دکتر پرویز امامزادهفر، استاد دانشگاه
آمریکا به منظور تنبیه عاملان و آمران حادثه تروریستی فوق به افغانستان نیرو فرستاد، اما به نظر میرسد که از حادثه مزبور به صورت زمینهای برای گسترش دادن حوزه نفوذ خود در راستای آیینهای ژئوپولتیک قرن گذشته بهره گرفته است و یا میتواند بگیرد.
همانطور که میدانید در اواخر قرن 19 قرن و اوایل قرن 20 آلفرد تایوماهان ترویجدهنده این اندیشه بود که در قرن 20 قدرتی میتواند به طور کامل به صورت یک قدرت بزرگ و بالنده در عرصه بینالمللی مطرح شود که بر آبهای جهان کنترل داشته باشد. او در اثر معروفش، «اهمیت قدرت دریایی در تاریخ» ضمن پیشبینی تلاش قدرتهای جهانی برای گسترش قدرت دریایی خود بپردازد (اگر میخواهد در تحولات آینده جهان نقشی در جهان را ایفا کند).
ظاهراً، آمریکا دیدگاههای ماهان را پذیرفته بود زیرا: به تقویت نیروی دریایی خود مبادرت کرد، برای یافتن پایگاههای ماوراء بحار تلاش نمود و کانال پاناما را احداث نمود که نیروی دریایی آمریکا همزمان میتوانستند در اقیانوسهای اطلس و کبیر حضور داشته باشند. به این ترتیب، آمریکا در سال 1917، سال ورود آن کشور به جنگ جهانی، به صورت یک قدرت بحری (دریایی) بزرگ در جهان درآمد در حالی که نیروی زمینی آن کشور به میزان نیروهای مسلح «پرشیا» ایران آن دوره (یعنی دوره احمدشاه) بود.
در مقابل دیدگاه دریایی ماهان دیدگاه خشکی سرهافورد مکیندر قرار داشت که قدرت مسلط بر «قلب جهان» (آسیای مرکزی، بخشی از افغانستان و ایران و قفقازیه) را قادر به کنترل اوراسیا (اروپا و آسیا) و در نهایت جهان میدید. مکیندر پیشبینی میکرد که روسیه قدرت بزرگ و بالندهای در سطح جهانی خواهد شد. بعدها نیکلاس اسپایکمن در پاسخ به دیدگاه مکیندر نظریه «لبه جهان (Rimland)» خود را مطرح کرد و پیشبینی مینمود که شوروی سابق که بر سرزمینهای لبهای جهان (جنوب اروپا، شمال ترکیه، ایران، افغانستان، هندوستان، چین و...) اشراف دارد در موقعیتی است که میتواند زمینههای استیلای خود بر اوراسیا و جهان را فراهم آورد. در واقع، برای پیشگیری از چنین تحولی بود که آمریکا در اواخر دهه 1940 دکترین سد نفوذ شوروی را اتخاذ کرد که از طریق پیمانهای امنیت دستجمعی امکانپذیر میشد.
اکنون در سالهایی به سر میبریم که شوروی فروپاشیده و آسیای مرکزی که بخش عمدهای از «قلب جهان» را تشکیل میداد خود به صورت کشورهای مستقل درآمده و افغانستان درگیر جنگهای داخلی خود است.
فدراسیون روسیه هم از نظر جغرافیایی از «قلب جهان» فاصله گرفته است. این در حالی است که در پی حملات انتحاری به ساختمانهای نیویورک و واشنگتن، آمریکا به افغانستان نیرو فرستاد در حالی که در برخی از کشورهای آسیای مرکزی از جمله ازبکستان، تاجیکستان فرصت به دست آوردن حضور را پیدا کرده است. در صورت دستیابی به موفقیت در افغانستان، این فرصت برای آمریکا به وجود میآید که علاوه بر «قدرت بحری» بودن به صورت یک «قدرت بری» درآید و در آسیا و جهان ایفای نقش کند، همانگونه که در پی جنگ خلیج فارس در سال 1991 آمریکا خود را به صورت یک قدرت هژمونی در منطقه خلیج فارس درآورد.
آثار حملات انتحاری به مراکز اقتصادی و سیاسی آمریکا بر روی منطقه خاورمیانه
این آثار را میتوان به دو دسته مجزا تقسیم کرد.
الف ـ آثاری که به مناسبات آمریکا و اسرائیل و فلسطینیان برمیگردد.
ب ـ آثاری که به سایر کشورهای خاورمیانه مربوط میشوند.
الف ـ در مورد آثاری که حملات انتحاری بر مناسبات آمریکا و اسرائیل و فلسطینیان گذشته، میتوان حدسهای متعددی زد. احتمالاً آمریکا جدیتر از گذشته سعی خواهد کرد در روند صلح اسرائیل و فلسطینیان نقش فعالی را بازی کند. آمریکا برخلاف دوران قبل از 11 سپتامبر 2001 عزم جزم کرده که کشمکش اسرائیل و فلسطین را برای همیشه فیصله یافته بیابد و ببیند، اگرچه میان این تصور و دنیای واقعی کماکان فاصله زیادی وجود دارد. این به مفهوم آنست که آمریکا در قبال کشمکش اسرائیل و فلسطینیان رهیافت «حل و فصل بحران (crisis resolution)» را در پیش میگیرد.
در گذشته، در سالهای جنگ سرد، آمریکا در قبال کشمکش اسرائیل و اعراب نگرش «مدیریت بحران (crisis management)» را داشت به این معنا که میخواست بحران در روابط این دو را مدیریت (مهار) کند و نه حل و فصل برای همیشه. در آن سالها آمریکا کشمکش اسرائیل و اعراب را کمهزینه میدید از این نظر که در چارچوب آن اعراب، اسرائیل را دشمن اصلی خود میپنداشتند و دیگر به نیروهای اقتصادی و سیاسی در غرب به عنوان مخالفان عمده توجهی نمینمودند که برای خنثی کردن آثار آنها به رقیب آنها یعنی شوروی سابق توجه کنند و خاورمیانه عربی به طور واقعی به صورت حوزهای دوقطبی درآید.
اما در سالهای پس از جنگ سرد، آمریکا دیگر هدف بالقوه نیرومندی به جای شوروی سابق برای مقابله ندارد بلکه خود بیشتر به صورت هدف قدرتهای اروپایی قرار گرفته تا غنیمتهای به چنگ آورده طی دوران جنگ سرد را تقسیم کند، از جمله غنیمتهای به دست آورده در خاورمیانه. در طول این سالها، آمریکا دیگر نیاز به صلح و آرامش در خاورمیانه دارد تا بتواند موقعیت خود را در منطقه مزبور از تیررس حوادث مصون نگاه دارد. در این صورت، ادامه کشمکشها میان اسرائیل و اعراب برای آمریکا و موقعیت این کشور در خاورمیانه هزینههای زیادی را در پی دارد و مدام بر میزان این هزینهها اضافه میشود.
با توجه به موضوع فوق بود که آمریکا در اواخر دوره ریاست جمهوری جرج بوش پدر و بیل کلینتون یک سیاست «دو خطی» (double – track Policy) را در قبال اسرائیل و اعراب دنبال میکرد، سیاستی که سعی داشت هر دو طرف را از خود راضی و خشنود نگاه دارد و آثار سوء روابط با یک طرف را در طرف دیگر به حداقل رساند. این سیاستی بود که ابتدا توسط شوروی در اوائل دهه 1970 و در ارتباط با جنگ پاکستان و هند ابداع شد و به آن «فرمول دوگانه تاشکند (double – Tashkent – formula) میگفتند. برخی هم آن را به دیپلماسی الاکلنگی (seasqw diplomacy) توصیف کردهاند.
نگرش منفی آن هم در ادبیات ایران به صورت «رفیق دزد و شریک قافله» توصیف میشده است. معالوصف، طی ده سال گذشته دولت آمریکا تحت تأثیر محافل متنفذ مختلف سیاست «دو خطی» در قبال اسرائیل و اعراب را بیشتر در راستای علایق و منافع اسرائیل به کار میبرد. دولت مزبور اعراب را تهدیدی جدی علیه خود نمیپنداشت که به طور جدی حمایت سنتی از اسرائیل را به یک خط مشی متوازنتر در قبال طرفین درگیری تبدیل کند.
اما در پی حملات 11 سپتامبر در محافل آمریکایی نیاز به اتخاذ یک سیاست کاملاً شفاف و قاطع در راستای نیل به صلح میان اسرائیل و فلسطینیان کاملاً حس میشود. آمریکاییان دیگر به دلایلی از جمله دلائل زیر خاورمیانه را برای خود منبع تهدید عمده میبینند:
1ـ آنان از این بیم دارند که چنانچه برای صلح دائمی در خاورمیانه اهتمام ننمایند منافع و علائقشان در کل منطقه به شدت آسیب ببیند.
2ـ آنان از حملات صورت گرفته به ساختمانهای تجارت جهانی ـ نیویورک و پنتاگون ـ در 11 سپتامبر به شدت دچار شوکه شده و از تکرار آنها بسیار بیمناکاند و به ویژه که پسلرزههای آن حملات به صورت شیوع و جریان گردآلوده به باکتری سیاه زخم هنوز وجود دارند. هرچند ظاهراً میان آن لرزهها و این پسلرزهها ارتباط چندانی را نمیتوانند پیدا کنند. با وجود اینها و با توجه به گونه رابطهها و تشابهها میان اشخاص مظنون به حملات انتحاری و مردم خاورمیانه، آمریکاییان به تدریج این تصور را پیدا میکنند شهرت آنان به حامی بیچون و چرای اسرائیل بودن آنان دردسرآفرین میشود.
در مورد آثاری که حملات انتحاری بر مناسبات آمریکا با سایر کشورهای خاورمیانه میگذارد میتوان به جنبشهای مخالف دولتهای عربی منطقه اشاره کرد. میتوان گفت در پی حملات انتحاری آمریکا برای ایجاد ثبات در منطقه خاورمیانه تلاش خود را بر روی سازگار کردن و ملایم کردن جنبشهای مخالف دولتهای عربی متمرکز کند. در اصطلاح جامعهشناسی به این اقدام «Co - option» میگویند. میتوان این گمانهپروری را کرد که آمریکا بخصوص و دولتهای غربی به طور کلی برخی از دولتهای خاورمیانه چون مصر، اردن، عربستان سعودی را ترغیب و یا وادار کنند که نسبت به مخالفان داخلی خود همراه با تساهل بیشتری عمل کنند.
یکی از دلائل این اقدام احتمالی غربیها این موضوع میتواند باشد که دولتهای غربی در فردای حملات انتحاری نیویورک و واشنگتن پی بردهاند که منزوی کردن و به بازی نگرفتن گروههای مخالف دولتهای متحد خود در منطقه، احتمال تروریستی شدن آنها و یا پیوستن آنها به گروههای تروریستی و سازمانهای زیرزمینی را افزایش داده است. این دولتها بدین ترتیب، تصور میکنند که به اصطلاح به «بازی گرفتن» گروههای مزبور رفتار تشکیلاتی و مسئولیتشناسی را در این گروهها ایجاد میکند و به موازات آن بر احتمال پیوستن آنان به گروههای تروریستی جهت ضربه زدن به منافع غربیها میکاهد.