هوشنگ حسنیاری/ استاد کالج سلطنتی کانادا
تعریف واژه دیپلماسی: در فرهنگهای لغت و ادبیات سیاسی، معانی متعددی برای واژه دیپلماسی وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره میکنیم: دیپلماسی هنر و عمل انجام مذاکرات بین نمایندگان گروههای مختلف یا کشورهای گوناگون است. مذاکره بین ملل؛ ظرافت در برخورد ماهرانه با موقعیتی که پیش میآید توانایی رهبری و درایت در اداره امور عمومی و مسائل پیشرو.
دیپلماسی همچنین استفاده آگاهانه، به موقع و صحیح از اهرمهایی است که یک دولت یا گروه و فردی در اختیار دارد به گاه مذاکره با همتایان خود با هدف غایی پیشبرد منافع خود. به دیگر سخن، مذاکره، که همان چانهزنی است، روندی است در خدمت یک هدف مشخص.
از نظر آکادمیک، دیپلماسی زیرمجموعه روابط بینالملل و علوم سیاسی است که بر مبنای یکسری اصول، شناخت و آگاهیهای تئوریک دریافت میشود که در نهایت ابزار کار مردمی است که دیپلمات مینامند. در بعد ملی، دیپلماسی وسیلهای است برای ظهور ارزشها و جهانبینی یک مجموعه، در این مورد ملت، در تعامل با جهان پیرامونی یعنی، دیپلماسی قالبی است که در آن ظرفیت انتقالدهنده سیاست داخلی را به خارج به عنوان سیاست خارجی ملت، در نظامهای دموکراتیک، باید جستوجو کرد.
در نظامهای مردمی و کارا، انتقال ارزشهای جامعه به خارج از طریق ظرف دیپلماسی به طور روان و طبیعی صورت میگیرد. دولت که مامور اجرای سیاست خارجی است براساس پیمانی که در زمان انتخابات با مردم و رایدهندگان میبندد، متعهد به حفظ و صیانت ارزشها و منافع آنها در داخل و خارج از مرزهای ملی میگردد، به دور از ماجراجویی. در این نظامها احزاب مدعی قدرت معمولا برنامه خود را که دارای وجه اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، نظامی و سیاست خارجی است به عنوان میثاقی با مردم ارائه میدهند و هزینه و بار مالی تعهدات خود را منتشر میکنند تا رایدهنده بداند به چه کسی و چرا اعتماد کند و چگونه در صورت خلف وعده با رجوع به سند موجود به حساب دولت برآمده از انتخابات رسیدگی کند.
در زمینه خارجی، سیاست خارجی عبارت از مجموعه راهها و اهدافی است که ملتی در ارتباط با دیگر ملل جهت تامین بیشتر منافع ملی خود طی و دنبال میکند. سیاست خارجی شامل روابط اقتصادی، دیپلماتیک، نظامی، اجتماعی و فرهنگی با ملتها میباشد. دیپلمات ارشد کشورها در خارج سفیر است که به پشتوانه دستگاه دیپماسی، در خانه وزارتخانه و مجموعه دولت و در محل ماموریت سفارت، جهت تامین اهداف سیاست خارجی دولت متبوعش در زمینههای یاد شده میکوشد.
این اهداف در کشورهای مختلف توسط افراد و تشکیلات مختلف تعریف و ابلاغ میشوند. نوع نگاه سیاستگذاران به خود و دیگران، خصلت نظام حاکم و جایگاهی که برای خود در جامعه دول قائل است تعیینکننده وظیفه دستگاه دیپلماسی کشورشان است. به عنوان نمونه، رئیس دولت ایران در دیدار سفیر جدید کشور در نروژ خاطرنشان کرد: «سفرای کشورمان باید توجه داشته باشند از طرف نظام آرمانی و انقلابی که به عنوان جایگزین وضع موجود در جهان مطرح است باید اقدامات و اهداف کشورمان را ترسیم و پیگیری کنند.» وی که جهان را به کشورهای غربی و سایر ملتها تقسیم میکند در دیدار سفیر جدید ایران در اردن، اظهار داشت: «گسترش عدالت، دوستی و محبت پایه و اساس ارتباط ملت ایران با سایر ملتها است. سفیر جمهوری اسلامی ایران باید اهل معنویت، پاکی و عشق به انسانها باشد.»
این گفتهها به سفرای ایران خاطرنشان میکند که به نمایندگی از جانب نظامی آرمانی و انقلابی در کشورهای دیگر مستقر میشوند که این نظام میرود تا جایگزین وضع موجود در جهان شود. از سفرا خواسته شده است که برای این جایگزینی اقدام کنند و هدف کشور متبوع خود را در این زمینه برای کشور میزبان ترسیم کرده و در آنجا پیگیر تغییر وضع موجود جهان و استقرار نظام آرمانی ـ انقلابی برآیند. به سخن سادهتر، بر میزبان خود روشن کنند که چون جزیی از وضع موجود میباشند ـ وضعی که نه انقلابی است و نه آرمانی ـ برای پیگیری این جابهجایی مانعی برای اقدامات و اهداف انقلابی و آرمانی وی به وجود نیاورند.
از این گفته میتوان استنباط غیر قابل اجتناب بودن برخورد هم با کشور نروژ و هم با مجموعه جهان که نروژ و اتحادیه اروپا جزیی از آن میباشند، نمود. از سوی دیگر «جایگزینی وضع موجود در جهان» لاجرم ملتهای غیر غربی را شامل خواهد شد، مگر آنکه به دو یا چند جهان قائل گردیم که شامل «کشورهای غربی و سایر ملتها» باشد. حال که هدف دیپلماسی ایران پایان یک نظم و برآوردن نظمی دیگر است که هم آرمانی و هم انقلابی است، چگونه سفیر ایران در اردن به هنگام تحویل استوارنامه خود میتواند یادآور شود به میزبان که پایه و اساس ارتباط ملت ایران با سایر ملتها، از جمله اردنیها، گسترش عدالت، دوستی و محبت است به گسترش عدالت چگونه برداشتی خواهد داشت در کشوری که پادشاه آن از هلال شیعی، که ایران در راس آن قرار داد، به عنوان خطری برای امنیت منطقه خاورمیانه یاد کرده است؟
اساسا گسترش عدالت چگونه توسط دستگاه دیپلماسی کشور انجام خواهد شد که ملتش نادی دوستی و محبت است؟ آیا تضاد بین این دو خصلت پیش نمیآید؟ آیا، به خصوص برخوردی برای گسترش عدالت در آنجا که این یافت میشود با نامی دادن به وجود نخواهد آمد؟ گفته میشود که در جنگ سرباز دیپلمات میشود، ولی آیا دیپلمات میتواند سرباز شود در محل ماموریت خود؟
وظیفه سنگینی که اینچنین بر دوش سفرا گذاشته شده است تا چه حد به منافع ملی کشور کمک میکند و اساسا تعریف این منافع در دستگاه دیپلماسی چیست؟ آیا همان استقرار نظام آرمانی و انقلابی است یا مفهوم دیگری بر آن مترتب است؟
چانهزنی در دیپلماسی
نقش دیپلماسی در حل بحرانهای بین دول بر کسی پوشیده نیست. البته ایفای نقش به معنای سازنده بودن آن نیست. جنگها معمولا زمانی آغاز میشوند که دیپلماسی امیدبخش به پایان رسیده باشد. هرگاه دیپلماسی جامه ایدئولوژیکی بر تن میکند پیشاپیش خبر از شکست میدهد. از آنجا که ایدئولوژیها معمولا تمامیتخواه هستند و موفقیت، گاه بود خود را در نبود ایدئولوژی مقابل و شکست آن میبینند، شواهد تاریخی مینمایاند که واقعگرایی به عنوان قالب دیپلماسی توفیق بسیار بیشتری در حل مشکلات جهانی داشته است.
دو گروه رهبر سیاسی خواهان جنگاند یا به آن تنها میدهند: 1- آنان که به دیپلماسی اعتقادی جدی ندارند و از آن تا حدی استفاده میکنند که توجیهکننده عمل بعدی آنها یعنی جنگ باشد 2- رهبران بیکفایت که قادر به بهرهبرداری بهینه از دیپلماسی برای حل مشکل با دیگری نمیباشند.
فرهنگ نیز در مذاکرههای بینالمللی صاحب نقش است. در دنیای بعد از جنگ سرد و به خصوص پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001، نقش فرهنگ برجستهتر مینماید. آسودگی شناخت مبادلات دوره جنگ سرد و سادگی مدیریت تنشهای روابط دو اردوگاه رقیب، جای خود را به جهانی ناشناختهتر دادند که گرچه مناقشاتش دیگر چالشی وجودی برای قدرتهای بزرگ نبود، ولی ملتهای کوچکتر و نظامهای سیاسی شکننده را دچار مشکلاتی کرد که بیشتر در حریم دوگانگی جنگ سرد خفته بودند. جنگهای داخلی، گاه قبیلهای ـ قومی، دینی و مذهبی، فرهنگی و تمدنی یکی پس از دیگری از خفتگی و غفلت سالیان سر بر کشیدند؛ چالشگرایانه و با خشونتگاه وصفناپذیر.
از آنجا که هر جنگی از میدان نبرد به میز یا چادر و مذاکره طی سفر میکند، دیپلمات که در بسیاری موارد همان رزمنده مسلح نیز است، با کولهباری از خواستهها به چانهزنی مینشیند تا آنچه را که یا از طریق سلاح کسب کرده بر طرف مقابل بقبولاند یا شکست نظامی خود را این بار با زبان دیپلماتیک جبران نماید. امروز وسایل دیپلماسی و روند مذاکرات شاید بیش از پیش مهمتر باشند به خصوص اینکه جنگ تمام عیار به وسیله بسیاری از حکومتها کمتر مورد قبول واقع میشود به عنوان راهی جهت مناقشه. بیشک فرهنگ یکی از متعدد مولفههایی است که بر مذاکرات تاثیرگذار است. پذیرش این امر پرسشی را به دنبال خواهد داشت: فرهنگ چه اثر مشخصی بر مذاکرات میتواند داشته باشد، هم به عنوان امکان حل مناقشه و هم به عنوان مانع برای دستیابی به راهحل مناقشه؟
فرهنگ که امری جمعی و نه فردی است رفتارهایی را که مورد قبول هستند مشخص میکند و نیز نرمهای آحاد فرهنگ، نقشها و ارزش زندگی را. فرهنگ همچنین چگونگی ارزیابی امور را مینماید. مجموع این رفتارها و برداشتها این نتیجه را میدهد که مردم فرهنگهای گوناگون در تعامل با دیگران، درک آنها و نهایتا مذاکره با آنها مشکلات بزرگ و جدی خواهند داشت. مذاکره روندی است برای گفتوگو با دیگر بازیگران که دولتها باشند جهت رسیدن به نتیجهای که مورد قبول طرفین باشد در موضوع مورد مناقشه آنها.
مذاکرات دیپلماتیک معمولا بین نمایندگان تامالاختیار دولتها انجام میگیرد. به صورتی قاعدهمند و بر مبنای پیشنهادی اندیشه شده و نه خلقالساعه این تبادل نظر اشکال مختلفی میگیرد: رسمی یا غیر رسمی است، زبانی یا غیر آن و روشن یا به اشارتی است.
مشکل زمانی پدید میآید که طرفین مذاکره به فرهنگ یکدیگر بیگانه باشند و کدهای ارسالی یکدیگر، از جمله حرکات طبیعی دست و صورت یکدیگر را یا نتوانند یا غلط بخوانند. برداشتها به همان میزان گاه بیشتر، اهمیت پیدا میکنند که واقعیات و حقایق. زبان نیز که بیان انتقال اندیشه و خواسته است، اهمیت خاص خود را دارد و اینچنین است که از «زبان دیپلماتیک»، «فرهنگ دیپلماتیک»، سخن عدم تسلط به زبان خود و عدم توانایی در انتقال نیات خود به دیگری بسیار مشکلآفرینند. حالت روانی دیپلماتیک یا اهل سیاست هرچه عصبیتر باشد از قدرت منطق و بینش وی میکاهد. به کارگیری الفاظ ناشایست، حمله شخصی به طرف مذاکره، به سخره گرفتن رنگ پوست، نژاد، فرهنگ، آیین و رسوم وی تنها بر تل مشکلات میافزایند. هر چه صدای مذاکرهکننده بالاتر رود از درجه منطق دورتر میشود.
صدای پایین نیز اگر پشتوانه منطقی قوی نداشته باشد به همان درجه و میزان صدای بالا بیاثر خواهد بود.
هنر مذاکرهکننده در توانایی خواندن و دانستن پروسه تصمیمگیری طرف مقابل است و تاثیرگذاری بر آن. به عبارت دیگر، در مذاکرات بینالمللی بایستی فرهنگ تصمیمگیری طرف دیگر و جایگاه افراد در سلسله مراتب تصمیمگیری در ساختار سیاسی وی را شناخت. یکی از دردسرهای بسیار مهم، که گاه از جانب پارهای مثبت تلقی میشود، ابهام بیش از حد در گفتهها و خواستههاست. باید به این واقعیت توجه داشت که مذاکرات یک موقعیت است که شاید در همان قالب قابل تکرار نباشد. یعنی باید نهایت استفاده را در جهت رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده از مذاکره نمود. این البته به معنای عدم انعطاف در مذاکره و سازش آنگاه که ضروری مینماید تلقی نشود.
در ادبیات سیاسی گروههایی سازش برداشتی دشنامی یافته است. در حالی که واژه سازش درست در قلب مذاکره قرار دارد، چه در بازاری صورت گیرد برای خرید جنسی، چه در مذاکراتی برای تعیین مرز کشورهایی. انتظار میرفت فرهنگهایی که بازار را به وجود آوردهاند که در آن چانهزنی بخشی از فعالیت اقتصادی ـ تجاری بازار را تشکیل میدهد، در مذاکرات بینالمللی خود از این ابزار بسیار مفید چانهزنی ـ سازش، بهتر استفاده ببرند، که متاسفانه چنین نیست. چه آنهایی که به مذاکرات طولانی جهت دستیابی به نتیجهای متبحرند (فرانسویها) و چه آنهایی که بیشتر عملگرا هستند و مستقیم به اصل قضیه مورد مناقشه میپردازند (آمریکاییها)، هر دو مذاکرات را وسیلهای برای رسیدن به هدفی میدانند، نه مذاکره را انجام دادن به صرف مذاکره.
از سوی دیگر ژاپنیها به شکل و قالب دیگری برای مذاکره اهمیت میدهند و معتقد به صبوری برای ایجاد اجماع که اجبارا با مراسم پر زرق و برق نیز همراه نباشد؛ نوعی «ریشسفیدی» و «کدخدامنشی» در زمینه دیپلماسی. نکته مهم اینکه گرچه روشها متفاوتاند ولی هیچیک از کشورهای یاد شده اصل مهم را که نتیجه مذاکره باشد فراموش نمیکنند.
درسی که از این مبحث میتوان گرفت این است که مذاکرات اسباب خاص خود را میطلبد و نتیجه مطلوب در صورت داشتن دستگاه دیپلماسی آگاه به توان و ضعفهای خود و طرف مقابل و ایجاد اتفاقنظر حداکثری در موضوع مذاکره حاصل میشود.
گسیل دیپلماتها به مذاکرات زمانی که اسباب کار فراهم نباشد تنها به شکست میانجامد و خطرات جدی را که شکست به دنبال دارد. در غرب، دیپلماتها از جانب دولتهای خود با اقتدار کافی به دور میز مذاکره مینشینند جهت دستیابی به توافق با طرفهای مقابل. نمایندگان شوروی سابق را به یاد بیاوریم که گرچه به مذاکره مینشستند برای حل مشکلی، ولی هیچگونه محلی برای مانور دیپلماتیک نداشتند، از آنرو که اقتدار در مسکو میماند و دیپلمات در خارج با دست خالی و در تماس دائم با مرکز برای دریافت آخرین دستورات. ماشین دیپلماسی شوروی به سنگینی ماشین حزب کمونیست حرکت میکرد، کند و گاه ناکارا!
مذاکره با شورویها صبر بسیار میطلبید و حوصله گوش دادن به سخنرانیهای بیپایان و کاملا ایدئولوژی زده برای آنها، دیپلماسی جنگ بود با وسایل دیگر و بخشی از کوشش برای شکست دشمن و در نتیجه مذاکرات همیشه به درازا میکشیدند. یکی از مثالهای کلاسیک برخورد دیپلماتیک شوروی با آمریکا به زمان استقلال کره در سال 1946 باز میگردد.
اولین سوالی که شورویها از آمریکایی داشتند این بود که تا چه زمانی آماده ادامه مذاکرات میباشند؟ جواب نمایندگی آمریکا آنها را به تعجب واداشت: «تا زمانی که جهنم منجمد شود.» بازگشت به مذاکرات دوره جنگ سرد توجه به روشهای دیپلماتیک متفاوت را نشان میدهد که شورویها و غربیها به کار میبردند و بیثمر بودن اغلب آنها.
مصالحه و همکاری
اگر چانهزنی و مذاکره فعالیتی است روزمره، نه تنها برای دیپلماتها که برای آحاد یک جامعه، آنگاه که خریدی انجام میدهند، راه خود را در ترافیک اتومبیلها میجویند، با کارگر یا کارفرمای خود بر سر حقوق، عدم پرداخت آن، افزایش یا کاهش آن چانه میزنند، و بسیاری مثالهای مشابه برگرفته از زندگی عادی شهروندان، واژههای مصالحه و همکاری نیز به همانگونه در دنیای سیاست و روزمرگی جایگاه خاص خود را دارند.
مصالحه و همکاری آنگاه عملی است که اعضای یک مجموعه به این نتیجه برسند که تحدید رقابت و خصومت، منافع مشترک میآورد و مصالحه به معنی نزدیک کردن و تنشزدایی در دیدگاههای مغایر است و نیز انطباق و سازش است با شرایط جدید امتیازاتی که طرفین میدهند برای خروج از بنبست و همکاری بر پایه قوانین نو. در اینجا نیز عناصر غالب عبارتند از مذاکره، اراده تغییرپذیری و تغییردهی در راستای ایجاد نظمی غیر چالشی و پرخاشگر. واژه و اصول دیپلماسی پیشگیرانه که سازمان منطقهای آسه آن در سال 2001 به تصویب رساند دقیقا در این راستا صورت گرفت. نیاز به روشن نمودن واژهها و اصول زمانی خود را نمایاند که این سازمان منطقهای با تحولات شتابزده و گسترده در محیط امنیتی و استراتژیک جهان روبهرو شد که اجبارا بر کشورهای عضو تاثیرگذار بود.
این امر نشاندهنده واقعیت دیگری هم بود که تفاوتهای داخلی منطقه و چالشهایی پیشروی صلح و پیشرفت میگذاشتند. کاری که سازمان انجام داد دارای سه مرحله بود: اعتمادسازی، توسعه دیپلماسی پیشگیرانه و تهیه راههایی برای حل مناقشات. روند پیشرو به مذاکراتی برای تقویت تفاهم چند جانبه و اعتماد میان کشورهای منطقه آسیا ـ اقیانوس آرام میانجامد که گفتوگو، همکاری و تشویق صلح، ثبات و رشد منطقه را به همراه خواهد داشت.
یکی از چالشهای مهم سازمان آسهآن تعریف دیپلماسی پیشگیرانه بود. با این وجود اجماعی به وجود آمد در این مورد که دیپلماسی پیشگیرانه عملی دیپلماتیک و سیاسی است که توسط دولتهای حاکم با رضایت همه طرفهای صاحب منفعت، در جهت: 1- کمک به پیشگیری از ایجاد مناقشات بین دولتها که احتمالا تهدیدی برای صلح و ثبات منطقه خواهد بود 2- کمک به پیشگیری از تبدیل مناقشات به جنگ تمام عیار 3- کمک به کماثر کردن تاثیر چنین مناقشاتی در سطح منطقه و اینها حاصل نمیشود مگر اینکه اعتمادسازی، ایجاد نرمهای رفتاری، تقویت کانالهای ارتباطی و پذیرش نقش مسئولین از جانب همه کشورهای عضو مورد قبول قرار گیرند.
در این میان وظیفه اصلی و بار سنگین مذاکرات بر دوش دیپلماسی خواهد بود: مذاکره، میانجیگری، مصالحه و همکاری در استفاده از قوه قهریه، پیشگیری زودهنگام، اعتماد، گفتوگو، اجماع بر مبنای اصول اولیه مورد پذیرش جهانی، حقوق بینالملل و روابط بین دولتها آنچنان که منشور سازمان ملل و اصول همزیستی مسالمتآمیز بر آن صحه گذاشتهاند.
تفاوت دیدگاهها، نظامهای سیاسی منطقه آسهآن، فرهنگ سیاسی، انتظارات از خود و جهان پیرامونی، اندازه کشورها، قدرت اقتصادی و نظامی آنها و تفاوتهای آشکار دیگری که سادهتر میتوانند مشکلزا باشند تا ایجادکننده خواسته همگرایی، در نهایت در مقابل اراده سیاسی دولتهای عضو برای همکاری مجبور به عقبنشینی شدند.
این دولتها که نه همگی دموکراتیک هستند، نه پیرو قانون بازار، سرسپرده امپریالیسم و نه پایبند به رعایت اصول و حقوق بشر، بر سر یکسری خواستههای حداقلی که بعدها تقویت شدند به توافق رسیدند تا جایگاه خود را در دنیای پرشتاب تغییرات بازیافته، تثبیت کنند. همه آنها به امتیازاتی تن دادند برای یکی شدن و رهایی از چندتنی، حداقل در مواردی خاص نمونه بسیار پیشرفتهتر این همگرایی را در اتحادیه اروپا میتوان دید که دشمنان خونی دیروز، امروز در تلاشند مشکلات اقتصادی همسایگان خود را حل کنند و پول واحدی دارند؛ پول که همواره نمادی از استقلال دولتها و کشورها در برابر دولتهای دیگر بوده و هنوز هم در بیشتر مناطق جهان است.
آنچه اروپا بدان دست یافت پیروزیای است که صلح بر جنگ، انسان خردورز بر مرد جنگی و منافع عام بر منافع محدود کسب نمود. هنوز زخم مرد جنگی بهبود نیافته بود که پیشفکران انسجام اروپا برای رهایی از دیو ویرانگر در «شراب خود آب ریختند» به اصطلاح فرانسویها، و مصالحهای را پایه نهادند که امروز مثلزدنی است.
در مقابل، اتحادیه عرب، یکی از قدیمیترین سازمانهای منطقهای، نه تنها به همگرایی عملی نرسید که از آرمانهای اولیه بنیانگذارانش نیز بسیار عقبتر رفت. بدبینی، حسادت، وابستگی به قدرتهای خارجی، عدم مشروعیت مردمی دولتها، غلبه نظام ایلی بر اندیشه دولت مدرن و از جمله دلایل واپسگرایی اتحادیه عرب در مقایسه با اتحادیه اروپاست. سوءظنها و اندیشه حاکمیت بر دیگری مانع کارآیی جمهوری عربی مورد عنایت مصر و سوریه در اوایل سالهای 1960 گردید و چه فرصتها سوخت که مصالحهای به کار نیاید و نیامد.