درباره رابطه دین و توسعه به طور کلی و رابطه اسلام و توسعه به طور خاص از زوایای گوناگونی بحثهایی در بین متفکران و نظریهپردازان برجسته توسعه و فیلسوفان علم و نیز برخی اسلامشناسان معاصر صورت گرفته که در مورد هر کدام از آنها طبیعتا میتوان مطالب مفصل و مبسوطی ارائه کرد. اما اگر قرار باشد در حالت اجمال طبقهبندی خیلی فشردهای ارائه شود میتوان به این نکته اشاره کرد که به طور کلی در بین مجموعه دادههایی که از این زاویه در اختیار ما هست کسانی هستند که راجع به امکانپذیری توسعه دینی بحث کردهاند و طبیعتا در بین طیف آنهایی که بحث کردهاند کسانی که موافق امکانپذیری یا مخالف امکانپذیری هستند یا موافق و مخالف مشروط هستند زیاد است اما در بین کسانی که در اصل امکانپذیری توافق دارند به طور کلی میتوان دو گروه را از یکدیگر تفکیک کرد: گروهی که به اعتبار ملاحظات متدولوژیک در این زمینه بحث کردهاند و گروهی که به اعتبار ملاحظات تجربی در این زمینه مباحثی را ارائه کردهاند.
ملاحظات متدولوژیک
گروه اول از آنهایی که به اعتبار متدولوژیک این بحث را مطرح میکنند و الگوی توسعه دینی را امکانپذیر میدانند یکی از مهمترین بحثهایشان حول مفهوم تیپ ایدهآل در روششناسی علوم اجتماعی دور میزند در روششناسی علوم اجتماعی مفهومی است به نام نمونه آرمانی (Ideal Type) و گفته میشود که تقریباً کوششهای فکری مهمی که از دل آنها ایدههایی برای توسعه و بنیانهایی برای تبیین روشمند توسعه وجود دارد عمدتاً به لحاظ متدولوژیک بیش از آنکه مسائل و مباحثشان جنبه تجربی و اتکا به ما به ازاء خارجی داشته باشد، به لحاظ متدولوژیک متکی بر نمونههای آرمانی است. برای مثال میگویند در هیچ کجای دنیا نشانهای از آن الگویی که در چهارچوب ایدئولوژی سرمایهداری یا اقتصاد آزاد به عنوان بنیانهای متدولوژیک رفتار اقتصادی ارائه شده وجود ندارد. کوششهایی که در ساحت مثلاً اقتصاد متعارف صورت میپذیرد در ذات خود یک کوشش مبتنی بر روششناسی نمونه آرمانی است. بنابراین، اگر میشود راجع به نمونه آرمانی توسعه یا عملکرد اقتصادی در چهارچوب الگوی سرمایهداری یا مارکسیسم نگاه کرد طبیعتا در مورد اسلام هم میشود این کار را کرد و البته هر نمونه آرمانی یک سلسله قاعدههای رفتاری را ارائه میدهد این قاعدههای رفتاری البته مشروط و مقید هستند به یک سلسله فروض و اعتبارات و مجادلهای که در روششناسی علوم اجتماعی وجود دارد این است که این قید و شرطها و نسبت آن با واقعیت چقدر بر روی اعتبار علمی آن الگوی نظری روشمندی که مثلاً توسعه اسلامی را عرضه میکند یا توسعه مارکسیستی یا سرمایهداری را میتواند اثر بگذارد که در هر حال چون موضوع مورد مناقشهای هست الان به آن ورود نمیکنم ولی شخصاً از زمره آن دسته کسانی هستم که معتقدند با هر چه واقعیتر بودن آن فروض، نظریه ارائه شده اعتبار بیشتری از لحاظ علمی پیدا میکند. پس به لحاظ متدولوژیک در کادر روششناسی نمونه آرمانی میتوان به ارائه تئوری درباره توسعه مبتنی بر اسلام اقدام کرد و این در ساحت علم پذیرفته است و اعتبار علمی آن هم از طریق آزمونهای تجربی متناسب سنجیده میشود و صرف جهتدار بودن آن به لحاظ ارزشی، خدشهای به آن وارد نمیکند و همانطور که اشاره کردم کسانی که باورهای ایدئولوژیک دیگری هم داشتهاند این کار را انجام دادهاند و به اعتبار اینکه این بنیان ایدئولوژیک وجود داشته کسی اعتبار علمی کوششهای نظری آنان را به چالش نمیکشد. برای اینکه اعتبار نظری تئوریها مستقل از این مسأله سنجیده میشود و ما الان فاصله خیلی طولانی به لحاظ زمانی با دورهای پیدا کردهایم که گروهی از فیلسوفان و تاریخشناسان علم فکر میکردند که لازمه ارائه گزارههای علمی ایدئولوژی زدایی از آنها است.
تا آنجا که به حوزه ادبیات توسعه مربوط میشود شاید برای اولین بار گونار میردال اقتصاددان ممتاز و فقید سوئدی که جایزه نوبل هم برده است در 2 یا 3 نمونه از آثار برجستهاش که به یادگار مانده و بعضی از آنها به فارسی هم ترجمه شده خیلی مفصل و مبسوط توضیح داده که چرا دخالت داشتن ارزشهای اخلاقی و دینی در کارهای فکری پژوهشگران اجتنابناپذیر است. از این زاویه در حوزه نظری یک بحث خیلی مهم دیگری را اقتصاددانان نهادگرا به ذخیره دانش اقتصاد توسعه اضافه کردند و آن عبارت از این است که نهادگراها به درستی بر روی مساله نقص اطلاعات و اثرات آن بر روی اجتنابناپذیری انواع و اقسام عدم اطمینانها در ساحت عملی حیات جمعی ما همراه با کاستیهای جدی در سطح فهم و ادراک بشر دست گذاشته و پیشبردهای علمی خیلی زیبایی را در این زمینه مطرح میکنند و از دل آن اینگونه نتیجه میگیرند که در طول تاریخ برای مواجهه با آن عدم اطمینانها یکی از مهمترین واکنشهایی که مشاهده شده توسل به ایدئولوژی بوده و به همین خاطر اقتصاددانان بزرگ نهادگرا به درستی ادعا میکنند که اگر ما یک نظریه درباره ایدئولوژی نداشته باشیم اساساً قادر به درک عملکرد اقتصادی و تبیین عملکرد بلندمدت کشورها نخواهیم بود که آن هم در واقع بیان دیگری از مفهوم و مساله توسعه و توسعه نیافتگی است. بنابراین، این هم یک زاویه دیگری است که هم بر روی اجتنابناپذیری مداخله ایدئولوژی در حرکت به سمت توسعه یا تبیین دلایل توسعه نیافتگی تاکید دارد و هم این که با یک مبنای روشمند و قابل اعتنای علمی در هم تنیدگی ایدئولوژی و عملکرد اقتصادی و به طور کلی حیات جمعی بشر با همه ابعادش در مقیاس زمانی بلندمدت را توضیح میدهد.
یک نحوه ورود دیگری هم از این زاویه بعضی از متفکران و فیلسوفان علم انجام دادهاند که در میان ایرانیهایی که این کار را کردهاند شاید برجستهترین آنها در کتاب بسیار ارزشمند تفرج صنع مطرح شده و به یک شکل دیگری امکانپذیری توسعه مبتنی بر ارزشهای دینی را بحث میکنند و آن عبارت از این است که گروندگان به هر عقیده و دینی هم به صورت آگاه و هم به صورت ناخودآگاه تحت تاثیر اوامر و نواهی دینی قرار دارند و بنابراین تمدنی که به هر صورتی شکل میدهند به گونهای و البته در سطوحی و نه به صورت مطلق منبعث از نظام باورها و عقایدشان است. در کنار اینهایی که به لحاظ نظری این مساله را امکانپذیر میدانند ما با طیف گستردهای از متفکران و نظریهپردازان دیگری هم روبهرو هستیم که در عین حال که اصل آن مبنای نظری را قبول دارند شواهد تجربی خیلی برجسته و ممتازی را هم مطرح میکنند و براساس آن ادعاهای خیلی بزرگی را مطرح کردهاند، مثلاً فرض کنید یکی از احکام بسیار محکمی که این قبیل متفکران مطرح میکنند این است که میگویند هنگامی که ما با یک رویکرد تاریخی به تجربههای موفق توسعه نگاه میاندازیم ملاحظه میکنیم که هیج تجربه موفق توسعهای وجود ندارد مگر اینکه این موفقیت را از طریق بازگشت به بنیانهای فکری و فلسفی و به طور مشخص ایدئولوژیکی و فلسفه اخلاقی آنها بتوان توضیح داد. مثلاً ماکس وبر یا تاوونی یا سومبارت یا به یک تعبیر حتی امیل دورکهایم و پارسونز و این قبیل افراد در این دسته قرار میگیرند، آنها بیشتر در حوزه تخصصی که دارند متمرکز میشوند بر روی واقعیتهای مشاهده شده در تاریخ و بعضی از اینها مثل وبر یا تاوونی و در یک سطوحی پارسونز یا سومبارت اساساً میآیند و کل مساله توسعه را در این چهارچوب توضیح میدهند یعنی از دیدگاه آنها اگر ما توسعه را یک فرآیند در نظر بگیریم نقطه عزیمت این فرآیند را آنها دگرگونی بنیادی در نظام ارزشها و اعتقادات به حساب میآورند. بعضی از متفکران دیندار نیز به طور مشخص با آمیزهای از بنیانهای نظری نهادگرایان و البته بیشتر به لحاظ متدولوژیک این بحث را مطرح میکنند که نظریههای سنتی علم اقتصاد نقطه عزیمتشان را بر روی فرض اطلاعات کامل قرار داده بودند در حالی که ما میدانیم این فرض هیچ نسبتی با واقعیت ندارد و ما در نفسالامر در مناسبات فردی و اجتماعی میدانیم که هیچ انسانی با اطلاعات کامل در هیچ دورهای از تاریخ وجود خارجی نداشته، البته آنها بحثهای مفصلتر دیگری هم میکنند با این مضمون که اطلاعات انسانها علاوه بر اینکه ناقص و محدود است تنگناها و محدودیتهای دیگری هم دارد که باعث میشود پیچیدگی استفاده از همین اطلاعات ناقص موجود بسیار افزایش پیدا کند و این واقعیتها روی عملکرد اقتصادی هم طبیعتا تاثیرات معناداری خواهد گذاشت که از ذکر جزئیات آن صرفنظر میکنم و فقط این نکته را مطرح میکنم که از آنجایی که یک اتفاقنظر عمومی در بین متفکران علوم اجتماعی بویژه طی چند دهه اخیر پدید آمده روی مساله نقص اطلاعات متفکران اجتماعی دیندار روی همین میآیند هم امکانپذیری و هم سودمندی استفاده از مبانی دینی برای پیشبرد امر توسعه را استفاده میکنند مضمون بحثهایی که اینها مطرح میکنند این است که اگر از موضع دین دارانه به این ماجرا نگاه کنیم علم مطلق از آن خداوند است و خدا که انسان را خلق کرده با تکیه بر آن علم مطلق ام و نهیهای مشخصی را به صورت قاعدههای رفتاری برای ما مطرح کرده و اگر ما بتوانیم هوشمندانه و خردورزانه و با رعایت ضوابط روششناختی مطالعات دینی یک ادراک مطابق با واقع از رهنمودهای خداوند که از کانال وحی در اختیار انسانها قرار گرفته استفاده بکنیم طبیعتاً ما میتوانیم آن نقص ذاتی اطلاعات و دیگر کاستیهایی که ادراک بشر از این ناحیه دارد را با تکیه بر وحی تکمیل کنیم و بنابراین میتوانیم هم الگوی ثمربخشتر و هم با اطمنانتری از توسعه را طراحی کنیم. طبیعتاً همه این ادعاها زمانی که در قالب یک تئوری توسعه دینی متجلی میشود با ضوابط و معیارهای دانش تجربی و متدولوژی علوم اجتماعی اعتبار علمیاش مورد ارزیابی قرار میگیرد و بنابراین صرف تاثیرپذیری از آموزههای دینی به خودی خود اعتبار علمی آنها را مخدوش نمیکند اگر نگوییم که به اعتبار تصور بعضی از نحلههای فلسفه علم تازه این واقعیت، اعتبار علمی آن تبیینهای نظری را میتواند ارتقاء هم بدهد. اما به گمان من اگر این ایدهها را در کنار نظرات کسانی قرار بدیم که اصل امکانپذیری الگوی توسعه دینی را به همراه یک نکتهای مورد توجه قرار میدهند به نظر میرسد توجه به آن نکته میتواند برای ما هم حاوی درسها و راهگشاییهای بسیار بزرگی باشد اینها بحثشان در نهایت اختصار این است که در درجه اول نقش دین در عملکرد افراد و تمدنها اجتنابناپذیر و انکارناپذیر است و نکته دیگر اینکه این واقعیت که ما تحت تاثیر دین به سمت توسعه یا انحطاط کشیده میشویم بیش از هر چیز تحت تاثیر نوع استنباطی است که از آموزههای دینی پیدا میکنیم و بنابراین شخصا جزو کسانی هستم که این ایده را صحیح میدانند و فکر میکنم که اگر به اقتضائات و استلزامات و پیامدهای این مساله که به گمان من هم ریشه قرآنی دارد و هم تکیهگاههای بزرگی در عرصه نظریههای توسعه دینی دارد توجه داشته باشیم میتواند برای ما راهگشاییهای خیلی بزرگی هم داشته باشد. در اینجا بحث بر سر این است که اولاً دین فینفسه در همه شئون زندگی انسانها و از جمله توسعه دخالت دارد اما به همان اندازه که دین میتواند برای تبیین مساله توسعه ثمربخشی داشته باشد برای تبیین مساله انحطاط هم میتواند ثمربخشی داشته باشد و این برمیگردد به بحث نحوه شکلگیری سازههای ذهنی و نوع استنباطی که افراد رهنمودهای وحی به طور مشخص دارند این که ادعا کردم به طور مشخص ایده مزبور مبنای قرآنی هم دارد به این جهت است که ما در قرآن مکرر مشاهده میکنیم که درباره فلسفه بعثت انبیاء یکی از نکاتی که ذکر میشود این است که از آنجایی که برخی گروندگان ادیان پیشین به قاعده کجفهمیها یا منفعتطلبیهای کوتاهنگرانه در آموزههای دینی دست میبرند و آن را تحریف میکنند یکی از فلسفههای ارسال نبی این است که با آن تحریفها مبارزه کند و در میان اسلامشناسان بزرگ معاصر آیتالله شهید دکتربهشتی در یکی از آثار بسیار ارزشمندشان که امیدوارم به زودی منتشر بشود و قبل از انقلاب انتشار محدودی داشته و من توفیق داشتهام آن را مطالعه کنم ایشان ادعا میکنند که اساساً از نظر قرآن یکی از مهمترین فلسفههای بعثت انبیاء مبارزه با تحریفهایی است که در دین خدا صورت گرفته است. از این زاویه به غیر از قرآن میتوان این دیدگاه را حتی در نهجالبلاغه هم به طور مشخص در خطبه 125 نهجالبلاغه ردگیری کرد. در آنجا علیابن ابیطالب(ع) خیلی صریح راجع به این مساله صحبت میکنند این که چه فهمی از قرآن و توسط چه کسانی باشد چقدر اهمیت دارد خیلی مفصل و مبسوط بحث کردهاند. این که در بین متفکران بزرگ هم در غرب و هم شرق آنهایی که میخواستند منصفانه راجع به دین صحبت کنند. آنها نیز به این مساله توجه نشان دادهاند، مساله بسیار جالب توجه و مهمی در حوزه اندیشه دینی است که جای بسط هم دارد اما در اینجا میخواهم با ذکر این نکات دو نتیجهگیری بکنم که برای پیشبرد درست مساله توسعه اسلامی میتواند مورد استفاده قرار بگیرد، با مراجعه به بحثهای دیوید هیوم که یکی از اثر گذارترین متفکران تمدن غرب محسوب میشود در کتاب تاریخ طبیعی دین ملاحظه میشود او نیز صریح میگوید که یک دین به هر اندازه که معقول و منطقی باشد میتواند در اذهان مردم ناآگاه و بیدانش در معرض مسخ و تحریف قرار بگیرد. همین مسخ و تحریف یا کجفهمی منشأ زیانهای اجتماعی خیلی بزرگ هم میتواند بشود بنابراین حتی هیوم هم در واقع به یک شکلی رویکردی هم دلانه با آنچه مارکس وبر در تبیین تجربه توسعه غرب مطرح کرده را نشان میدهد که میگوید اگر ما قرائتهای متفاوتی از دین داشته باشیم عملکردهای متفاوتی را نیز شاهد خواهیم بود. حالا که از تمدن غرب مثال زدم از تمدن شرق هم مثالی میزنم که خوشبختانه آن هم کتابش به زبان فارسی منتشر شده و در دسترس و قابل مراجعه است یکی از متفکران بزرگ و از جمله معماران تمدن میجی که در واقع نقطه عزیمت جهش توسعهای در کشور ژاپن شده یک متفکر برجسته است به نام فوکوتساوای یوکیشی، یوکیشی در کتاب نظریه تمدن ادیان مختلفی را نام میبرد و بعد میگوید که همه این ادیان دو ویژگی دارند ویژگی اولشان این است که همگی از ظرفیتهای کافی برای هماهنگ شدن با اقتضائات عصر جدید برخوردارند و ویژگی دوم همه آنها هم این است که برای این هماهنگی با یک محدودیت اساسی روبرو هستند که به تعبیر او آن محدودیت اساسی سطح خرد و قدرت تعقل و اندیشه مردمانی است که به آن آیینها و مذاهب اعتقاد دارند. شما میدانید که کار ماکسیم رودنسون درباره اسلام و سرمایهداری نیر دقیقاً با همین مبنا صورت گرفته است و البته میدانید که این رویکرد طرفداران مهم دیگری هم دارد. از جمله، یک کار درخشان دیگری که آن نیز به فارسی منتشر شده کتاب بسیار ارزشمند اریک فروم به نام روانکاوی و دین است، فروم در کتاب خود به طور مشخص روی نقش تعیینکننده نوع استنباط دینی در شکل دادن به سرنوشت جوامع بحثهای بسیار ارزشمند و قابل تاملی را مطرح میکند و اگر ما این مبنا را بپذیریم که دین به صورت یک سویه روی توسعه تاثیر نمیگذارد بلکه از کانال آنها که به آن دین باور دارند که اینها هم انسان هستند و مهمترین نقص انسان همان عقلانیت محدود او است اگر به این نکته توجه بکنیم به گمان من اگر کشوری بخواهد به طور مشخص براساس موازنه دین الگوی توسعه برای خود طراحی کند در اینجا مساله روششناسی معرفت دینی نیز نقش مرکزی و تعیینکنندهای را خواهد داشت. برآورد شخصی من بعد از نزدیک به 30 سال کار در حوزه مطالعات توسعه و همین طور با بهرهگیری از انگیزهها و علایق مشخص دینی در این زمینه این است که لااقل به اندازه صلاحیتهای محدود و اندکی که دارم در بین اسلامشناسان معاصر در ایران شاید برجستهترین و ممتازترین اسلامشناسی که روششناسی او میتواند مبنای دستیابی به یک درک نظری و تدابیر عمل راهگشا برای توسعه در ایران بشود آیتالله شهید دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی است. طبیعتاً این بحثی نیست که بشود در این مجال به صورت مبسوط دربارهاش صحبت کرد فقط برای اینکه طرح مساله شده باشد و بابی باشد برای اینکه ببینیم فهم دینی متفاوت چگونه به عملکرد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متفاوت میانجامد نکاتی را از روششناسی شهید بهشتی مطرح میکنم که در این روششناسی بدون اینکه ذرهای از خلوص معرفت دینی کاسته بشود چگونه راه باز میکند به سمت بصیرت نظری و عملی کافی برای نیل به توسعه براساس موازین اسلامی یک از مهمترین مشخصههای روششناسی آیتالله شهید دکتر بهشتی این است که ایشان با استناد به بعضی از آیات قرآن کریم تصریح میکنند که از دیدگاه قرآن و با تکیه بر منطق قرآن به سهولت میشود دریافت که مخاطب پیام دین اسلام و پیامبر گرامی آن، صرفا مسلمانان نیستند، از دیدگاه شهید بهشتی با استناد به قرآن اینطور دریافته میشود که مخاطب پیام اسلام مطلق ناس هستند یعنی همه انسانها در همه زمانها و همه مکانها. خوب این میتواند به سهولت به عنوان پایهای که بر روی آن همه اسلامشناسها توافق داشته باشند قرار بگیرد برای اینکه ما میتوانیم به قاعده اینکه یکی از معجزات قرآن این است که در معرض تحریف قرار نداشته با هر سطح معرفت دینی مستقیماً به قرآن مراجعه کنیم و ببینیم که آری اینگونه است و مخاطب پیام اسلام از دیدگاه قرآن همه مردم هستند در همه زمانها و مکانها. شهید بهشتی در فرآیند کسب معرف علمی میگویند اگر ما این مبنای متدلوژیک را بپزیریم این یک سلسله استلزاماتی به همراه دارد که همه کسانی که علایق و دغدغههای دینی دارند و در حوزه دین پژوهی کار میکنند یا به اعتبار بحث حاضر در تلاش برای ارائه نظریه اسلامی برای توسعه هستند، بایستی به آن پایبند باشند و آن هم این است که یک نقطه عزیمت مهم برای دینپژوهان مسلمان در جهت معرفی منطقهای اسلام باید این باشد منطقها به گونهای عرضه بشود که مخاطبهای منصف اما غیرمسلمان را بتواند متقاعد بکند. پس قطعا اگر بخواهیم اینگونه اسلام را معرفی بکنیم یک معنایش این است که باید یک تفسیر عقلانی از اسلام داشته باشیم و این مبنا اساساً نظام آموزشهای دینی ما را میتواند به طور بنیادین متحول بکند اگر این مبنا پذیرفته بشود حتی شکل تبلیغات دینی ما هم باید به صورت بنیادین دگرگون بشود و خیلی پیامدهای بزرگ دیگری میتواند داشته باشد و به سهولت میتوانیم بسیاری از کارهای اسلامشناسان را از این زاویه مورد ارزیابی مجدد قرار بدهیم و ببینیم تبیینهایی که آنها در مقام اسلامشناس از آموزهها و رهنمودهای دین دادهاند چقدر متکی به این اصل موضوعه مهم است. این یک مولفه ممتاز و تعیینکننده است که اگر پذیرفته بشود در تنظیم روابط بین مسلمانان هم میتواند آثار شگرف و تعیینکنندهای داشته باشد که فرآیند توسعه را تسهیل میکند. نکته دوم در روششناسی شهید بهشتی این است که ایشان به قاعده فهم و استنباطی که از روح قرآن دارند و با تکیه بر آیات متعددی از قرآن از منظر انسان شناختی به یک بنیان متدلوژیک خیلی مهم دیگر باور دارند که به نظر میرسد این دو بنیان کاملاً در همدیگر تنیده شدهاند و بسیار به هم مربوط هستند و حتی بر روی اخلاق و سلوک مسلمانان هم تاثیرگذار میتواند باشد. مضمون نکته دوم روش شناختی شهید دکتر بهشتی این است که از دیدگاه ایشان قرآن یکی از مهمترین وظایف انسان مسلمان را برای اینکه وظیفه و مسئولیت خلیفهالهی خود را انجام بدهد عبارت از ضرورت تلاش برای برپایی جامعه آرمانی اسلام در عرصه حیات مادی میداند یعنی از نظر ایشان یکی از وظایف واجب که برعهده هر مسلمانی قرار دارد این است که به اندازه وسع خود باید تلاش بکند تا نظام باورهای ایمانی اسلامی را تجلی عینی و عملیاتی ببخشد. این مساله باز به نوبه خود مجموعهای از استلزامات نظری و یک مجموعهای از استلزامات عملی به دنبال دارد که در نهایت اختصار به چند مورد از آنها اشاره میکنم. یکی از این بحثها یعنی یکی از مسائلی که به تبع آن پدید میآید این است که هر انسان مسلمان هر آنچه که در قلمرو آموزه اسلامی اعتقاد دارد اولا باید به شکل معقول به صورتی که مخاطبهای غیر مسلمان و منصف اگر بشنوند، بپذیرند بتواند از آن دفاع کند و نکته دوم این است که این سطح از دانایی راجع به اسلام از نظر شهید دکتر بهشتی در بهترین حالت شرط لازم برای اینکه ما ادعا بکنیم به حدی از فهم از اسلام رسیدهایم را تامین میکند شرط کفایت آن است که تلاش کنیم و بفهمیم برای عینیت بخشیدن به آن فرمان چگونه باید عمل کنیم وجه نظری این مساله عبارت از این است که همانطور که الان به صراحت در نظریهها و روششناسی توسعه شاهد هستیم که میگویند برای پیشبرد امر توسعه دانستن این که «چه» کارهایی باید بکنیم لازم است اما کافی نیست و شرط کفایت این است که بگوییم «چگونه» این کار اجرا بشود، در روششناسی شهید بهشتی نیز دانستن چگونگی (Know-How) اگر نه بیش از دانستن چیستی (Know-What) که حداقل به اندازه آن اهمیت دارد. این رویکرد نگاهی به آینده را نیز به همراه دارد چرا که در ادبیات اقتصاد دانایی هم در این ارتباط طبقهبندی جدیدی از دانایی و علم ارائه شده و آن را به دو گروه دانش آشکار و ضمنی تقسیمبندی کردند که در جای خود قابل بحث و گسترش فوقالعاده هم است در واقع میخواهم این را عرض کنم که آیتالله شهیددکتر بهشتی شاید جز اسلامشناسانی هستند که بر روی نقش بسیار تعیینکننده «چگونگی» عینیت بخشیدن به آرمانهای اسلامی به همان اندازه شناخت آن آرمانها تاکید دارند و بنابراین، بر روی نقش بسیار تعیینکننده بصیرتهای موسوم به دانش ضمنی در قلمرو معرفت اسلامی تاکید ورزیدند و به نظر میرسد این جنبه اخیر یکی از مهمترین شکافها و حفرههای معرفتی مسلمانان در طول تاریخ بوده است و اگر این مبنای متدولوژیک را بپذیریم به کلی باید نظام آموزشهای خود را مورد بازبینی قرار بدهیم ما نیاز داریم دانش ضمنی خود را تقویت کنیم و برای این که اهمیت این مساله درک شود کافی است فقط به این نکته اشاره بکنم که بعضی از نظریهپردازان بزرگ اقتصاد دانایی میگویند اگر کل پیکره را تشبیه به یک کوه یخ میکنند. بدنه اصلی معرفت توسعهساز دانش ضمنی است که به اصطلاح ناظر بر آن قسمت از کوه یخ است که زیر آب قرار گرفته است و متاسفانه به واسطه این که جز دوره کوتاهی در صدر اسلام ما تجربه چندانی در حکومت دینی نداشتهایم بصیرتهای عالمانه دینی ما در مورد دانش ضمنی بسیار اندک و ناچیز است و اگر مبانی متدولوژیک آیتالله شهید دکتر بهشتی برای فهم اسلام مورد توافق قرار بگیرد راه برای کسب و تکمیل این نوع از دانش هم از منظر اسلامی گشوده میشود به عنوان آخرین نکته اگر ما میبینیم حرکت آزادی بخش تجربه شده در ایران در پرتو انقلاب اسلامی جزو معدود انقلابهای بزرگ اجتماعی است که در کشورهای در حال توسعه صورت گرفته و در آن توانستهایم در عرض کمتر از یک سال که از انقلابمان گذشته است یک قانون اساسی ارائه کنیم که به صورت سیستمی سازوکارهای عملیاتی کردن آرمانها را نشان داده فکر میکنم در ایران هیچکس اجازه تردید راه دادن به خود ندهد که بیش از هر چیز و هرکس این دستاورد عظیم مدیون شهید بهشتی است و اینکه شهید بهشتی توانستند کار به این بزرگی را در مجلس خبرگان مدیریت کنند به خاطر این است که با این الگوی روششناختی برای فهم اسلام تلاش کرده بودند و به لحاظ نظری ما اگر بخواهیم بابی را که شهید بهشتی گشودهاند صادقانه ادامه بدهیم لازمهاش این است که از آن روششناسی تبعیت بکنیم و به لحاظ اجرایی و عملیاتی هم لازمهاش این است که از نظر اخلاقی خود را متعهد بکنیم که به قانون اساسی و همینطور تلاشهای بعدی که انشاءالله متفکران مسلمان و اسلامشناسان از این به بعد انجام خواهند داد بدانیم که همان طور که به اسلام میبایست به مثابه یک منظومه نظاموار و همهجانبه نگاه کنیم این عمل سیستمی به قانون اساسی است که میتواند سرنوشتساز باشد و اگر از این منظومه با برخورد گزینشی اجزایی را بگیریم و اجزایی را قربانی کنیم هم اسلام را بدنام کردهایم هم قانون اساسی را و هم ناشکری کردهایم نسبت به یک ذخیره دانایی بزرگی که میراث بزرگ شهید بهشتی و اسلامشناسان مسلمانان انقلابی و ارجمند صدر انقلاب بوده است.
اینجانب به مناسبتهای دیگری در سالهای دور و نزدیک گذشته این مساله را در حوزه تخصصی خود مطرح کردهام که در تبیین مشکلات جدی اقتصادی موجود کشور سوالی که میبایست به دقت مطرح کرده و منصفانه و عالمانه به آن پاسخ داد، این است که آیا طی سه دهه گذشته ما به صورت نظاموار به قانون اساسی پایبندی نشان دادیم و به این خاطر با مشکلات موجود روبرو شدیم یا چون به هر دلیل و با هر توجیه بخشهایی از آن را کنار گذاشتهایم و مصلحت اندیشانه نادیده گرفتیم به مشکل برخوردیم. ادعای اینجانب آن است که منشأ اصلی مشکلات ما رویه اخیر بوده و فقط با پندگیری از تجربههای گذشته و بازگشت تمام عیار و سیستماتیک به قانون اساسی خواهیم توانست به نمونه آرمانی مورد نظر شهید بهشتی و همه رهپویان انقلاب اسلامی عینیت ببخشیم.