* با توجه به این که کنگره آمریکا دیگر درخواستی برای عقبنشینی الزامآور نیروهای آمریکایی از عراق نمیکند، ارزیابی شما از نزاع زنجیرهای قوه مجریه و مقننه آمریکا چیست؟
** در این باره چند موضوع دخیل است. یکی از این موضوعات وحدت نظر در قدرت قوه مجریه است. به نظر میرسد اکنون حزب جمهوریخواه بر بسیاری از مسائل تسلط یافته است. این تسلط از نظام قضایی و جامعه فدرالی گرفته تا در مسائل اجرایی نمایان است. آنچه حزب جمهوریخواه اساساً به دنبال اعمال آن رفت نوعی از دیکتاتوری ناشی از انتخابات است یعنی این که رئیس قوه مجریه باید کنترل کاملی بر این قوه داشته باشد و آن را بر دیگر قوهها مسلط کند این ویژگی مؤثر، کنترل قدرت متمرکز در دست یک نفر است و عادت سیاسی کسانی است که علاقهای ندارند دموکراسی فراتر از قاعده باشد.
در واقع کنگره امروز تلاش میکند موازنهای میان قوه مجریه و مقننه ایجاد کند. بخش دیگر این نزاع نیز صرفاً به این مسأله مربوط میشود که هیچیک از دو حزب دموکرات و جمهوریخواه تمایلی ندارند که عواقب عقبنشینی از عراق را برعهده بگیرند. این موضوع قابل اغماضی نیست بویژه آن که هیچ بحث عمیقی درباره موضوعات مهم جنگ مطرح نمیشود، بحثهایی از این قبیل که چرا ما به عراق حمله کردیم و چرا ما نمیخواهیم از آن خارج شویم؟
* در میان بحثهای کنگره موضوعاتی نظیر شمار نیروها در عراق و جدول زمانی خروج این کشور دیده میشود.
** من به رادیو دولتی گوش میدادم که درباره دیوید هالبسترام و نیل شیهان و دیوید گرینوی و دیگران صحبت میکردند. اینها خبرنگارانی بودند که در ویتنام با شجاعت تمام مقابل سردمداران کشور ایستادند و واقعیت را به آنها گفتند.
واقعیتی که آنها گفتند چه بود؟ آنها به سردمداران کشور گفتند: «نمیتوانید در جنگ پیروز شوید.» من یک ساعت به این بحثها گوش دادم و هرگز چنین پرسشهایی مطرح نشد. آیا آمریکا باید وارد جنگ میشد و به کشوری دیگر حمله میکرد؟ پاسخ این پرسشها واقعیتی است که سردمداران کشور حاضر به شنیدن آن نیستند. در حقیقت این نوع پرسش از زمامداران با آنچه روزنامهنگاران منتقد در درون اتحادیه جماهیر شوروی در دهه 80 میگفتند نسبتاً مشابه بود. آنها میگفتند «آهای! ما در جنگ افغانستان پیروز نمیشویم». من معتقدم این مواردی که به زمامداران گفتند واقعیات کشور نیست. واقعیتی که باید به سران کشور گفت این است: چرا شما به افغانستان حمله میکنید؟ شما چه حقی دارید که علیه صلح و انسانیت دست به جنایت میزنید؟ اما از چنین پرسشهایی خبری نیست. حتی این پرسش که آیا پیروز شدن قانونی است یا خیر، هم مطرح نمیشود. در واقع، بحثهای کنونی درباره عراق من را به یاد بحث بازها و کبوترها در مورد ویتنام میاندازد.
به عنوان مثال آرتور شلزینگر مورخ برجسته و مشاور کندی را در نظر بگیرید. وی در ابتدا حامی جدی جنگ در دوران ریاست جمهوری کندی بود. اما در اواسط دهه 60 این نگرش در میان مردم و نخبگان گسترش یافت که جنگ معقولانه نیست و به آمریکا صدمه میزند. آنگاه وی در سال 1966 کتابی نوشت به نام «میراث تلخ» که بسیار شبیه چیزی بود که امروز شاهد هستیم. پس از آن وی به یکی از منتقدان جدی جنگ تبدیل شد. وی گفت: ما همه دعا میکردیم که بازها در این نگرش که فرستادن نیروهای بیشتر برای ما پیروزی به ارمغان میآورد، درست فکر کنند و اگر آنها درست فکر کنند ما عقلانیت و حکومتداری دولت آمریکا را به خاطر کسب پیروزی در سرزمینی که ویران رهایش کردند، خواهیم ستود.
و به همین دلیل است که در شرایط کنونی شاهد این بحث هستیم که آیا ایران در عراق دخالت میکند یا خیر. شما صرفاً میتوانید این بحثها را با این فرض دنبال کنید که گویی آمریکا مالک جهان است. شما در سال 1943 نمیتوانستید بحث کنید که آیا متحدین در فرانسه اشغالی مداخله میکنند یا خیر؟ فرانسه توسط یک قدرت خارجی اشغال شد. چه کشوری میتوانست در آن مداخله کند؟ در حقیقت، مداخله کردن اقدام درستی است؟ یا مثلاً افغانستانی که توسط روسیه اشغال شد: آیا پس از این آمریکا باید در افغانستان مداخله میکرد در حالی که روسها این کشور را فتح کرده بودند؟ اگر چنین پرسشی را میشنیدید حتماً میخندیدید. اینها محدودیتهای بحث جنگ در رسانههای آمریکاست.
تجاوز عراق از نوع جنایتی است که جانیان به خاطر آن در نورمبرگ محاکمه شدند. آنها در اصل به خاطر جنایت علیه بشریت اعدام شدند. مثلاً یکی از این جنایتکاران بینالمللی فون ریبن تروپ (Von Ribben trop) وزیر خارجه نازیها است که اعدام شد. یکی از اتهامات اصلی وی این بود که از جنگ پیشدستانه علیه نروژ حمایت کرده بود. این اقدامی بود که رابرت جکسون قاضی آمریکایی و رئیس شورای دادستانی در دادگاه نورمبرگ، در پایان این دادگاه سخنرانیهای پرحرارتی درباره ماهیت این دادگاه ایراد کرد. وی پس از اعلام حکم محکومیت ریبن تروپ گفت: «ما متهمان را محکوم کردیم زیرا اگر از این کار شانه خالی میکردیم ما نیز مشمول اتهامات آنها بودیم.»
بنابراین اگر دادگاه موضوعیت دارد، اصول آن نیز باید در قبال آمریکا اعمال شود. تلاش کنید بحثی را در قبال اقدامات آمریکا، چه درباره ویتنام یا عراق یا دیگر تجاوزات آمریکا پیدا کنید، اما چیزی نمییابید.
* موضوع مورد اختلاف دیگری که میان کاخسفید و کنگره مطرح است اظهارات چنی درباره سفر نانسی پلوسی رئیس دموکرات مجلس نمایندگان آمریکا به سوریه است که آن را رفتاری بد نامیده است. فکر میکنید پلوسی حق داشت به سوریه سفر کند؟
** البته که این حق را داشته است. اگر به دیکتاتوری ناشی از انتخابات اعتقادی نداشته باشید، باید گفت هر کسی حتی نمایندگان محلی کنگره و حتی شما و من این حق را داریم. اگر آمریکا کشوری آزاد و دموکراتیک است، بنابراین مجبور نیستید از دستورات رهبر تبعیت کنید. کل این بحث مضحک است. این حقیقت هم که وی باید از خود به خاطر سفر به سوریه دفاع کند، مضحک است. پرسش این است که آیا ما در یک دیکتاتوری زندگی میکنیم که انتخابات مجوز آن را داده است؟ یا قرار این است کشوری باشد که مردم منافع خود را پیگیری کنند؟
* اگر دموکراتها در سال 2008 به قدرت برسند، این نوع قدرت اجرایی که در دست یک نفر است، چگونه و چه زمانی تغییر میکند؟ آیا قوه مجریه شفافتر عمل خواهد کرد؟
** بله، با حضور دموکراتها قوه مجریه شفافتر و بازتر عمل خواهد کرد اما فکر نمیکنم تغییرات بنیادین به وجود آید. تغییرات اساسی در اختیار دو حزب است. بنابراین اگر جمهوریخواهان لیبرال نیز راهی کاخسفید میشدند آیا باز هم شاهد تغییر در سیاست جهانی آمریکا میبودیم. دموکراتهای کنونی نوعی از جمهوریخواهان لیبرال هستند. تمایز قائل شدن میان آنها کار دشواری است. با اطمینان باید گفت حضور دموکراتها مقداری از حدت و شدت مسائل میکاهد. هر دو حزب حوزههای انتخاباتی متفاوتی دارند. حوزههای انتخاباتی دموکراتها عمدتاً از طبقه عوام و کارگران تشکیل شده است. بنابراین باید خوراکی به آنها داده شود که عمدتاً به طبقه بسیار مرفه داده نمیشود. اما چارچوب فکری دو حزب تقریباً مشابه است.
* آیا مبنای قدرت اجرایی کنونی که یک نفر در مرکز ثقل است، سیر نزولی را آغاز کرده است؟ این سؤال را با توجه به اتهامات فساد پل ولفوویتز، آلبرتو گونزالس و اسکوتر لیبی پاسخ دهید.
** درباره قدرت اجرایی در دست یک نفر و دیکتاتوری ناشی از انتخابات باید گفت فساد داخلی در اصل به آغاز اضمحلال آن کمک کرده است. اما نه به این دلیل که آنچه انجام شد، اشتباه بوده است. البته برخی مسائل اشتباه بوده است نظیر اخراج یک دادستان اما چنین اقدامی در مقایسه با ابعاد جنایاتی که دولت انجام داده، خیلی جزیی است. این نزاع به این دلیل اهمیت یافت که ناشی از تضاد میان قوه مجریه و مقننه بود.
ولفوویتز را در نظر بگیرید. اتهامات علیه وی ممکن است درست باشد اما در مقایسه با سوابق اقدامات وی خیلی ناچیز است. هرگز نباید نقش او را در راه افتادن جنگ عراق فراموش کرد. وی در دوران ریاست جمهوری ریگان سفیر آمریکا در اندونزی و یکی از جدیترین حامیان سوهارتو بود که از بدترین دیکتاتورها در عصر مدرن محسوب میشود و میتوان وی را با صدام حسین مقایسه کرد. به همین دلیل نیز هنگامی که ولفوویتز به ریاست بانک جهانی منصوب شد، فعالان حقوق بشر و حامیان دموکراسی در اندونزی بشدت از این امر انتقاد کردند. ما با مردی طرف هستیم که بشدت مخالف دموکراسی و حقوق بشر است. اقدامهای وی نشانگر خیلی چیزهاست، حمایت وی از یک دیکتاتور خشن به این معناست که وی از یک فساد جدی حمایت میکند. مرکز «ترانسپرنسی اینترنشنال» اندونزی زمان سوهارتو را در صدر کشورهای فاسد جهان قرار داد. وی در حالی که از فساد دفاع میکرد میگفت میخواهد در بانک جهانی علیه فساد کاری بکند.
سابقه ولفوویتز در قبال دموکراسیها نیز قابل توجه است به ترکیه توجه کنید که در کمال تعجب همگان دولتی به قدرت رسید که 95 درصد مردم با آن موافق بودند و به آمریکا اجازه نداد که از خاکش به عنوان پایگاهی برای جنگ علیه عراق استفاده شود. کالین پاول وزیر امور خارجه وقت آمریکا و دیگران بشدت ترکیه را محکوم کردند. اما ولفوویتز در محکوم کردن ترکیه از دیگران گوی سبقت را ربود. وی ارتش ترکیه را اغوا کرد تا اجازه چنین کاری را بدهند. وی میگفت: شما قدرت دارید و میتوانید دولت غیرنظامی را مجبور کنید هر آنچه را که ما میخواهیم، انجام دهند. این ایده که دولت باید به درخواست 95 درصد مردم توجه کند، فاجعهبار است. وی سپس خواستار آن شد که ترکیه از آمریکا عذرخواهی کند. دو ماه بعد ولفوویتز به عنوان یک ایدهآلگرای ارشد که جنگ صلیبی را به خاطر دموکراسی هدایت کرد، مورد تمجید قرار گرفت.
* چرا وی به خاطر پرداخت حقوق بیشتر به یک کارمند زن خود برای کنارهگیری تحت فشار قرار گرفت؟
** ولفوویتز در بانک جهانی بشدت مورد تنفر بود. ظاهراً وی خیلی مستبد است. بنابراین در بانک جهانی به دنبال بهانهای بودند که او را به موجب آن اخراج کنند. یک نوع فساد سراسر جهان را در بر گرفت.
بانک جهانی این است البته آنها برخی کارهای خوب هم صورت دادهاند. من شاهد پروژههایی از بانک جهانی بودهام که قابل قبول است. به عنوان مثال، بانک جهانی در کلمبیا از پروژههای بسیار جالبی که بخشی از آن از سوی کلیسا و بخشی از آن از سوی سازمانهای حقوق بشر اداره میشده، حمایت کرد تا صلح در آنجا برقرار شود. این کار بسیار سازندهای است که بانک جهانی از آن حمایت میکرد.
اما اگر به کلیات سیاستهای بانک جهانی نگاه کنید، خواهید دید که این سیاستها ملایم نیستند. بانک جهانی راه طولانی در پیش دارد که میخواهد با آن اعتباری برای خود کسب کند. رها شدن از فساد سوءمدیریت. در عراق و افغانستان نیز نگرشها در قبال وی همینگونه است.
* تحلیلگران در رسانهها این پرسش را مطرح میکنند که آیا بانک جهانی میتواند اعتبار خود را پس از ولفوویتز بازیابد یا فساد ولفوویتز کار بانک جهانی را تمام کرده است؟
** بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول در دهه 70، به کشورها فشار آوردند تا وام بگیرند و مقروض و بدهکار شوند. این نهادها به درست بودن اقدام خود اعتقاد داشتند. در اوایل دهه 80 که رژیم ولکر (پل ولکر رئیس سابق بانک مرکزی آمریکا) در واشنگتن در قدرت بود، کل سیستم فروپاشید و کشورهایی که وام گرفته بودند، به تدریج پولهای خود را خرج کردند. آنگاه بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول بشدت آنها را تحت فشار قرار دادند تا برنامههای ساختاری قابل انطباقی را معرفی کنند که به این معنی بود که کشورهای فقیر باید دیونی را که کشورهای ثروتمند به آنها تحمیل کرده بودند، پرداخت کنند. البته پس از آن فاجعه اقتصادی و تأکید بر مدیریت خوب و عالی است اما چارچوب بسیار بزرگتری وجود دارد. به عنوان مثال صندوق بینالمللی پول را در نظر بگیرید. صندوق بینالمللی پول مانند بانک جهانی نیست اما بشدت با آن مرتبط است. کارین لیسیکرز مدیر اجرایی پیشین صندوق بینالمللی پول (IMF) به درستی توصیف کرد که این نهاد یک نهاد تقویتکننده اعتبار جوامع است. IMF بشدت ضدسرمایهداری است. به عنوان مثال من به شما پول قرض میدهم که میدانم پرخطر هستید بنابراین خواهان نرخ بالا میشوم. اکنون فرض کنید پول من را پس نمیدهید. در یک نظام سرمایهداری، این مشکل من است. من دست به یک وام دادن پرخطر زدهام. من از بهرهای که دریافت میکنم سود بسیاری میبرم. من تقلب میکنم. خب مشکل من است. اکنون IMF چنین وظیفهای دارد. آنچه این نهاد میگوید این است که دوستان و همسایگان باید بدهی خود را بدهند. آنها باید پولی را که قرض گرفتهاند پرداخت کنند. تا اطمینان حاصل شود من پولی از دست نمیدهم. این دقیقاً کاری است که صندوق بینالمللی انجام میدهد. اگر آرژانتین که وامگیرنده پرخطری است، از صندوق بینالمللی پول، وامی بگیرد و در پرداخت آن کوتاهی کند، IMF وارد عمل شده و به کارگران و کشاورزان و دیگر مردم آرژانتین میگوید که باید این پول را پرداخت کنند. این افراد پول را قرض نگرفتهاند و دولت نظامی آن را قرض کرده اما آنها مجبورند این پول را پرداخت کنند. انطباق ساختاری همین است، IMF اطمینان حاصل میکند که پرداختکنندگان مالیات در غرب به بانک پول میپردازند. این نهاد اساساً ضد سرمایهداری است کل سیستم هیچ مشروعیتی ندارد. در حقیقت کل نظام بدهی در جهان که در حال خرد کردن اکثر نقاط جهان است، بدهیهای جعلی است.
اگر سوهارتو، یکی از بزرگترین بدهکاران جهان، پولی قرض بگیرد و به ثروتمندترین مرد اندونزی و شاید جهان تبدیل شود، چرا مسئولیت پرداخت این بدهیها باید برعهده کشاورزان اندونزی باشد؟ کشاورزان اندونزی که پول قرض نگرفتهاند، آنها چیزی کسب نکردهاند. به آنها ظلم شده است اما باید این پول را پرداخت کنند. صندوق بینالمللی پول اطمینان حاصل میکند که وامدهندگان به خاطر وامی که دادهاند و البته سود آن را بردهاند، پولی از دست ندهند. چرا باید چنین سیستمی وجود داشته باشد؟