به منظور براندازی و تغیّر ماهیت یا حداقل تغییر اساسیِ ساختار و موجودیت آن حکومت میباشد. البته کودتاگران در حرکتهای خود گاه از امکانات ارتش استفاده میکنند و در برخی موارد نیز با سازماندهیِ اوباش و بهرهگیری از همراهی اقلیتِ معدودی از فریبخوردگانِ متوهم [و در مواردی نیز با بهرهگیری از هر دو اهرم] دست به عملیات میزنند.
در فتنۀ سیاه 1388 نیز دقیقاً شاهد توطئۀ سازمانیافتۀ طیفی از نیروهایِ حاضر در نظام اسلامی بودیم [که با در پیش گرفتنِ رویکرد منافقانه و با سوءاستفاده از سعۀصدر نظام] که از سالها پیش حرکتهای گستردهای در مسیر تهاجم فرهنگی و از سال 1376 فعالیت آشکار و با برنامهای در قلمرو جنگ نرم را تدارک دیده بودند و با تکیه بر سازماندهی اوباش و نیز بهرهگیری از تحریک احساسات بخشی از فریبخوردگانِ وابسته به طبقۀ متوسط مدرن ایران و نیز بهرهمندی از حمایت بیدریغِ سرمایهداریِ سکولار متأسفانه، متنفذِ ایران [که حامیان بسیار توانمندی در بخشهایی از مجموعه نظام داشته است] و نیز استفاده از حمایت گسترده و بیسابقه و همهجانبه و جهانی و پرفشارِ رسانههای وابسته به نظام سرمایهداری لیبرال جهانی و با توجه به فضایِ نسبتاً مهیایی که بیش از دو دهه تهاجم فرهنگی و بیش از یک دهه جنگ همهجانبۀ فرهنگی سیاسی [جنگ نرم] در لایه مرّفه طبقه متوسط ایران ایجاد کرده بود و نیز با سوار شدن بر موج بیبصیرتی برخی خواص و دنیاخواهی و قدرتطلبی جاهطلبانۀ جمعی دیگر و نیز استفاده از چند مؤلفۀ دیگر کودتایی را سازماندهی و اجرا نمایند که به دلیل درایت ویژۀ مقام عظمای ولایت و حضور فعال مردم در حمایت از نظام خوشبختانه شکست خورد، کودتایِ نهفته در درون فتنۀ سیاه 1388 شکست خورد امّآ خطر کودتاها و فتنههای دیگری وجود دارد و خطری جدّی نیز هست. چرا چنین نظری داریم؟
زیرا عوامل و ابزارها و امکانات کودتاگران بعضاً به صورت بالقوه و و بعضاً به صورت بالفعل موجود است و در قصد و نیت و انگیزۀ طراحان برونمرزی و داخلی فتنه نیز تغییری پدید نیامده است، پس عقلاً میتوان مدعی شد که امکان و فراتر از آن احتمال وقوع کودتاهای دیگری علیه نظام اسلامی در امتدادِ حرکتِ جنگ نرم وجود دارد.
بررسی بسترها و امکانات کودتاگران برایِ طراحی فتنهای دیگر
اساساً جریان کودتاگر [کودتای مخملی] که فتنۀ سیاه 1388 را پدید آورد، از چهار دستۀ اصلی عوامل و شرایط بهره میبُرد که تمامی ارکان و اجزاء و امکانات و نیروی انسانی و مالیِ کودتاگران محصولِ برایند این چهار دسته عوامل کلان بود که هر یک از این عوامل کلان، خود از مؤلفههای متعدّدی تشکیل شدهاند. این چهار دستۀ کلان را میتوان اینگونه برشمرد [هر چند که مجال چندانی برای پرداختن به مؤلفههای هر عامل در این گفتار وجود ندارد]:
1ـ عوامل کلان سیاسی: این عوامل به ترکیب خاص اجتماعی نظام اسلامی برمیگردد و به ویژه به این نکتۀ مهم که یک نکته فشرده و سازمانیافتۀ بوروکرات ـ تکنوکرات در مقطعی [اوایل دهۀ 1360] در حاکمیت حضور مییابد و تدریجاً هم به لحاظ اقتصادی و هم به لحاظ ایدئولوژیک دارای توان و انسجامی میگردد. این حلقۀ بوروکراتیک ـ تکنوکراتیک پس از چند سال و با استفاده از رانتهای ناشی از برخی نارساییها در فرایند خصوصیسازی، هستۀ مرکزیِ یک طبقۀ سرمایهدار نوظهور را تشکیل میدهد.
2ـ عوامل کلان اقتصادی: این حلقۀ بوروکراتیک در پیوند با بخش مهمی از کلان سرمایهدارانِ خصوصی یک طبقۀ کلان سرمایهداریای را پدید آورد که چنان که در عوامل کلان ایدئولوژیک خواهیم دید، به دلیل تمایلات مدرنیستی آن، صبغۀ سکولاریستی پیدا کرده و نهایتاً در هیأت یک طبقۀ سرمایهداری بزرگ سکولاریستِ تکنوکراتیک ـ بوروکراتیک در فتنۀ سیاه 1388 و در جریان کودتا به دنبال سهمخواهی و فراتر از آن در دست گرفتن کامل قدرت سیاسی، حذف ولایت فقیه و اگر نشد، تضعیف شدید آن بوده است.
سیاستهایِ اقتصادیِ برخاسته از آراء نئولیبرالی این تیمِ بوروکرات ـ تکنوکرات، به موازاتِ ایجاد یک طبقه سرمایهدارِ نوظهورِ سکولاریست به تقویت و گسترش فوقالعادۀ کمّی و کیفی یک طبقۀ متوسط مدرن در شهرهای بزرگ کشور انجامید که لایۀ مرفۀ این طبقۀ متوسط مدرن در کودتای نافرجام فتنۀ سیاه همچون پیادهنظامِ فتنهگران عمل کرد.
3ـ عوامل کلانِ ایدئولوژیک: به لحاظ ایدئولوژیک، چهرههایی چون: عبدالکریم سروش، حسین بشیریه، محسن کدیور و برخی دیگر، چتر ایدئولوژیکیای با مرکزیت سکولاریسم و مقابله با ولایت فقیه و نظام دینی پدید آوردند که حلقۀ تکنوکرات ـ بوروکراتهای سیاسی و طبقه سرمایهدار سکولار [که در پیوند ارگانیک با یکدیگر قرار دارند] را به طبقۀ متوسط مدرن ایران وصل میکند و همگی آنها را در یک صفبندی سیاسی [و البته در سلسله مراتبی متفاوت با یکدیگر] در مقابل نظام اسلامی قرار میدهد.
4ـ عومل کلان فرهنگی: وجه غالب حرکتِ فرهنگی کشور تا قبل از روی کار آمدنِ دولت اصولگرا چه در قلمرو فرهنگ عمومی و مرتبط با بازار نشر کتاب و مطبوعات [البته با اعوجاجات و پس و پیشها و کم و زیادهایی در مقاطع مختلف] و آنچه که مربوط به وزارت ارشاد میشده است [به ویژه در دورۀ به اصطلاح اصلاحات] و چه در قلمرو نظام آموزش دانشگاهی کشور و آنچه که مربوط به وزارت آموزش عالی میشده است، در مجموع به نفع بسترسازی برای تقویت جهانبینی و فرهنگ مدرن بوده است و در این خصوص به ویژه در بحث از نظام دانشگاهی کشور، خطر سیطرۀ مشهورات علوم انسانی سکولاریستی در تقویت و تحکیم چتر ایدئولوژیک جریان سکولاریستِ فتنهگر و تهییج و بسیج و تجهیز تئوریکِ طبقه متوسط مدرن کشور برایِ تبدیل شدن به کارگزار و پیادهنظامِ امپریالیزم لیبرال به منظور حاکم کردن یک رژیم نئولیبرال ـ مستعمراتیِ وابسته به آمریکایِ مبتنی بر «استبداد پنهان و عوامفریبانه»ی تماماً سکولاریست در ایران بسیار جدّی بوده و هست.
در یک ارزیابی و در کل میتوان گفت که مجموعۀ عوامل ذیل به عنوان مخاطراتِ بسیار جدّی پیش رویِ انقلاب اسلامی در شرایط کنونی کشور مطرح است که باید به طور جدّی برای آنها چارهاندیشی کرد:
1. یکی از مخاطرات، وجود شبکهها و باندها و همچنین عناصرِ نهان روش [و بعضاً نسبتاً صریح] همسو و یا دلبسته به جریان فتنۀ سیاه کودتاگر و نیز وجود عناصر و شبکههایی که اگرچه علیالظاهر دلداده و همسو با فتنهگران نیستند اما پیرو نحوی مشیِ مماشات با کودتاگران میباشند؛ در ساختار سیاسی نظام است که برایند حضور آنها میتواند هم چتر امنی برایِ ادامۀ تحرّکات نسبی کودتاگران پدید آورد و هم انسجام و ارادۀ نظام در برخورد با جریان فتنۀ را تا حدودی تضعیف نماید.
2. وجود یک طبقۀ کلان سرمایهدارِ سکولار متنفذ در کشور که پیوندهایی نیز با برخی سطوح، لایهها و اشخاص در فضایِ قدرت سیاسی کشور دارد و به دلیل توانِ اقتصادی بسیار زیاد و سرمایۀ هنگفت آن و نیز به دلیل انگیزههای جدّی سیاسی آن برای قبضه کردنِ قدرت، به عنوان یک خطر جدّی برای صلاح و سلامت و ثباتِ انقلاب و نظام مطرح است؛ هر چند که سیاستهای بسیار هوشمندانۀ دولت اصولگرا در روند واگذاریهای سالهای اخیر در برنامۀ خصوصیسازی و ایجاد شرایط مناسب برای حضور فعالتر اقتصادی سپاه پاسداران در مجموعه اتمسفر اقتصادی کشور، موجب تضعیف این سرمایهداریِ هارِ نئولیبرالِ سکولاریست گردیده است. اما به هر حال این طبقه سرمایهداری بزرگ سکولار هنوز به عنوان یک خطر جدّی برای انقلاب مطرح است.
3. خطرِ بسیار بسیار جدّی سیطرۀ مشهورات علوم انسانی مدرن در فضای دانشگاهها و کل نظام آموزش عالی کشور و اساساً غلبۀ اتمسفرِ رخوتآلود، بوروکراتیک و به شدّت الهام گرفته از مدلهای آموزش دانشگاهی سکولار ـ مدرنیستی و کمبود اساتید مجرّب زمانِ آگاهِ مسلط به غربشناسیِ انتقادی و نیز محتوای مدرنیستی غالبِ کتب درسی در رشتههایِ مهمی چون علوم سیاسی، اقتصاد، روانشناسی، جامعهشناسی و حتی تاریخ و نیز وزن کمّی زیاد دانشجویان مشغول به تحصیل در رشتههای علوم انسانی اومانیستی که بخشی از آنها را خواه ناخواه گرفتار نحوی انفعال در برابر جریان مکّار و مزوّر و توطئهگرِ مبلّغ «استبداد پنهان و فریبکارانۀ» نئولیبرالیِ استعمار ساختۀ وابسته به آمریکا میکند، نیز از عواملی است که میتواند بسترساز فعالیّتهای مجدّد فتنهگران باشد.
البته وضع فرهنگی کشور از جهات مرتبط با جریان غالب در بازار نشر کتاب و مطبوعات و امر مهم توزیع و وظیفۀ مهم تولید فکر نیز جای بحث و بررسی بسیار دارد که فعلاً از آن میگذریم.
رئوس مختصر و فهرستوار راهحلهای سهگانه
اجمالاً میتوان گفت در شرایط کنونی و برای دور کردن و حتی محو خطر فتنهگریهای دیگرِ کودتاگران باید به سه اقدام جدّی و بنیادین دست زد:
1. انجام اصلاحات و دگرگونیهای بنیادین اقتصادی در مسیر امحاء سرمایهداری بزرگ سکولار و یا حداقل منزوی و منفعل کردن و تضعیف آن.
2. تقویت انسجام نظام در مسیر بسط ارادۀ ولایی در همۀ سطوح و وجوه و لایهها و شئون نظام حول محورِ فرامین رهبر حکیم انقلاب اسلامی و حذف میکربهای نفوذی سکولار از پیکرۀ نظام اسلامی و منزوی و منفعل کردن چهرههای مذبذب، متزلزل و فاقد بصیرت و قاطعیت در امر مبارزه یا کودتاگران که بیتردید موجب ارتقاء کارایی و صلابت نظام میگردد.
3. برنامهریزی بسیار گسترده، جدّی و فراگیر با بهرهگیری از اندیشمندان و نویسندگان و نخبگان فرهنگی از همۀ علائق و سلائقِ متعهد به انقلاب اسلامی و ولایت فقیه و تابع رهبر معظم انقلاب اسلامی در جهت ایجاد یک همفکری گسترده به منظور بررسی راهها و امکانات و برنامهریزی به منظور ایجاد تحوّل بنیادین در علوم انسانی مدرن و نقد مبانی و ارکان و بنیانهای آن، حداقل به منظور کاستن از آسیبها و آفاتِ آن در انتقالِ جهاننگریِ فاسد عصر به اصطلاح روشنگری به دانشجویان.