مهندس منصور واعظی، دبیر شورای فرهنگ عمومی و دبیر کل نهاد کتابخانههای عمومی کشور است. او انقلاب اسلامی را بیشتر یک اتفاق فرهنگی و تغییر گرایش میداند تا یک تغییر سیاسی. به اعتقاد واعظی یکی از اقدامات مثبت رئیسجمهور بر هم زدن نظام برنامهریزی مبتنی بر تفکرات غربی بود. وی میگوید: «بسیاری از لطمات بعد از انقلاب اسلامی به خاطر برنامههای توسعه بوده است.» او همچنین معتقد است که بدنه رسانه ملی یک سرمایه عظیم برای کشور است اما از یک فقر تئوریک رنج میبرد.
* اگر اجازه بدهید با توجه به مسئولیت جنابعالی به عنوان دبیر شورای فرهنگ عمومی، ابتدا وارد بحث فرهنگ عمومی بشویم. همواره در سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی در هر دورهای گفتمانی در حوزه فرهنگ رواج داشته که به نوعی در چالش با گفتمان انقلاب اسلامی است. جنابعالی فکر میکنید در وضعیت فعلی گفتمان رقیب ما در حوزه فرهنگ چیست؟
** حوزه فرهنگ اصلیترین حوزه نظام مقدس جمهوری اسلامی است. یعنی هیچ حوزهای به این اندازه در نظام ما اهمیت ندارد. اگر ما به انقلاب اسلامی به این دید نگاه کنیم که اصلیترین کارکرد آن این است که میآید و یک نظام حکومتی را کنار میزند و نظام دیگری را بر سر کار میآورد از این منظر یک تحول سیاسی است. در حقیقت میگوییم تغییری حاصل شده که منظر اولش سیاسی است نه فرهنگی. اما همین منظر سیاسی، یک مبنا و پایه کاملا فرهنگی دارد. درست است که انقلاب اسلامی یک نظام سیاسی را کنار میزند اما چیزی که ایجاد میکند، هم از منظر هدف و هم از منظر روش و هم از منظر برنامه، در واقع یک پیام فرهنگی ارائه میکند. از منظر هدف، انقلاب اسلامی میگوید که من میخواهم زمینه بندگی خدا را روی زمین ساری و جاری نمایم. این یک حرف فرهنگی است. از منظر روش چه میگوید؟ انقلاب اسلامی یک انقلاب کاملا متفاوت با همه انقلابهای جهان است. درست است که ما در انقلاب اسلامی شهیدان بسیاری دادیم اما مبارزهای که در انقلاب اسلامی نتیجه داد یک مبارزه نظامی نبود؛ یک تغییر گرایش در میان مردم بود. حتی یک تغییر گرایش در نیروهای نظامی و یک تغییر نگرش در میان کسانی بود که مسئول حفظ نظام سلطه بودند. در حقیقت یک تغییر رفتار ایجاد شد. یعنی یک حرکت فرهنگی انقلاب را به نتیجه رساند، نه یک امر نظامی. در مبارزه هم همینطور است. انقلاب ما، انقلاب رشد است. اگر به دوران مختلف انقلاب نگاه کنید، همه دوران از یک منظر قابل تبیین و تشریح است و آن اینکه جریان نفاق کنار زده میشود و عناصری که در مدیریت و هدایت انقلاب نقش دارند پیروز میشوند و گام بعدی را برمیدارند. اگر انقلاب اسلامی را به چهار یا پنج مقطع تقسیم کنیم، در هر مقطع همین اتفاق روی داده است. یعنی جریان نفاقی که در بخشی از مدیریت و سطوح مدیریتی کشور حضور داشته کنار رفته و گروهی دیگر که خالصترند- به این معنا که به خداوند نزدیکترند و در این راه گامهای بیشتری برداشتهاند- به پیروزی رسیدهاند. عناصر اولیهای که از سطح مدیریت کشور کنار زده شدند، چه کسانی بودند؟ بازرگان، جبهه ملی و... در مقابل چه کسانی میآیند؟ جریانی که در مجموع از خلوص بیشتری در فعالیتهای انقلابی برخوردارند. این مسیر همچنان ادامه یافته و اکنون در حال پیشروی است. البته در این مسیر جریان نفاق پیچیدهتر هم شده است. همانطور که انقلابیون هم قابلیتهای بالاتر و تواناییهای بیشتری پیدا کرده و برای مقابله با فتنهها آمادهتر شدهاند. ما در سطح داخلی چنین مسیری داریم که انشاءالله استمرار آن ظهور را محقق خواهد کرد. این روندی ویژه و خاص در انقلاب اسلامی است که با رشد انقلاب، جریان خداپرستان و خداترسان، در یک طرف ایستادهاند و جریان نفاق که خود را به شکل پیچیدهتر بازسازی میکند و آمادهتر میشود در طرف دیگر. ما در برهههای مختلف انقلاب میتوانیم این صفبندی را ببینیم. این هم یک امر فرهنگی است. ما هم از منظر هدف و هم از منظر روش و ساختاری که انقلاب اسلامی را به پیروزی رساند و هم از منظر برنامه مدیریت انقلاب و هدایت جامعه در حال پیمودن این مسیر تکامل هستیم. بعد از انقلاب اسلامی دو کلام متفاوت در سطح جهان شکل گرفته است. البته این دو کلام درنظر بودند اما در عمل بعد از انقلاب اسلامی شکل گرفتند. یکی کلام امام و انقلاب است که کلامی برتر به شمار میرود و در سال 1357 از حوزه نظر به حوزه عمل بروز پیدا کرد. دیگری کلامی است که مسلط بوده و در آن زمان بر عالم تسلط داشته است. آن هم نظام لیبرال- دموکراسی و نظام سوسیالیستی بود. من اینها را یک کلام میدانم، نه دو کلام. یعنی پشت هر دوی اینها یک حرف بود که میگفت ای بشر! خدا را کنار بگذار. البته اگر میخواهی خدا را هم داشته باش اما آن چیزی که تو باید در این عالم محقق کنی، حداکثر لذتهای فردیاست. این هم پیام نظامهای کمونیستی و هم پیام نظامهای لیبرالیستی بود. آنها میگفتند که ما میتوانیم بهترین لذت و بهترین تنعم را برای بشر سامان بدهیم. یکی از این دو نظام صریحتر و شفافتر در برابر خدا ایستاد و دیگری سکوت کرد، البته هر دو نظام ضد خدا بودند. اما جریانی که به صراحت وجود خدا را انکار میکند، جریان کفر است. در مبارزه میان حق و باطل، کفر به سادگی نابود میشود. به همین خاطر است که ما معتقدیم انقلاب اسلامی، نظام کفر را از صحنه خارج کرد. جریان کفر، جریان صریحی است و مثل نفاق نیست. آمریکای مستکبر روی دلار خود هم مینویسد که خدا ما را حفظ میکند. البته آن «شیطان» است. اما نفاق را دارد. به همین خاطر جریان کفر کنار زده شد. یعنی یک نظام باقی ماند و آن چیزی که میتوان از این نظام مطرح کرد، همان چیزی است که اوباما و بوش از آن به عنوان «ارزشهای آمریکایی» یاد میکنند.
پس از ابتدای انقلاب، این دو کلام یعنی کلام امام، انقلاب، انسانیت، خداپرستی، رشد، معنویت و... یک طرف و کلام استکبار، ظلم، خودپسندی، غرور، انحصارطلبی و... در طرف دیگر ایستاد. اگر ما این دو کلام را مقایسه کنیم، میبینیم که عرصه مبارزه فرهنگی دارند. درست است که بروز و ظهور در عرصه نظامی هم داشتند اما دعوا بر سر دو اندیشه متفاوت است. انقلاب اسلامی این پیام را به بشریت میدهد که من میتوانم هم دنیا و هم آخرت تو را بهشت کنم. اما نظام استکباری میگوید من که نمیدانم آخرت چیست، اما دنیای تو را بهشت میکنم. یعنی دعوا به تعبیری اینگونه است. حوزه الهی میگوید آن چیزی که نظام سلطه مدعی است، شیطان است و نمیتواند برای تو حتی در این دنیا بهشتی بسازد. 32 سال است که این دو کلام با یکدیگر در ستیز هستند. 32 سال پیش ما کجا بودیم و استکبار کجا بود و امروز ما کجا هستیم و استکبار کجاست. با الطاف الهی و با وجود مشکلاتی که ما در داخل داشتیم- چون جریان نفاق در داخل بهطور جدی فعال بوده- توانستهایم این کلام معنویت و حریت را در سطح جهان مطرح کنیم. جریان کفر از ابتدا در داخل هم جریان مطرحی نبود و با پیروزی انقلاب خیلی زود نابود شد. در حالیکه قبل از انقلاب اینگونه نبود. قبل از انقلاب اسلامی جریان مارکسیستها در دانشگاهها، یک جریان جدی بود. از سال 47 تا 57، این جریان خصوصا در جوامع دانشجویی توانسته بود نیروهای مسلمان را در موضع انفعال قرار بدهد. اما با پیروزی انقلاب به سرعت از عرصه محو شد. در سطح جهانی هم همین طور. جریان کفر بعد از مدتی از مدیریت جهان کنار زده شد. اما بحث ما بر سر این است که بعد از 32 سال در جنگی که میان این دو جریان و این دو کلام بوده، چه اتفاقی افتاده است. زمانی اگر سفیر آمریکا در یکی از کشورهای منطقه ما به هر یک از روسای این کشورها تشر میزد، آن فرد یک هفته خوابش نمیبرد. اما امروز به گونهای است که وابستهترین سران منطقه در برابر استکبار گردنکشی میکنند. علت چنین اتفاقی این است که نظام مقدس جمهوری اسلامی و گفتمانی که این نظام مطرح کرده در واقع اقتداری از خود نشان داده است که بسیاری متوجه شدند میتوان در برابر آمریکا ایستاد. امروز گفتمان عدالتخواهی و استکبارستیزی از بطن کلام انقلاب و امام است. امام فرمود آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند. هیچ کس جرات نمیکرد در آن زمان چنین حرفی بزند. آیا قدرت دوم آن زمان که اتحاد جماهیر شوروی بود، جرات بیان چنین ادعایی را داشت؟ مسلما نه. اما امروز بعد از 30 سال بسیاری در عالم حاضرند این حرف را بزنند و میزنند. این ناشی از فرهنگ انقلاب اسلامی است که فرهنگ معنویت و خداپرستی است. این فرهنگ در اقصی نقاط جهان طرفدارانی دارد و عدهای پای آن ایستادهاند. افرادی هم پای این فرهنگ نایستادهاند اما حاضرند در حوزه حریت و مقابله با جریان شیطانی عالم با محوریت آمریکا کنار ما باشند. یعنی در این حوزه حریت و آزادگی همراه ما هستند. به این جهت در واقع انقلاب و برنامههای ما فرهنگی است و پیروزیهایی هم که ما به دست آوردهایم در حوزه فرهنگی بوده است. با وجود مشکلاتی که بوده و من هم قبول دارم که ما مشکل کم نداریم، اما حرکت ما قطعا رو به جلو بوده است. چندی قبل کسی سوال کرد که جوانان امروز با جوانان دوره شما چه تفاوتی دارند. من در پاسخ گفتم که به یقین اعتقاد قلبی دارم که جوانان امروز ما به نسبت جوانانی که انقلاب کردند برای حفظ، توسعه، پیش بردن انقلاب و ایستادگی در مقابل استکبار خیلی آمادهترند. این تصور که فقط ما جوانان دوره انقلاب اسلامی میتوانستیم این رویداد مهم عالم را تحقق ببخشیم تصور درستی نیست. جوانان امروز بسیار آمادهتر هستند. نه تنها جوانان ما، بلکه جوانان عالم آمادهتر شدهاند. انشاءالله این آمادگی برای ظهور خواهد بود.
* فکر میکنم جمعبندی که از سخنان شما میتوان داشت این است که ما از ابتدای انقلاب تاکنون گفتمانهای نفاقآمیزی داشتیم که در هر دوره، نظام در برابر این گفتمانهای نفاقآمیز ایستاده و در حقیقت پوستاندازی کرده ایت. گفتمانی هم که به عنوان گفتمان رقیب ماست، گفتمان لیبرال است که به نوعی سرمایهداری آمریکایی است. البته در مقابل، ما هم حرفهایی عرضه کردهایم که آنها را به چالش کشیدهایم. صحبتهای شما در حوزه اندیشه، نظامی و سیاسی کاملا شواهد بیرونی دارد و قابل تصدیق است. اما بخشی از سبک گفتمان آمریکایی و لیبرال، در حوزه فرهنگی و اجتماعی است که عموما طبقات متوسط و نخبه جوامع در حال توسعه یا حتی اسلامی را نشانه گرفته است و حتی مدلهای اسلامی هم برای این سبک ساختهاند. مثلا نوع توسعه کشور مالزی و برخی دیگر از کشورها. طبعا نوع توسعهای که ما به دنبال آن هستیم متفاوت با این نوع توسعه است که هم ارزشهای دینی در آن باشد و هم سبک زندگی آمریکایی. در حوزه فرهنگ آن چیزی که ما در جامعه میبینیم این است که برخی «لایف استایل آمریکایی» را در زندگی خود جای دادهاند که ویژگیهای خاص خود را دارد و با آن چیزی که در ذهن ماست، تفاوت دارد. فکر میکنید چگونه میتوان چنین مواردی را اصلاح کرد؟ چرا که یکی از مختصات جنگ نرم همین است که اگر سبک زندگی جماعتی را تغییر بدهی دیگر نیازی نیست که ناو و هواپیما را برای جنگ بفرستی. با نوع پیامهایی که در رسانهها منتقل میکنند این سبک زندگی را میسازند که همین سبک زندگی میتواند شکافی را در بلند مدت با گفتمان انقلاب اسلامی ایجاد کند.
** سبک و پوسته زندگی موضوع مهمی است. ما باید سبک و فرم زندگیمان هم مبتنی بر اصول اندیشه و فرهنگمان باشد. اما گاهی این اشتباه صورت میگیرد که از این صورت و ظاهر، برداشت اعتقاد، تفکر و اندیشه میشود. این اشتباه است. چند سال پیش جلساتی با موضوع جلسات عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برگزار میشد. فردی رفته و از برخی از این مراسم عزاداری عکس و فیلم تهیه کرده بود. در این عکسها برخی افراد دیده میشدند که ظاهر متفاوتی با دیگران داشتند. مثلا فردی مدل موی خاصی داشت یا فرد دیگری روی پیراهنش عکس فلان هنرپیشه خارجی نقش بسته بود، اما در هیاتهای عزاداری شرکت کرده. این شخص نقد میکرد که این چه عزاداری است که چنین افرادی در آن شرکت میکنند. پاسخ دادم که اتفاقاتو اشتباه میکنی. اعتقاد اینها همان عشق به خوبیها و مقابله با یزیدها است و این یک اعتقاد قلبی است. ممکن است ما جوانانی را در خیابانها ببینیم که تصور کنیم ظاهرشان هیچ پیوندی با دین، انقلاب، ارزشها، معنویت، انسانیت و... ندارد، در حالی که وقتی با آنها صحبت کنید، میبینید که به گونه دیگری است و تفکر دیگری دارند که اصلا با این ظاهر سازگار نیست.
یک تجربه دیگری دارم که برای خودم هم تکان دهنده بود. در مقطعی که بحث حمله نظامی آمریکا به ایران جدی شده بود، جوانی که از منسوبین ماست- که بسیار شیطانی میکند و قیافه عجیب و غریبی هم دارد- به شدت از این موضوع ناراحت بود که چرا ما روی بحث انرژی هستهای پافشاری میکنیم که آمریکا ما را تهدید به حمله میکند. من سعی میکردم او را توجیه کنم. او گفت که من همه این مسائل را میدانم و اگر شما بخواهید روی این مساله بایستید آنها حمله خواهند کرد. اگر هم جنگی بشود من که نمیتوانم بنشینم بلکه باید بروم بجنگم! یعنی قائل به این بود که ما کاری نکنیم که جنگ بشود. این مساله واقعا برای من تکاندهنده بود. اصلا تصور نمیکردم که چنین فردی با ظاهری این چنین اعتقادش بر این است که باید برود و با آمریکاییها بجنگد. من واقعا از این موضوع درس گرفتم. تصوری که ما درباره بسیاری از مردم داریم غلط است. ما داریم در مورد جوانان به بیراهه میرویم. اعتقادات و ریشههای فرهنگی که در جامعه ما بوده، امروز در واقع بارور شده است. حالا به دلایل مختلف ممکن است ما صورتهای متفاوتی را ببینیم. البته باید برای اصلاح این صورتها برنامهریزی کنیم و معتقدم میشود به اتکا به مبانی فرهنگی این صورتها را هم اصلاح کرد. به علت برخی غفلتها و درست عمل نکردن این صورتها شکل گرفته است. اما این صورتها نباید مبنای برنامهریزی اعتقادی جامعه ما باشد. به مساله پوشش و آرایش در جامعه دقت کنید. این یک صورت شفاف از رفتاری است که جامعه ما در شهر و خیابانها از خود بروز و ظهو رمیدهد. این صورت برای ما مطلوب نیست. اگر ما بخواهیم این رفتار را اصلاح کنیم باید این مساله را به درستی ارزیابی کنیم و ببینیم که چرا جوان ما این رفتار را از خودش بروز میدهد. اولا باید دقت کنیم که این رفتار مسالهای نبوده که دفعتا شکل بگیرد و یک شبه اتفاق بیفتد. این مساله یک ریشه حدودا 70 ساله دارد؛ یعنی از سالهای 1315-1314 شاید ما بتوانیم ریشههای این مساله را بیان کنیم. یعنی از همان زمانی که این نوع پوشش در جامعه ما توسط رسانهها و دستگاههای فرهنگی ما منزلت پیدا کرد. این مساله تا امروز هم ادامه پیدا کرده است. اگر امروز از بسیاری از جوانان بپرسیم چرا چنین پوششی را انتخاب میکنند، تلقیشان این است که این نوع پوشش برای آنها شخصیت و منزلت ایجاد میکند. رسانههای ما معمولا افراد فرهیخته و اندیشمند را با این ظاهر نشان میدهند و در اینجا این تفکر نقش دارند. در رسانه ملی به وفور چنین چیزی به چشم میخورد و افراد با پوششهای متکی بر فرهنگ و دین ما تحقیر میشوند. به عنوان مثال چند خانم چادری در این 32 سال در سریالهای مختلف، در برنامههای مستند، گزارشهای تلویزیونی و... دیدهاید که مثلا این فرد یک شخصیت برجسته علمی، سیاسی یا اجتماعی باشد؟ در مقابل چند شخصیت بر عکس این فرد را میبینید؟ یعنی در واقع رسانهها- حتی رسانههای داخلی- به یک رفتار یا پوشش دیگر منزلت میدهند. زمانی که ما دانشجو بودیم برخی دانشجویان تفکر مقابل، کتابهای قطور دستشان میگرفتند و در دانشگاه جولان میدادند. ما میگفتیم تو که اهل خواندن نیستی این بار را برای چه میبری؟! احساس میکردند که اگر کتاب مثلا زمینه جامعهشناسی آقای آریانپور دستشان باشد دیگران فکر میکنند که او خیلی میفهمد. در واقع این نوع کتاب دست گرفتن منزلت پیدا کرده بود. از منظر اقتصادی هم همینطور است. اگر چند دختر خانم جوان با پوشش کامل اسلامی و چند دختر خانم جوان دیگر با آرایش دنبال کار بروند، کدام یک زودتر کار پیدا میکنند؟ پاسخ روشن است. یعنی ما از نظر اقتصادی به این جوان محجبه پیام میدهیم که اگر تو آرایش کنی میتوانی شغل پیدا کنی! به حوزه هزدواج نگاه کنیم. آیا آن پیامی که رسانهها میدهند- مثل دوستیها و ارتباطاتی نامشروع که در فیلمها و سریالها به ازدواج ختم میشود- با ارتباطات متکی بر مبانی دینی ما منطبق است؟ در اکثر سریالها اینگونه است. جوانان هم تصور میکنند که واقعا ازدواج کردن اینگونه است. یعنی باید در دانشگاه یا محیط کار با همکلاسی خودش دوست بشوند تا بتواند ازدواج کند. اگر ازدواج برای جامعه ما یک مطلوبیت است، ما به جوان پیام میدهیم که به این شکل میتواند ازدواج کند، او هم این مسیر غلط را انتخاب میکند. او به دنبال دوستی میرود تا ازدواج کند. او نمیخواهد خلاف کند بلکه میخواهد ازدواج کند؛ اما تصور میکند که روش ازدواج این است.
به معماری شهری نگاه کنید. این معماری آن چیزی نیست که مورد قبول ماست. مقام معظم رهبری در خصوص معماری شهری میفرمایند که باید معماری شهری به نحوی باشد که فضا برای انسانهای مومن و قانونپذیر، امن و برای افراد مختلف ناامن باشد. باید وزارت مسکن و شهرسازی، شهرداریها و اساتید دانشگاههای معماری بنشینند و بررسی کنند که چه باید کرد تا معماری شهری ما اینگونه باشد. اما آن مقداری که من میفهمم عکس این دارد عمل میشود. اما آیا این مسائل توانسته روی عمق و ریشه ما تأثیر بگذارد؟ ممکن است تا حدودی موثر بوده باشد اما چون بنیههای فرهنگی ما قوی و ریشهدار است، میتواند مردم و انقلاب ما را حفظ کند و ما را در چالشهای مختلف در مسیر حق پیش ببرد.
* یعنی نتوانستهایم فرمتسازی بکنیم. ما یک بخش سنتی داریم که ریشهها و اعتقادات ماست و در مقابل، بخش مدرن، صورتها و قشر بخشی از جامعه ما شدهاند که البته هنوز در باطنشان اعتقاد به سنتها وجود دارد. حالا اینجا دو بحث وجود دارد؛ ما یا فرمتی نداریم ارائه کنیم که البته باید بسازیم و حرف برای گفتن داشته باشیم. ما به دنبال این هستیم که در پایان سند چشمانداز قدرت اول منطقه باشیم. دوم اینکه فرمتی که ارائه میکنیم باید از حالت کلیشهای خارج شود. چرا که ما به عنوان مثال به دنبال اخباریگری نیستیم که بگوییم میخواهیم مثل دوران گذشته زندگی کنیم.
** ما یک ضعف عمده داریم و آن نظام کارشناسی ماست. این نظام در مجموعه ما ضعیف است. اگر بخواهم دقیقتر به این موضوع بپردازم ضعف در نظام برنامهریزی است. ساختارهای برنامهریزی در کشور ما ساختارهای متکی بر دینی و فرهنگی ما نیست. یکی از کارهای خوبی که آقای احمدینژاد انجام داد، این بود که نظام برنامهریزی کشور را که کاملا بر مبنای نظام ارزشی استکبار جهانی برنامههای کشور را مدیریت میرد به هم ریخت. نظام جدید هنوز ساماننیافته اما این شالوده که شالوده آلودهای بود را از بین برد. یعنی آنچه در برنامه توسعه اول، دوم، سوم و چهارم داریم و جریانی که پشت این برنامه بود لطمات زیادی را به کشور و فرهنگ ما وارد کرد. این نظام برنامهریزی است و بخش عمدهای از لطماتی که در حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور ما بعد از انقلاب خورده به جهت برنامههای توسعهاش بوده است. اینها را میتوان به شکل دقیق و علمی نشان داد که هدفگذاری چه تاثیری را در مدیریت، مناسبات و فرهنگ کشور داشته است. این مساله تا زمانی که به یک الگوی برنامهریزی و مدیریت مبتنی بر مبانی فرهنگی خودمان نرسیم ادامه خواهد داشت. در این باره تدابیری انجام شده و آن این است که این کشور بزرگ که نیازمند یک برنامهریزی وسیع، عمیق و همهجانبه برای حوزههای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی است چون این مبانی تئوریک و این روش را ندارد ما این ساختار تمرکزیاش را فعلا بر هم بزنیم و این جریان و حوزهای که فهم این مساله را دارد و نسبت به این بدنه کوچک است، در نقاط مختلف کشور حرکت و به صورت منطقهای و موضوعی برنامهریزی کند. به نظر من این اتفاق بسیار مبارک است. برنامهریزی یک مبنای تئوریک دارد که باید تدوین شود و به یک نظامنامه تبدیل شود. این اتفاق هنوز نیفتاده است. ما حتی در برنامههای توسعهمان نظامی که مبتنی بر مبانی دینی باشد برای برنامهریزی نداریم. این ضعف چگونه حل میشود. رئیسجمهور به استانهای مختلف سفر میکند و همراه با مدیران ارشد کشور و متناسب با نیازهای آن منطقه میگویند که فلان کار بکنید و برای نیازهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در هر استان بودجه هم در نظر میگیرد. ایشان میداند نظام برنامهریزی متمرکز قبلی جز وابستگی و اختلاف طبقاتی مصرف دیگری ندارد. ایشان این سیستم فرسوده به برنامهریزی قبلی کشور را میشناسد و میداند این نظام نمیتواند نیازهای کشور را حل کند لذا مجبور است خودش وارد کار شود. مقام معظم رهبری چند سال قبل بحث نهضت نرمافزاری را مطرح فرمودند و به مرور وارد نقد علوم انسانی و علوم اجتماعی در کشور شدند. این بحث با گذر زمان شفافتر هم شده است. نظام آکادمیک در کشور ما ریزهخوار آن چیزی است که در غرب تدوین شده است. در حالی که آن برای فرهنگ و توسعهای دیگر تدوین شده و ما باید دانش خودمان را طراحی، ایجاد و کسب کنیم. دانشی که د رواقع بتواند انقلاب اسلامی را پیش ببرد و دنیا را به دنبال انقلاب اسلامی بیاورد. به نظر من این مهمترین اتفاقی است که باید بیفتد. اگر این اتفاق روی بدهد، در واقع تمدنی جدید ایجاد میشود. انشاءالله دهه چهارم انقلاب دهه تمدنسازی ماست. به هر حال در سه دهه گذشته این مجموعه بزرگ را اداره میکردیم. زمانی که بحث از اداره کردن است شما مجبورید به یک سری مناسبات تن بدهید. نمیتوان گفت که فعلا اداره نمیکنیم و به سراغ تدوین نظام برنامهریزی میرویم. انشاءالله دهه چهارم دهه طراحی و تدوین نظامف برنامهریزی مبنی بر مبانی دینی باشد و این دانش جدیدی است که باید تولید شود. جامعهشناسی، مردمشناسی، انسانشناسی، روانشناسی، مدیریت و... مبتنی بر مبانی اسلامی- ایرانی باید تولید شود. باید علم جدیدی با تکیه بر اینها شکل بگیرد. در این صورت ما گام بسیار بلندی برداشتهایم و نقطه عطفی در توسعه انقلاب اسلامی خواهد بود.
* در اینجا دو موضوع وجود دارد. اول اینکه یکی از مشکلات بزرگ ما این است که باب دیالوگ ما برخی از اقشار جامعه عمدتا بسته است. یعنی سعی میکنیم از راههای تکراری و کلیشهای حرف بزنیم و راههای جدیدی را برای صحبت کردن امتحان نمیکنیم. بسیاری از صحبتهایی که میکنیم مثلا در خصوص ساختن تمدن و اینکه میخواهیم در دهه چهارم از فضای تثبیت خارج شویم و تمدن بزرگ اسلامی- ایرانی را بسازیم، به گونهای نیست که جامعه احساس کند واقعا اتفاقی در حال وقوع است. البته بسیاری از این مسائل به صدا و سیما برمیگردد. یعنی اگر بخواهیم ریشهیابی کنیم باید از صدا و سیما شروع کنیم بنابراین باب دیالوگ بسته شده و ما نمیتوانیم به گونهای با جامعه صحبت کنیم که تهییج شود. نه فقط طبقه پایین جامعه بلکه طبقات بالاتر جامعه را هم با این همراه کنیم و این دو را با هم پیوند بدهیم.
** در مورد موضوع رسانه به نظر من رسانه ملی یک بنیه بسیار ارزشمندی در بدنه خود دارد از قبیل تهیهکنندگان، کارگردانان، نویسندگان و... که افراد همراهی هستند. من پنج سال در مرکز طرح و برنامهریزی صدا و سیما بودم. به ندرت دیدم که در گفتوگوی منطقی و مبتنی بر یک کلام عادلانه، بدنه رسانه ملی برخورد جاهلانه یا مقاومت بیهودهای کرده باشد. تصور در مورد رسانه ملی و اینکه این مجموعه یک بدنه کارشناسی و نیروی انسانی مناسبی ندارد و نمیتواند اهداف انقلاب را ترویج کند درست نیست. بدنه رسانه ملی یک سرمایه عظیم برای کشورمان است. رسانه ملی یک مشکل دارد و اتفاقا مشکل آن در فقر تئوریک است نه در فقر نیروی انسانی همراه و انقلابی. ورود به رسانه ملی کار سادهای نیست. به جرات میتوانم بگویم که در کمتر دستگاهی این تعداد آدم مقید و متعهد وجود داشته باشد. من در این 32 سال در دستگاههای مختلفی کار کردهام؛ چه در ارگانهای نظامی و دفاعی در دوران دفاع مقدس و چه در دستگاههای فرهنگی و همچنین صدا و سیما. البته همواره در حوزه فرهنگ کار کردهام. در بخشهای نظامی هم کار فرهنگی کردهام در بنیاد امور مهاجرین جنگ تحمیلی در بخش فرهنگی فعالیت میکردم و... مقام معظم رهبری چند سال پیش مطلبی را مطرح فرمودند که به نظرم در مورد آن تا الان غفلت شده است. ایشان ماموریت مدیریت افکار عمومی را به رسانه ملی دادند. «مدیریت افکار عمومی» در عین حالی که عبارت کوتاهی مینماید اما کلام بسیار بلندی است. اینکه چگونه میتوان افکار عمومی را مدیریت و هدایت کرد یک بحث تئوریک بسیار دقیق و عمیق دارد.
اینکه تصور میشود تهیهکننده هر کاری که بخواهد انجام میدهد به این دلیل است که یک حوزه تئوریک و عمیق برای هدایت شکل نگرفته است. در رسانه بحث فرهنگ مطرح است که فضای فکر و اندیشه است. بر همین اساس این فکر و اندیشه است که میتواند تسری پیدا کند و ساری و جاری شود و نه دستورات مدیریتی. چون این بدنه، بدنه عالمی است. به نظر من مشکل در فقر تئوریک است.