* با به وجود آمدن درگیری بین مردم و حاکمان منطقه و به طور کلی تحولات منطقه، ترکیه فرصت طلاییای را پیدا کرد تا نقش پررنگتری را در منطقه ایفا کند. ترکیه در ماجرای هستهای ایران نقش میانجی بین ایران و غرب را بازی میکند، در ماجرای اسراییل و فلسطین دخالت میکند، پس از انقلاب مصر به آنجا سفر میکند و با همین کار خشم اسراییل را برمیانگیزد، با اسراییل درگیر میشود و در نهایت ترکیه به عنوان یکی از مهمترین همپیمانان اسراییل راهش را از او جدا میکند. در اینجا سوالی که پیش میآید این است که در وهله اول به لحاظ تاریخی، ترکیه چقدر در تحولات منطقه تاثیرگذار بوده است؟
** برای پیداکردن جواب این سوال باید نگاه دقیقی به نقشه خاورمیانه بیندازیم. این نگاه نیز در حوزه جغرافیا و در عمق تاریخ باید واکاوی شود تا بتوانیم به چرایی و چگونگی تحولات منطقه که در حال شکلگیری است واقف شده، آن را تجزیه و تحلیل کرده و در نهایت نیز بتوانیم اتفاقات بعدی را با نگاهی به گذشته و نقشه خاورمیانه پیشبینی کنیم. شما به سه بازیگر مهم منطقه اشاره کردید ترکیه، مصر و اسراییل که باید ارتباط موجود بین این سه کشور را تحلیل کرد.
هنگامی که از این سه کشور نام میبریم، باید کمی به عقب برگردیم تا ببینیم آیا رابطهای که بین این سه کشور در حال جریان است، رابطه تازهای است یا پیش از این وجود داشته و اگر پیش از این نیز وجود داشته است، به چه زمانی برمیگردد. ترکیه کشوری است که سابقه تولدش به نام ترکیه نتیجه اتفاقاتی است که در جنگ جهانی اول افتاده. تا قبل از جنگ جهانی اول کشوری به نام ترکیه نداشتیم و همینطور کشوری به نام اسراییل و حتی کشوری به نام مصر نیز وجود نداشته است.
* پس چه اتفاقی افتاده است که این سه کشور وارد عرصه رقابت سیاسی در منطقه خاورمیانه شدند؟
** اینجاست که میتوان ریشهها را واکاوی کرد. وقتی آتش جنگ جهانی اول در اروپا برافروخته میشود، ما با کشوری به نام امپراتوری عثمانی که دارای قدمت چند صد ساله است روبهرو هستیم و عملا یکی از بازیگران اصلی تحولات قرنهای 17، 18، 19 بوده، این کشور در پایان قرن 19 به سراشیبی سقوط میرسد و به عنوان مرد بیمار اروپا نامگذاری میشود. این وضعیت به گونهای است که دیگر رقبا را که دنبال کاهش قدرت او بودهاند را تحریک میکنند. در این مقطع با کمک قدرتهای اروپایی دو بخش اصلی از این سرزمین جدا میشود. یکی از این دو بخش سرزمین مصر است. مصر در انتهای قرن 19 از عثمانی جدا میشود مصر تا قبل از پایان قرن 19 بخشی از سرزمین بزرگتری به نام عثمانی بوده است.
* چگونه مصری از دل امپراتوری با عظمت عثمانی جدا میشود و به عنوان کشوری مستقل در قاره آفریقا وارد عرصه سیاست میشود؟
** از یک سو شکلگیری مصر عملا با حمایت انگلستان صورت میگیرد و از سوی دیگر ماحصل درگیری قدرتهای بزرگ اروپایی در شمال آفریقاست. در شمال آفریقا قدرتهایی وجود دارند که بر سر تقسیم آفریقا با یکدیگر رقابت میکنند. انگلستان، فرانسه و ایتالیا. توجه کنید که شمال آفریقا منطقهای است که زبان واحد عربی، دین مشترک اسلام و فرهنگ مشترکی دارد. این فرهنگ به همراه دین اسلام و زبان عربی وارد شمال آفریقا تا شرقیترین نقطه آن شده و از این طریق نیز وارد اروپا میشود. در اینجا رقابتهای کشورهای اروپایی به اوج خود میرسد تا در نهایت در پایان قرن 19 شمال آفریقا بین این کشورها تقسیم میشود. لیبی و اتیوپی کنونی از آن ایتالیا میشود، فرانسه نیز الجزایر، مراکش و تونس را تصاحب میکند و از این سو مصر و سودان به عنوان یک مجموعه بزرگ از آن انگلستان میشوند بنابراین تا پیش از اینکه کشوری تحت عنوان مصر به وجود بیاید، ما میبینیم که پیوندی بین قاهره و استانبول وجود داشته است.
در واقع قاهره دهانه و دروازهای است که امپراتوری عثمانی برای اداره مستملکات آفریقایی خود از طریق آن عمل میکرده است. فرمانده نیروهای نظامی عثمانی که در مصر حاکم است با ترغیب انگلیسیها، فرماندهی استقلالطلبان مصری را عهدهدار میشود. در نهایت این خاندان فاروق است که با اینکه اصالتا نه عرب هستند و نه مصری، ولی با این حال شورشیان را نمایندگی میکند. خاندان فاروق ذاتا به حوزه اروپایی امپراتوری عثمانی، در واقع مربوط به اروپای شرقی و منطقه بالکان میشدند. پس از این ماجرا عربستان نیز آماده میشود تا استقلال خود را این بار با حمایت دولت بریتانیا از عثمانی طلب کند.
* مصر به ترتیبی که اشاره کردید از عثمانی جدا شد، عربستان نیز با تحریک انگلستان خود را از زیر سیطره عثمانی بیرون کشید. در اینجا نکتهای که مطرح میشود این است که در این شرایط اسراییل چگونه به وجود میآید؟ زیرا هنوز کشور مستقل فلسطینی در ذیل امپراتوری عثمانی تعریف میشده و شرایط برای ایجاد کشور اسراییل مهیا نبوده است؟
** بله. تا اینجا با عثمانیای روبهرو هستیم که بخش آفریقایی خود را از دست داده است و بخش شبه جزیرهای نیز از او جدا شده و به نوعی به شدت کوچک شده است. با شروع جنگ جهانی اول عثمانی وارد جنگ میشود و به عنوان یکی از نیروهای متفقین ایفای نقش میکند و در پایان جنگ به عنوان بخش شکستخورده در سال 1918 جنگ را به پایان میبرد. در اینجا انگلستان و فرانسه به عنوان کشورهای پیروز در جنگ بر سر سفره بخش شکستخورده جنگ که یکی از آنها امپراتوری عثمانی است، مینشیند و دوباره دست به تقسیم کشورها میزنند. نقشه کنونی خاورمیانه امروز نتیجه اتفاقی که در سال 1918 افتاده است. کشورهای عراق و اردن سهم انگلستان و سوریه و لبنان سهم فرانسه میشوند و فلسطین وضعیت بینالملل و مشترک پیدا میکند، اما قیمومیت آن در اختیار انگلستان است.
اینجاست که شرایط برای اعلام کشوری یهودی مهیا میشود. در اعلامیه بالفار کلید تشکیل یک دولت یهودی در منطقه خاورمیانه را میزنند. برای تشکیل یک دولت یهودی نیاز به سرزمین و خاک بود که نهایتا فلسطین انتخاب میشود. اینجاست که ما شاهد امواج گسترده مهاجرت یهودیان در خاورمیانه هستیم که با حمایت دولتهای فرامنطقه و افزایش موج ناسیونالیسم یهودی، سرزمین فلسطین هویت یهودی پیدا میکند.
* شما به هویت یهودی فلسطین اشاره کردید، در حالی که پیش از این در کشورهای عربی، ناسیونالیسم عربی به شدت قدرت داشته است. چگونه فلسطین با وجود ناسیونالیسم عربی هویت یهودی پیدا میکند؟
** ورود هویت یهودی در فلسطین بخشی از طریق مهاجرت و بخشی دیگر آن از طریق سرمایهگذاری و خرید زمینهای فلسطینیان تامین میشود. در این فضا 25درصد جمعیت با این سیاست یهودی شده است. با شروع جنگ جهانی دوم فضای اروپا برای یهودیان ناامن میشود. به طوری که این ناامنی هم در شوروی و هم آلمان و هم در ایتالیا وجود دارد. در این مدت موج مهاجرت افزایش پیدا میکند. پس از پایان جنگ و شکلگیری سازمان ملل، با مصوبه این سازمان دولت اسراییل تشکیل میشود. پس تا اینجا دو ضلع بازیگران منطقه در کنار مصری که قبلا شکل گرفته بود، متولد شدهاند.
* در این زمان وضعیت برای ترکیه یا همان عثمانی چگونه پیش میرفت؟ زیرا به نظر میرسد دیگر چیزی از امپراتوری عثمانی باقی نمانده است.
** از سویی ترکیهای است که بر خرابههای ویران شده امپراتوری عثمانی در فلات آناتولی واقع شده و بخش اروپایی ترکیه امروزی که استانبول هست در حال شکلگیری است. ضمن اینکه در این زمان بخش بالکان از سوی دیگر و همچنین بخش قفقاز که ارمنستان امروزی است از ترکیه جدا شده است. با جدایی ارمنستان و یونان دیگر مسیحیان حضور چشمگیری در ترکیه ندارند و در عین حال با جدایی بخش عربزبان و بینالنهرین به اکثریت ترک و بخشی هم به کرد تبدیل شده است. این ترکیه جدید است که با ظهور شخصی به نام مصطفی کمال ملقب به آتاتورک مقارن است.
بنابراین ترکیه جدید هم نتیجه شکست خفتبار عثمانی در جنگ جهانی اول است. پس از جنگ جهانی دوم وارد فضای دنیای دو قطبی میشویم. دنیای دو قطبی محور خطکشی قطب شرق و غرب اروپاست و اروپاست که موازنه ایجاد میکند. در آنجا برای ایجاد این موازنه ما شاهد ایجاد دو تشکل نظامی هستیم، به نام ورشو و ناتو. در اینجا اروپا نگران شوروی و کمونیسم است که نیمی از اروپا را از آن خود کرده و برای آنکه بلعیده نشود، ناچارا به آمریکا متوسل شده است. در این زمان آمریکا سازمان نظامی به نام ناتو طراحی میکند و این سازمان متکبر دو عنصر دارد: یکی سلاح و تکنولوژی آمریکایی، دومی نیروی انسانی.
* در این میان نقش ترکیه چه بوده است؟
** در اینجاست که ترکیه به عنوان یکی از محورهای جدی این موازنه هم به عنوان نیروی انسانی و هم به دلیل موقعیت استراتژیک در مدیترانه، دریای سیاه، تنگههای بسفر و داردانل به عنوان حیاتیترین محوری که شوروی برای دسترسی به آبهای آزاد به آن نیاز دارد و در واقع نقش گلوگاه را دارد، موردتوجه ناتو قرار میگیرد که بزرگترین نیروی انسانی ناتو از آن ترکیه میشود. به همین دلیل ترکیه هم در ناتو و هم در ایجاد فضایی برای جلوگیری از زیادهطلبیهای شوروی نقش محوری پیدا میکند و در کنار ایران و پاکستان پیمان سنتو را تشکیل میدهد و این پیمان مکمل پیمان ناتو است. در چنین شرایطی ترکیه در حال تولد است. در این وضعیت ترکیه طبیعتا متحد اسراییل است. اسراییل زاییده غرب است و ترکیه متحد غرب، اما اتفاقی که در 1990 میافتد آن است که دنیای دوقطبی تبدیل به دنیای تکقطبی میشود.
* ترکیه پس از ورود دنیا به فضای تک قطبی در سال 1990 وارد یک مرحله سخت و بحرانی میشود و عملا دیگر کانون توجهات اروپا نیست، زیرا شوروی از بین رفته است و دیگر نیازی به توجه به ترکیه نیست. ترکیه چگونه وضعیت خود را در این شرایط سخت در حالت مطلوب نگه میدارد؟
** آغاز تحولات در خاورمیانه به سال 1990 برمیگردد. اما این تحولات بدوی است و 20سال طول میکشد تا این روند شتابان امروز به وجود بیاید. پس از فروپاشی شوروی، بخش اروپای شرقی یکی پس از دیگری دچار فروپاشی میشوند. در این زمان عملا ترکیه اهمیت استراتژیک سابق خود را چه در رابطه با ناتو و چه در رابطه با جلوگیری از خطر شوروی از دست میدهد. در این مقطع ترکها با توجه به تغییر بازی دنیای غرب یکی از هوشمندانهترین مواضع و تصمیمات خود را اتخاذ کردند.
* در این مقطع، ما شاهد تغییر الگوی چرخش قدرت در ترکیه هستیم. ترکیه چگونه توانست الگوی چرخش قدرت را تغییر دهد؟ به عبارت دیگر، زمینههایی که ترکیه را مجبور به این تغییر الگو کرد چه بود؟
** در 1990 ترکیه پرش خود را با ظهور پدیدهای به نام آقای تورگوت اوزال آغاز کرد. او کسی است که وارد فضای سیاسی ترکیه میشود و بدون اینکه حساسیت نظامیهایی که پیش از این حکومت را در اختیار داشتند و قدرت با کودتای نظامیها تغییر پیدا میکرد، تحریک کند از موضع اقتصاد و محوریت تولید و بالا بردن استانداردهای توسعه اقتصادی بازی خود را شروع میکند. در این روند محوریتی که پیش از این از آن نظامیها بود به دست سرمایهداران مستقل در ترکیه قبضه میشود و بخش تولیدی در حوزه اقتصاد دارای قدرت میشود. با چرخش محوریت قدرت از نظامیها به سرمایهداران و شکوفایی اقتصاد در ترکیه، نیازهای جدیدی متولد شد. نیاز به دموکراسی، آزادی، پرستیژ جهانی و حضور در اتحادیه اروپا تبدیل به مطالبه ملی در ترکیه میشود. از سوی دیگر، ترکیه با استانداردهایی روبهروست که برای عضویت در اتحادیه اروپا برای تامین آن با مشکل روبهروست. اروپا، دولت نظامی، دولت کودتا، دولت سرکوبگر و دولت اقتدارگرا را در اتحادیه اروپا نمیپذیرد. وجود این استانداردها باعث شد ترکیه برای رفع نکات منفی و تامین استانداردهای اروپا تلاش کند. این استانداردها باعث شد که قدرت نظامیها در ترکیه کاهش پیدا کند. اینگونه بود که شرایط برای قدرت گرفتن اوزال و پیشرفت دموکراسی فراهم شد. طبیعتا در این فضا قدرت گرفتن دموکراسی به نفع اسلامگریان تمام شد.
در منطقه خاورمیانه، ترکیه از 1920 یعنی در زمان قدرت گرفتن مصطفی کمال تا 1980 نظامیها با تکیه بر لاییتیسه و سکولاریسم حرف اول را میزنند. قدرت گرفتن نظامیها باعث شد، در کشوری با سابقه تاریخی-دینی عمیق تمام مظاهر دینی و خاستگاههای دینی محدود و سرکوب شد. در همه دنیا اینگونه است که هر طیفی که سرکوب میشود، سعی میکند با کمترین آسیب بیشترین بهرهبرداری را کند. در این 60 سال جامعه مذهبی و دینی ترکیه راههای بروز و ظهور خود را آرامآرام پیدا میکند. در شکلهای متفاوت سر بر میآورد و سرکوب میشود و دوباره از راه دیگری سر بر میآورد. در این فاصله حزب فضیلت به رهبری اربکان شکل میگیرد. قدرت را به دست میگیرد و مجددا توسط سکولارها و وفاداران مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) و نظامیان سرکوب میشود. ما در ترکیه سه نهاد داریم که میبینیم به شدت از لاییتیسه محافظت میکند: 1- ارتش. 2- قانون اساسی. 3- شورای امنیت ملی. این سه نهاد در کنار یکدیگر هستند ولی ارتش در بین دو نهاد دیگر بازیگر پنهان است. دادگاه قانون اساسی حزب فضیلت را ملغی میکند. سپس اربکان به زندان میرود و باز پس از آن حزب رفاه را ایجاد میکند؛ اما دوباره سرکوب و منحل میشود و حتی نیروهایی که با او همکاری میکنند مانند عبدالله گل و اردوغان به زندان میافتند.
یعنی آن زمان اردوغان شهردار استانبول است و در آن تیم کار میکند؛ اما مورد سرکوب قرار میگیرد و به زندان میرود. اما باز هم راههای مقابله با آن را پیدا میکنند. از 1990 تا 2000 در حوزههای اقتصادی و بازیهای رقابتی عدم نیاز غرب به نظامیان در مقطع فروپاشی شوروی استانداردهایی اتحادیه اروپا برای اروپای شرقی معین کرد و لاجرم ترکیه هم باید به آن میرسید. بیتوجهی به نقش نظامیان و توجه به آزادیهای مردم و اقلیت کرد از معیارهایی بود که زمینه را برای رشد غیرنظامیان که عمدتا در این بخش مذهبی هستند، فراهم شد.
* بزنگاه بعدی که دوباره ترکیه را در کانون توجه غرب قرار داد، مساله انفجار برجهای دوقلو آمریکا بود. کشورهای اسلامی در موقعیتی خطیری قرار گرفتند. متهم اصلی در این ماجرا اسلام است، ترکیه چگونه توانست این تهدید را برای خود تبدیل به فرصت کند؟
** در سال 2000 با انفجار برجهای دوقلو دنیای غرب وارد بازی تازهای میشود. از یک سو، خطر بنیادگرایی اسلامی غرب را تهدید میکند و از طرف دیگر طرحی به نام خاورمیانه بزرگ که منادی آزادی و دموکراسیخواهی و حضور مردم و فضا دادن به زنان و جوانان و در عین حال نفی حکومتهای مستبد و دیکتاتوری و نظامی است، در فضای جدید شکل گرفت. در این فضا نیروهای مذهبی (با تلاشهای آقای اوزال و آقای اربکان) نهایتا با درسگیری از شکستهای گذشته در ترکیه هوشمندانه در قالب حزب رفاه، عدالت و توسعه وارد صحنه میشوند. اینها کسانیاند که به بنیانهای دموکراسی پایبند هستند و بنیانهای اسلام را با مبانی غربی مغایر نمیدانند. در عین حال با گروههای رادیکال مخالف هستند. با این مبنا وارد بازی سیاست میشوند و مورد استقبال جامعه هم قرار میگیرند. از طرف دیگر محوریت سیاستورزی اصلیشان نیز منافع ملی ترکیه است.
ویژگی این گروه این است که در فضاهایی میتواند بازی کند که غرب عملا توانایی ورود و ایفای نقش ندارد. ماموریتهایی که ترکیه به خوبی میتواند ایفا کند نقش منطقهای است که غرب به دلایلی امکان ایفای نقش را ندارد. ترکیه در شرایطی بنیادگرایی را رد میکند که ترکیه 500 سال مرکز خلافت اسلامی است. نخست وزیرش اردوغانی است که برای اینکه در ترکیه دختران با حجاب نمیتوانند وارد دانشگاه شوند، دخترش را به آمریکا میفرستد. اردوغانی که نماز جمعهاش ترک نمیشود. اگر این اردوغان بیاید رادیکالیسم و بنیادگرایی اسلامی را رد کند، نه تنها به جایی برنمیخورد بلکه به مراتب اثرات مثبت دارد. پس میتوان گفت ترکیه با توجه به امکاناتی که دارد میتواند جلوی زیادهخواهیهای یک بچه لوث و پر مدعا در منطقه به نام اسراییل را بگیرد. اسراییلی که غرب هرچه تلاش کند باز هم نمیتواند در برابرش ایستادگی کند. در واقع ترکها میتوانند به نمایندگی بسیاری از مخالفان اسراییل در منطقه اگر اسراییل پایش را از گلیمش درازتر کرد پایش را قطع کند یا سر جایش بنشاند.
* به نظر میرسد ترکیه علاوه بر اینکه نقش محدودکننده اسراییل را در منطقه ایفا میکند با توجه به سابقه تاریخی خود در حال ارایه الگویی از اسلام سیاسی است که پیش از این در منطقه چندان پایگاه نداشت. ویژگیهای الگویی که ترکیه ارایه میدهد، چیست؟
** ترکیه نقشی را که دارد، نقش محدودکننده برای اسراییل است که مورد تایید غرب است، به خصوص در ماجرای غزه و محاصره کشتی آزادی، همین طور در رابطه با ارایه الگوی جدیدی که در این الگو مبانی دموکراسی و اسلام هیچ تضادی ندارند. این اسلام با غرب مشکلی ندارد. این اسلام با بنیادگرایی به شدت مشکل دارد، در حالی که همین اسلام حامی رفاه و توسعه در کشورهاست. ترکیه با همین الگو به هفدهمین قدرت اقتصادی دنیا تبدیل شده است. ترکیهای که توانسته جزو چند کشور اول تولید و توسعه باشد. منطقه شرقی ترکیه به قطب جدی تولید و صنعت تبدیل شده است. ترکیه با تکیه بر همین الگو تهدیدهای یک اقلیت را به فرصت تبدیل کرده است. فضایی برای کردها فراهم و آنها را وارد بازی کرده است و در چند انتخابات پیاپی توانسته با جذب کردها و علویها پیروز شود. اینها همه عواملی است که توانسته در عرصه داخلی رقبای لاییک خود را حذف کند.
ارتش را به گوشه رینگ برده و شاخصهای اروپا را در مورد توسعه سیاسی و اقتصادی تامین کند و دیگر اینکه در عرصه خارجی توانسته با تکیه بر منافع ملی به بازیگری تبدیل شود که هم در کشورهای مشترکالمنافع ترک زبان نفوذ پیدا کند و هم در کشورهای عربی با توجه به سابقه تاریخی امکان حضور داشته باشد و با برافراشتن پرچم مقابله با زیادهخواهیهای اسراییل بدون سردادن شعارهای حساسیتبرانگیز عملا راهی را ارایه کند که هم در عین حال مورد تایید غرب است و هم موجی از رضایت در افکار عمومی جهان عرب را فراهم کند. در این فضا ترکیه وارد بازی میشود و میبینیم که به عنوان اولین کشور پس از سقوط دولت مبارک وارد مصر میشود و مصریها، نظامیها و هم اخوانالمسلمین با توجه ارتباط تاریخی، خودشان را به الگوی ترکیه نزدیک میبینند. اینگونه ترکها به بازیگر محبوب منطقه تبدیل شدند.
* با ورود و نفوذ ترکیه در مصر و به گفته شما گرایش مصر به الگوی ترکیه، ما احتمالا شاهد شکلگیری و قوت گرفتن هویت ترکی – عربی هستیم. ترکیه چگونه با هویتی که در حال شکلگیری است، میتواند در افزایش نقشش در ثبات خاورمیانه کمک بگیرد؟ به طور مثال در مساله سوریه چگونه میتواند با استفاده از این هویت نقش ایفا کند.؟
** من با شکلگیری هویت ترکی – عربی چندان موافق نیستم. یک زمانی توسط بخشی از غربیها و قدرتهای غربی هویت عربی تقویت شد و تنها کارکردی که داشت جدایی اعراب از ترکیه به منظور فروپاشی عثمانی بود. در ادامه ناسیونالیسم عربی به یک ایدئولوژی تبدیل میشود که در دو کشور عراق و سوریه تحت عنوان حزب بعث نمود پیدا میکند. که در اینجا ما شاهد تلفیق ایدئولوژی سوسیالیسم با ناسیونالیسم عربی هستیم. در یک مقطعی ناسیونالیسم توسط ناصر در مصر شکل میگیرد که این ناسیونالیسم در مقابله اعراب با اسراییل ظهور میکند. اما امروزه به نظر میرسد غرب بدش نمیآید که تحولات در منطقه به سمتی برود که حاوی ارزشهای غربی باشد بدون آنکه منافع آنها در خطر بیفتد.
* بحث من بحث هویت مشترک است، ناسیونالیزم ترکی یا عربی نیست. یعنی شاهد تلفیق هویت عربی و ترکی هستیم.
** من فکر میکنم این دو با هم ادغام نمیشوند. ممکن است در مقطعی به هم نزدیک شوند و در مقطعی نیز فاصله بگیرند. کما اینکه بعد از جنگ اول هویت عربی به هویتی ضدترکی تبدیل شد. در جایی به هویت ضداسراییل تبدیل شد. به نظر میرسد که ما میتوانیم این دو هویت را کنار یکدیگر مستقلا داشته باشیم اما نمیتوان انتظار تلفیق یا ادغام داشت. اما مساله قابلتوجه این است، غرب در تعامل ترکیه امروز با اعراب به دنبال ارزشهای مشترکی است که به ارزشهای مورد نظر غرب نزدیک است مانند؛ دموکراسی، آزادی و... و در عین حال فضایی برای دادن حقوق اقلیتهایی در جوامع وجود دارد. مثلا در مصر اقلیت مسیحی است که حقوق آنها مورد توجه غربیهاست که به نوعی تساهلی فراهم میشود که فضا برای رادیکالیسم در قالب القاعده و طالبان که مورد پسند غربیها نیست با نزدیکی قطب اصلی منطقه که ترکیه و مصر هستند از بین برود. آنها امیدوارند با نزدیکی ترکیه و مصر پلی برقرار شود که ارزشهای مثبت به عنوان الگو ارایه و تکثیر شود. این وظایفی دو هویتی است که در منطقه وجود دارد.
* نقش ایران به عنوان یکی از مهمترین وزنههای موجود در منطقه در این بازیهای چیست؟ به هر حال ایران جایگاه انکارناپذیری در موازنه قدرت در منطقه میتواند ایفا کند. به عبارت دیگر ایران چگونه باید مهرههای خود را حرکت دهد که هم منافع ملی خود را تامین کند و هم در منطقه بتواند نقش موثری را ایفا کند.؟
** روندی که موجب نزدیکی ترکیه به ایران شد، مبتنی بر تئوریای بود که داوود اوغلو مغز سیاست خارجی ترکیه تحت عنوان بحران صفر در مرزها در پیش گرفت. براساس این تئوری، ترکیه سعی میکند چالشهای خود با کشورهای هم مرز را به صفر برساند، با یونان مشکلاتش را حل میکند، به سمت عادیسازی روابط با ارمنستان حرکت میکند، در حمله آمریکا به عراق شرکت نمیکند و در ماجرای هستهای کنار ایران ظاهر میشود. ترکیه با این رفتار به دنبال این است که خود را به عنوان بازیگری مورد اعتماد در منطقه مطرح کند. جمهوری اسلامی نیز یکی از قدرتهای بزرگ منطقه هم طراز مصر و ترکیه است. هم به لحاظ تاریخی هم به لحاظ تمدنی و هم به لحاظ فرهنگی. در اینجا تنها مسالهای که وجود دارد، اراده و خواست تصمیم گیرندگان در کشور است که در این بخش آیا میخواهند وارد بازیهای منطقه بشوند که باعث تامین منافع ملی و گسترش نفوذ ایران بشود یا اینکه با رویکرد ایدئولوژیکی به سیاست خارجی نگاه کنند.
باید پذیرفت گاهی نگاه ایدئولوژیکی رویکرد به سیاست خارجی مستلزم نادیده گرفتن منافع ملی است و این مساله پارادوکس در تصمیمات ایجاد میکند. ما در 30 سال گذشته در برخی مواقع دچار تردید در تصمیمگیریها در بزنگاهها بودیم. در زمانهایی که مبانی ایدئولوژیک ما با منافع ملی تطابق داشته است ما برد کردهایم. به طور مثال حمایت از حزب الله لبنان در جنگ با اسراییل. در این زمان هم منافع ملی و هم دیدگاه ایدئولوژیک ما تامین شده است. در واقع ضربه حزب الله به اسراییل به نوعی به پای ایران نیز نوشته شد و این خود عامل بازدارنده بسیاری از خطرات بود و ایران دارای موقعیت بسیار خوبی در منطقه و حتی در میان اعراب شد. اما امروز در ماجرای سوریه ما دچار چند دستگی در تصمیمگیری هستیم. اگر کشور ما نخواهد هوشمندانه از فرصتهای پیشرو استفاده کند، به بازیگر منزوی تبدیل خواهد شد و با اینگونه رفتارها گامهای جدی از رقیب منطقهای خود یعنی ترکیه عقب خواهیم ماند.