علیاکبر رمضانیان
یکی از سئوالات مهم بعد از پیدایش دولت ـ ملت، میزان نقش دولت در جامعه؛ و از همه مهمتر دخالت دولت در اقتصاد جامعه است این سئوال در سده نوزدهم و بیستم منجر به نظریهپردازیهای بسیاری شد و مکاتب بعدی سیاسی اقتصادی تا حدودی، در صدد پاسخگویی به این سئوالات برآمدهاند از طرفی سوسیالیسم با نگرشی اشتراکی؛ دخالت دولت را در همه امور محق میدانست. از طرف دیگر نیز لیبرالیسم، در خصوصیسازی و بازار آزاد همواره سعی داشت دست دولت را از دخالت کوتاه کند البته مکاتب فیمابینی نیز وجود دارد که در محدودیت دولت و همچنین بازار نظریهپردازی کردهاند.
دولتهای لیبرالی کلاسیک با الهام گرفتن از نظریههای کینزی، برنامههای رفاهی را همواره در دستور کار خود داشتهاند اما در دهه 70 و 80 میلادی اروپای غربی بعد از پدید آمدنهای رکود اقتصادی؛ به این نتیجه رسیدند که سیاستهای رفاهی را کنار گذاشته و هزینههای عمومی دولتها را کاهش دهند؛ دولت تاچر در انگلستان سردمدار این حرکت ضدکینزی بود او با کم کردن هزینههای عمومی توانست نقش دولت در زمینه رفاه را به میزان قابل توجهی کاهش دهد و این سیاست نولیبرالیستی در دیگر کشورهای اروپایی نیز دنبال شد و توانست دولتهای اروپایی را از بحرانهای اقتصادی و رکود دهههای 70 و 80 نجات دهد.
نظریه نولیبرالیسم هنوز در اروپا طرفدار خود را دارد و یکی از نظریهپردازان نولیبرالیسم فردریش اگوست فونهایک است که مکتوبات زیادی در این زمینه دارد و در خصوص دخالت دولت در جامعه، اقتصاد و فرهنگ موجب شکست دولت میشود، او میگوید که سوسیالیسم به لحاظ معرفتشناختی امری محال است چرا که هیچ نظام اقتصادی و اجتماعی که بازار در آن آشفته باشد و حقیر؛ نمیتواند از شناخت و دانش عملی و پراکنده شهروندان خود بهره بگیرد و نتیجه چنین وضعی، آشفتگی و بحران است.
ـ نظریات نولیبرالیستی فردریش فونهایک
الفـ نظم خودجوش
فردریش فونهایک معتقد است در جوامع به دلیل نیروی کنترلی در درون نیروهای اجتماعی نیازی به کنترل همهجانبه از سوی دولتها نیست لذا باید به این نیرو اعتماد پیدا کرد. این نیرو در اندیشهها یک نظم خودجوش نام دارد. هایک میگوید نخستین بار برنارد ماندویل الگوی کلی رشد خودجوش را در زمینههایی چون اخلاق، حقوق، زبان و اقتصاد کشف کرده است. به نظر او همین رشد خودجوش را میتوان در زیستشناسی و توسعه کهکشان نشان داد. ذهن و اندیشه نیز تابع رشد و تکامل خودجوش است، عقل نظم خودجوش در حیات ذهن را باز مینماید و رشد میدهد.
هایک نظم خودجوش را در مورد جامعه از دو حیث به کار میبرد: یکی این که نهادهای اجتماعی، هر چند به واسطه عمل انسان پدید میآیند، نتیجه طرح و نقشه آگاهانه او نیستند؛ دستی پنهان در تکوین نهادهای اجتماعی در کار است. به طور دقیقتر، نهادهای ارادی و صناعی را از نهادهای خودجوش و برخاسته از عمل غیرارادی و ناآگاهانه انسان جدا میکند، نهادها و قواعد اجتماعی در فرآیند تکامل خودجوش جامعه تابع اصل انتخاب طبیعیاند؛ «منبع اصلی نظم اجتماعی... تصمیمی آگاهانه برای در پیش گرفتن قواعد عمومی خاصی نبوده است... آنچه جامعه بزرگ را ممکن ساخت تحمیل آگاهانه قواعد عمل نبود، بلکه رشد و توسعه چنین قواعدی در میان مردمانی بود که تصور چندانی از نتایج مشاهدات کلی خود نداشتند. و ترقی در این تعریف یعنی کشف آنچه تاکنون ناشناخته بوده است.» از این جا نتیجه میگیریم که شناخت ضمنی یا عملی بر شناخت منظم و علمی تقدم دارد؛ یعنی شناخت ما از جهان اجتماعی در ابتدا در اعمال ما مندرج است، سپس در نظریهها ظاهر میشود دیگر آن که هایک مفهوم نظم خودجوش را درباره روند انتخاب طبیعی در میان سنتهای رقیب مطرح میکند؛ تکامل فرهنگی نتیجه این روند است.
هایک بر آن است که نمیتوان نظام اقتصادی را با سازمانهای ساختگی، مانند ارتش یا شرکت تجاری یا مدرسه، مقایسه کرد و بازار را نیز مانند چنین سازمانهایی هدفمند دانست. وی برای تمییز حوزه کلی مبادلات اجتماعی از سازمانهای تصنعی واژه کاتالاکسی را به کار میبرد که به معنای نظمی خودجوش و خودکار است و همان دست پنهان (لسهفر) آدام اسمیت بوده و کارکرد آن همانند دست پنهان آدام اسمیت است که بعضاً در زمینههای اجتماعی هم آن را تعمیم میدهد. هایک در تعریف این مفهوم چنین میگوید: «نظمی که به واسطه هماهنگی وهمپذیری متقابل بسیاری ا اقتصادهای فردی در بازار پیدا شده است بنابراین کاتالاکسی نوع خاصی از نظم خودجوش است که به وسیله بازار و به واسطه بازا عمل افراد در قوانین مالکیت، مجازات و قراردادها ایجاد شده است.»
هایک لفظ اقتصاد را در مقایسه با مفهوم کاتالاکسی، برای توصیف روابط بازاری نارسا و محدود میداند. به نظر او در کاتالاکسی تعقیب منافع خصوصی به تامین خیر عام میانجامد و هیچ سازمان و نهادی مصنوعی نمیتواند از لحاظ کارایی و بیطرفی جانشین آن شود. هایک در خصوص مسائل فرهنگی هم معتقد است تکامل فرهنگ محصول تنازع و رقابت میان نهادها و سنتهای مختلف و انتخاب طبیعی نهادها و سنتهای نیرومند است که حامل و مظهر شناخت بهترند. او میگوید قواعد و اصول اخلاقی و سنتها به تدریج پالایش میشوند؛ و ناهماهنگیهای درونی آنها به تدریج در نتیجه اعمال هزاران هزار فرد حل و رفع میشود؛ در واقع نظم خودجوش در جامعه آن را حل میکند. البته آن ناهماهنگیها و تعارضها سرچشمه تکامل فرهنگی است. اخلاق و فرهنگ فردی نیز به همین شکل تکامل مییابد، این نکته خود یکی از شاخصهای تمییز اندیشه لیبرالی هایک از اندیشههای محافظهکاران است.