پذیرش شروط اصلی روانکاوی توسط دیوئی، از جمله مفهوم بیخبری، باعث گردید تا «کارل آر.راجرز»، که خود یک روانشناس و متخصّص در روانشناسی فرویدی است، زمینۀ لازم برای توسعه نوعی جدید از تعلیم و تربیت براساس اصول مکتب فرویدنیسم را، فراهم شود. راجرز در کتاب خود به نام «آزادی در فراگیری» مینویسد: «اگر دانشآموز درس را کنار میگذارد، این تقصیر دبستان است»، و «ما باید فرصت لازم برای قضاوت کردن کودک دربارۀ خود را فراهم آوریم». اعتقاد راجرز به اینکه فرد میتواند خود را آموزش دهد، باعث پرورش حسّ خودبزرگبینی در دانشآموز گردید. به بیانی کوتاه «راجرز» عنوان میکند که شرط لازم برای فراگیری «آزادی» است «آزادی» برای انجام هر کاری، خوب و بد، درست و غلط.
هدف من از نوشتن کتاب «آزادی»، نشان دادن این مطلب بود که ما تنها زمانی آزاد هستیم که به آنچه که خوب، درستی و زیبائی است پایبند باشیم و بگوئیم که ما باید نسبت به اشتباهات، زشتی و نابودسازیای که بر علیه زیبائی مرتکب میشویم، خود را آگاه سازیم. از این روی چنانچه کودک بخواهد دچار اشتباه نگردد، ما باید نسبت به خلافهای او و مشکلات جهان در کلّ، توجه و دقتنظر داشته باشیم. میتوانیم بگوئیم که آموزش و پرورش، هنر آگاهی یافتن نسبت به اشتباهات است. با توجه به درک این مطلب، خواننده میتواند ببیند که چگونه روند تعلیم و تربیت در این کشور به اندازهای منحرف گردیده که اینک بصورت «تعلیم و تربیتزدائی» درآمده است.
نیویورک محل تولّد جروم اس. برونر (1915)، رئیس کنفرانس «وُدزهول» در کیپکاد واقع در ایالت ماساچوست است. جائی که روشهای آموزشی آمریکائی از نو فرموله گردیده بود. نتایج این کنفرانس بنظر نمیرسد که بهترین باشند. اهداف آن گردهمایی چه بود؟ اساساً نیات این بود که اوّل، تعلیمدهندگان باید اصول اوّلیه را آموزش دهند، یا در واقع اینکه آنها باید به دانشآموز «یاد دهند که چگونه فرا بگیرد»، و دوّم آنها باید کمک نمایند تا دانشآموز استعداد درکی جامع از واقعیّت را پیدا نماید. در صورتی که خواننده تمایل داشته باشد، متوجه میشود که این بیانیهها منعکسکننده طرز تفکّر منحط گروه وُدزهول است، چرا که ایدۀ آنان تعلیم چیزی است که نیازی به آموزش دادن ندارد:
اصول اوّلیه و توان درک مستقیم مسائل، که هر دوی آنان توسط خالق بشر در وی به ارث گذارده شده است. بوسیله این گروه، ضربۀ نهائی بر پیکر نظام آموزشی آمریکای شمالی وارد گردید.
برخی از عواقب آن جهتگیری این است که جوانان آمریکا در حال از دست دادن کلّ میراث فرهنگی خود هستند، زیرا که آنها تنها کتابهای رمانتیک و تخیّلی میخوانند و آنها هیچ معلوماتی راجع به فلسفه یا از آن مهمتر دربارۀ علم و دانش ندارند. به بیانی کوتاه، باید گفت که ما اینک نظارهگر انحطاط کلّ آموزش در این کشور هستیم. بنظر میرسد به خاطر یک جهتگیری انحرافی، حالتی از یک بیگانگی کامل در مدارس حاکم شده است.
توسط اکثر مردم آمریکا در بخشهای صنعتی و اقتصادی و حتی در زمینۀ علم اخلاق، تصور میشود که اینک نوعی تنزل (یعنی چیزی که بیشتر ساختگی و غیرواقعی است)، بوجود آمده است. با این وجود، درک روشن روند زوال عمومی در تمدّن آمریکا، بسیار مشکل است. متأسفانه در هر کشور یا امپراطوریای که بر اوج شکوفائی خود رسید، (امپراطوری فارس، یونان باستان، روم، امپراطوری بریتانیا)، بیگانگی کاملی نسبت به آنچه که وقوع میپیوست (واقعیت)، نیز وجود داشت. و این بیگانگی به اندازهای بود که همه چیز را از بین برد. به عنوان مثال، مسئلۀ آموزش و پرورش مستقیماً با فلسفۀ زندگی حاکم بر جوامع امروز، ارتباط دارد و این ارتباط به اندازهای است که اگر آن فلسفه اشتباه باشد، نسلهای بعدی را همراه با کشور به سوی انحطاطی غیرقابل پیشگیری سوق میدهد.
خاصیّت «تجزیه و تحلیل سهگانه» این نیست که مدارس و دانشگاهها را تأسیس نماید، چرا که علم سهگانهشناسی خود دارای یک سازمانی دیگر نیست. هدف آن آگاهی دادن به تمام پیروان مکاتب موجود است تا آنها پیرو مسیری صحیح باشند. به این هدف، اوّل از طریق درک اشتباهات و دوّم بوسیله جایگزین کردن طرز فکری صحیح و غیرمنحرف بجای اشتباه و منحرف، میتوان دست یافت.
برخی از آمریکائیان ممکن است بگویند یک زوال عمومی در سرتاسر دنیا وجود دارد و این مسئله جهانی است. لیکن ما نکات ذیل را مشاهده و بررسی نمودهایم: ایالات متحده سمبل اصلی نظام دمکراتیک کاپیتالیستی جهان غرب است، به این معنی که آمریکا اصطلاحاً مقر کاپیتالیسم است، و درست به همانگونه که سقوط بازار بورس نیویورک بر روی سایر کشورها تأثیر گذاشت، یک سقوط در اینجا دنیا را تکان میدهد. تنها کشورهائی که زیاد به آمریکا وابسته نیستند، زودتر این خسارت را جبران مینمایند.
زمانی که امپراطوریهای روم و بریتانیا سقوط کردند، مستعمرات آنان توانستند به خوبی به بقای خود ادامه دهند، حتی برخی وضعشان از قبل هم بهتر شد، ولی این واقعیت مهمتر است که زوال اقتصادی، که در رتبۀ دوم از سلسله مراتب زوال قرار دارد، همیشه در آخر ظاهر میشود. زمانی که انحطاط مادّی عیان میگردد، نشان آن است که انحطاط بیش از حد به جلو رفته و برای از سرگیری کار و پیشرفت نیاز به سعی و کوشش فراوانی است که اوّل از نظام تعلیم و تربیتی که اساسیترین رکن یک کشور است باید آغاز گردد.