تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۶  ، 
کد خبر : ۲۳۰۴۹۷
در گفت‌وگو با دکتر حمید احمدی مدیر گروه علوم سیاسی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

اقوام و فرایند جهانی شدن

حمزه امرایی محمدرضا سرداری اشاره: در دهه آخر قرن بیستم در آستانه نوعی خیزش و بیداری قومی قرار گرفت که بازتاب و نمودهای آن در بخش‌هایی از اروپا و آسیا تبلور یافت. فروپاشی شوروی و ظهور پانزده دولت مستقل با چارچوب‌های قومی متفاوت، روند جدایی خشونت‌بار جمهوری یوگسلاوی سابق و... نمونه‌‌هایی از وضعیت تازه می‌باشند، این تحولات به موازات رشد و رواج سریع مفهوم جهانی شدن در محافل علمی و سیاسی، سبب گشایش حوزه مطالعاتی جدیدی در خصوص نقش و جایگاه اقوام در فرآیند جدید و یا به عبارت دیگر بازتاب و تأثیر روند جهانی شدن بر وضعیت‌ قومیت‌ها شده است. برخی از صاحبنظران مطالعات قومی، اصطلاح «ناسیونالیسم قومی» را جهت معرفی شرایط جدید در حیات قومیت‌ها عنوان نموده‌اند. به باور این افراد، رشد سریع و برق‌آسای تکنولوژی اطلاع‌رسانی و رسانه‌ای، باعث رشد آگاهی قومی شده در بیشتر موارد این آگاهی به صورت انتظاراتی برای تغییرات سیاسی متبلور شده است. ولی آیا این همه واقعیت در خصوص ارتباط جهانی شدن و مسأله قومیت‌ها می‌باشد؟ در این خصوص با دکتر حمید احمدی استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران و صاحبنظر مطالعات قومی به گفت‌وگو نشسته‌ایم. ایشان معتقدند جهانی شدن نمی‌تواند بر قومیت‌ها بازتاب جدایی‌طلبانه داشته باشد، این گفت‌وگو را با هم پی می‌گیریم.

* تعریف و برداشت شما از جهانی شدن، ماهیت و مؤلفه‌های آن چیست؟
** از جهانی شدن برداشت‌های مختلفی شده است. برخی معتقدند جهانی شدن بحث جدیدی نیست و در مباحث علوم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دارای سابقه است. به طور نمونه در آثار مارکس، دورکهیم، وبر و نظریات عصر صنعتی شدن شاهد مباحثی پیرامون جهانی شدن هستیم.
به طور مثال برخی بحث روابط تولید در نظریه مارکسیسم و تحقق یافتن آن در سطح جهان را نمونه‌ای از نظریات جهانی شدن توصیف می‌کنند. اما دقیق‌تر از همه نظریه سیستم جهانی سرمایه‌داری یا نظریه والر اشتاین است که صریحاً ابراز کرده است جهانی شدن از قرن 16 میلادی به صورت آغاز روند تولید سرمایه‌داری و تسلط نظام سرمایه‌داری بر جهان آغاز شده است اما مفهوم گلوبالیزاسیون Globalization مفهوم جدیدی است که در دو دهه اخیر جنجال‌هایی را برانگیخته است و به گسترش ارتباطات و فروپاشی شوروی باز می‌گردد. اما به نظر من در فضای جهانی شدن نوعی یکسان شدن نهفته است.
یعنی عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی شاهد پدیده‌ای است که در سطح جهان در حال فراگیر شدن است. به طور نمونه در عرصه اقتصادی شاهد نفوذ اقتصاد بازار هستیم و اگرچه در سال‌های گذشته کشورهایی از جمله کشورهای سوسیالیست مقابل آن مقاومت می‌کردند الان ناخواسته به آن سمت حرکت می‌کنند.
در عرصه سیاسی نیز برخی معتقدند جهانی شدن به شکل گسترش فرهنگ جامعه مدنی در دنیا به خصوص فرهنگ دموکراسی و لیبرال دموکراسی و ایجاد نظامی جهانشمول که در حال گسترش به کلیه جهان از آمریکای لاتین گرفته تا اروپای شرقی و شرق آسیا در حال وقوع است، در سطح فرهنگی نیز نوعی یکسان‌سازی یا گسترش و جهانشمولی فرهنگ و ارزشهای خاص است. یعنی غربی شدن هنر سینما، موسیقی، حتی زبان که به نظر می‌رسد زبان انگلیسی از چنین موقعیتی برخوردار است. البته عرصه فرهنگ با عرصه سیاست و اقتصاد تفاوت‌هایی دارد یعنی در آن عرصه نظام لیبرال دموکراسی تقریباً نظام واحدی است که در حال ریشه دواندن است و مورد قبول نخبگان دنیا است. اما در عرصه فرهنگی به نظر می‌رسد ما شاهد نوعی تقابل هستیم. یعنی با گسترش فرهنگ، هنر و اندیشه غربی در سطح جهان و برقراری نوعی یکسانی، ما شاهد نوعی پلورالیسم نیز هستیم. یعنی جهانی شدن تناقضی با ایجاد یک پلورالیسم فرهنگی در جهان ندارد.
یعنی در عین حال که ما شاهد توزیع فرهنگ و ادبیات غرب از طریق ماهواره‌ها و شبکه‌های ارتباطی غرب هستیم، سایر فرهنگ‌ها نیز با استفاده از این ابزارها می‌توانند خود را معرفی کنند و ممکن است بتوانند در دنیای غرب نیز تأثیر بگذارند. یعنی در این فرآیند ما شاهد حاکمیت یک فرهنگ تام و تمام نیستیم. بلکه فرهنگ‌های دیگر نیز می‌توانند خود را نشان دهند. البته شاید در درازمدت یک فرهنگ سلطه‌ای به وجود آید که در آن خرده فرهنگ‌های دیگر نیز از جایگاهی برخوردارند. که به نظر من آن مسأله همان جهانی شدن اقتصاد، فرهنگ و سیاست است.
ممکن است بخشی از این جهانی شدن که مورد بحث ماست ساختگی باشد اما بخش عمده آن خودجوش است. مثلاً بسیاری از دولت‌ها و ملت‌ها از پدیده جهانی شدن اقتصاد استقبال کرده‌اند. در بحث سیاست نیز تقریباً به همین‌گونه است. گرچه ممکن است برخی از کشورها، به ویژه از نوع جهان سوم سعی کنند که تنها وارد بعد اقتصادی جهانی شدن شوند و از مزایای آن بهره‌مند گردند و ساختار سیاسی خویش را حفظ کنند. مثلاً چین در عرصه اقتصاد از جهانی شدن استقبال کرده است اما در عرصه سیاست خیلی تمایل ندارد. در نتیجه در چنین کشورهایی جهانی شدن از طریق جنبش‌های مردمی و مدنی هدایت می‌شود. البته شاید بتوان گفت که برخی از نیروهای اجتماعی به جهانی شدن در عرصه سیاست بیشتر علاقه‌مندند به خصوص نیروهای اجتماعی نظام‌های اقتدارگرا که نمونه آن در خاورمیانه بسیار است.
به طور مثال کشورهای نظیر مصر و اردن بسیار علاقه‌مندند که وارد عرصه جهانی اقتصاد شوند تا از مواهب آن بهره‌مند گردند اما کاری به جنبه سیاسی آن ندارند اما این تناقض است و امکان‌پذیر نیست. مثلاً در چین جنبش‌های مدنی سرکوب شد یا در خاورمیانه موانع بسیاری برای توسعه سیاسی ایجاد شده است. بنابراین چنین نظامی‌هایی موفق نخواهند بود زیرا در دنیای امروز سیاست و اقتصاد به یکدیگر وابسته است.
* شما به بحث پلورالیسم یا کثرت‌گرایی فرهنگی اشاره کردید. بسیاری از کشورهای جهان سوم معتقدند جهانی شدن ظهور یک فرهنگ مسلط از درون فرهنگ‌های متکثر موجود در جهان است که همان فرهنگ غربی است. آیا چنین امری واقعیت دارد، یا این که کلیه فرهنگ‌ها در فرآیند جهانی شدن از شرایط یکسان یا نوعی توازن فرهنگی برخوردار خواهند بود؟
** این‌گونه نیست که فرهنگ‌ها به صورت متوازن در این پلورالیسم در کنار هم قرار گیرند. بلکه نوعی نابرابری وجود دارد. یعنی در عین حال که جنبه فرهنگی مسلط دنیای غرب وزنه اصلی است ولی در این عرصه دنیای خارج از حوزه غرب یعنی آنهایی که به لحاظ قدرت سیاسی و اقتصادی و نظامی نفوذ قابل توجهی نسبت به بازیگران اصلی نظام بین‌المللی ندارند و بازیگران دسته دوم و سوم به شمار می‌روند، آنها قاعدتاً به لحاظ این که اهرم چندانی در اختیار ندارند نمی‌توانند برابر با دنیای غرب فرآیند جهانی شدن را طی کنند. به نمونه زبان اشاره کنیم. در حال حاضر زبان انگلیسی در سطح جهان مطرح‌ترین زبان بین‌المللی است و در چندین سال بعد یک ایرانی یا یک آفریقایی و یا استرالیایی دیگر چنانچه بخواهند در سطح جهان با یکدیگر ارتباط برقرار کند نیاز به یک زبان بین‌المللی دارند. از سوی دیگر نفوذ گسترده ادبیات غرب مشهود است. در دنیای غرب سینمای غربی، تکنیک غربی و موسیقی غرب و حتی شیوه‌های رفتار آنها در سایر خرده فرهنگ‌های دنیا رسوخ کرده است. حتی در کشورهایی غنی فرهنگی نظیر هندوستان که به ویژه از یک موسیقی غنی برخوردار هستند کاملاً تحت تأثیر غرب قرار گرفته‌اند. شیوه کلی موسیقی از شرق آسیا تا آفریقا و... شکل غربی به خود گرفته است. مثلاً در حرکات موزونی که در موسیقی وجود دارد، شیوه‌هایی که در غرب و به طور خاص ایالات متحده وجود داشته در تمام دنیا رخنه کرده است. در عین حال یک نابرابری وجود دارد واقعیت این است که فرهنگ غربی در حال حاکم شدن است و گاهی از آن استقبال نیز می‌شود چون بخشی از این فرهنگ تحمیلی نیست و به شکل تهاجمی وارد نمی‌شود. به طور ظریف وارد می‌شود، شما بنگرید به اندیشه‌های پست مدرنیزم، نظریه‌های انتقادی، نظریات فوکو و هابرماس و حتی مارکس اندیشه این افراد را کسی به زور نمی‌گرفت و اخذ آن داوطلبی بود و مطلوبیت داشت اما ممکن است در برابر بخش دیگری از آن مقاومت شود. در مجموع این کثرت‌گرایی، کثرات گرایی یکسان و برابر نیست.
* تأثیر جهانی شدن را بر قومیتها چگونه ارزیابی می‌کنید؟
** در اینجا دو دیدگاه مخالف وجود دارد. برخی معتقدند که روند جهانی شدن قومیت‌ها را تضعیف می‌کند و برخی برعکس معتقدند که این فرآیند به تقویت قومیت‌ها می‌انجامد. مثلاً نظریه‌ای وجود دارد که معتقد است در روند جهانی شدن هویت‌ها از حالت خرد به سمت کلان یا به صورت ناسیونالیسم پیش می‌روند. مثلاً نظریه معروف کارل دویچ که به نقش ارتباطات اجتماعی و مسأله ناسیونالیسم پرداخته است. وی معتقد بود که با گسترش ارتباطات اجتماعی که از محصولات جهانی شدن است، خرده فرهنگ‌ها و هویت‌های کوچک اجتماعی در قالب ناسیونالیسم فراگیر حل شوند. بنابراین در اینجا می‌توان دید که جهانی شدن چندان به بحث قومیت‌ها دامن نمی‌زند بلکه هویت‌های فراگیرتر ایجاد می‌کند. برخی نظیر والراشتاین در نظام‌های جهانی خویش به شکل ظریفی به بحث قومیت می‌پردازند. وی براساس یک نگاه نئومارکسیستی معتقد است که نظام جهانی سرمایه‌داری برای کارکرد مثبت خویش و به کار انداختن چرخه‌های نظام سرمایه‌داری به طور عمدی به مسائل قومی دامن می‌زند و نوعی تقسیم کار قومی ایجاد می‌کند. ما در سطح جهان سه هویت داریم. هویت جهانی، هویت ملی و هویت قومی. در منظر برخی، جهانی شدن، ناسیونالیسم را تقویت می‌کند نه قومیت را، مثلاً فرض کنید در هندوستان در مقابل گسترش فرهنگ غرب، فرهنگ و ناسیونالیسم هندی تقویت شود. یعنی به جای این که گجراتی در برابر بنگالی قرار گیرد، همه این گروه‌های قومی در چارچوب ناسیونالیسم هندی قرار می‌گیرند. برای تقویت و حفظ یک فرهنگ در برابر جهانی شدن این ناسیونالیسم می‌تواند ناسیونالیسم ایرانی، عربی یا ترکی باشد بنابراین در اینجا نیز قومیت تقویت نمی‌شود.
اما در مجموع دو گروه معتقدند که جهانی شدن قومیت‌گرایی را تقویت می‌کند. نظریه گروه اول مبنای چندانی ندارد که به آن خواهیم پرداخت و گروه دوم نیز طرفداران نظریه والر اشتاین هستند که، اعتقاد دارم نظام جهانی نوعی تقسیم کار قوی در جهان ایجاد می‌کند که البته افراد دیگری به آن نپرداخته‌اند. در خصوص نظریه‌ای که معتقد است جهانی شدن قومیت‌گرایی را تقویت می‌کند این را بگویم که من خیلی با این نظر موافق نیستم. گرچه نظریه رایجی است و اخیراً نیز یک جو روشنفکری به راه افتاده است به نظر من اینها دو دسته‌اند. دسته اول نخبگان قوم‌گرا هستند که علاقمندند قوم‌گرایی تشویق شود. محافلی نیز ایجاد کرده‌اند و امیدوارند که بتوانند این موضوع را جا بتوانند این موضوع را جا بیندازند که جهانی شدن فرصتی برای قومیت‌ها ایجاد می‌کند. دسته دیگر تعلق قومی ندارند اما معتقدند که روند جهانی شدن باعث تکثر قومیت‌ها در جهان می‌شود. به طور کلی معتقدم به چند دلیل چنین اتفاقی رخ نخواهد داد. دلیل اول این عملی است، یعنی ما در سطح جهان شاهد چنین روند یا نشانه‌ای در این زمینه که قومیت‌گرایی رو به رشد است نبوده‌ایم. دلیل دوم نظری است که نمی‌تواند اثبات کند که جهانی شدن منجی به تشدید قوم‌گرایی می‌شود. دلیل بعدی نیز دلیل معرفت شناختی است. در سطح عملی ما شاهدی نداریم که روند جهانی شدن باعث تقویت قوم‌گرایی شود.
مثلاً اتفاقاتی که در یک دهه اخیر رخ داده است نظیر فروپاشی شوروی و یوگسلاوی یا اتفاقات عراق و اندونزی که ربطی به جهانی شدن ندارد. آنها نظام‌های خاصی بودند که براساس گفتمان‌های خاصی ایجاد شدند و در نهایت نیز رهبران آنها به این نتیجه رسیدند که این نظام‌ها دیگر سودی برای آنها ندارد. بنابراین فروپاشی شوروی عملی عمدی بود نه این که به آنها تحمیل شده باشد. برخی از روایت‌ها حاکی از آن است که گورباچف و یلتسین عملاً به این نتیجه رسیدند که شوروی را باید رها کنند. بنابراین ربطی به جهانی شدن ندارد. دیگر این که مسأله قوم‌گرایی مربوط به عصر حاضر نیست، حتی من معتقدم حرکات قومی پیش از بروز فرآیند جهانی شدن نه تنها نسبت به حال تقویت نشده بلکه تضعیف نیز شده است مثلاً در عصر جنگ اول جهانی شاهد اوج فعالیت‌های قومی و ناسیونالیستی بودیم. نظیر مسأله کردها و یا در دهه 60 در شمال آفریقا مسأله بربرها یک مسأله بود اما الان در حال رنگ باختن است. پس این که گفته می‌شود جهانی شدن موجب تقویت قومیت‌ها می‌شود یک باور و تصور ساده‌انگارانه است. در واقع حرکات قومی ارتباط خاصی با مسأله قومیت ندارد. از سوی دیگر من معتقدم که جهانی شدن با پدیده قومیت در تضاد است یعنی جهانی شدن که بازیگران خاص و نهادهای خاصی دارد، چندان موفق با قومیت نیست. زیرا فلسفه وجودی جهانی شدن که در اقتصاد بازار و یا لیبرال دموکراسی متجلی می‌شود براساس ثبات و آرامش و صلح جهانی استوار است.
کثرت‌گرایی قومی حداقل در مرحله نخستین خویش دچار یک کشمکش جهانی و منطقه‌ای می‌شود و جلوی حرکت جهانی شدن را سد می‌کند. بنابراین جهانی شدن فی‌النفسه مخالف کثرت‌گرایی قومی است. کما این‌که خیلی از ناظران و مقامات سازمان ملل نیز گفته‌اند که بنا بر این نیست، که تکثر در کشورهای جهان ایجاد شود. در برخی از مراحل جهانی شدن بسیاری بازیگران اصلی که معمار و طراح جهانی شدن به شمار می‌روند با پدیده قوم‌گرایی مخالفت کرده‌اند.
نمونه عراق بهترین مثال است. اگر روند به نفع قوم‌گرایی بود، الان باید به حال خود رها می‌شد و در قبال آن یک دولت کردی میان عراق و ترکیه به وجود آمد. اما می‌بینیم که در چهار، پنج سال اخیر علیرغم این که غرب و ایالات متحده با رژیم عراق به شدت مخالف هستند در مقابل قوم‌گرایی کردها بسیار محتاط عمل می‌کنند و تلاش می‌کنند که یک دولت کردی ایجاد نشود. لذا هم در برابر اقدامات ترکیه سکوت کرده‌اند و هم بر کردهای عراق فشار آورده‌اند که به سمت ایجاد یک دولت نروند. در حالی که اگر این فشارها نباشد آنها سریعاً می‌توانند دولت ایجاد کنند. در سال 1997 آلبرایت وزیر خارجه وقت ایالات متحده از بارزانی و طالبانی دعوت کرد و قراردادی به نام واشنگتن منعقد شد که یکی از نکات این قرارداد رسماً اعلام کرد آمریکا مخالف تشکیل یک دولت کردی است. بنابراین جهانی شدن فی‌النفسه مخالف قوم‌گرایی و کثرت‌گرایی است، زیرا نخستین آثار قوم‌گرایی ایجاد بی‌نظمی جهانی و منطقه‌ای است که منجر به جنگ‌های داخلی و گسترده‌ای خواهد شد و جلوی فرآیند جهانی شدن اقتصاد و لیبرال دموکراسی را خواهد گرفت. زیرا یکی از نتایج کشمکش‌های قومی بروز موانع بر سر گسترش تجارت جهانی و استقرار لیبرال دموکراسی خواهد بود زیرا دولت‌ها با توسل به خطر قوم‌گرایی، اقتدارگرایی را حاکم خواهند کرد بنابراین کسانی که معتقدند جهانی شدن به سمت تقویت قوم‌گرایی پیش می‌رود قدری ساده‌انگارانه تحلیل می‌کنند در واقع آنها یا آرمان‌گرا هستند یا نگرش دقیقی نسبت به پدیده جهانی شدن ندارند. از سوی دیگر قوم‌گرایی که تنها مسأله زبان نیست مذهب را نیز برخی‌ها قوم‌گرایی تفسیر می‌کنند. به نظر برخی از نظریه‌پردازان جهانی و قومی، بنیادگرایی چه به صورت مسیحی، یا یهودی و اسلامی نمونه‌ای از قوم‌گرایی در جهان است. در حال حاضر آمریکا قصد دارد عملیات گسترده‌ای را علیه رادیکال‌های اسلامی در افغانستان و دیگر مناطق جهان انجام دهد. زیرا نظام جهانی در مقابل این حرکات تروریستی می‌ایستد. بنابراین جهانی شدن در ذات خویش با قوم‌گرایی مخالف است. از بعد نظری نیز کسانی که این بحث را مطرح می‌کنند که جهانی شدن منجر به تقویت قومیت‌گرایی می‌شود یک اشتباه را مرتکب شده‌اند زیرا آنها گفتمان نظری پست مدرنیزم یا فرامدرنیزم را موجب فرآیند جهانی شدن قلمداد کرده‌اند. یعنی می‌گویند جهانی شدن باعث کثرت‌گرایی فرهنگی می‌شود. افراد حاشیه‌نشین خارج می‌شوند و هویتهای عام دیگر مقبولیت ندارد. یعنی قوم‌گرایان یا خودآگاهانه اینکار را انجام می‌دهند که خود تناقض است یا اینکه توجه چندانی بر این قضیه ندارند. این مسأله نظری با هم همخوانی ندارد. یعنی یک شبهه پست مدرنیستی وارد قضیه می‌شود، پست مدرنیزم به عنوان یک گفتمان معتقد است که دیگر هویتهای جهانشمول فایده ندارد. هویتهای ملی و یکسان‌سازی مفری ندارد بلکه کثرت‌گرایی هویتی پیش می‌آید که ربطی به جهانی شدن ندارد زیرا جهانی شدن یک فرآیند است و پست مدرنیزم یک گفتمان. اینجاست که بر آن نکته سوم که بحث معرفت شناختی است می‌رسیم. یعنی به لحاظ نظری جهانی شدن یا قوم‌گرایی جور درنمی‌آید. جهانی شدن اوج تکامل مدرنیزم است. مدرنیزم یعنی یکسان‌سازی اما مسأله قوم‌گرایی از مدرنیزم ریشه می‌گیرد و پست مدرنیزم با مدرنیزم جور درنمی‌آید. و چطور می‌شود جهانی شدن که سمبل حرکت مدرنیزم است ضد خودش عمل کند لذا به نظر می‌رسد روشنفکران بحث جهانی شدن را با پست مدرنیزم خلط کرده‌اند در حالیکه این دو به لحاظ نظری متناقض هستند.
به لحاظ متولوژیک نیز این مسأله مقداری دچار ساختارگرایی جبری شده است. اما باید توجه کنیم که همیشه تفاوتی میان گفتمانها و فرآیندها وجود دارد، فرآیندها یک مسأله واقعی هستند. در حالیکه گفتمان یک بحث نظری است، جهانی شدن نیز یک فرآینداست اما نظریه‌ای معتقد است که جهانی شدن موجب تقویت قوم‌گرایی می‌شود یک گفتمان است. این گفتمان نیز بیشتر از پست مدرنیزم ریشه گرفته است. آنهایی که معتقد به تکثرگرایی و آوردن صداهای حاشیه‌ای به متن هستند بحثهای پست مدرنیزمی می‌کنند که بسیار هم جدی است اما این بحثها گفتمان است و خیلی در دنیا نمود پیدا نکرده است حتی در خود اروپا نیز هنوز در حد گفتمان است.
اما مدرنیته همچنان پیش‌ می‌رود و جهانی شدن نیز چون سمبل مدرنیزم است نمی‌تواند خلاف خود عمل کند. بر این نکته نیز باید تکیه کنیم که گفتمانها همیشه عینی نیستند. در تاریخ معاصر گاهی گفتمانهایی در سطح آرمانی آنچنان قوی بودند که همه تصور می‌کردند وحی منزل است و به زودی تحلیل تمام فرآیندهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مطابق این گفتمان شکل خواهد گرفت که نمونه روشن آن مارکسیسم است که چنین نشد. نمونه دیگر گفتمان وابستگی بود که در مقابل مدرنیزم مطرح شد. بحثهایی را نیز روستو و همکاران مطرح کردند. در واقع این بحث پیرامون بحث توسعه بود که آنها می‌گفتند این توسعه نیست بلکه وابستگی و بحث محور پیرامون است و مدتی نیز این نظرات چنان محبوب شد که گمان می‌کردند همه چیز تمام شده است و طومار مدرنیزم برچیده شده است و نظریه وابستگی حاکم است اما دیدیم که پس از چند دهه و نظریه وابستگی چنان از صحنه بدر رفت که همان مدرنیزم سنتی بار دیگر خود را نشان داد. حال این گفتمان مطرح می‌شود که جهانی شدن باعث تقویت تکثرگرایی قومی می‌شود و برای برخی نیز خوشایند است و برخی‌ها نیز نگرانند که چندان نیز با واقعیتهای جهانی مطابقت ندارد. زیرا نه قوم‌گرایی ریشه جدیدی دارد و نه نشانه‌هایی در دست است که حرکت جهانی شدن بخواهد به شکل مهندسی‌گونه قوم‌گرایی را تشدید کند بلکه برعکس نشانه‌هایی در دست داریم که جهانی شدن به دنبال جلوگیری از کشمکشهای قومی است. مگر اینکه کسانی بخواهند در مقابل حرکت جهانی شدن چالش ایجاد کنند و چالشگر نظام بین‌المللی شوند و آن موقع بازیگران اصلی بخواهند بعنوان یک ابزار به مسأله قوم‌گرایی دامن بزنند. مثلاً در عراق به کردها در برابر صدام آزادی داده شده است تا زمانی که به فکر ایجاد دولت نباشند زیرا در این صورت چالش منطقه‌ای به وجود خواهد آمد و ناخودآگاه پای ایران و ترکیه را به وسط خواهد کشید.
* شاید نگرانی با خویشاوندی برخی از این مسأله که جهانی شدن باعث تقویت قومیتها می‌شود ناشی از این قضیه است که مسأله جهانی شدن به تضعیف حاکمیت ملی یا تضعیف دولتها منجر می‌شود و در این چارچوب بسیاری از نهادهای مدنی از جمله قومیتها آزادتر می‌شوند یعنی جهانی شدن غیر مستقیم موجب رشد قوم‌گرایی خواهد شد از طرفی این مسأله نیز وجود دارد که تضعیف دولتها منجر به فعالتر شدن تحرکات قومیتها خواهد شد. شما این نگرش را چگونه می‌بینید؟
** این حرف درست است که هرگاه حاکمیتهای ملی یا هویت ملی تضعیف می‌شود قومیت‌ها تشویق می‌گردند. اما بحث این است که در مجموع فرآیند جهانی شدن باعث تضعیف دولت می‌شود. نقش State را از بین می‌برد و هرچه نقش State بعنوان بازیگران اصلی ضعیف شود بازیگران خرده پا مثل گروههای قومی، گروههای مدنی، احزاب و شرکتهای چند ملیتی وارد عرصه می‌شوند. اما این بحث تازگی ندارد یعنی از بین رفتن نقش محوری دولت، خاص بحث جهانی شدن یا گلوبالیزاسیون نیست. این بحث از قدیم بوده است. مثلاً نظریه آرمانی دولت جهانی در نظرات برخی فیلسوفان قرن 18 و 19 نیز مطرح بوده است که دولت سرانجام از بین خواهد رفت. در عرصه‌های دیگر نیز بحث از بین رفتن دولت مطرح است که نظریه مارکسیسم از همه آنها قویتر است. مثلاً مارکس می‌گفت که در مرحله تکامل کمونیستی دولت از بین می‌رود و عوامل دیگری که همان نیروهای اجتماعی باشند روی کار می‌آیند. دوباره در دهه 70 نیز این بحث مطرح شد. بحثی که در تقابل با بحث رئالیسم یا واقع‌گرایی در روابط بین‌المللی است می‌گوید دولت تنها بازیگر بین‌المللی است آنها می‌گفتند دولت در حال تضعیف شدن است. از جمله نظریه جان برتون بود که نظریه پارادایم جامعه جهانی را مطرح کرد و یا نظریه وابستگی متقابل کوهن که می‌گفت بازیگران دیگری نظیر سازمانهای غیر دولتی، شرکتهای چندملیتی و گروههای قومی و حتی افراد در صحنه بین‌الملل نقش دارند. در همین دوران نظریه دیگری نیز در سطح گفتمان ناسیونالیستی مطرح شد که والتر کانن آن را مطرح کرد و اتفاقاً خلاف‌نظر کارل دویچ بود. وی مقاله معروفی نوشت که در فرآیند مدرنیزم چون قومیتها یکدیگر را می‌شناسند، ملیتها را از بین می‌برند بنابراین دولت ضعیف می‌شود. حال نوبت جهانی شدن است که می‌گویند باعث تضعیف حاکمیت ملی دولتها می‌شود که البته حرف درستی است. تا حدی می‌دانیم که خیلی مسائل از کنترل دولتها خارج می‌‌شود. مسائل اقتصادی نظیر خصوصی‌سازی، مسائل فرهنگی نظیر ارتباطات، اینترنت، ماهواره‌ها تا اندازه‌ای از کنترل دولتها خارج می‌شود ولی نباید خوشبین باشیم و ساده‌انگارانه فکر کنیم. دولت همچنان در صحنه حضور دارد و در فرآیند جهانی شدن نیز از بین نمی‌رود. اتفاقاً برخی از نظریه‌پردازان علوم اجتماعی بخصوص والراشتاین در آن نظریه سیستم جهانی خویش به نکته بسیار مهمی اشاره می‌کند. وی می‌گوید در نظام نوین جهانی دولت نقش محوری ایفا می‌کند و این دولت است که نظام جهانی را نگه می‌دارد، ثبات نظام سیاسیی را تنظیم می‌کند و تقسیم کار محور ـ پیرامون یا محور ـ شبه پیرامون را به وجود می‌آورد و از آن مهمتر نظریه واقع‌گرایی ساختاری کنت والز است که نظام جهانی ساختار آنارشی دارد و در این جا نیز دولت محور است در حال حاضر هم بعد از گذشت 10 سال از بحث گلوبالیزاسیون پیرامون تضعیف حاکمیت دولتی، نظریه‌پردازان به این نتیجه رسیده‌اند که چندان نیز این مباحث قوی نیست و دولت همچنان بازیگر اصلی است. در کنار سایر بازیگران نظیر گروههای قومی و شرکتهای چندملیتی بازیگر است و در فرآیند جهانی شدن نیز به این زودیها از بین نخواهد رفت. بنابراین کسانی که امید دارند جهانی شدن منجر به تضعیف حاکمیت ملی دولتها و در نتیجه تقویت قوم‌گرایی می‌شود چندان نیز خوشبین نباشند و بدانند که دولت قویتر نیز خواهد شد. فرد هالیدی از متخصصین شهیر روابط بین‌الملل اخیراً در همایشی در تهران در همین موضوع سخنانی ایراد کرد و گفت دولت همچنان قوی است بدلیل اینکه دولت تنظیم‌گر نظام جهانی است و فرآیند جهانی شدن بدون دولتها نمی‌تواند پیشرفت کند چون دولتها هستند که مذاکره می‌کنند، چانه‌زنی می‌کنند، اقتصاد و سیاست را تنظیم می‌کنند و در سیاستهای بین‌المللی نقش محوری دارند. بنابراین این خیالی بیش نیست که دولت از عرصه سیاسی، اجتماعی بشر خارج می‌شود. دولت همچنان می‌تازد و نمی‌توان گفت که فرمول جهانی شدن باعث تضعیف دولت می‌شود. هنوز در مذاکرات شرکتهای چندملیتی که مظهر جهانی شدن هستند دولت نقش تنظیم‌سازی دارد. اما این حرف درستی است که اگر دولت ضعیف شود حرکات قومی تقویت می‌شود و این ربطی به جهانی شدن ندارد. مثلاً در ایران خیلی اوقات که دولت ضعیف شده است حرکات قومی رشد کردند. مثلاً در اوایل انقلاب سخنی از جهانی شدن نبود اما کشمکشها وجود دارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات