سعید آجورلو ـ مصطفی صادقی
* آقای صفار هرندی! بد نیست مصاحبه را از خودتان شروع کنیم. ما با چند وزیر یا فعال سیاسی. خود شما کدامیک را بیشتر میپسندید؟
** من خودم را تجزیه نمیکنم، همه آنها هستم.
* با توجه به انتخابات مجلس و ریاست جمهوری برای آینده سیاسی خودتان چه برنامهای دارید؟
** وجهی از وجوه شخصی و فردی خودم را که بیشتر به آن علاقهمند هستم این است که ارتباط ذهنی و فکری با مخالبی که گمان میکنم دوست دارد بحث بکند و مسالهای از خلال بحث عاید بشود را برقرار کنم. این وجهه از خودم را بیشتر دوست دارم و آن موقع هم که رونامه نگار بودم با این جهتگیری روزنامهنگار شدم که بتوانم گرهگشایی ذهنی بکنم. اگر روزی در دفتر سیاسی سپاه مسئول چنین کاری بودم گمان میکردم ای کاش بتوانم چنین نقشی داشته باشم. آن روز هم که وزیر بودم دلم میخواست همین فرآیند کارم منجر به حل مساله باشد. در حال حاضر بهترین تعریفی که از کار این روزهای خودم دارم همین است. الان برای خودم یک نقش مشورتدهنده را میپسندم و همچنین یک تبیین کننده و حل کننده مسائل، پرسش شونده و پاسخگوی مسائل فکری و فرهنگی و سیاسی چیزی است که این روزها خود را ملتزم به آن میدانم و انجام هم میدهم. بعضیها فکر کرده بودند سفرهای من، سفرهای دورهای برای انتخابات است، البته خیلیها هم میفهمند که این کاری که من انجام میدهم فرق دارد.
* خب فکر کنند چه اشکالی دارد؟
** اشکال ندارد ولی من واقعا این مساله برایم مهم است و اگر میشد که این جلسات پوشش خبری پیدا نکند راحتتر بودم. جامعه مخاطب من همان کشانی هستندکه در همان جلسه میبینمشام. بنابراین میگویم مت راضی نیستم که این مساله را پوشش رسانهای بدهید و اصرارم این است که با مخاطب چهره در چهره باشم و معلوم است که نمیخواهم دنبال آن قضایا باشم.
* برنامه مشخص برای انتخاب ندارید؟
** به این معنا خیر.
* حتی اگر اصولگرایان به شما پیشنهادی بدهند؟
** نه ببینید. الانسان علی نفسه بصیره، هر کس به شرایط خودش واقف است. اگر کس به من بگوید برو خلبان شو، من اصلا چنین ظرفیتی را در خودم نمیبینمف بنابراین سراغ چنین کاری نمیروم. کسانی به من کفتند آقای صفار به عنوان یکی از گزینههای آینده ریاست جمهوری است واقعا نارحت شدم و گفتن که معلوم است که شما باز هم تکلیف آیندهتان معلوم نیست، برای اینکه من اساسا به سمت یک کار اجرایی از جنس اینها نمیخواهم و نمیتوانم بروم و حاضرم دو ساعت صحبت بکنم در مذمت به عهده گرفتن مسئولیتهای ان شکلی توسط خودن حتی در حد مزارت و اصلا حاضر نیستم وارد کار اجرایی به این معنا بشوم. برای اینکه طرفیتهای خودم را چیز دیگری تشخیص میدهم و درست هم فهمیدم و تایید بزرگان را هم گرفتم. بنابراین حاضرم ثابت بکنم کسی از این خوابها برای امثال می نبیند و این اعلام، اعلام رسمی است.
نظرم این است که زود به تصمیم نرسید. وقتی 15 دانشجو بعد از دو ساعتی که حرف میزنم احساس کنم آزامش پیدا کردهاند از درونم ذوق میکنم و معتدقم که کار من همین بوده است. من حتی اگر در آینده تشخیص بدهم کسی واجد مشخصات و دارای حسن است برایش تبلیغ و سخنرانی هم میکنم و او را یاری میدهم.
* ممنون از صراحت شما. جایی گفتهاید که دلتان برای هاشمی دهه 60 تنگ شده است. هاشمی دهه 60 چه خصوصیاتی داشت که حالا ندارد و چه خصوصیاتی حالا دارد که آن زمان نداشت؟
** نسل من و دوستان دیگر به خوبی میتوانند معنای حرفی را که من میزنم حس بکنند یعنی اگر در فضای دهه 60 برویم کاملا مفهوم است و مساله غریبی نیست. آقای هاسمی تصویری در ذهن و دل آن نسل دارد که هیچ جوری نمیشود آن را مخدوش کرد. آن تصویر، تصویر قشنگی است. آن آقای هاشمی که از پیش از انقلاب تئوری پرداز مسائل انقلاب اسلامی تلقی میشود، در این نهضت جلودار و همراه امام است. بعد از انقلاب یکی از افراد امین امام (ره) در صحنههای مختلف است. یکی از آن 3 یار همیشگی همراه امام است. به گونهای تداعی کننده و یادآور تصویر دائمی حضرت اقا، شهید بهشتی و هاشمی است. این مساله یک بعد عاطفی و یک بعدمبنای دارد که دیدگاههای هاشمی کاملا بر وفق شرایط انقلابی و دارای مرزبندی مشخص با دشمنان و روابط با دوستان است و همه این چیزها در مواضع ایشان لحاظ میشد. واقعا خطبههای نماز جمعه ایشان را میشنیدند تا یک هفته شارژ بودند که مثلا در مورد وضعیت جنگ، جریانات ضد انقلاب، در ارتباط با خارج که چه وضعی داریم، تمام این مسائل را گفت بودند. برای امثال من طبیعی است که وقتی هاشمیپیش نماز و امام جمعه و مراد بچه بسیجیها و حزب اللهیهاف خط امامیها بوده حالا وقتی تبدیل میشود به پیش نماز بعضی از عناصری که اصلا اعتقادی به هیچ چیزی ندارند، اشارهام به آخرین نماز جمعهای است که ایشان خواند با آن جماعتی که ادب حضور در نماز جمعه را هم نداشتند، کسی که با کفش نماز میخواند و بین خطبهها کف میزند، آدم دلش میسوزد که قبلا هاشمی مراد آن جماعت بود، حالا مراد این جماعت شده است.
* آقای احمدینژاد در مناظره با موسوی گفتند این زمین بازی را آقای هاشمی علیه دولت نهم ترتیب داده است. شما این تحلیل را قبول دارید؟ این تحلیل اگر چه در زمان خودش هم اهمیت زیادی داشت اما حالا با شرایطی که پس از انتخابات به وجود آمد اهمیت خاص خود را دارد.
** آنچه در مناظره اتفاق افتاد و بر ملا شدن چنین چیزی چه راست چه غلط را حضرت آقا مطلوب نمیدانستند. برای همین مسیری را که مناظره طی کرد از جهاتی مورد تخطئه حضرت اقا هم قرار گرفت و هر چه جلوتر رفتیم و کسانی که خواستند در اتش چنین تقابلی بدمند چه تیم اقای هاشمی و چه جریان مقابل که با عمده کردن مساله هاشمی، میخواستندمسائل دیگر را فراموش بکنند هر دوی آنها مورد تایید نبودند. همین الان هم بعضیها بر خلاف مصالح عمومی کشور و بر خلاف براوردهای درست صحنه ارجاعاتی به جاهایی میدهند که خطهای دیگری را کور بکند. بنده اصلا حاضر نیستم در این پازل بازی بکنم. تعبیر حضرت اقا این بود که سرنخ این ماجرا و فتنه در دست کسانی در بیرون است و کسانی هم در داخل هل داده میشوند یعنی فریب خوردند و آنها به نسبت سهمی که دارند از نگاه مردم مورد نفرت و مورد پرسش هستند. بعضیها میخواهند این تحلیل را تغییر بدهند؛ اولا بگویند که همه چیز برای داخل است و این افراد را به اعتبار خودشان به عنوان راس فتنه میخواهند معرفی بکنن. در حالی که اینها یا به لحاظ حقارتشان و سطحشان در راس فتنه قرار گرفتن نیست یا به لحاظ اینکه ذاتا نمیتوانند راس فتنهای باشند و این فتنه اگر شعلهور بشود اول دامن خودشان را خواهد گرفت، بنابراین آنها نمیتوانند راس آن باشند فقط باید بگویم آنها بازی خورده و اسیر یک جریان شدهاند که از روی خودخواهیها، از روی حسادتها، از روی کشمکشهای نفسانی با دیگران مرتب دامن به آن میزنند و خود را بیشتر به آن الوده میکنند و نتیجهاش این میشود که بعد از 25 بهمن رابطه آنها به کلی با جامعه قطع و منزوی میشوند. یعنی فاصلهای که خودشان بین خود و ملت ایجاد کرده بودند حالا یک حصار فیزیکی هم جلویشان گذاشته میشود و به کلی رابطهشان منقطع میشود. من در مورد عملکرد آقای هاشمی معتقدم که آقای هاشمی چه با آن تحلیل که کسانی میگویند ایشان محور همه این قضایا بوده که من به چنین نتیجهای نرسیدهام و معتقدم که اقای هاشمی با تحلیلهای شخصی خودش که البته بسیاری از انها اشتباه بوده و نوعی به این جربانات پر و بال داده، همیشه نقش یک برادر بزرگتر را میخواسته ایفا بکند. مثلا همیشه هم مجمع روحانیون و هم جامعه روحانیت خودشان را با ایشان هماهنگ میکردند و ایشان نقش یک برادر بزرگتر را نسبت به هر دوی اینها ایفا میکرده است. این نقش را خیلی سال پیش ایشان داشت. از یک جایی معلوم شد که نمیشوداین وضعیت را ادامه داد. بالاخره باید تکلیف را معلوم بکند که با کدام طرف است. کدام جنبه فکری با ایشان نزدیکی و تمایل بیشتری دارد یا خود ایشان به کدام یک از اینها تمایل بیشتری دارد. هاشمی همیشه می-خواس این وضعیت را مبهم نگه دارد. در فضایای اخیر این مساله کمی اشکارتر شد. یعنی از ان حالت ابرآلود و مهآلود خارج شد و شفاف و معلوم شد که هاشمی تمایل بیشترش به آن سمت است وقتی این را در کنار آن نقش که سابق هاشمی داشت میگذاریم میبینیم این تضاد را خیلی برجسته میکند. معنایش این نیست که بگوییم ایشان نشسته و فرمان میدهد مهم این است که هاشمی که در دهه 60 خودش در مقابل جریان ضدانقلاب آن موضع تند و تیز داشته چطور امروز با انعطاف و تسامح و ملاحضات غیر قابل با این جماعت برخورد میکند. این است که بعضیها دچار یک تحلیل غلط میشوند که او خودش کانون چنین فتنهها و اتفاقاتی است.
* با این مفروضات چگونه باید با هاشمی رفتار کرد؛ رفتار تند و دفعی یا رفتاری بر مبنای حزب حداکثری؟
** باید بگویم یکی از دلایل افت این وجهه بسیار موجه آقای هاشمی در گذشته و تبدیل شدنش به یک حالت متفاوت در شرایط حاضر چیزهای است که به نام او و توسط کسانی در اطراف او صورت میگیرد و آقای هاشمی درصدد جبران و اصلاح آن برنمیآید. هاشمی بخشی از آن چوبی را که دارد میخورد چوب اطرافیان ناسالم و ناصال است. این اطرافیان انتسابشان به ایشان یا انتساب فامیلی یا خونی است یا انتساب تشکیلاتی و گروهی؛ کسانیکه در ناسالم بودن مواضع انها تردید نیست. چرا که طرف حرفهایی زاده است که بوی براندازی میدهد. سال 83 پسر ایشان مهدی هاشمی با یک روزنامه پر تیراژ آمریکایی مصاحبه میکند که اگر این بار پدر من رئیس جمهور بشود قانون اساسی را تغییر میدهد و نقش رهبری را تا حد یک مقام تشریفاتی تنزل میدهد. این حرف یعنی براندازی.
ولی آن پسر به خاطر گفتن چنین مسالهای تو ذهنی نخورده است. کجا ما شنیدهایم که آقای هاشمی بگوید غلط کرده آن کسی که حتی اگر پسر من باشد چنین اراجیفی را سر هم کرده است. دختر ایشان انواع اهانتها را به نظام داشته است. کسی که این حرفها را میزند یعنی اجیر شده شیطان است. چرا توبیخ نمیشود؟ و اگر هم برخورد شده چرا خبرش به ما منتقل نمیشود وقتی چنین چیزهایی را نمیشنویم یک عده از ما ممکن است با سادگی بگوییم که لابد این حرفها را بزرگترها به آنها یاد میدهند که آنها در خیابان لو میدهن: البته من از همان ابتدا گفتم که نظر من این نیست ولی بایستی قضوت جامعه را هم توجه کرد. چرا جامعه گاهی وقتها تحرکاتی که از بیرون میشود که هاشمی را محور این قضایا قرار بدهند بعد شما میگویید این طور نیست جامعه نمیخواهد زیر بار برود. بنده به عنوان یکیاز رئوس نظام به ایشان احترام میگذارم. بعضی از شعارها فحاشیهایی که به ایشان میشد را من میدانستم یا آدمهای مریضی پشت این ماجرا هستند یا افرادی که اشتباه میکنند. ما به ایشان انتقاد و اعتراض داریم. اما اینرا هم میفهیم که یک بخشی از دلیل شکلگیری این ذهنیت در جامعه مربوط به خود ایشان است. چرا ایشان درصدد رفع این سوء تفاهیمها برنیامده است و چرا نامه قبل انتخابات را نوشته و آتش فتنه را مشتعل کرده چرا ایشان آن خطبه نماز جمعه را خواند و بدتر از آن میگوید که حرف من همان است. آن موضع، موضع غلطی است.اکثر مطالبی را که ایشان گفته بود غلط است ولی اصرار داردکه بگوید همان درست است. البته هذ موقع که ایشان درصدد اصلاح آن مواضع برآمده سریع استقبال کردیم و کسانی که نظرشان خیر خواهانه است و احیانا مسیر را اشتباه پیموده بوده و میگویند آن جریاناتی که اتفاق افتاده را محکوم میکنیم و نمیخواستیم که این طور بشود و هر موقع طرف به این نگاه برسد ما استقبال میکنیم،آدمهایی را هم داریم که میگویند بیخود کرده که برگشته و بایستی مسیر غلط را ادامه بدهد تا سقوط بکند. این نگاه، نگاه بعضی از اشیاطینی است که با القا کردنش به جامعه راه بازگشت به خوبی را میخواهند مسدود بکنند و من میدانم این خط ار کجا میآید و بعضی از انها را میشناسم.
* در تقسیمبندی شرایط و افراد موجود با سه دسته سران فتنه، اهالی انقلاب و خواص ساکت روبهرو هستیم. آقای هاشمی طبیعتا جزو سران فتنه که نیست و مواضع اخیرش هم به اهالی انقلاب نمیخورد. با این دستهبندی ایشان را میتوان در دسته سوم قرار داد؟
** اسمگذاری نمیکنم. من به تبیین بیشتر معتقد هستم. در میان جریانی که از انقلاب خداحافظی کرده با جریان که صددرصد به انقلاب پایبند است ما یک طیفی را قائل هستیم. تنوع سلایق را هم شاهد هستیم. این طیف را واقعیت بدانید و اسم هم روی ان نگذارید. ماهیت آن مهم است، قاعدتا هاشمی در دو سر این ماجرا نیست. یا به یکی از این سرها نزدیک است و یا وسط آن قرار دارد.
* چندی پیش که بخشی در مورد اجماع اصولگراها شکل گرفت، بحث اقای هاشمی هم خیلی حائز اهمیت بود. طیفی مانند تشکیلهای راست سنتی اعتقاد داشتند هاشمی با اصولگراها است و بایستیا دایره اصولگراها باز باشد و طیف دیگر معتقد بودند که دایره بایستی کمی بستهتر باشد نظر شما چیست؟
** معتقد هستم هاشمی و آدمهای مشابه ایشان آدمهای خاص هستند و آنها را نمیشود در گروه ویژهای گنجاند. خودشان هم همین نظر را دارندو تعریف خاصی از خودشان دارند و فکر میکنم آقای احمدینژاد هم اخیرا میخواهد همین طور از خودش تعریف بکند که اصلا در قالب جریان نمیگنجد، اما حاصل عملکرد اقای هاشمی به گونهای شد که خیلی از اصولگراها به ایشان طعنه زدند و هشدار دادند. حتی آقای باهنر هم که همیشه تکلیف خود را معلوم کند. چرا از قضیه به اینجا میرسد؟ معنایش این است که نتیجهای که از عمل حاصل شده چیزی فراتر از قالبهاست. آدمها را نمیشود در قالبها تعریف کرد. در قالب کلی آقایان عسگر اولادی و حبیبی میگویند هاشمی جزو جریان ماست ولی هاشمی به گونهای رفتار میکند که نمیشود ایشان را مشابه هم پیمانان عسگر اولادی دانست. ایشان تعهدی به جریانات سیاسی ندارد و نشان میدهد که متفاوت است و البته در جاهایی اظهار میکند مثلا در دورتر از حوادث ایشان به بعضی از اقایان مجمع گفته بود که با اینکه من جزو مرکزیت جامعه روحانیت هستم ولی سلیقهام به شماها نزدیکتر است. به نظر شما آدمی را چطور میتوان تحلیل کرد که عضو مرکزیت یک تشکیل است ولی به تشکیلات رقیب بگوید که من به شماها نزدیکتر هستم. بعضا آدمهای دیگر هم این پیچیدگیهای شخصیتی را دارند. آقای هاشمی این را به حساب حالت پدری بر همه گروهها میگذارد، ولی پدر واقعی طوری تقسیم محبت و عاطفه بین فرزندانش میکند که هیچ کدام احساس غبن و خسارت نمیکنند. ولی وقتی پدری جهتگیریهایش عوض شود دیگر نمیتواند عنوان پدر را داشته باشد. بعد هم اگر قرار باشد مملکت پدر داشته باشد آن رهبری است که ایشان این نقش را ایفا میکنند. اما اگر آدمی نمایش رفتار پدرانه داشه باشد اما باطن کارش تداعی رفتار پدرانه را نکند آن وقت این شبههها بالا میگیرد.
* با آقای رضایی که مصاحبه میکردیم ایشان میگفتند هاشمی میتوانست مانند حاج احمد آقا عمل کند و دست نامزدهای معترض را بگیرد و پیش حضرت آقا ببرد و مساله را فیصله بدهد. ظرفیتهایی ایشان داشت در حاکمیت و طرف مقابل حرف ایشان را به عنوان دارو قبول میکردند و به ایشان اعتقاد داشتند. شما این تحلیل را قبول دارید؟
** این خیرخواهی خوبی است یعنی این نگاه، نگاه خیرخواهانه است. اما وقتی به سوابق نگاه میکنیم میبینیم مقدماتی را آقای هاشمی فراهم کرده بود که علیالقاعده خود ایشان یک پای ماجرا شد. آن نامه گواه این است که ایشان یک پای ماجراست. من بدون اینکه بخواهم بگویم حرف احمدینژاد در مناظره درست است که محور همه قضایا هاشمی است، ولی معتقدم انچه در عمل پیگیری شد تداعی آن را میکرد که هاشمی در میان داور نیست و تمایل و گرایش دارد. اگر خودش در راس نیست لااقل خودش را با آن افراد مشترکالمنافع میداند و بنابراین از آن به بعد هم ایشان با آنها بوده و با آنها نشست و برخاستداشته است. اطرافیان ایشان کاملا به صورت رسمی از آن موضع صحبت کردند. نمیشود بگوییم یک نفر خودش از آلودگی بخ جریانی مبرا باشد در حالی که همه اطرافیانش مستقیما در میانه میدانی باشند که ایشان میخواهد خودش را از آن تبرئه بکند. هاشمی همیشه میگوید من نسبتی با کارگزاران ندارم و آنها دوستان ما هستند. اما واقع مطلب این است که مراد فکری و تشکیلاتی کارگزاران هاشمی بوده و اگر این مسائل شفاف بشود سبب میشود که مواضع سیاسی فرد هم شفافتر بشود و دیگر آقای هاشمی از موضع پدرانه برخورد نکند و بگوید که من طرف یک ماجرای سیاسی هستم و طرفداران ایشان میتواند سبب شود به جای اینکه آدمهای تندر و میداندار بشوند، آدمهای عاقل میداندار بشوند.
* آیا میتوان از حرفهای شما اینگونه نتیجه گرفت که آقای هاشمی خودش تمایل دارد نماینده آن گروه معترض و مخالف در حاکمیت باشد؟
** در عمل اگر ایشان سعی کرده نقش میانجی را هم بازی بکند، میانجی بوده که همیشه به نفع آن طرف رای داده است.
* آقای صفار! پس از 9 دی 88، خیلیها بر این اعتقاد بودند که فتنه تمام شده، اما دوباره در 25 بهمن این قضیه سر باز کرد. تحلیل شما از 25 بهمن چیست؟
** تصور من این است که تجدید نظی در ادبیاتی که سال گذشته داشتیم، بعدار ماجرای9 دی و 22 بهمن باید داشته باشیم و آن این است که اصل ماجرای فتنه با قصه 9 دی سال گذشته و به صحنه آمدن بخش قابل توجهی از ملت، اکثریت غالب و کاملا مشهود ملت برای ابراز نفرت از ماجرای فتنه و همچنین تحکیمش در 22 بهمن سال گذشته میشود گفت که آتش فتنه دیگر سرد و خاموش شد، گرچه این آتش زیر خاکستر تا قیامت هم خواهد ماند. همچنان که از صدر خلقت تا حالا بوده است. فتنه اختراع آقایان راه گم کرده اخیر که نیست. فتنه ماجرای سابقهدار است و از زمان قابیل و هابیل در نسل آدم شروع شد و تا روز قیامت هم ادامه خواهد داشت اما آن چیزی که سال گذشته به عنوان فتنه میشناختیم با قصه 9 دی و ... فروکش کرد. بعد از آن هر اتفاقی که افتاده باشد باید حرف دیگری راجع به آن زد. مخصوصا در ماجرای 25 بهمن این قضیه کاملا روشن بود، دیگر اسم این قضیه فتنه نیود و آن جریان ضدانقلاب و این یک ضدانقلابیگری آشکار بود. سفارش صفر تا 100 آن را دشمن داده بود. اگر جغرافیای زمانی و مکانی ماجرا را در نظر بگیریم در شرایطی که استراتژیستهای آمریکا یکی، دو ماهی است که در اتاق جنگ هر روز یک خبر مرگ تازه دریافت میکنند، تونس رفت، مصر شلوغ شدو لیبی به هم ریخت. یمن، بحرین و ... آنها هم سرسام گرفتهاند که چه کار بایستی انجام بدهند به نظرشان میرسد که اگر بتوانند فرافکنی بکنند، این وسط یک استراحتی به آنها داده خواهد شد تا چند روز تامل تازهای بکنند و دنبال مزدور میگشتند؛ این مزدوری را این آقایان به آنها دادند. یا مایه آن را گرفتند یا آن قدر احمق بودند که بیمایه این کار را کردند. البته عوامل نشاندار مزدور مثل منافقین و سلطنتطلبها و غیره و عوامل پشتیبان را هم به داخل برای انجام ماموریت اعزام کردند، طبیعتا آنها مزدور هستند و پول هم میگیرند. اما اینهایی که بیانیه صادر کردند که ما میخواهیم چنین کاری بکنیم و در صورت ظاهر هم گفتند که میخواهند در حمایت از قیام مردم مصر باشند ولی از اول تا آخر برنامه آنها یک کلمه در حمایت از مردم مصر و تونس و ... نگفتند و دروغشان آشکار شد کار آنهذ کار ضد انقلابی بود و دیگر داستان فتنه در میان نبود. موضوع فتنه سال گذشته درباره حقانیت آن رایی که اعلام شده بود که آیا احمدی نژاد رای غالب بود با دیگری حول این قضیه شکل گرفته بود، اما چیزی که در حال حاضر اتفاق افتاد فقط در حد عصا زدن زیر بغل یک مفلوک مثل آمریکاست که نمیداند باید چگونه اداره بکند. آنها این فرصت را به آمریکا دادند که نگران نباش فقط حوزههای نفوذ تو نیست که بهم ریخته است. آنجایی که رقیب تو هم است آنچه را هم به هم میریزیم. این قضیه بانی داشت و پول داده بودند تا شلوغ بشود و این معنایش ضد انقلابی گری است.
* اکنون میتوان گفت در سطح کلان دو گفتان ایران و آمریکا با هم جدال میکنند. گفتمان جمهوری اسلامی این است که انقلاب مصر و انقلابهای شبیه آن ادامه انقلاب اسلامی است. در مقابل آمریکاییها میگویند انقلابهایی که در کشورهای مختلف دارد اتفاق میافتد، ادامه آن در ایران مثلا در 25 بهمن پیش میآید؛ یعنی جدال، جدال بین امریکا و ایران است منتها به جای اینکه در عراق و افغانستان باشد این بار بخشی در آن در مرز ایران و بخشی دیگر در حوزه خاورمیانه است؟
** سال گشته در شلوغیهای پس از فتنه، موقعی که معلوم شده بود دیگر موضوع 13 میلیون و 25 میلیون رای نیست و جریان دیگریب است و بنابراین بخش عمدهای از آن راهدهندگان دیگر در صحنه حضور نیافتند، به هر حال جمعیت زیادی روز 25 خرداد آمده بودند اما چه چیزی باعث شد که بعد از خطبههای 29 خرداد حضرت آقا این جمعیت به یک دهم تغییر پیدا کند. 90 درصد ان جمعیتی که جمعیت مردمی بود دیگر پای خود را بیرون کشیدند نمیگویم که قانع شدند، بلکه فهمیدند راه منطقی و شرعیاین راه نیست. وقتی که حضرت آقا فرمودند این کار شرعی نیست اکثریت مردم دیگر در صحنه حضور نیافتند و گفتند که صبر میکنیم تا توضیح شاید قانع شویم. واقعا هم خیلی از مردم قانع شدند که روز 9 دی علیه آن موضع گذشته خودشان قیان کردند. با مرور ایام قضایا طوری سیر پیدا کرد که معلوم شد نزاعی بر سر یک امر کلانتر بین دو قطب دارد اتفاق میافتد که در راس این قطب جمهوری اسلامی و طرفدارای این تفکر آن است و طرف دیگر آن آمریکا و همه عوامل و نوچههای آن قرار دارد. زمانی یکی از ویلاگ نویسان در مطلبی نوشته بود: «آنچه در خیابانهای تهران میگذرد مثل عاشورا جدال بر سر مدیریت آینده جهان است» بعد از فروپاشی شوروی واقعا غرب دنبال جایی میگشت که با آن سرشاخ باشد و هر چه که گشت غیر از جهان اسلام جایی را پیدا نکرد. از آن مدلی که هانتینگتون داده بود تحت عنوان برخورد تمدنها خودش هم نشان داده بود که اصلیترینش تمدن اسلام است و علیه ایالات متحده وارد جنگ خواهند شد ولی واقع مطلب این بود که مرزبندیهای اندیشه اسلامی، فرهنگ دینی و اعتقادی ما با تمدن کنفیسیوسی و اندیشه متعارف آنها کاملا مشهود و معلوم است. در واقع جدال آینده بین طرفداران حاکمیت خدا روی زمین با طرفداران حاکمیت انسان گنهکار فاقد اراده درست برای مدیریت کردن است یعنی تابع هوای نفس، جدال بین این دو تاست. خدا به ما منت گذاشته و ما کانون چنین واقعهای شدهایم. بنابراین این حرف، حرف درستی است که جنگ بین ما و یک دنیایی، خارج از این تفکر اعتقادی و الهی ماست. و آدم دلش به حال انسانهای کوچک راه گم کردهای که یک روزی خودشان همین شعارها را میدادند و با ما همراه بودند ولی سودای قدرت و جاهطلبی آنها را به جای رساند که همه گذشته خودشان را خط بطلان کشدند و رفتند جوری شدند که در گذشته با ان سرشاخ بودند.
* آقای صفار! دیالوگ با مردم اثرات خوبی دارد مثلا در قضیه یارانهها آقای احمدینژاد با مردم چندین بار صحبت کردند که بسایر هم موثر بود. در خارج از کشور البته ما این را بیشتر میبینیم. مثلا در آتن وقتی قرار شد المپیک برگزار شود دولت درخصوص برضاتهایی که قرار بود پیش از برگزاری برای مردم اتفاق بیفتد با مردمش صحبتهای فراوانی میکند اما ما این دیالوگها را کمتر میبینیم و به نظر میرسد میخواهیم خیلی رسمی با مردم رفتار کنیم.
** به یک نکته بسیار مهم اشاره کردید. معتقدم ما جواب بعضی از این پرسشها را به دستی ندادهایم که دچار بهضی از مشکلات میشویم. یک اشکال این است که ما همه اینها را از حکومت انتظار داریم. اینکه در سازماندهیهای نوین غرب روی جوامع مدنی تاکید میشود. جامعه مدنی اعم از حزب، نهاد غیر دولتی، نهادهای مردم ساخته خودجوش. یعنی اصل ماجرا را به ان سمت سوق دادهاند و نهاد حکومت خارج از همه اینهاست. گویی هیچ رابطی به این قضایا ندارد و یک مهارکننده و داور کلی قضیه است. البته درست است که این کار را غربیها و نظام سازیهای نوین با اهدافی به دنبالش رفته باشند اما رشه در همان بنیادهای اعتقادی و تاریخی خود ما دارد. اصلا شکلدهنده اصل جوامع همنی نهادهای مدنی است. منتها جامعه مدنی ما از جنس جامعه مدنی که در علوم اجتماعی نوین تعریف میشود نیست. همانطور که در دوره اصلاحات آقای موسوی در نقد جامعه مدنی مورد نظر غربیها میگفت اصلجامعه مدنی را ما داشتیم. البته این موضع مربوط به سالهای قبل است و الان دیگر اثری از آن نمیبینیم. هیاتها، مسجدها، شعارهای دینی، حسینیهها همان شاکلههای جامعه مدنی است که امروزه غربیها مصنوعی آن را میخواهند به ما القا بکنند. اگر ما به آن زمان برگدیم میتوانیم جبران خلاء چیزهایی به اسم حزب را بکنیم. حزب در جامعه ما نیست. بعضی از آن چیزهایی که شما گفتید تکلیف حزب است و حکومت وق سروکله زدن و بحث کردن با مردم را ندارد. بایستی امنیت را طراحی و تهیه بکند. بایستی عزت و کرامت در محیط بینالمللی را تامین بکند. این مباحث به همان سطح جامعه مدنی مربوط میشود. این جامعه مدنی برگردان آن چیزی که آنها میگویند نیست. چرا که جامعه مدنی که آنهاتعریف میکنند آلوده است. به قول حضرت اقاف جامعه مدنی که خاتمی میگوید اگر جامعه مدینهالنبی باشد ما جانمان را هم قربانش میکنیم. ما یک جایگاهی مثل نماز جماعت و نماز جمعه داریم و میگوییم هر مومنی به کنار دستش نگاه میکند و برادری که شانههایش به او میرساند از احوال او با خبر میشود و اگر دید اوضاعش چه اقتصادی، چه فکری و ... به هم ریخه است این در قبال او مسئول است که بایستی عمل بکند. و واقعا چنین مسائلی را فراموش کردهایم به خیلی از آدابی که میتواند سلامت فکری جامعه را تامین بکند، بیاعتنا هستیم. وقتی حضرت آقا به نماز جمعه تشریف میآورند میبینیم جمعیت میجوشد، خیابانها همه پر میشود، نماز جمعه آن است اما وقتی کسان دیگری به نماز جمعه میآیند از تعداد افراد کاسته میشود در خقیقت عظمت نماز جمعه را لگد کوب میکنیم. نماز بایستی واجد آن خصوصیت باشد که ما را در کنار هم قرار دهد و نفاق از دلها بیرون برود. چرا که فرمودن نمازهای را به جماعت بخوانید تا نفاق بین شما نیاید. مادام که این پیوندها در ردههای پایین بین افراد بر قرار نشده باشد سطح تاثیر آن 10 درصد میشود و سطح تاثیر ماندگاری نیست. همان طور که انقلاب به این صورت شکل گرفت. چرا که نه تلویزیون نه روزنامه، نه رادیو داشتیم. ارتباطات میان مردمی انقلاب را فراگیر کرد و ریشه اختلافات پیش آمده دور شدن از ان حقایق گذشته است و معتقدم که یک بخش دست حکومت است ولی چرا از استادان دانشگاه، روحانیون، این انتظار را نداریم چرا از ارتباطات مردمی این توقع را نداریم. همه چیز را میخواهیم به حکومت بند بکنیم که در واقع وظیفه اصلی آن چیزهای دیگری است.
* در آمریکا روشنفکرهایشان از state دفاع میکنند هانتینگتون، فوکویاما و کنت والس در توازن قوا در جنگ اول خلیج فارس. ژوزف نای به عنوان صاحب تئوری قدرت هوشمند در کنار اوباما قرار دارد و خیلی مثالهای دیگر، حتی هنرمندان.
** و حتی رسانه در خدمت اندیشه. یعنی جریان نخبگی در هر سطحی که باشد سرمایهدار، ثروتمندان، همه اینها در خدمت state و دولت هستند. اما اینجا روشنفکر، هنرمند، استاد صاحبنظر و همه اینها خیال میکنند که نانشان در مخالف خوانی است و یک پز مخالف خوانی گرفتهاند. ای کاش مخالفت آنها منجر به یک پیشرفتی میشد. گاهی وقتها این مخالف خوانی در جهت به بندگی کشاندن یک نظام 1پای یک قلدر جهانی است. شعار ضد استبدادی با حرارت اینجا میدهد اما نسخهای که میپیچد این است که شما را ببرد به بندگی مستبد بزرگ جهانی. صد رحمت به استبداد داخلی، وقتی ایتبدار جهانی کشورها را تسخیر میکند در واقع نفس افراد را میبرد. با فرض محال اینکه ما استبداد داخلی داشته باشیم آیا این به آن شرف ندارد؟ واقعا چه قدر یک نفر میتواند بیهویت بشود که شعار بدهد آمریکا بیا بسیجیهای ما را بمباران بکن. بسیجیای که اگر خطایی هم در کارنامهاش باشد اما ته خطش این است که میخواهد امنیت برای هموطنان خودش فراهم بکند.
ولی تحلیل نادرست یا کینههای اوج گرفته کا را به جایی میرساند که یک عده هویت گم کره عذابی را میکشد که نمیدانند بعدش چی است. باید بروند پای درد دل افغانها بنشینند که وقتی اراذل و اوباش خارجی در شهرها و روستاها جولان بدهند، یهنی چه؟ یعنی بمباران عروسیها. در افغانستان رسمشان این است که وقتی عروسیب میگیرند شادمانیشان با تیراندازی هوایی است، تیراندازی کرده بودند و آن آمریکایی فکر کرده بوده که شورش کردهاند و هلیکوپتر فرستاده بود و بمباران کردند و در عرسی 100 نفر را به خاک و خون کشیدند. حداقلش این است که اجنبی چون ادبیات تو را بلد نیست تو را سرکوب میکند، لجنهای آمریکایی جنایاتی را که در عراق مرتکب شدند وقتی پیش خودشان تعریف میکنند حاتل امریکاییها را برهم میزنند. آن وقت یک عده آرزو میکردند تا اینها بیایند ما را هم مثل عراق و افغانستان اشغال بکنند. جواب این را بایستی هنرمند و رسانه ما بدهد. ولی بعضی از رسانهها محلی برای انعکاس دادن همین اراجیف شدند. به اسم تلفن خوانندگان در روزنامه اصلاحطلب موقعی که آمریکا وارد عراق شده بود نوشته بودند که ای کاش میآمدند و ما را هم آزاد میکردند و اینها نمیدانند که اینجا خاله بازی نیست و طرف نصف شب لگد میزند وارد خانه میشود و زن و بچه را از رختخواب بیرون میکشد و کنار دیوار میکشاند و بازرسی بدنی میکند.
* اگر موافق باشید آینده اصلاحطلبان و گروهی که از اصلاحطلبی شروع کردند و اکنون به مخالفت با نظام رسیدهاند صحبت کنیم. شما فکر میکنید که ممکن است با توجه به مسدود شدن راههای ارتباطی موسوی و کروبی با مردم خاتمی این فضا را نمایندگی کند؟ با اینکه ایشان همچنان محافظه کارانه عمل میکند؟
** در عالم پیشبینی ممکن است خیلی چیزها اتفاق بیفتد. طبع خاتمی، تفاوتهایی با موسوی و کروبی که طبع مهاجم و پرخاشجو و جسور که بعضا همراه با حماقت بوده، داشته است. ایشان گاهی نشان داده که آن طبایع را ندارد. اما اگر صداقتی وجود داشت و وقتی ایشان به این نتیجه رسیده بود که آنها دارند روش انحرافی را دنبال میکنند که در جلسات خاص خودشان هم گفته بود اینها منحرف هستند و بیترمز کاری را انجام دادهاند و کل حیثیتی که ما توانسته بودیم در دوره اصلاحات برای خودمان فراهم کنیم، همه را بر باد دادند و با چیزهایی که ایشان میگفت و عملکرد آنها را تخطئه میکرد، صادقت حکم میکرد که اینها را هم به جامعه مخاطب خودش منتقل بکند. بالاخره گروهی هستند که ایشان را به عنوان یک قطب فکری خودشان یا ملجا عاطفی میشناسند. باید بگوییم چون ایشان ادم ترسویی است نمیآید بگوید. میترسد که کف خحمایتی ضد انقلاب را از دست بدهد در این صورت بایستی در صدافتش شک کرد. اگر شما میگویید کم با آنها مرزیندی دارم، آیا این مرزبندی باید بین خودتان مطرح بشود؟ یا باید مردم هم متوجه بشوند؟ اگر مردم متوجه نشوند یعنی بازی، یعنی ما پنهانی رفتاری داریم و آشکار یک رفتاردیگر. شما وقاتی میخواهی از خودت وجهه یک انسان نصلح نشان بدهی باید مرزبندی با مفسد را به نمایش بگذاری. وقتی نمیگذاری آن وقت است که شعار میدهند مرک بر منافق. نه اینکه قبول داشته باشم که بایستی این کار را انجام داد، اما چیزی که به طور طبیعی در اذهان مردم شکل میگیرد را نمیشود راحت رد کرد. شبهه ایجاد میشود. اگر واقعا مرزبندی دارد، چرا نمیآید سریح بگوید؟ چرا نامهنگاریهای پنهانی با رهبری و اطراف رهبری میکند. این توضیح را به مردم بدهد. مشکل ایشان که صرفا با رهبری نیست، با اذهان یک ملت است که میگویند در این دو سال و این اتفاقات چرا شما در پازل رادیو اسرائیل و رادیو آمریکا و سلطنتطلبها بازی میکردید؟ اگر احساس کردید غلط است پس در حقیقت بازگشت کنید و این را با شهامت بگویید که میدانم مردم با سر و دست شما را بلند میکنند و میگویند قهرمان بازگشت به خویشتن و حقیقت. حضرت آقا هم همیشه به اینکه این اتفاق بیفت آن آدمها و راه باز کردند که اینها به اصل خودشان باز گردند، به آن چیزهایی که قبلا شعارش را داده بودند. حالا اگر کسی اصرار دارد که خودش را از کشتی انقلاب پیاده کند دیگر ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم.
دیگر امیدی به آنها نیست. انها دیگر از دست رفته هستند و بازگشتی برای آنها متصور نیست ولی کسانی که یک مدت اشتباه کردند و گذشته سالمی هم داشتهاند ـ چرا که بعضیها گذشتهشان هم اصلا سالم نیست و اشتباه کردهاند ـ رهبری به آنها فرصت میدهد و مردم هم به تبع رهبری این فرصت را میدهند و میگفتند و در این مدت پی به اشتباهشان بردند و رسما اعلام کردند و مرزبندی خود را با جریان ضدانقلاب و جریان گمراه به طور رسمی هم اعلام کردند. رهبری فرمودند که اینها را تحویل بگیرید و مردم هم به تبع رهبری قبول میکند و مهم این است که این همان مسیری است که رهبری گشودهاند.
* برخی هم البته زمان تعیین کردند. اقای محسن رضایی گفته بود تا امشب، آقای باهنر هم گفته بود تا یک هفته.
** من معتقد به زمانگذاری نیستم. شاید باهنر به خاطر انتخابات درونی ریاست خبرگان این مدت را تعیین کرده بود. توبه مال لحظه است و روز و سال و ماه ظاهر میبشود. قدیمها میگفتند کس که مال حرامی را خورده است یک دوره چلهنشینی باید داشته باشد تا این حرامی از وجودش برود.
* هر چقدر فضای سیاسی جلوتر میرود به نظر فضا قطبیتر میشود. طبعا آقای احمدی نژاد حق دارد مانند رئیس جمهورهای قبلی جریان نزدیک به خودش را حمایت کند. از طرف دیگر برخی از اصولگراها به شکلهای مختلف با گفتمانهای متفاوت وجود دارند، چرا که یک گفتمان تا وقتی فضا خیلی رادیکال نشود به صحنه نمیآید یک جریان اصولگرا هم تا حدود زیادی به رهبری بعد از انتخابات نزدیک است و موضعگیری هم کرده و این جداسازی را میتوان در اصولگراها این طوری شکل داد؛ یک گفتمان نزدیک به رهبری و گفتمان دیگر که بیشتر در این مدت اهل سکوت بوده، بخشی هم اصلاحطلبان باقیمانده و نزدیک به هاشمی است. نقش افرین هستند. فکر میکنید این بازی چگونه جلو میرود؟
** من اختلاف سلیقهای با شما برای کلمهای که به کار رفت، دارم و آن اینکه احمدینژاد مانند بقیه رئیس جمهورها حق دارد برای استمرار و ادامه خودش کار بکند. من این حق را نمیدهم.
* به هر حال این یک عرف است که همیشه وجود داشته است؟
** فکر میکنم عنصر مجاهد فیسبیلالله نگاهش بایستی این باشد که چطور میتواند کلمه حق ادامه پیدا بکند. امام فرمودند انتخاب اصلح، در زمان برگزیدن نماینده مجلس یا رئیس جمهور این است که ببینیم اگر فرد شایستهای حتی در رقیب من وجود دارد، من او را انتخاب کنم. و این حرف مهمی است یعنی سعه صدر داشته باشد. ادب بزرگان این بوده است. طرف در مظان مرجعیت بوده و به او میگویند آقای فلانی هم هست، فکر میکند و میگوید زمانی که ما با هم درس میخواندیم او از من جلوتر بود و باید بروم با او بحث بکنم و وقتی بحث میکنند با او میگوید شما از من عالمتری. میگوید نه من ممکن است درسم از تو بهتر بوده باشد ولی تو اجتماعیتر هستی و این کار برازنده تو است. ایا ما این سعه وجودی را در آدمها میبینیم، یا اینکه فقط میخواهیم تیم خودمان را بنشانیم؟ البته من وارد بحث انتخابات ریاست جمهوری نمیشوم چون ورود به این مجرا را مضر میدانم و معتقدم اگر کسی مصداقی وارد این بحثها بشود خیانت میکند. اما در مور سیاستورزی آینده گمان میکنم تکلیفمان معلوم است و آن نقطهای که باید توافقی بین افراد هم نظر با دیدگاههای نزدیک به هم برای برداشتن یک بار صورت بگیرد، ثابت شده. در سالهای اخیر جریانی که به اسم جبهه بزرگ اصولگرایان شکل گرفته صلاحیت آن را دارند که مملکت را پیش ببرند. در حوزه علمی ثابت کردهاند که وضع بهتر از گذشته است. در حوزه نظری نیز ثابتتر از بقیه بودهاند. بقیه آمدهاند اصل نظام را زیر سوال بردهاند.
اینجا وفاداری به اصیل نظام در همهشان مشترک است. تبعیت کردن از محور نظام که رهبری است در اینها برجستهتر بوده است. کارنامه خدمتشان را هم مردم پذیرفتهاند. کارهای در این مدت انجام دادند که دیگران میخواستند بکنند ولی شجاعتش را نداشتند ولی اینها انجام دادند و پیشرفت کشور هم از این طریق حاصل شه است.مثال در ژاپن تصمیم گرفتندکه یک ثبات مدیریت داشته باشند، به یک حزبی اعتماد کردند و از آن به بعد 50 سال این حزب یکسره ادامه میداد. نمیخواهم بگویم راه را برای بالا آمدن دیگران ببندیم ولی برای ثبات مدیریتی ما مجموعه بزرگی نیاز داریم که از طیفهای مختلف سلیقهای باشد اما وحدت استراتژی و مبنا داشته باشند که اصولگرایان میخواهند به اصل بپردازند و این برای آینده مبنای خوبی است. اصولگرایان طیفی از سلایق درون خودشان دارند، چه عیبی دارد که اینها دور هم بنشینند و به سلایق هم احترام بگذارند اما مبنایشان وفاق جمعی بر سر مسائلی باشد که مورد اتفاق است طبعا در بدیهیات بایستی با هم مشترک باشد و رویههایی را هم بایستی پذیرفته باشند که مشترک باشد. گاهی وقتها ممکن است بگوییم یک گروه جلوتر و یک گروه عقبتر است و این اختلاف سلیقهها را هم بین خودشان داشته باشند. فکر میکنم مطلوب این است که جریان اصولگرایی با هم تصمیم بگیرند. این شقهشقه شدنها حتما به ضرر است. نه به این جهت که آنها در رقابت با رقیب کم بیاورند بلکه به گفتمان ضربه میزند. یعنی این گفتمانی که تازه دارد. تولید میشود در میانه راه ناکام میماند. بنابراین بایستی در درون خودش زایش و جریان سازی را شروع بکند و مجموعه این کسانی که هدف اصولی و وحدت استراتژیک دارند، بتوانند مدیریت کشور را هم در بخش ترمیمی و هم در بخش اجرایی به عهده بگیرند. در دورهای که به اسم دوره پیشرفت و عدالت نامگذاری شده با هیجاناتی از قبیل تشکیک مبنایی و تشکیک در اینکه ایا انقلاب خوب است یا بد؟ نمیتوان پیشرفت کرد. جایی هم اگر گفتمانی تا حدی توانسته از اثبات و پیشرفت برخوردار بشود وقتی رجوع میکنیم میبینیم ثباتی در مبنا به دست آوردهاند. دیگر کسی در مورد سکولاریسم نمیتواند تشکیک وارد کند. اصول مبنایی دارند و 200 سال سر آن ایستادهاند چون حتی جابهجاییهایی از دولت لیبرال به دولت سوسیالیسم یا دولت سوسیالیسم دموکرات به دولت محافظه کار صورت میگیرد اما اصول مشترک است و طبیعی است اگر آن توافق بین اذهان اتفاقبیفتد رسیدن به مصداقهایش سخت نیست.
* با توجه به سلایق مختلف فکر میکنید کدام جریان راحتتر بالا بیاید؟
** از اینکه مردم در این سالها به گفتمانی که به اسم اصولگرایی مطرح شده، اعتماد کردند، نشانههایی داریم. گاهی این گفتمان ظرافتی هم دارد و گاهی خیال میشود هر کس که منتسب به احمدی نژاد باشد حتما رای میآورد، بایستی بگویم لزوما این طور نیست. در انتخابات شوراهای سوم گروه منتسب به احمدی نژادبه وجود میاوریم و با دیگر اصولگراها رقابت میکنیم و حاصل آن این شد که دو نفر از این گروه به شورا رفتند.
چهار نفر از رقیب اصولگرایشان رفت، سه نفر از اصلاحطلبها آمدند و چند نفر هم ممتنع بودند. مردم میفهمند و میسنجند و بالاخره تمام مسائل را بالا و پایین میکنند و به نتیجه میرسند پس تکروی و دعوت به انتشعابطلبی هم مطرود است و نباید به آن میدان داد.
* کمی هم در مورد مسائل فرهنگی صحبت کنیم. در حوزه فرهنگ غیر از جریانات روشنفکری که قبل از انقلاب هم کم و بیش در دهه آخر آمدند، بعد از انقلاب هم هر چه از دهه 60 دور شدیم بیشتر در سنما وارد شدند. و بدنه اصلی سینما به نوعی با اینها مرتبط است. بعد از انقلاب جریان بچه مسلمانهای هنرمند را داشتیم که به نوعی از مخملفاف شروع شد و به حاتمی کیا ادامه پیدا کرد ادامه کرد تا امروز که افرادی مثل میرکریمی و ... را داریم. تحلیل شما از بچه مسلمانهای سینما چیست و در جغرافیای سینمای امروز، آنها را کجا میبینید؟
** این مساله از آن داستانهای پیچیده دوران انقلاب است؛ قصه فرهنگ و هنر برآمده از انقلاب خیلی جاها میتوانیم بگوییم چیزی منتسب به انقلاب داریم که در حوزه فرهنگ و هنر قاطی میشود و هر جور که بخواهیم جمعش بکنیم، نمیشود در تحلیل شخصیتها و تولیدات آیندهشان میمانیم. دلیل اصلی آن این است که مرکزیتی که به خوبی بتواند این داستان را مدیریت کلان بکند هنوز نقش آفرین نیست. حضرت آقا وقتی خواستند این مساله بغرنج را حل کنند فرمودند جای مهندسی فرهنگی خالی است. البته جایگاهی مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی را داریم که وظیفهای هم حکومتیها، هم عناصر دانشگاهی و حوزوی و ... این شاکله را به وجود آوردهاند. اما هنوز به نقش آفرین بزرگ تبدیل نشده است. بایستی بگردیم ببینیم چه موانعی سر راه بوده است بخشی از موانعش حکومتی بوده است. یعنی که اصلا شورای عالی انقلاب فرهنگی را به هیچ بگیرد و اعتنا نکند. اما خوشبختانه در سالهای اخیر این نهاد جدی گرفته شد. اما بلاز هم مهم است که وقتی جدی میگیریم عمده اوقاتمان صرف چه چیزهایی میشود به نظر من یکی از مهمترین کارهایی که در این دوره صورت میگیرد، یکی نقشه جامع علمی کشور بوده و بایستی ابلاغ شود و دیگری تهیه نقشه جامع درباره تعلیم و تربیت که از اول انقلاب فاقد آن بودیم. مساله دیگر هم نقشه مهندسی فرهنگی است که خیلی مهم است. مهمتر از این است که بگوییم وزیر ارشادمان چه کسی باشد یا ریاست سازمان تبلیغاتمان را چه کسی عهده دار باشد. آنها مهم نیستند مهم این است که بایستی طبق آئینی سینما اداره شود و طبق آن آیین مسائل مربوط بر شاخههای گوناگون هنر و فرهنگ ما مدیریت بشود و چون فاقد آن بود به سلیقهها میسپاریمش. یکی زیر تیغ سانسور قرار میگیرد و دیگری میگوید که اتفاقا اینها خوب هستند. با این هرج و مرج در رفتار که معلوم است یک آئین مبنایی بالای سرش نیست آن هنرمند بایستی چگونه پیام را بگیرد؟ بنابراین افراد میگویند ببینیم چه کسی سر کار آمده و رفتارهایش را میسنجیم و بعد ارتباطی با آن میگیریم. به او پیام میدهیم که اگر بخواهی اینگونه عمل بکنی کلاهت پس معرکه است. همین آدمها دور میزنند و چیزی به اسم شاکله و مجموع بچه مسلمانهایی که از فرهنگ انقلاب اسلامی دفاع کردند، معنا پیدا نمیکنند آن وقت همان آدمی که موقعی به اسم بچه مسلمان مطرح بوده به کسی مثل مخملباف که پورنو میسازد،تبدیل میشود؛ همان کسانی که قبلا سنگربان اصلی دفاع از این حریم بودند، در این هرج و مرج تبدیل میشوند به ادمهایی که باج میدهند به تفکر ناسالم ضد انقلابی. یا میترسند یا کم میآورند و یا منفعل میشوند و همه اینها مربوط میشود به نداشتن آئینی با تدوین نقشه جامع یا استاد بالا دستی در حوزه مهندسی فرهنگی و بالاتر از آن پیدا کردن آدمهای همدل که حاضر باشند این مسیر را مطابق همان فرمولها بپیمایند. راه سختی است و نبایستی عجله داشت. در دست به دست شدن مدیریتهای فرهنگی بایستی کمی تامل کرد. برای به دست آوردن دل این و آن، شب انتخابات عکس یادگاری گرفتن با هنرپیشه، نه تنها فرهنگساز نیست بلکه ضد فرهنگ است و کسی که این کارها را میکند نمیخواهد جامعه به سلافت فرهنگی برسد. اگر بر این مسائل غلبه پیدا نکنیم در اینده باید شاهد مسائل بدتری باشیم.