ملی شدن صنعت نفت
پس از فرار رضاخان و تحولات پدیدآمده در پی جنگ جهانی دوم، زمینه را برای قیام ملت ایران برای استقلال و نجات از استعمار انگلیس مساعد ساخت و در این میان، اندیشه ملی کردن صنعت نفت به عنوان ثروت پایهای کشور جهت سازندگی و بهبود زندگی و حفظ استقلال محوریت یافت و خواست عمومی و همگانی ملت شد. با توجه به همین خواست عمومی است که در مجالس 14 و 15 که افراد وابسته به سیاستهای استعماری فراوانی نیز بدان راه یافته بودند، نخستین زمزمههای ملی کردن صنعت نفت مطرح شد.
در اهمیت ملی شدن صنعت نفت و زیان آن برای غرب میتوان گفت که این حرکت سیاسی و اجتماعی معاصر ایران، در جهت رهایی از سلطه بریتانیا بر ایران و نفت ایران صورت گرفت. این مبارزات از یک نظر دارای اهمیت و شأن سیاسی بود، زیرا رژیم پر قدرتی چون انگلیس را که به امپراطوری پیر لقب یافته بود به میدان مبارزه آورد و با آن درافتاد. این مبارزات همچنین دارای اهمیت اقتصادی بود زیرا در پی آزادسازی نفت ایران از سلطه انگلستان بود. اهمیت و جایگاه این نهضت در تاریخ معاصر ایران به گونهای است که در همان زمان جواهر لعل نهرو نخستوزیر هند در مقابل چهارصد هزار نفر از اهالی دهلی نطق دو ساعتهای را در زیر باران شدید ایراد کرد و در آن در مورد نهضت ملی ایران گفت:
«...آیا آسیا بعد از چهار صد سال خمودگی و سستی امروز دوباره قدعلم کرده... مساعی و فداکاریهای ایران در مورد ملی کردن نفت دنیا را تکان داد... ایرانیان که از تصرف ثروت خود محروم بودند، میخواهند اموال و حقوق خود را در دست بگیرند. من از افکار برجسته دنیا که در این روزها از ایران دیدن میکنند ولی فراموش مینمایند که آسیا با چه سرعت به سوی تحول پیش میرود متحیر و متعجبم(2)...»
و این سخنان نشاندهنده بعد حرکت آمانگرایانه و خواست نهضت مردمی ـ اسلامی جامعه ایران در به خطر انداختن منافع استعمار انگلیس در کل جهان است.
در واقع نهضت ملی شدن نفت بازتاب و واکنشی از دو خواسته و هدف اساسی مردم بود، یکی انتقال قدرت سیاسی از دربار به مجلس، دیگری در اختیار گرفتن صنعت نفت ایران که زیر نظر شرکت نفت انگلیس قرار داشت و با توجه بر تسلط این کشور بر صنعت نفت ایران منافع بیشماری بدون داشتن هیچ هزینهای در اختیار آنان قرار داشت. در نتیجه پس از آگاهی مردم از نفوذ انگلیسیها در ایران و همچنین چپاول منافع ملی خواسته ملی شدن نفت یک خواست عمومی گردید.
تلاش دولت انگلستان برای جلوگیری از ملی شدن نفت
با اوجگیری جنبش ملی شدن نفت، استعمار و عوامل داخلی آن شروع به اقدامی برای زیر فشار گذاشتن مردم کردند. انگلیسیها ابتدا «مسئله دولت مستقل عربی جدید» در منطقه خلیجفارس را مطرح کردند. این دولت به نظر آنان میباید از کشورهای تحتالحمایه انگلیس یعنی کویت، عمان، بحرین، قطر و نواحی عربنشین ایران یعنی خوزستان تشکیل میشد. انگلیسیها برای زیر فشار گذاشتن ایران از نظر اقتصادی دو شعبه بانک انگلیس در ایران را تعطیل کردند و از دولت ایران خواستند تا یک میلیون لیره استرلینگ ودیعه را به بانک برگرداند. آنان همچنین از بازرگانان خواستند تا بدهیهای خود را به بانک بپردازند.
کمپانی نفت جنوب نیز ضمن کوشش برای درهم ریختن سیستم گردش پولی در ایران 150 میلیون تومان پولی را که هر سال در این کشور به جریان میانداخت از گردش خارج کرد. بنابراین در این شرایط بحرانی از نظر دربار و استعمارگران، اوضاع چه در داخل و چه در خارج آن انفجارآمیز بود و نیاز به «مردی نیرومند» و دولتی میلیتاریستی احساس میشد تا بتواند با استفاده از قدرت نظامی، مردم را از حضور پیدا کردن در صحنه بترساند و اینچنین است که رییس ستاد ارتش، علی رزمآرا در بهار 1329 به نخستوزیری منصوب شد. همراه با تشدید فشار انگلستان رزمآرا نیز به مبارزه علیه ملی شدن صنعت نفت پرداخت.
وی در جلسه خصوصی مجلس با بیشرمی تمام به دفاع از شرکت نفت انگلیس پرداخت و ملت ایران را نالایقتر از آن شمرد که حتی قادر به اداره یک کارخانه سیمان باشد. او در قسمتی از سخنانش چنین گفت: «آقایان شما که یک کارخانه سیمان را هنوز نمیتوانید با پرسنل خود اداره کنید، شما که کارخانجات کشور را در نتیجه عدم قدرت فنی به صورت فعلی انداختهاید که ضرر میدهند، با کدام پرسنل و با کدام وسایل میخواهید نفت را شخصا استخراج و ملی نمایید»
اعدام انقلابی علی رزمآرا و ملی شدن صنعت نفت
به هنگام اوجگیری نهضت ضد استعماری مردم مسلمان ایران و فشار بیگانگان و عمال داخلی آنان، فداییان اسلام توانست نقش موثری در از میان برداشتن مهرههای دستنشانده بیگانه ایفا کند. پس از آنکه رزمآرا عنوان نمود که مجلس را بر سر مصدق و مسجد را بر سر آیتالله کاشانی خراب خواهد کرد، مشخص شد که جبنش ملی شدن نفت به مانع بزرگی برخورد کرده است، در اینجاست که باید از این سد مقاوم در برابر خواست عمومی ملت عبور کرد؛ با پیشنهاد جبهه ملی و حکم آیتالله کاشانی، فداییان اسلام دوباره به صحنه آمد و علی رزمآرا به دست خلیل طهماسبی، یکی از اعضای فداییان اسلام در شانزدهم اسفند 1329 کشته میشد و سیزده روز بعد از مرگ رزمآرا یعنی در 29 اسفند 1329 صنعت نفت در ایران ملی گردید.
نخستوزیری مصدق در دهم اردیبهشت 1330
پس از اعدام انقلابی رزمآرا، حسین علاء یکی دیگر از مهرههای انگلستان سمت نخستوزیری را عهدهدار شد، وی تمام سعی خود را برای الغای قانون ملی شدن نفت به کار گرفت، اما چون توفیقی نیافت پس از مدتی استعفاء کرد، پس از استعفای علاء، جمال امامی رهبر اکثریت مجلس که وابستگیاش به انگلستان زبانزد خاص و عام بود، وقتی پیشنهاد نخستوزیری مصدق را به مجلس داد، مورد استقبال قرار گرفت زیرا مصدق نمایندهای پرسابقه بود و در راس جبهه ملی قرار داشت و در قضیه ملی شدن نفت نطقهای متعددی کرده بود.
همچنین او ریاست کمیسیون نفت را عهدهدار بود و وجاهت ملی او هم در اوج مبارزات قابل توجه بود، به خصوص نزدیکی او با آیتالله کاشانی به او تا حدودی جنبه مذهبی میداد، با توجه به این سوابق مصدق پیشنهاد نخستوزیری را به تصویب لایحه 9 مادهای کمیسیون نفت مشروط ساخت و این لایحه در مجلس شورای ملی در دهم اردیبهشت و سپس در مجلس سنا تصویب شد و از میان صد نفر نماینده حاضر در جلسه مجلس، تعداد 79 نفر به زمامداری دکتر مصدق رای دادند.
نخستوزیری دکتر مصدق و انتخاب اعضای کابینه اول
صنعت نفت با خواست عمومی و پشتیبانی نیروی مذهبی، ملی شده بود و حال میبایست این خواست عمومی اجرا شود و مجریان باید لااقل صلاحیت این کار را میداشتند و از دکتر مصدق نیز انتظار میرفت که اعضای کابینه را از اشخاص خوشنام و با صلاحیت و فعال برگزیند، اما او در این کار رویه خاصی را در نظر گرفت و پس از احراز مقام نخستوزیری بدون مشورت با آیتالله کاشانی و جبهه ملی، وزرای خود را معین نمود و آنان را در روز دوازدهم اردیبهشت به مجلس معرفی کرد. نیروهای مذهبی از آیتالله کاشانی میخواستند که دخالت کند، اما وی مصدق را در انتخاب همکاران آزاد گذاشت.
همین امر نیز موجب بروز سر و صدا و اختلاف شدید در جبهه ملی شد، تا جایی که عدهای از سران و اعضای موسس آن از جبهه ملی جدا شدند. دکتر مصدق در همین روز پس از معرفی اعضای کابینه برنامه دولت خود را به این شرح عنوان کرد:
«1- اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور بر طبق قانون طرز اجرای مصوبه 9/2/1330
2- اصلاح قانون انتخابات مجلس شورای ملی و شهرداریها(5)
او در راستای اجرای قانون ملی کردن صنعت نفت، طی بخشنامهای در تاریخ 24 اردیبهشت 1330 انحلال شرکت نفت ایران و انگلیس را به کلیه ادارات و سازمانهای دولتی اعلام کرد(6). این اقدام موجبات خشم انگلیس را فراهم آورد و سفیر کبیر انگلستان در تهران در تاریخ 27 اردیبهشت تذکاریهای رسمی تسلیم ایران کرد و قانون ملی شدن صنعت نفت را خلاف قوانین بینالمللی دانست(7). دولت آمریکا هم در این عرصه با دولت انگلستان همصدایی کرد و طی بیانیهای که در روز 28 اردیبهشت انتشار داد، تصمیم ایران را متضاد با مقررات جهانی اعلام کرد(8).
عدم مشورت دکتر مصدق با سران جبهه ملی در انتخاب وزرا و اعضای کابینه، موجبات ناراحتی برخی را فراهم آورد و حتی کار را به انشعاب و جدایی از جبهه ملی و صفبندی مخالفآمیز در برابر او کشانید. یکی از کسانی که زودتر از دیگران از جبهه ملی جدا شد، و بیشتر از دیگران در مقابل مصدق ایستاد و کوشید تا اسباب تضعیف او را فراهم آورد، عبدالقدیر آزاد بود. او در سخنرانی خود در مجلس گفت: «... دکتر مصدق در انتخاب وزیران کابینه خود به طبقه نوکرهای انگلیس متوسل شده است تا موضوع خلع ید از شرکت نفت را به نفع انگلیس تمام کند و قیمه با «قاف» را به جای قیمه با «گوشت» به حلق مردم بچسباند(9)»...
از سوی دیگر از جمله ایراداتی که برخی مخالفان مصدق به او میگرفتند، توجه افراطی مصدق به اعضای فامیلش بود. این گروه از مخالفان مصدق فهرست اعضای فامیل مصدق و مشاغل آنان را به این شرح تهیه کرده بودند:
1- دکتر غلامحسین مصدق، فرزند دکتر مصدق، مشاور سیاسی ـ اداری و مالی نخستوزیر
2- مهندس احمد مصدق، فرزند دکتر مصدق، معاون وزیر راه
3- ابوالفتح والاتبار (حشمتالدوله) برادر دکتر مصدق، نماینده دولت در وزارت دربار
4- ابوالحسن دیبا (ثقهالدوله) برادر دکتر مصدق، توزیعکننده و برنامه مناقصههای بزرگ دولتی.
5- دکتر متین دفتری ـ برادرزاده و داماد دکتر مصدق ـ عضو کمیسیون تعیین غرامت نفت
6- دکتر دفتری، برادرزاده دکتر مصدق، رییس کل بازرسی کشور
7- سهامالسلطان بیات، خواهرزاده دکتر مصدق، مدیرعامل شرکت نفت
8- مهندس محمد بیات خواهرزاده دکتر مصدق، رییس بانک کشاورزی
9- دکتر ضیاء فرمانفرماییان ـ خواهرزاده دکتر مصدق، استاندار فارس
10- جمشید فرمانفرماییان ـ خواهرزاده دکتر مصدق، مدیرکل وزارت کار
11- سرتیپ دفتری ـ برادرزاده دکتر مصدق ـ رییس شهربانی کل کشور
12- ابونصر عضد ـ خواهرزاده دکتر مصدق ـ مدیرکل سازمان جنگلبانی
13- محمدمهدی قهرمانی ـ پسر عمه دکتر مصدق ـ مدیرکل گمرکات کشور در کابینه اول مصدق
14- شمسالدین امیرعطایی ـ پسر خاله دکتر مصدق ـ وزیر کشور
15- دکتر علی امینی ـ پسر خاله دکتر مصدق ـ وزیر اقتصاد ملی
16- سرتیپ امینی ـ پسرخاله دکتر مصدق ـ فرمانده کل ژاندارمری
17- ابوالقاسم امینی ـ پسر خاله دکتر مصدق ـ کفیل وزارت دربار
18- سرتیپ مظفری ـ برادر همسر غلامحسین مصدق ـ استاندار خوزستان
19- حسین کی استوان ـ برادرزاده همسر دکتر مصدق ـ پیشکار کل دارایی تهران
20- امامی ـ برادر همسر دکتر مصدق استاندار خراسان(10)
مصدق و فداییان اسلام
جمعیت فداییان اسلام پس از اعدام انقلابی سپهبد رزمآرا توسط خلیل طهماسبی بر دامنه فعالیتهای خود افزوده بودند و با صدور بیانیههای مختلف، خواستار اسلامی شدن امور میشوند. دکتر مصدق قبل از اینکه به زمامداری برسد، به گروههای اسلامی از جمله فداییان اسلام روی خوش نشان میداد اما به محض اینکه به قدرت رسید این گروهها را تحت فشار قرار داد و در نخستین اقدام در تاریخ 13 خرداد 1330 دستور بازداشت سیدمجتبی نواب صفوی، رهبر فداییان اسلام و دیگر اعضای آن را صادر کرد. نواب صفوی طی بیانیههایی خواستار اداره کشور توسط پیشوای مسلمین بود و این نکته برای مصدق غیر قابل تحمل بود.
روزشمار تاریخ ایران در این مورد مینویسد: «سیدمجتبی نواب صفوی، رهبر فداییان اسلام توسط ماموران آگاهی دستگیر و زندانی گردید. وی به هنگام دستگیری اظهار کرد که حکومت ایران باید توسط پیشوای مسلمین اداره شود(11)» نواب صفوی از چندی پیش بر حجم فعالیتهای خود افزوده بود و اعلامیههای متعددی پیرامون ضرورت جاری شدن احکام اسلام در ایران صادر میکرد.
مصدق در ابتدای زمامداریاش تصور میکرد نواب صفوی مانند دیگر سیاستمداران، اهل معامله است و گمان میبرد اگر اندک فشاری به نواب و فداییان اسلام وارد شود و یا امتیازات خاصی به وی و گروهش اعطا گردد، با تمام وجود در اختیار او و کابینهاش قرار خواهد گرفت اما خیلی زود به اشتباه بودن این تصور پی برد.
مصدق قصد داشت تا از طریق بازداشت و اعمال فشار به نواب صفوی از او و فداییان اسلام تعهدی بگیرد تا در ایام اقتدار کابینهاش در کارها دخالت نکنند. اما نوب صفوی از دادن این تعهد امتناع ورزید. او در این مورد میگوید: «... دولت دکتر مصدق در روزی که مرا به زندان انداخت، کوشید از ما یک قول شفاهی و یک تعهد سهل و سادهای بگیرد و در مقابل آن ما را و برادران ما را خلاص کند. ولی من نخواستم قولی به مصدق بدهم و در مقابل او تعهدی بکنم گرچه او از من قول و تعهد کتبی نخواسته بود، ولی همین قول و تعهد شفاهی را نیز به او ندادم و نمیدهم... او بارها این تقاضا را از من کرد...»(12)
مصدق برای اینکه دشمن گروههای اسلامی معرفی نشود، حفظ جان نواب صفوی را بهانه قرار داد. و زیر این پوشش دستور بازداشت او را صادر کرد. دستگاه تبلیغات دولت مصدق در همه جا شایع کرده بود که عدهای از مخالفین قصد کشتن نواب صفوی را دارند، دولت با هدف حفظ جان او، نواب صفوی را تحت نظر نگاه داشته است. نواب صفوی با لحنی تمسخرآمیز به این موضوع اشاره میکند و میگوید: «آنچه خون هر مسلمانی را به جوش میآورد این است که آنها مرا به بهانه جلوگیری از مرگ من به زندان انداختند و گفتند که بعضی از افراد و احزاب به حمایت از مصدق میخواهند مرا بکشند...»(13)
به هر ترتیب مصدق و یارانش تا زمانی که خود را در برابر موانعی چون توطئههای دربار، هژیر، رزمآرا و... میدیدند، فداییان اسلام را به استمداد میطلبیدند و از آنها میخواستند با اقدامات جهادی موانع را از سر راه بردارند، اما زمانی که آنها به قدرت دست یافتند و احساس کردن به مقاصد مورد نظر رسیدهاند، انحصارطلبیها و کجسلیقگیها با دستگیری و حذف فداییان اسلام، پشتیبانی این گروه مذهبی را از دست دادند و بین این دو نیرو و گرایش که زمانی بین آنها اتحاد و هماهنگی مبارزاتی وجود داشت، اختلافی ایجاد شد که در نهایت ضربه مهلکی را به کل نهضت مردمی زد.
پیروزی ایران در دادگاه لاهه و محبوبیت جدید مصدق
ایستادگی و مقاومت در برابر سلطه خارجیان و ملی کردن صنعت نفت در برابر دولتی که ملت ایران تمام مصائب و بدبختیهای مردم تحت سلطه جهان را محصول توطئههای آن میدانستند و درگیری با ایادی و اذناب استعمارگران به پشتیبانی آیتالله کاشانی و در رأس همه آنها، دربار و شخص محمدرضا پهلوی به دکتر مصدق وجاهت خاص بخشیده بود.
پس از آن، حادثه دیگری رخ داد که موجب شد تا دامنه محبوبیت مصدق وسیعتر شود و حتی چهره یک قهرمان ملی به خود بگیرد، این حادثه، مسئله دادگاه لاهه و پیروزی ایران در این دادگاه بود.
دولت انگلستان زمانی که دریافت از تهدید و زور حاصلی به دست نخواهد آورد و ملت ایران مصمم است تا پای جان از خود دفاع کند، از ایران به دیوان بینالمللی لاهه شکایت کرد، دکتر مصدق در تاریخ هفتم خردادماه 1331 برای شرکت در جلسات دادگاه لاهه به هلند عزیمت کرد و سرانجام دادگاه لاهه پس از بررسی شکایت انگلستان و دفاعیات نمایندگان ایران، ضمن رای به عدم اعتماد به صلاحیت خود، دادگاههای ایران را تنها مرجع رسیدگی به این اختلاف دانست.
دکتر مصدق چند روز پس از پیروزی ایران در دیوان داوری بینالمللی لاهه، به ملاقات شاه رفت و درخواست کرد تا حق انتخاب وزیر جنگ را به نخستوزیر واگذار نماید. اما محمدرضا پهلوی با این درخواست مخالفت نمود و مصدق آن را بهانه قرار داد و استعفا کرد. خود او در این مورد میگوید: «... نظر خود را به عرض ملوکانه رساندم. فرمودند خوب است اول من چمدان خود را ببندم و بروم و بعد شما این کار را تقبل کنید...»(14)
مصدق همان روز از مقام خود استعفا کرد. متن استعفای مصدق به این شرح بود: «پیشگاه مبارک اعلی حضرت همایون شاهنشاهی، چون در نتیجه تجربیاتی که در دولت سابق به دست آمده، پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب میکند که پست وزارت جنگ را فدوی شخصا عهدهدار شود و این کار مورد تصویب شاهانه واقع نشد، البته بهتر است که دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند با وضع فعلی ممکن نیست مبارزهای را که ملت ایران شروع کرده است، پیروزمندانه خاتمه دهد. فدوی ـ دکتر مصدق 25 تیرماه 1331(15)»
دکتر مصدق با اعتماد و به اطمینان و حمایت مردم دست به استعفا زده بود، او میدانست که مردم در آن شرایط هوادار او هستند و به هیچوجه او را رها نخواهند کرد و بدین ترتیب دکتر مصدق در منزلش را به روی همه بست و به انتظار نتیجه کار نشست.
پس از استعفای غیر منتظره دکتر مصدق، شاه با استفاده از فرصت به دست آمده، احمد قوام را به نخستوزیری گمارد و او نیز با امکانات نظامی، پای در صحنه سیاست گذاشت و طی اطلاعیهی شدیداللحنی جدایی دین از سیاست را اعلان داشت. شکی نیست که بقا و دوام قدرت قوامالسلطنه که با استعفای غیر منتظره مصدق و کنارهگیری او از سیاست حاصل شده بود، حرکت مردم و مجلس را که با آرزوی اجرای طرح ملی شدن نفت این پست را به مصدق واگذار کرده بودند، عقیم گذاشت.
آیتالله کاشانی که در حرکتها و بسیج مردمی و با اطلاعیهها و پیامهای پیدرپی، انتظار باروری حرکت مردمی را داشت، به مقابله با دولت قوام برخاست و طی اطلاعیهای مردم را به مقاومت فراخواند، ایشان در نامهای به علاء نوشت:
«... دیروز بعد از رفتن شما ارسنجانی از جانب قوامالسلطنه آمد و به من گفت به شرط سکوت، قوام انتخاب شش وزیرش را در اختیار من میگذارد، همانطور که حضور عرض کردم، به عرض اعلیحضرت برسانید، اگر در بازگشت دولت دکتر مصدق تا فردا اعلام نفرمایید، دهانه تیز انقلاب را با جلوداری شخص خودم، متوجه دربار خواهم کرد»(16) اسناد و مدارک نشان میدهد که قوامالسلطنه با هدف سرکوب مردم و مخالفین دربار به این مقام منصوب شده بود و طرح و برنامهای از پیش مدون شده در اختیار داشت. آیتالله کاشانی که این مسایل را به خوبی دریافته بود، با کشاندن مردم به صحنه مبارزه موجبات پدید آمدن قیام سی تیر را فراهم آورد و قوامالسلطنه را برای همیشه ساقط کرد و مجددا مصدق را به قدرت رسانید.
رویارویی مصدق با کاشانی
دکتر مصدق که بعد از قیام سی تیرماه خود را قدرتمندتر از پیش احساس میکرد، دست به یک سلسله اقدامات نامناسب و ناصواب سیاسی زد و عدهای از عناصر مشکوک و مسئلهدار را به مناصب و مشاغل رده بالای دولتی گماشت. افرادی چون سرلشگر وثوق، دکتر اخوی و نصرتالله امینی از این جمله بودند، او سرلشگر وثوق را به عنوان معاون نخستوزیر و دکتر اخوی را به عنوان وزیر اقتصاد و امینی را به عنوان شهردار تهران منصوب کرده بود(17).
آیتالله کاشانی که از سوابق سوء این افراد اطلاع کامل داشت، چند روز پس از سی تیرماه طی نامهای با اینگونه انتصابات مخالفت کرد: «آقای دکتر مصدق، شما خودتان بهتر از من میدانید که من تاکنون در انتصابات شما هیچگونه دخالتی نکرده و نظر مثبتی نداده و دو بار هم ضمن اعلامیهای این مطلب را به نظر عمومی رساندهام. ولی برای مصلحت و خیرخواهی مینویسم. آقای سرلشگر وثوق که روز سیام تیر جمعی کثیر را کشت به صلاح نیست معاون شما باشد. اقتصاد شریان مملکت است دکتر اخوی برای این کار خوب نیست و به جای آقای نصرتالله امینی شخص با استخوانتری را بگذارید. اگر قرار باشد جریان بدین منوال ادامه یابد، ناچارم تهران را ترک گفته و از صحنه سیاست خارج شوم...»(19)
اما دکتر مصدق به جای بهرهگیری از نظرات و رهنمودهای مشفقانه آیتالله کاشانی، عملا رودرروی او قرار گرفت و طی نامهای خطاب به آیتالله کاشانی نوشت: «... به عرض میرسانم، مرقومه محترم شرف وصول ارزانی داد. نمیدانم در انتخاب آقای سرلشگر وثوق و یا آقای دکتر اخوی که بدون حقوق برای خدمتگزاری حاضر شدهاند و همچنان آقای نصرتالله امینی که از فعالترین اعضای نخستوزیری هستند، حضرتعالی چه عیب و نقصی مشاهده فرمودهاید که مورد اعتراض واقع شدهاند؟ بنده صراحتا عرض میکنم که تاکنون در امور اصلاحی عملی نشده و اوضاع سابق مطلقا توفیری ننموده است و چنانچه بخواهد اصلاحی بشود، باید از مداخله در امور تا مدتی خودداری فرمایند، خاصه اینکه هیچگونه اصلاحی ممکن نیست مگر اینکه متصدی مطلقا در کار خود آزاد باشد...»(20)
شکی نیست که اینگونه اقدامات دکتر مصدق و رودررویی علنی با آیتالله کاشانی موجب تضعیف موقعیت رهبری دینی نهضت و کنار گذاشتن وی از صحنه سیاسی کشور میشد.
لایحه اختیارات تام
دکتر مصدق پس از اینکه ارتش را در اختیار گرفت، از مجلس درخواست اختیارات تام کرد. براساس این لایحه مصدق و دولتش مجاز بودند هر اقدامی را که به صلاح مملکت میدانند، بدون تصویب مجلس اجرا کنند. مجلس برای یک نوبت ششماهه با اعطای این اختیارات موافقت کرد. این لایحه تا روز هجدهم دیماه 1331 اعتبار داشت. مصدق که خواستار تمدید دوباره آن بود نامهای به مجلس نوشت و خواستار تمدید مدت اختیارات خود شد. آیتالله کاشانی که در این هنگام مقام ریاست مجلس شورای ملی را در اختیار داشت با تصویب این درخواست مخالفت کرد و آن را مخالف اصول قانون اساسی دانست و طی نامهای سرگشاده برای دکتر مصدق او را از درخواست تمدید لایحه اختیارات برحذر داشت.
مصدق برای پیش بردن حرف خود در اول آبانماه سال 1331 مجلس سنا را منحل کرد و زمانی که دریافت مجلس شورای ملی به رهبری آیتالله کاشانی در مقابل خواستهای متضاد با قانون اساسی او مقاومت خواهد کرد. انحلال مجلس شورای ملی را هم در دستور کار خود قرار داد.
رفراندوم و نتایج آن
دکتر مصدق برای جامه عمل پوشاندن به خواست خود، یعنی انحلال مجلس شورای ملی و به دست آوردن اختیارات تام، تصمیم به برگزاری رفراندوم گرفت و کوشید تا زیر پوشش این «همهپرسی» به عمل خود وجهه قانونی بدهد.
شاه از صدور فرمان انتخابات دوره هجدهم سرباز زد و در روز 22 مردادماه محمدرضا پهلوی به صورت محرمانه فرمان عزل دکتر مصدق و انتخاب سرلشگر زاهدی را به نخستوزیری صادر کرد و خود ظاهرا برای استراحت به رامسر رفت(21).
رقابت سیاسی جبهه ملی با مذهب، فضای تبلیغاتی شدیدی را در نشریههای آن روز که بیشتر آنها در دست روشنفکران بود، علیه مقدسات مذهبی بوجود آورد. این وضع که از ناآگاهیهای ملیگراها نسبت به نقش مذهب در قدرت مردمی قیام نشات میگرفت، به گونهای آگاهانه به وسیله قدرتهای وابسته به بیگانه دامن زده میشد. تداوم این وضع، بخشهای گستردهای از نیروی مذهبی را نسبت به فضای سیاسی موجود مشکوک ساخت.
آیتالله کاشانی علیرغم آن که بیشتر تلاشهای سیاسی در جهت حذف و بدنام کردن او بود، به دلیل این که هیچ گروه دیگری را برای جایگزینی گروه حاکم، جهت ملی کردن نفت ایران نمییافت، بیش از دیگر بخشهای مذهبی حمایت خود را از جبهه ملی و شخص مصدق ادامه داد. او در نامهای که در بیست و هفتم مرداد برای مصدق ارسال داشت، به مصدق خبر وقوع کودتا را داد و خواست که مثل سیام تیر نرود.
پاسخی را که دکتر مصدق در جواب نامه مرقوم داشت، این بود:
«27 مرداد مرقومه حضرت آقا، وسیله آقای حسن سالمی زیارت شد، اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم. والسلام»
آیتالله کاشانی، آنچنان که از نامهی او به دکتر مصدق برداشت میشود، پس از آزمودن شرایط بعد از سی تیر، بر این گمان بود که رهبری جبهه ملی نه تنها از معرفت و حساسیت دینی، بلکه از صداقت لازم برای پیگیری یک حرکت سیاسی که به کوتاه کردن دست استعمار منجر شود، برخوردار نیست و حتی درصدد کنترل است که به این قصد انجام میشود.
نامه حاکی از این گمان است که رهبری جبهه ملی شامل عناصر وابستهای است که از پیش در میان مخالفان استعمار برای کنترل حرکتهای احتمالی ذخیره شد و اینک پس از قرار گرفتن در رده رهبری و حرکت جدید، قصد آن را دارند تا با حفظ موفقیت خود به عنوان یک قهرمان ملی، جریان را به جناحی که دست او را برای جایگزینی باز گذاشته است، واگذار کند.
در درستی گمان و باور مذکور نسبت به برخی عناصری که رده رهبری جبهه ملی قرار داشته، یا این که همکاری نزدیک با آن داشتهاند، شک و تردیدی نیست.
زاهدی که کودتا توسط او سازمان یافت، از عناصری است که پست وزارت کشور دولت مصدق را عهدهدار بود و بختیار که تا سالها بعد در رده رهبری جبهه ملی باقی ماند، کسی است که اسناد وابستگی او در همان زمان از خانهی سدان به دست آمده بود و بعد از آن نیز به عنوان عنصری ذخیره در لحظاتی که هیچ امیدی به دوام استبداد نمیرفت، جهت پیشگیری و کنترل حرکت اسلامی مورد استفاده قرار گرفت.
شاه و ثریا از بیم دستگیری و مجازات، با یک فروند هواپیمای اختصاصی از رامسر به بغداد و از آنجا به شهر رم رفتند(22). چند روز پیش از این، سفیر آمریکا که چندی قبل از ایران خارج شده بود با شتاب به تهران برگشت(23) و سرانجام در روز 28 مرداد عوامل کودتا با پخش پول بین اوباش و فواحش نظم شهر را بهم ریختند و در تهران حکومت نظامی برقرار گردید(24) و جالب این است که هیچگونه پیامی از طرف دکتر مصدق که تمام قوای نظامی و اختیارات اجرایی را در نزد خود داشت داده نشد تا مردمی که به قول خود مستظهر به پشتیبانی آنهاست به حمایت او برخیزند. گروههای مذهبی و آیتالله کاشانی با توجه به عملکرد مصدق و ناامیدی آنان از او و جبهه ملی پیامی ندادند تا مردم در صحنه حضور پیدا کنند و بدین ترتیب کودتا پیروز شد.
پس از پیروزی کودتا مصدق تسلیم سرلشگر زاهدی شد و در محل باشگاه افسران زندانی گردید و پس از چندی در دادگاه نظامی به محاکمه کشیده شد و نهضت ملی شدن صنعت نفت که خواسته بحق ملت ایران برای مبارزه با استعمار و استکبار بود با اختلافات ایجاد شده، انحصارطلبیها و بدسلیقگیها به بنبست رسید و نهضتی که با آن همه شهید و مقاومت و سختی بدست آمده بود در نهایت به شکست انجامید.
عملکرد جبهه ملی در جهت تضعیف نیروی مذهبی که به شکست این نهضت انجامید، الزاما یک رفتار آگاهانه که متصف به خیانت و یا در خدمت حاکمیت آمریکا باشد، نبود هر چند که آمریکا از این جریان و رفتار آگاهانه عواملی که وابستگی آنها به استعمار مسلم و اثبات شده بود، استفاده کرد.
رهبری جبهه ملی با اعتقاد به جدایی دین از سیاست که با اتخاذ یک سیاست غیر دینی همراه بود، زمینه انتقاد نیروی مذهبی را فراهم آورد و اشتباه سیاسی جبههی ملی نیز از نحوه برخورد آنها با انتقادات این نیرو آغاز میشود.
جبهه ملی و رهبری آن که در دامن جریانهای منورالفکری و روشنفکری مشروطه و بعد از آن پرورش یافته و از فضای غالب بر این جریانها که ویژگی ضد دینی دارد، رنگ گرفته است، با غفلت از موقعیت مردمی نیروی مذهبی انتقادات رهبران این نیرو را ناشی از تعهد و ایمان دینی آنها نمیداند و به قدرتطلبی و خصلتهای نفسانی آنها نسبت میدهد، یا به همین جهت در اولین برخورد، فداییان اسلام را در بند میکند و بر برخوردهای بعدی در جهت حذف آیتالله کاشانی قدم برمیدارد و کار به جایی میرسد که در برخورد با عناصر فعال سیاسی نیروی مذهبی، به مقدسات دینی اهانت میشود و بدین ترتیب خصلت غیر دینی و ضد دینی جبهه ملی نه تنها نسبت به مسایل اجتماعی، بلکه نسبت به مسایل دینی نیز آشکار و عملی میگردد.
اشتباه سیاسی جبهه ملی این بود که علیرغم بیاعتقادی به باورهای دینی مردم به عنوان یک حرکت سیاسی درصدد جلب نیروی مذهبی برنیامد. جبهه ملی با سادهانگاری تمام میپنداشت بدون وساطت مذهب به نیروی ملت مستظهر است. بیتوجهی به مذهب و نیروی مردمی تنها اشتباه جبهه ملی نبود، بلکه خطایی بود که بر غالب منورالفکران و روشنفکران در تمام این سالها حاکمیت داشت.
وقایع بیست و هشت مرداد، اشتباه و خطای آشکار پندار ملیگرایان را مبنی بر حیمایت مردم از آنها نشان میداد، هر چند روشنفکران تا یک دهه بعد نیز از کودتا عبرت لازم را نگرفتند و بدون آنکه به تحلیل عملکرد خود بپردازند، با تکبر و عنادی آشکار به متهم کردن نیروی مذهبی پرداختند و همچنان فاصله خود با مذهب را حفظ کردند.
جبهه ملی و رهبری آن آنقدر که به حمایت آمریکا در درگیری با انگلستان امید داشت و در راه جلب نظر آنان از زمان حکومت خود، میدان جدیدی را برای فعالیتهای حزب توده فراهم آورد تا از این طریق با بزرگ نشان دادن خطر حزب توده حمایت از جبهه ملی را برای آمریکا ضروری نشان دهد که این گسترش فعالیتها تودهایها منجر به بیاحترامی و حرمتشکنی به مبانی مذهب و نیروهای مذهبی گشت، اگر به همان اندازه به حمایت نیروی مذهبی نیز دل میبست و برای تحصیل آن به مقداری هر چند اندک میکوشید، کار نهضت به شکست نمیانجامید ولی رهبری جبهه ملی نه تنها در جلب حمایت نیروی مذهبی کوششی نکرد، بلکه به آن بخش از نیروی مذهبی که استعداد همکاری با او را بیش از دیگر بخشها دارا بود، به عنوان خطرناکترین رقیب و دشمن خود نگاه کرد و هر روز فاصله خود را با نیروی مذهبی و آیتالله کاشانی بیشتر کرد و تمام تلاش خود را برای حذف آنان به کار بست.
به هر ترتیب ملی شدن صنعت نفت که مبارزات و جوشش مردم علیه استعمار حول آن میچرخید، کانون توجه استکبار جهانی را به سمت دلیل پیروزی ملت ایران هدایت کرد و راز پیروزی مردم ایران چیزی نبود جز فرهنگ ناب شیعی که وحدت، وفاق، همدلی و موفقیتهای بدست آمده همگی به خاطر نقش بیبدیل این مطلب بود، لذا پس از ملی شدن صنعت نفت، «دشمن فهمید که راز پیروزی ملت ایران چیست؛ لذا درصدد برآمد تا سیاسیون و سردمداران دولتی را از روحانیت و دین جدا کند. آنها را از آیتالله کاشانی جدا کردند و بینشان فاصله انداختند و متاسفانه موفق هم شدند.»
از 30 تیر 1331 که ملت ایران، قوامالسلطنه را مجبور به استعفا کردند و مصدق را با تمام خواستههایش به قدرت رساندند تا 28 مرداد 32 که عوامل آمریکا توانستند دکتر مصدق را سرنگون کنند، تنها سیزده ماه میگذشت که در این مدت سیزده ماه، استعمار با جریانسازیهای بدلی و با استفاده از تبلیغات و ایجاد هیجانهای کاذب و با وساطت ایادی ضد استقلال این کشور، باعث شدند تا دکتر مصدق که در راس امور قرار گرفته بود، فاصله خود را با آقای کاشانی و مذهب زیاد کند تا در نهایت تز جدایی دین از سیاست در حوزه مبارزه به ثمر بنشیند.
و در نهایت تلخی کودتای 28 مرداد را جایگزین شیرینی پیروزیهای بدست آمده توسط مردم کند.
سه مرحله استراتژیک
استراتژی و تاکتیک سرویسهای اطلاعاتی آمریکا و انگلیس برای شکست نهضت مردمی در قضیه ملی شدن صنعت نفت و پایان دادن به جنبشها و مطالبات ملت سه مرحله را پشت سر گذاشتند؛ ابتدا با استفاده از عناصر نفوذی و سیال دخالت و خطدهی در تصمیمگیریها را ساماندهی کردند و بیشترین سعی خود را در جدایی دستگاه سیاست از دین و روحانیت گزاردند که پایان این حرکتها به پدیدار شدن اختلاف در راس رهبری نهضت انجامید، سپس با استفاده از اختلاف به وجود آمده، سعی در دو قطبی کردن فضا و پدیدآوردن فضای «له و علیه» نمودند که نهایتاً این قسم از پروژه به ناامیدسازی مردم از تحولات پدید آمده منجر گشت و در مرحله آخر که عدم حضور مردم را در صحنههای سیاسی و اجتماعی با توجه به فضای دو قطبی در برداشت، با استفاده از منطق قدرت و دیکتاتوری مستبدانه که در خلاء حضور مردمی بود، نهضتی را که مردم با تقدیم خونهای فراوان و سختیهای بسیاری بدست آورده بودند با انجام یک کودتای نظامی و پرداخت هزینه کمی پایان دادند و این چنین است که دیکتاتوری «محمدرضا»یی 25 سال پس از 28 مرداد 32 تا سال 57 بر این مملکت سایه افکند و از آن به بعد جریانهای اطلاعاتی «سیا»، و «اینتلجنت سرویس» و «موساد» هدایت چگونگی مبارزه با انقلابیون را توسط سازمان اطلاعات و امنیت (ساواک) در سال 1335 بر عهده گرفتند که آثار اقدامات ضد بشری آنان تا به امروز موجود است.
امید است با استفاده از تجربیات بدست آمده اشتباهاتی که در آن مقطع صورت گرفت و باعث ناامیدی مردم از تحول به وجود آمده در صنعت ملی شدن صنعت نفت شد، تکرار نشود و در برابر جریانسازیهای سازمانهای اطلاعاتی استکبار جهانی مقهور نگشته و حرکت انقلابی اسلامی استمرار یابد.
ارجاعات مندرج در این مطلب در اصل منبع منتشر شده وجود نداشت.