ماهیت «نفاق» رخ مینماید
پس از پیروزی انقلاب و آزادی اعضاء منافقین از زندان، امید بود که با مشاهده معجزهای که ملت قهرمان و مسلمان ایران با هدایت و رهبریهای حضرت امام خمینی و علماء و روحانیون آگاه و نستوه بوجود آورده بودند، افرادی چون مسعود رجوی و موسی خیابانی و برخی دیگر از اعضاء سازمان از حرکت در «بیراهه»هایی که منجر به فروپاشی پایههای اصلی سازمان گردید خودداری ورزند و در «راه» روشن و نورانی تعالیم اسلام که بدور از هرگونه کژی و ناراستی بشریت را به آبشخور زلال معرفت الهی سوق میدهد، حرکت بیاغازند.
لکن اینان بر همان اندیشه و تصورات باطل خود اصرار ورزید و با اینکه میدیدند اصیلترین باور و نظریه آنان که عبارت بود از به ثمر رسیدن مبارزات ملت فقط در پناه «مبارزه مسلحانه» با شکست مواجه گشت و انقلاب از مسجدها شروع شد و تودههای مردم به رهبری روحانیت و با دست خالی و سلاح «خون» به مقابله با دشمن سر تا پا مسلح پرداخته و سرانجام به پیروزی رسیدند، باز هم بر باورهای نادرست خویش تکیه کردند و براساس بیماریهای نفسانی خود از جمله «خودمحوری» همچنان انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و حضور تودههای پرخروش مسلمان را حرکتی ناکام و ناکافی پنداشته و به روشهای مختلف به مخالفت و انتقاد از انقلاب پرداختند.
اینان در شرایطی که مردم مسلمان در 21 و 22 بهمن در اوج ایثار و ازخودگذشتگی به پادگانها هجوم میآوردند و به خلع سلاح آنها میپرداختند، به سوءاستفاده از حرکتهای ایثارگرانه مردم و غارت اسلحهها و ذخیره کردن آنها در انبارهای خود برای استفادههای نامشروع یعنی مقابله با نظام اسلامی در آینده میپرداختند!
مشکل اساسی که در واقع خیانت بزرگ اعضاء سازمان از جمله رجوی و خیابانی به شمار میرود، این بود که اینان از همان ابتدای پیروزی انقلاب باطن منافقانه خویش را پنهان داشتند و در ظاهر به نفع اسلام و نظام و در مخالفت با آمریکا شعار دادند!
اینان که باقیمانده سازمان به شمار میرفتند خیلی سریع در شرایطی که پس از پیروزی انقلاب بوجود آمده بود اظهار وجود کردند و با پوشاندن چهره اصلی خود با نقاب «اسلامیت»، به تبلیغ و ترویج برای سازمان پرداختند و با مخفی کردن باطن و درون خویش و با دورویی و نفاق هرچه تمامتر حداکثر بهرهبرداری را از اوضاع و شرایط جدید به عمل آوردند و با شعارهای تند انقلابی احساسات پاک جوانانی را که در پی یافتن حقیقت به اسلام و روحانیت و امام بعنوان بوجودآورندگان و تداومدهندگان انقلاب اسلامی روی آورده بودند، به سوی خویش جذب نمودند و سپس به مرور زمان و با شیوههای منافقانه خود آنان را از عقاید و باورهای دینی تخلیه کردند و رودرروی نظام و انقلاب و مردم قرار دادند.
منافقین برای رسیدن تدریجی به اهداف و آمال شیطانی خویش پس از تبلیغ و جذب هواداران ناآگاه به اندازه کافی، با تحلیلهای مغرضانه درونگروهی آنان را به خیابانها کشاندند و با ایجاد درگیریهای ساختگی و مصنوعی بین هواداران و پاسداران، آمادگیهای اولیه را در آنان برای نقشههای آینده خود در مقابله با نظام بوجود آوردند.
یکی دیگر از طرحهای منافقانه آنان اتحاد با بنیصدر و بهرهبرداریهای لازم از او برای بدبین کردن مردم به نظام و روحانیت و بوجود آوردن شرایط لازم برای مقابله نهایی با انقلاب بود!
بنیصدر که خود آماده و مهیای چنین اتحاد شوم بود، از این شرایط بعنوان یک تاکتیک موفق برای کنار زدن روحانیت و نیروهای متعهد مسلمان بهره جست.
پس از شکست تدریجی طرح مشترک منافقین و بنیصدر برای مقابله با نظام، منافقین برای مبارزه مسلحانه علیه انقلاب آماده شدند.
اولین جنایت آنان در روز 30 خرداد سال 60 با یورش وحشیانه به مردم مسلمان بوقوع پیوست. در این روز اعضاء سازمان ماموریت یافتند که با اسلحه سرد و گرم به جان نیروهای مردمی معتقد به نظام که همچون سایر مراحل نهضت در اوج ایثار و شهامت خود را برای مقابله با هر توطئهای آماده میکردند و از نثار خون پاک خویش دریغ نمیورزیدند، بیفتند و بطور رسمی و بصورت یک اقدام مسلحانه اولین ضربه انتقامی را به آنان وارد سازند.
منافقین در 30 خرداد 60 با کلت، نارنجک، سهراهی، مواد منفجره و درفش و کارد و تیغ موکتبری، گروهی از مردم مظلوم و بیگناه را به شهادت رساندند و مجروح و زخمی ساختند.
پس از رسوایی بنیصدر و بدنبال آن فرار ذلتبار او و رجوی به فرانسه، ترور و انفجار در رأس مأموریتهای اعضاء خانههای تیمی منافقین قرار گرفت. پس از ترور رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر و در حین سخنرانی، عظیمترین و اسفناکترین فاجعهای که بوقوع پیوست، انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید مظلوم آیتالله بهشتی و 72 تن از یاران اسلام و انقلاب بود. این حادثه اوج درندگی و شقاوت منافقین را به نمایش گذاشت.