سعدالله زارعی
معمر قذافی دو روز پیش آخرین روز زندگی 69 ساله اش را در حالی سپری کرد که دیگر از آن جلال و جبروت سلطانی که برای آن زحمات زیادی کشیده بود، خبری نبود. او در حالیکه تا آخر به مردم کشورش به چشم بردگان می نگریست، برای کسب محبوبیت در میان جنایتکاران اروپایی، پول های زیادی خرج کرد. تصاویر او با روسای جمهور و نخست وزیران فرانسه، ایتالیا و اسپانیا که از محبوبیت ویژه قذافی نزد آنان حکایت می کرد، محصول میلیاردها دلاری بود که او به سران اروپا داد. یک بار پس از سال 1365 که طرابلس به دلیل حادثه لاکربی بمباران شد، معمر از طریق سیف الاسلام- فرزندی که برای جانشینی پدر آماده می شد- وجوه زیادی به سران کشورهای غربی عضو دائم شورای امنیت داد تا آنان ماجرای کشته شدن 189 نفر در پرواز پان امریکن بر فراز منطقه ای در اسکاتلند را نادیده بگیرند و غرب با کمال وقاحت و در قبال پیوستن قذافی به اردوگاه جنایتکاران پیشنهاد قذافی را پذیرفت.
از آن تاریخ تا دو روز پیش که قذافی کشته شد، او دوشادوش سارکوزی، برلوسکونی، کامرون، زاپاترو و نتانیاهو دستش به خون مظلومان در لیبی، مصر، فلسطین و... آلوده بود. اما البته قذافی و هم پیمانان غربی اش ترجیح می دادند، او مخالف غرب دیده شود تا رویکرد چندش آور و در نهایت سقوط او، سقوط یکی از رژیم های وابسته غرب به حساب نیاید. با این وجود مسلما مردم اروپا فراموش نکرده اند که همین سال گذشته برلوسکنی در جلوی دوربین های تلویزیونی بر دست های قذافی بوسه زد و گفته قذافی را فراموش نکرده اند که گفت هزینه انتخاباتی سارکوزی را او پرداخته است.
معمر قذافی در طول دوره 42 ساله دیکتاتوری خود به گونه ای حکومت کرد که با همه چیز در لیبی، «قذافی» دیده شود. او در سال 1356- هشت سال پس از روی کار آمدن- پست نخست وزیری را منحل کرد و دولت با یک عضو ارشد که «اخ القائد» خوانده می شد اداره می گردید. قذافی قانون اساسی و پرچم رسمی را کنار گذاشت و نوشته خود که هیچ شباهتی به قوانین نداشت را بعنوان «قانون لیبی» به مردم تحمیل کرد که همان کتاب سبز او بود. قذافی مدعی بود که رژیمش تلفیقی از سوسیالیزم و اسلام است و حال آنکه او همواره با بدنام ترین رژیم های کاپیتال و کاتولیک اروپا-نظیر سارکوزی و برلوسکونی- هماهنگ بود و این با ادعای سوسیالیزم منافات داشت و با تعطیل کردن محاکم شرعی و مانع شدن از اجرای شریعت و سرکوب شدید اسلام گراها نشان داد که به هیچ وجه سر سازگاری با اسلام و اسلام گرایی هم ندارد. لیبی تنها کشور عرب بود که طی 42 سال اجازه فعالیت به «اخوان المسلمین» - و هیچ جریان اسلام گرا- را نداد.
قذافی به دلیل اینکه داعیه رهبری جهان عرب را داشت و برای آن تلاش فراوان می کرد نمی توانست با صدام حسین به دلیل اینکه روی دیگر سکه خود او بود، کنار بیاید و لذا، در جنگی که علیه ایران به راه افتاد، با صدام حسین همراه نشد. علاوه بر آن، او همواره دوست داشت «صدای متفاوت» عرب باشد و از این رو در مواقعی سازی کوک می کرد که در نقطه مقابل پادشاه سعودی تلقی شود و این بخشی از تلاش او برای رهبری عرب به حساب می آمد اما این به هیچ وجه به معنای صداقت او در مبارزه نبود. قذافی در روزی که مظلومان لبنانی به دلیل تهدیدات رژیم صهیونیستی و درگیری های داخلی شدیداً به رهبر خود- امام موسی صدر- احتیاج داشتند، او را از دسترس آنان دور کرد. قذافی در روزی که لبنان 33 روز مورد تهاجم رژیم غاصب اسرائیل بود، به رسانه های لیبی اجازه نداد که جمله ای در تایید سیدحسن نصرالله و حزب الله بگویند کما اینکه در جنگ 22 روزه هم او درهای طرابلس را به روی رهبران مقاومت فلسطینی بست و این جنگ را ناشی از خودسری حماس معرفی کرد.
معمر قذافی در ماجرای جنگ جنوب علیه حکومت مرکزی سودان که با حمایت شدید صهیونیست ها، آمریکایی ها و اروپایی ها و محوریت مزدوران مسیحی تحت رهبری جان کارانگ نزدیک به 30 سال به درازا کشید، علیه خارطوم و حامی ارتش جنوب و تأمین کننده سلاح آنان بود و در نهایت هم تا تجزیه جنوب از شمال در کنار «تجزیه طلبان مورد حمایت غرب»، قرار داشت کما اینکه معمر قذافی در جریان درگیری های چاد و سودان بر سر منطقه دارفور در کنار رژیم وابسته به اسرائیل و آمریکای چاد -حسن هابره- و علیه دولت اسلام گرای سودان بود. قذافی در جریان انقلاب سال گذشته مصر، مخالفان مبارک را «مزدوران» خطاب می کرد و با صراحت می گفت با تمام قوا در کنار حسنی مبارک خواهم بود کما اینکه او برای حفظ رژیم بن علی همه تلاش خود را بکار بست. قذافی در حالی که در دهه های 1370 و 1380 وانمود می کرد با رژیم حاکم بر یمن مخالف است، در جریان انقلاب مردم یمن با علی عبدالله صالح همداستان شد.
قذافی 42 سال حکومت خود را در حالی سپری کرد که اسلام گراها هیچ نقشی در حکومت او نداشتند و این در حالی بود که اسلام گرایی در لیبی ریشه ای عمیق داشت. جنبش سنوسی ها و نهضت ضداستعماری لیبی به رهبری عمرالمختار و شکل گیری اخوان المسلمین لیبی قبل از به قدرت رسیدن قذافی، از ریشه های قدرتمند اسلام گرایی در این کشور، حکایت می کنند و اساساً لیبی با این ریشه های اسلامی شناخته می شود. اما قذافی سرسختانه هر نیروی اسلام گرا را سرکوب می کرد. ویران کردن زندانی در طرابلس بر سر اسلام گراها در سال 1379 و کشتن 1200 نفر از آنان در این زندان بخشی از خشونت سخت علیه اسلام گرایی به حساب می آید. براساس اسناد فراوان رژیم قذافی بخصوص در دو دهه اخیر تحت سیطره مطلق غرب بود. چند هفته پیش مقامات انگلیسی فاش کردند که موسی کوسه که 16 سال رئیس دستگاه امنیتی قذافی بود و بخش اعظم جنایات حکومت علیه مردم در دو دهه اخیر توسط او انجام شد، با MI6 انگلیس ارتباط کامل داشته و در حکم «مأمور دوجانبه» - غرب و رژیم قذافی- عمل می کرده است. براساس سندی دیگر که سایت بی بی سی ارائه کرد عبدالرحمن شلقم- وزیر خارجه لیبی در سال های 1379 تا 1388 و نماینده لیبی در سازمان ملل در دو سال اخیر- که اولین مقام رسمی دولت قذافی بود که از او جدا شد، در طول دوره مسئولیتش با دستگاههای اطلاعاتی انگلیس، فرانسه و ایتالیا همکاری می کرد و به این دلیل بود که خیلی سریع «سقوط دیپلماتیک» (پیوستن سفارتخانه های لیبی به مخالفان) اتفاق افتاد و این چیزی است که تحولات لیبی را از موارد مشابه - مصر، تونس، یمن و بحرین- متمایز کرده است.
یکی دیگر از موارد «محمود جبریل» است. وی که پس از سالها مسئولیت دیپلماتیک در کشورهای مصر، عربستان، امارات، کویت، بحرین، مغرب، تونس و ترکیه، چهار سال پیش توسط قذافی به ریاست «سیاست های بازسازی و خصوصی سازی برای توسعه اقتصادی» گمارده شد، برابر اسناد، حداقل از 10 سال قبل با مقامات و مراکز اطلاعاتی و سیاسی آمریکا در ارتباط بوده و بصورت رابط قذافی و آمریکایی ها عمل می کرده است. اینک نیروهایی نظیر شلقم، کوسه و جبریل پس از سقوط قذافی با این ادعا که غرب در سقوط قذافی در کنار مردم قرار داشت، جاده صاف کن سلطه مجدد غرب بر لیبی شده و می گویند در قراردادها برای ساخت زیربناهای ویران شده لیبی، شرکت های غربی باید در اولویت قرار بگیرند و این در حالی است که این زیربناها توسط خود غرب ویران شده است.
در واقع، غرب در ماجرای سقوط قذافی به یک بازی چند وجهی دست زده و تلاش می کند تا بر مردم لیبی چیره شود از یک طرف در حالی که در طول دوره قذافی، دستان سران اروپا و آمریکا در همه جنایت های او علیه مردم لیبی در دستان قذافی بوده و بخصوص در فاصله سالهای 1986 تا 2011- از ماجرای لاکربی تا سقوط قذافی- این رابطه صمیمانه تر هم شده است، وانمود می کند که نه تنها مخالف قذافی بوده بلکه بیشترین نقش را در سقوط او داشته است. از سوی دیگر غرب پس از آنکه قذافی با خشم مردم مواجه گردید، نیروهایش را از حکومت بیرون کشید و برای انحراف افکار و روند انقلاب به میدان فرستاد و اینک که قذافی از میان رفته است سعی می کند تا از طریق آنان بار دیگر بر لیبی مسلط شود و خوشمزه تر اینکه غرب تلاش می کند تا به جسد قذافی در روزی که دیگر از او کاری برنمی آید، مارک انقلابی بزند و سقوط رژیم وابسته او را سقوط یک رژیم مقاوم ضدآمریکایی جلوه دهد و از سرایت آثار سقوط این رژیم به بقیه رژیم های دیکتاتور تحت حمایت خود، جلوگیری کند.
اما به میزانی که واقعیت صحنه لیبی با آنچه در خیال غرب می گذرد، فاصله زیادی دارد، نتیجه کار هم با آنچه غرب به آن دل بسته است، فاصله زیادی دارد. قذافی بیش از هر شخصیت وابسته به غرب به اسلام گراها سخت گرفت و بیش از هر رهبر حلقه به گوش عرب، منافع ملتش را قربانی رضایت غرب کرد. ماجرای عقب نشینی سریع رژیم قذافی از ساخت نیروگاه های هسته ای که ملت لیبی به آن نیاز مبرم دارد و بار زدن همه تجهیزات هسته ای کشورش و ارسال به آمریکا، پرداخت غرامت به خانواده کشته شدگان غرب در هر حادثه ای که کشته شده باشند و همکاری با غرب در چسباندن واژه تروریزم به جهان اسلام، بخشی از ماهیت وابسته معمر قذافی بود. این البته چندان عجیب نیست چرا که قذافی اساسا یک عنصر اصیل نبود، سیطره خاندان قذافی بر اقتصاد، سیاست و سیستم امنیتی لیبی و شخصی شدن منابع مردم این کشور نشانه روشنی از حقارت این فرد بود. چنین حقارتی طبعا برای غرب مطلوب بود و از این رو رهبران اروپا بارها پس از دوشیدن لیبی از طریق معمر بر دست های او بوسه زدند و او را در ادامه راه حمایت کردند.
غرب اینک در کمین لیبی نشسته است. عدم وجود نیروهای فائقه در لیبی و همگرا نبودن مخالفان قذافی، قطعنامه سازمان ملل که بطور ضمنی لیبی را در ذیل بند 7 منشور سازمان ملل قرار داده و تهاجم ناتو به آن را موجه جلوه داده است، وابستگی چهره هایی نظیر محمود جبریل که از مارس- اسفند 89- داعیه نخست وزیری دولت انتقالی دارد، غرب را در این راه وسوسه کرده است.
اما وقتی خبرها را مرور می کنیم، نشانه هایی روشن از مقاومت اسلامی در برابر استیلای مجدد غرب بر لیبی مشاهده می نماییم. غرب البته سعی می کند این مقاومت را به گروه هایی خاص- نظیر مقاتله الاسلامی وابسته به وهابی های سعودی- نسبت داده و از این طریق اسلام گراهای اصیل شامل نیروهای فاقد سازمان اخوان المسلمین لیبی و جریان شریعت گرای سنوسی و سران اسلام گرای قبایل لیبی را منفعل و از صحنه خارج کند. همین دیروز آسوشیتدپرس در مقاله ای با استناد به آنتونی کردزمن، مخالفان آمریکا را به گروهی کوچک محدود کرد و در عین حال نوشت: «مرگ قذافی تنها آغازگر یک فصل بحرانی جدید در تاریخ لیبی است.»
لیبی بیش از کشورهای دیگر آفریقا، مبارزه سرسختانه با استیلای غرب را تجربه کرده است و نام «عمر المختار» مانند نام سیدحسن نصراله بیش از هر نام دیگر در جهان عرب بیانگر روحیه ضداشغالگری است. هنوز پس از 80 سال صدای «شیر صحرا» در بنغازی، طرابلس، سرت، مصراته، بن جواد و ... خطاب به غرب به گوش می رسد: «اینجا خانه ماست نه خانه شما و این کوهها تنها صدای ما را می شناسند و اگر دقت کنید، می شنوید که می گویند یا زود بروید و یا در انتظار انفجار لیبی علیه خود بمانید.»