تاریخ انتشار : ۱۰ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۲  ، 
کد خبر : ۲۳۰۷۷۳
از غدیر تا سقیفه در گفت‌وگو با دکتر محمدحسین رجبی

انصار اشتباه کردند


محمدحسین رجبی(دوانی)، استاد دانشگاه و تحلیلگر تاریخ اسلام، فرزند مرحوم علامه علی دوانی است که در زمان حیات پدر در محضر او تلمذ کرده است. با وجود اینکه فرصت اندکی داشت و به دلیل حضور هر هفته در برنامه‌ای که به منظور تحلیل سریال مختارنامه پخش می‌شود بیشتر زمان خود را صرف مطالعه در خصوص وقایع تاریخی می‌کند، اما به ما فرصت داد تا در خصوص مساله خلافت و تعیین جانشین پیامبر اسلام (ص) با او گفت و گو کنیم. در گفت و گو با دکتر رجبی به سیر تاریخی دوران پس از رحلت حضرت محمد مصطفی(ص) پرداختیم.
* به عنوان اولین سوال پیامبر پس از غدیر که در آن حضرت علی را به جانشینی معرفی کرد، تا هنگام رحلت چه فعالیت‌هایی را برای تثبیت این جانشینی انجام دادند؟
** پیغمبر اکرم (ص) پس از بازگشت از حجه‌الوداع و مقارن با شروع بیماری خود، فرمان داد تا سپاهی برای اعزام به سرزمین «بلقاء» (تابع امپراتوری روم) بسیج شود. در فرمان حضرت، حضور تمام مهاجران و انصار و کسانی که توان جنگیدن دارند، الزامی شده بود. پیغمبر (ص)، اسامه بن زید جوانی که بین 17 تا 20 ساله سن داشت را به فرماندهی کل تعیین کرد و علی (ع) و چند تن از بنی‌هاشم را استثنا کردند. پیغمبر (ص) به اسامه فرمود: به سرزمینی که پدرت در آنجا به شهادت رسیده، حرکت کن و بر آن بتاز.
* آیا با این انتصاب مخالفتی نشد؟
** البته! جمعی از مسلمانان اعتراض کردند و گفتند: چرا این نوجوان را فرمانده سپاهی می‌کنند که از مهاجران اولیه تشکیل شده است؟ اما وقتی پیغمبر این سخن را شنید، آشفته شد و با همان حال بیماری به مسجد رفت و بر فراز منبر فرمود: «این چه سخنی است که درباره اسامه می‌گویید؟ مگر شما نبودید که پیش از این هم به فرماندهی پدرش (زیدبن حارثه) اعتراض داشتید؟ به خدا قسم پدرش لایق فرماندهی بود و پسر نیز همان شایستگی را دارد». رسول اکرم (ص) پرچمی برای سپاه بست و به دست اسامه داد و «جرف» را به عنوان اردوگاه سپاه او تعیین فرمودند.
همزمان با استقرار سپاه در اردوگاه، بیماری پیغمبر شدت گرفت. اسامه از طریق مادرش «ام ایمن» خدمتکار حضرت از حال آن جناب باخبر شد و خود را به مدینه رساند. بسیاری از بزرگان مهاجر و انصار پس از اطلاع، به بهانه تامین تدارکات سپاه و احوال‌پرسی از پیغمبر، بین جرف و مدینه در رفت و آمد بودند. اسامه پس از دیدار با پیغمبر و دریافت فرمان حرکت، در انتظار سایر بزرگان اصحاب بود تا با آنها حرکت کند، زیرا حضرت به آنها که بر بالینش حاضر بودند فرمود: سپاه اسامه را حرکت دهید.
حتی تاکیدات پیامبر تا جایی رسید که پیغمبر (ص) فرمود: «لشگر اسامه را روانه کنید و با آن بیرون روید.خدا لعنت کند کسی را که از لشگر او تخلف کند».
این کلام را سه بار تکرار کرد. آن‌گاه از هوش رفت. همسران حضرت و حاضران به گریه و شیون پرداختند. پس از مدتی پیغمبر(ص) چشمان مبارکش را گشود و با مشاهده آنها که هنوز نرفته بودند، برآشفت و احساس خطر کرد و فرمود: برای من کتف گوسفند(به عنوان کاغذ) و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید.
* آیا این اتفاق رخ داد؟
** نه به این صورت! فردی به‌نام عبدالرحمن بن ابی بکر برخاست تا دوات و کتف بیاورد، عمر مانع شد و گفت: «این مرد هذیان می‌گوید و بیماری بر او غالب شده است. کتاب خدا؛ ما را بس است». بین حاضران با این سخن عمر اختلاف افتاد. بعضی موافق و برخی مخالف بودند. پیغمبر (ص) چشم باز کرد، حاضران سوال کردند که آیا کتف و دوات بیاوریم؟ پیغمبر(ص) که از سخنان جسارت‌آمیز آنها سخت آزرده خاطر شده بود فرمود: «پس از آن حرف‌ها که گفتید...؟ نه، اما شما را سفارش می‌کنم که با هل بیت من به خوبی رفتار کنید».
* اگر سپاه مسلمانان با تمام قوا از مدینه خارج می‌شدند آیا احتمال کودتای نظامی را در مدینه افزایش نمی‌داد؟
** چیزی که پیغمبر اکرم (ص) در اعزام سپاه اسامه در نظر داشت و بر تسریع در حرکت آن و رفتن همه مهاجر و انصار تاکید می‌فرمود، به مراتب اهمیتش از این خطرات (حتی در صورت وقوع) بیشتر بود. به تعبیر دیگر مصلحت عظیمی را که پیغمبر برای اسلام و مسلمین نه تنها در عصر خود، بلکه برای همیشه تاریخ در نظر داشت، حتی به قیمت قلع و قمع سپاه اسلام توسط امپراتوری روم (هر چند که حضرت با تجربه جنگ موته تدابیر بسیار حساب شده‌ای را به اسامه فرموده بود تا غافلگیرانه به دشمن هجوم برند) و شهادت رجال عالم اسلام ارزش داشت. زیرا رسول اکرم (ص) می‌خواست به هنگام ارتحال خود، مدعیان خلافت و امامت حضرت علی (ع) حضور نداشته باشند و جانشین او بدون مزاحمت و مقاومت به رهبری امت رسیده باشد.
به طور قطع علی (ع) به سبب شناخت عمیق نسبت به قرآن و مکتب پیغمبر (ص) می‌توانست همچون رسول اکرم (ص) انسان‌ساز باشد و ضربه مقطعی به اسلام را (در صورت کشتار مسلمانان در جنگ با رومیان) جبران کند. همچنین او پس از پیغمبر بهترین و دقیق‌ترین شناخت را نسبت به منافقان داشت و به خوبی می‌توانست توطئه‌های آنان را کشف و خنثی کند. اما در صورت کنار گذاشته شدن علی (ع)، نه تنها قطعا راه پیغمبر تداوم نمی‌یافت، بلکه افرادی که رسول اکرم (ص) با تحمل سختی‌های بسیار متحول کرده بود؟!
این در حالی است که وقتی ابوبکر بعد از استواری حکومتش سپاه اسامه را حرکت داد، سپاه به سرزمین «ابنی» رسید. در آن‌جا دشمن را غافلگیر ساخت و هر کس را که پایداری کرد، کشت و بر هرکه دست یافت، اسیر کرد، در این هجوم قاتل پدر اسامه هم کشته شد. سپاه او بیست روز در رفتن و پانزده روز در بازگشت بود.
* هدف پیامبر از انتصاب اسامه به فرماندهی سپاه چه بود؟
** هدف پیغمبر (ص) از تعیین اسامه به ویژگی‌های وی و دستوراتی که درباره او صادر کرد نیز در واقع اتمام حجتی بود در برابر کسانی که احتمالا ایراداتی را بر علی (ع) وارد خواهند ساخت. در تعیین اسامه توسط پیغمبر نکات زیر قابل توجه است:
1- اسامه 17 ساله یا حداکثر 20 ساله بود، اما به فرموده پیغمبر لیاقت داشت.
2- اسامه به خاطر سن کم، فاقد سابقه قابل توجه در رکاب پیغمبر بود، اما چون پیغمبر او را تعیین کرده بود، جای چون و چرا نیست و باید اطاعت کرد.
3- همه رجال اصحاب (مهاجر و انصار) باید تحت فرمان او بوده باشند و از او اطاعت کنند
4- متخلفان و سرپیچی‌کنندگان از سپاه اسامه مستوجب لعن خدا و پیغمبر خواهند بود.
* در پایان این بحث این سوال پیش می‌آید که چگونه ابوبکر و عمر و امثال آنها و فرزندانشان در روزهای آخر عمر شریف پیغمبر در خانه او هستند، تا جایی که به‌راحتی مانع نوشتن نامه حضرت می‌شوند و جسارت را تا بدان حد می‌رسانند که می‌گویند او (نعوذبالله) هذیان می‌گوید، حال آنکه از برجستگان اصحاب پیغمبر خبری نیست؟
** در پاسخ باید گفت، آنها که برخلاف مدعیان خلافت مطیع اوامر پیغمبر بودند در اردوگاه جرف و در انتظار حرکت با اسامه بودند. دیگران نیز مانند سران انصار (که آنها هم اردوگاه را ترک کرده بودند)، یا خویشان نزدیک پیغمبر، از این رو نزد آن حضرت حاضر نبودند که عایشه مانع بود؛ زیرا پیغمبر اکرم (ص) به همه ضعف خود در ایام بیماری هر روز به حجره یکی از همسرانش می‌رفت، اما عایشه دیگر همسران پیغمبر را به بهانه رعایت حال نبی‌اکرم (ص) راضی کرد تا پایان بیماری اجازه دهند رسول اکرم در حجره او بستری باسد. بنابراین امر و نهی در حجره‌ای که پیغمبر در آن بستری بود و نیز ورود و خروج افراد با صلاح دید و اجازه عایشه بود ساده لوحانه است اگر بپذیریم در این امر پدر عایشه نقشی نداشته است.
* بعد از فوت پیامبر چه طیف‌های سیاسی‌ای برای جانشینی ایشان تلاش می‌کردند؟
** هنوز پیکر مطهر رسول اکرم(ص) دفن نشده بود که خلافت آن حضرت سه مدعی از سه طیف مسلمانان پیدا کرد:
اول؛ امیرالمومنین علی (ع) که طبق دستور الهی و نص غدیر و... از سوی پیغمبر به جانشینی خود معرفی شده بود. در پذیرش و بیعت با آن حضرت، بنی‌هاشم و گروهی از برگزیدگان اصحاب نه تنها شک نداشتند، بلکه اصرار می‌ورزیدند.
دوم؛ طیف انصار که به لحاظ یاری کردن پیغمبر در مقاطع حساس دوران رسالتش، برای خود این حق را قایل شدند که جانشینی پیغمبر (ص) باید در میان آنها باشد و به همین منظور «سعدبن عباده» رئیس خزرج و بزرگ انصار را در نظر داشتند.
سوم؛ طیف مهاجرین قریشی که بسیاری از آنها علی (ع) را به سبب کشتن کسان مشترک خود در جنگ‌ها نمی‌پذیرفتند و نیز گروهی از آنان به لحاظ باقی ماندن برخی خصلت‌های تعصبی قومی و قبیله‌ای نمی‌خواستند قدرت پس از پیغمبر (ص) کماکان در قوم او (بنی هاشم) استمرار یابد. با وجود این، مهاجران را طور اعم با تصریحات پیغمبر نمی‌توانستند علی (ع) را کنار بزنند، مگر آنکه کسی از سابقین در اسلام را در موقعیتی مناسب در برابر علی (ع) مطرح کنند. اتحاد مثلث ابوبکر و عمر و ابوعبید جراح، در انتظار فرصت مناسب بودند تا خود یکی پس از دیگری خلافت را به دست گیرند.
* چه می‌شود که در هنگام فوت پیامبر کودتایی مثل سقیفه شکل می‌گیرد؟ آغازگر این بحث کدامیک از این طیف‌ها بود؟
** طیف انصار آغازگر بحث «تعیین خلیفه پیغمبر» شدند. آنها با بهره‌گیری از اکثریت خود و میزبانی سایر مسلمانان، در سقیفه بنی‌ساعده گرد آمدند و سعدبن عباده را که بیمار بود برای این امر با خود بردند. سعد در سخنرانی خود به یاری دادن پیغمبر و برتری انصار اشاره کرد و یادآور شد که به واسطه جهاد انصار، دشمنان پیغمبر به زانو درآمدند و اعراب سرکش مطیع فرمان آن حضرت شدند. آن‌گاه گفت: چاره کار (تعیین خلیفه) را شما باید بیندیشید، نه دیگران. انصار همگی در جواب گفتند: با نظر تو موافقم و زمام امور را به تو خواهیم سپرد.
* اگر سقیفه توسط انصار شکل گرفت چگونه عمر و ابوبکر و مهاجران به آنجا رفتند؟
** یکی از انصار از قبیله اوس به‌نام «معن بن عدی» که با عمر رابطه نزدیک داشت، از اینکه عمر خلافت به خزرج برسد، بیمناک شد و خود را به عمر رساند و او را از نظر انصار مطلع کرد. از سوی دیگر ابوبکر روز وفات پیغمبر (ص) در مدینه نبود و به خانه خود در «سنح» بیرون از شهر رفته بود. با انتشار خبر رحلت پیغمبر، عمر رحلت حضرت را انکار می‌کرد و هر کس را که از رحلت رسول خدا سخن می‌گفت تهدید به قتل می‌کرد و می‌گفت: «مردمی از منافقان می‌پندارند که رسول خدا از دنیا رفته است، چنین نیست. او نمرده، بلکه مانند موسی بن عمران که چهل روز از چشم مردم غایب شده و سپس بازگشت، به نزد خدای خود رفته است. به خدا سوگند که او باز می‌گردد و دست و پای آنان را که گمان می‌کنند، او مرده است، قطع خواهد کرد...!» یکی از اصحاب پیغمبر به‌نام ابن ام مکتوم آیه قرآن را بر عمر خواند که پیغمبر مانند پیامبران گذشته است. اگر او بمیرد یا کشته شود، آیا به عقب برمی‌گردید و عباس عموی پیغمبر نیز رحلت پیغمبر را تایید کرد، ولی عمر نمی‌پذیرفت و همچنان تهدید می‌کرد و رحلت رسول خدا را انکار می‌کرد تا ابوبکر از طریق عایشه یا «سالم بن عبید» از رحلت حضرت آگاه شد و خود را به مدینه رساند. عمر چون دید ابوبکر می‌آید ناگهان آرام گرفت و تنها با سخن او بود که رحلت نبی‌اکرم(ص) را باور کرد! به نقلی ابوبکر در حال خطاب کردن به مردم بود که ابن عدی نزد عمر آمد و اجتماع سقیفه را به او خبر داد. به هر صورت عمر و ابوبکر به همراه ابو عبیده جراح و معن بن عدی خود را به سقیفه رساندند و در بحث انصار وارد شدند.
* در سقیفه چه اتفاقاتی رخ داد؟
** در آن جلسه عمر پرسید چرا اجتماع کرده‌اید؟ ابوبکر با بیان این نکته که پیغمبر فرموده امامان از قریش هستند، ضمن ایجاد نومیدی در انصار، با زیرکی خاصی موفق شد میان آنها اختلافات سابق را که به یمن هجرت پیغمبر (ص) به فراموشی سپرده شده بود، زنده کند و انصار را دچار تفرقه نماید. بنابراین گفت: ای انصار اگر خلیفه و رهبر از میان شما و «اوسی» باشد قطعا خزرجی‌ها و مهاجران در برابرش خواهند ایستاد، و چنانچه «خزرجی» باشد، اوسی‌ها و مهاجران زیر بار نخواهند رفت. ابوبکر در اثبات موضع خود گفت «ما از خویشان پیغمبریم و از شجره نبوت؛ بنابراین خلافت از آن ماست». ابوبکر که دید تیرش به هدف نشست، در پی این سخنان گفت: اینک عمر و ابوعبیده این جا حاضر هستند با هر کدام که بخواهید بیعت کنید. عمر و ابو عبیده هماهنگ گفتند: به خدا قسم با بودن چون تو، هرگز ما به چنین کاری تن در نخواهیم داد.
اسیدبن حضیر، رئیس قبیله اوس با مشاهده این وضع و شنیدن سخنان ابوبکر و بشیربن سعد، در جمع اوسیان گفت: به خدا قسم اگز خزرجیان یک مرتبه حکمران شما شوند، این برتری را بر شما ادامه خواهند داد و تثبیت می‌کنند و هرگز اجازه نخواهند داد تا اوسیان سهمی در آن داشته باشند. بنابراین برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.
* آیا در آن میان کسانی طرفدار حضرت علی (ع) نبودند؟
** وقتی کار بیعت ابوبکر قطعی شد، گروهی از انصار گفتند ما به جز علی (ع) با کس دیگری بیعت نخواهیم کرد؛ اما صدای آنها در هیاهوی جمعیت گم شد و دیگران به آن توجه نکردند. سپس ابوبکر را به سوی مسجد آوردند تا دیگران نیز با او بیعت کنند. عمر کمر خود را بسته بود و پیش روی جمعیت می‌دوید و شعار می‌داد: توجه کنید! مردم با ابوبکر بیعت کردند آن‌گاه با فریاد تکبیر وارد مسجد شدند.
علی (ع) و عباس، عموی پیغمبر که به غسل دادن پیغمبر مشغول بودند، صدای تکبیر را از مسجد شنیدند. امیرالمومنین (ع) پرسید: این هیاهو چیست؟ عباس گفت: هرگز چنین چیزی سابقه نداشته است. «براءبن عازب انصاری» هراسان در منزل پیغمبر را کوبید و فریاد زد: ای گروه بنی‌هاشم! مردم با ابوبکر بیعت کردند. بنی‌هاشم با تعجب گفتند: مسلمانان بدون ما که نزدیک‌ترین کسان پیغمبر هستیم، کاری انجام نمی‌دادند. عباس گفت: به خدای کعبه قسم آنچه را نباید بکنند، کردند!
* چگونه علی (ع) از توطئه سقیفه بی‌خبر و نهایتا باز ماند؟
** در این مورد باید گفت طبق شواهد بسیار روشن، به ظاهر هیچ شکی در تقدم علی (ع) برای خلافت وجود نداشت و آن حضرت به این اعتبار طبق وصیت پیغمبر که فرموده بود «تا مرا به خاک نسپردی از من جدا مشو» به کار تجهیز پیکر مطهر رسول اکرم(ص) مشغول بود. به گفته محمدبن اسحاق، صاحب کتاب مشهور «السیره النبی» عموم مهاجران و انصار بر این باور بودند که بعد از رسول خدا، علی بن ابی طالب زمام امور را به دست خواهد گرفت
* چرا و چگونه واقعه غدیر و سایر نصوص پیغمبر درباره جانشینی علی (ع) به فراموشی سپرده شد؟ به چه علت انصار در غصب خلافت پیشقدم شدند؟
در پاسخ به این سوال باید گفت، همه، علم به سفارش‌های پیغمبر درباره علتش و خلافت بلافصل علی (ع) داشتند، اما بسیاری از مردم بویژه مهاجران قریشی نمی‌توانستند و نمی‌خواستند خلافت علی (ع) را تحمل کنند. این نکته مورد توجه پبغمبر اکرم (ص) نیز بود. به همین جهت آن حضرت هنگامی که د رغدیر خم، مامور به ابلاغ خلافت و امامت علی (ع) گردید، از عکس‌العمل منفی مردم بیم داشت. بنابراین خدا به او فرمود: خلافت علی را اعلام کن و بدان که «والله یعصمک من الناس» خدا تو را از شر مردم حفظ خواهد کرد. انصار و همه مردم می‌دانستند اگر علی (ع) بر سر کار بیاید، عدالت برقرار خواهد ماند. بنابراین انصار چنین استنباط کردند که زمام امور و خلافت در دست علی (ع) قرار نخواهد گرفت. از این رو شاید بتوان به انصار حق داد که در سقیفه جمع شوند تا فکری برای آینده خود کنند یا حداقل اصرار نمایند اگر مهاجران قریشی بخواهند خلافت را قبضه کنند، آنان نیز برای خود امیری تعیین نمایند، اما در مجموع، عمل آنان محکوم است، زیرا وظیفه الهی آنها حکم می‌کرد اگر چه آینده‌ای مبهم در انتظارشان باشد، جانشین بر حق پیغمبر را رها نکنند و تابع او باشند.
مهاجران نیز از امکان استیلای انصار در صورت درگیری میان طوایف رقیب قریش بیمناک بودند. از این رو در نظر آنها ابوبکر بهترین نامزدی بود که امکان اتفاق نظر بر روی او وجود داشت. چه،بنا به این تحلیل، ابوبکر از پیش، از سوی حزب قریشی انتخاب شده باشد یا اتحاد مثلث، خودشان ابتدا او را طرح کرده و سپس قریش پذیرفته باشد، آنچه مسلم است به لحاظ کثرت احادیث نبوی و مسلم بودن جانشینی علی (ع)، مطرح کردن ابوبکر به این سادگی‌ها امکان نداشت. اما انصار با اشتباهی که مرتکب شدند و در واقع با اجتماع خود در سقیفه، زمینه‌ای بسیار مساعد برای آن اتحاد مثلث ایجاد کردند تا به هدف خود جامعه تحقق بپوشانند و بتوانند ابوبکر را مطرح کنند و به خلافت برسانند.
* مردم چه موقع به امور دفن و کفن پیامبر پرداختند؟
** رسول خدا (ص) بامداد روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجرت چشم از جهان فروبست. امیرالمومنین (ع) پس از غسل دادن و کفن کردن با حضور حاضران بنی هاشم بر آن حضرت نماز خواند و چون شب فرا رسید، پیکر مطهر را در همان اتاق به خاک سپرد. در منابع سنی آمده است هنگامی که کار بیعت با ابوبکر پایان یافت، مردم روز سه‌شنبه به سوی پیکر پیغمبر روی آوردند و وارد خانه شدند و بر آن حضرت بدون امام جماعت، نماز خواندند. اگر این نقل صحت داشته باشد، گویای آن است که مردم پیکر مطهر پیغمبرشان را رها کرده و به جای نماز و دفن آن، به امر خلافت پرداخته‌اند و پس از فراغت از آن، روز بعد متوجه نماز و دفن آن حضرت شدند!
* پس از کودتای سقیفه چه اتفاقی افتاد؟
** بیعت خصوصی با ابوبکر در سقیفه، همان روز رحلت پیغمبر انجام شد، ولی پیروز یاو حتمی نبود و خلافتش از نظر عموم به رسمیت شناخته نمی‌شد. آنهایی که ابوبکر را در سقیفه به خلافت رساندند، با هلهله و شادی او را به مسجد پیغمبر (ص) بردند. ابوبکر بر فراز منبر پیغمبر نشست و مردم تا هنگام شب با او بیعت کردند. پیش از مراسم بیعت، عمر بپا خاست و گفت: سخنان دیروز من نه از قرآن و نه از حدیث پیغمبر بود، گمان می‌کردم که او به تدبیر امور مردم خواهد پرداخت و آخرین کسی است که از دنیا خواهد رفت. سپس ادامه داد: پیغمبر قرآن را در میان شما گذاشت. اگر به آن پناه برید شما را به همان راه پیغمبر راهنمایی خواهد کرد. اینک زمام امور شما را به دست بهترین شما، یار پیغمبر، و یکی از آن دو تن در غار سپرده است. برخیزید با او بیعت کنید.
آنگاه بیعت عمومی با ابوبکر به عمل آمد. ابوبکر بعد از مراسم بیعت در سخنانی گفت: ای مردم زمام حکومت شما به دست من سپرده شد، در حالی که من شایسته‌ترین شما نیستم، هرگاه نیک رفتار کردم مرا یاری کنید، و اگر بدکرداری و کج رفتاری کردم، مرا به راه راست هدایت کنید.
به نظر به آنچه گذشت، طیف قریش در سقیفه پیروز شد و انصار را به کلی شکست داد. اما طرفداران علی (ع) مخالفت خود را با غاصبان خلافت ابراز می‌داشتند و می‌کوشیدند رای انصار را به نفع آن حضرت به دست آورند.
بنابراین ابوبکر و عمر احساس پیروزی قطعی نداشتند. در همان روزهای اول، قبیله «اسلم» به مدینه آمدند. تعداد آنها زیاد بود به گونه‌ای که کوچه‌های مدینه برایشان تنگ شد؛ آنها با ابوبکر بیعت کردند. عمر بارها می‌گفت: همین که اسلم را دیدم یقین کردم که پیروزی با ماست. شیخ مفید در کتاب جمل، علت ورود قبیله اسلم به مدینه را، خرید خواروبار ذکر کرده و اضافه کرده است به آنان گفته شد بیایید به ما کمک کنید تا برای خلیفه پیغمبر بیعت بگیریم؛ پس از آن به شما خوار و بار می‌دهیم. این بود که آنان تطمیع شدند و به یاری ابوبکر شتافتند.
* حضرت امیر در مقابل این اتفاق چه واکنشی نشان می‌دهند؟
** از سوی دیگر حضرت علی (ع) هنوز از غسل و تکفین پیغمبر (ص) فارغ نشده بود که به آن حضرت خبر دادند امر خلافت خاتمه یافت. ابتدا مهاجران و انصار به منازعه پرداختند، ولی کار خلافت سرانجام بر ابوبکر قرار گرفت و جز معدودی از خزرج همه با او بیعت کردند. علی (ع) پرسید: دلیل انصار بر حقانیت خود به خلافت چه بود؟ عرض کردند: چون نبوت در قریش بود، آنها نیز مدعی شدند که امامت باید در انصار باشد. همچنین خدمات و فداکاری‌های خود را درباره پیغمبر و مهاجران حجت می‌دانستند. حضرت فرمود: مگر انصار فراموش کرده‌اند که پیغمبر (ص) بارها مهاجران را مورد مخاطب قرار می‌داد و سفارش انصار را می‌کرد و می‌فرمود: انصار را عزیز بدارید و از بدان آنها درگذرید. این فرمایش دلیل آن است که انصار را به مهاجران سپرده است. بنابراین اگر انصار شایسته خلافت بودند، مورد توصیه و سفارش قرار نمی‌گرفتند، بلکه پیغمبر مهاجران را به آنها توصیه می‌فرمود. آن‌گاه فرمود مهاجران چگونه استدلال کردند؟ گفتند سخن بسیار گفتند و در پایان اظهار داشتند ما از شجره رسول خدا هستیم و به کار خلافت از شما سزاوارتریم. امیرالمومنین (ع) فرمود: آنها به دخت نبوت استدلال کردند و خود را ذی حق دانستند، در حالی که میوه آن (یعنی علی) را تباه ساختند.
* در مقابل جریان غاصب در سقیفه چه گروه‌هایی مخالفت می‌کردند؟
** غاصبان خلافت متوجه شدند که علی (ع) حاضر نیست خلافت ابوبکر را به رسمیت بشناسد و گروهی از بزرگان اصحاب نیز به تبعیت آن حضرت خلافت ابوبکر را نمی‌پذیرند. این افراد عبارت بودند از سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقدادبن عمرو. عمار یاسر، براءبن عازب، ابی بن کعب، خالدبن سعید، حذیفه بن یمان، ابوالهیثم بن التیهان، عباده بن صامت، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس و زبیربن عوام. همچنین در آغاز دو تیره مهم از قریش نیز، حاضر به قبول خلافت ابوبکر نبودند. بنی امیه در غیاب ابوسفیان، بزرگ خود که در سفر بود در خانه عثمان بن عفان اجتماع کردند، و بنی زهره در منزل عبدالرحمن بن عوف از سرکردگان خود علیه انتخاب ابوبکر موضع گرفتند. عمر به محض اطلاع از این امر به سراغ عمان و عبدالرحمان بن عوف رفت و با مذاکراتی که صورت داد، عثمان و عبدالرحمان نه تنها خود بیعت کردند، بلکه قبیله‌های خویش را نیز به بیعت با ابوبکر فرا خواندند.
* علت مخالفت بنی امیه چه بود؟
** اشرافیت قریش ابتدا حاضر به قبول ابوبکر از تیره پست نبود و دون شأن خویش می‌دانست که تحت رهبری او قرار گیرد. اما توجه به حوادث بعدی تاریخ اسلام بویژه شورای تعیین خلیفه ساخته عمر که این دو، عضو شورای شش نفری شدند و عبدالرحمان در واقع دارای دو حق رأی گردید نشان می‌دهد که عمر قطعا در مذاکرات خود با آنها وعده گردش خلافت در تیره‌های مختلف قریش را داده، و با این تطمیع آنان را حاضر به قبول خلافت ابوبکر کرد.
* عکس‌العمل این گروه‌ها چه بود؟
** پس از توطئه غصب خلافت، چند شب علی (ع)، همسرش حضرت فاطمه زهرا (س) را بر مرکبی سوار می‌کرد و دست حسن و حسین (ع) را می‌گرفت و در خانه‌های مسلمانان بویژه انصار را می‌زد و از آنان برای مقابله با غاصبان و احقاق حق خود استمداد می‌کرد. حضرت فاطمه (س) نیز آنها را به یاری علی (ع) فرا می‌خواند، اما آنها در جواب می‌گفتند: ای دختر پیغمبر! کار بیعت ابوبکر تمام شده است.
اگر پسر عمویت پیش از ابوبکر از ما بیعت می‌خواست، جز او کسی را نمی‌پذیرفتیم. علی (ع) هم می‌فرمود: شما انتظار داشتید پیکر پیغمبر (ص) را بدون غسل و کفن و دفن، رها کنم و برای حکومتی که از او باقی مانده، نزاع می‌کردم؟! به نقلی، گروهی از مردم با مشاهده امیرالمومنین و همسر و فرزندانش که سفارش‌های پیغمبر و مراسم غدیرخم را یادآوری می‌کردند، منقلب شده و می‌گریستند.
پس از غصب خلافت، دوازده تن از اصحاب برگزیده پیغمبر خدا به‌نام‌های سلمان، ابوذر، مقداد، عمار،خالدبن سعید، بریده اسلمی (از مهاجرین) و ابوالهیثم بن تپهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین) و ابو ایوب انصاری (و به نقلی عبدالله بن مسعود و ابی بن کعب) تصمیم گرفتند تا با یک اقدام فوری ابوبکر را از منبر پیغمبر پایین کشیده و امیرالمومنین را به عنوان جانشین بر حق پیغمبر معرفی کنند.
آنان تصمیم خود را با حضرت امیر (ع) در میان گذاشتند. علی (ع) به سبب خطراتی که جان آنها را تهدید می‌کرد، این اقدام را صلاح ندانست؛ ولی فرمود با احتجاج کردن شما در دفاع از حقیقت موافق است. این عده روز پنجم رحلت پیغمبر اکرم (ص) همه با هم در مسجد پیغمبر حضور یافتند و به نصیحت و احتجاج با ابوبکر پرداختند. آنها یک به یک با ایراد سخنان محکم و منطقی و قاطع خود در دفاع از خلافت بلافصل امیرالمومنین (ع) و شایستگی و فضایل بی‌مانند آن حضرت و عواقب شوم کنار گذاشتن او، چنان فضایی به وجود آوردند که نه تنها سخنان بی‌پایه و تهدیدآمیز عمر هیچ اثری نکرد، بلکه ابوبکر به گونه‌ای در برابر منطق آنان منفعل و بی‌پاسخ ماند، که آشفته خاطر و پریشان از مسجد خارج شد و به خانه خود رفت و به مردم پیغام داد حالا که رغبتی به من ندارید، دیگری را به خلافت انتخاب کنید.
* در مقابل این اتفاق غاصبان چه کردند؟
** عمر که موقعیت و اراده ابوبکر را متزلزل دید (به قولی پس از سه روز خانه‌نشینی ابوبکر) با گروهی مسلح به سراغ ابوبکر رفت و او را با شمشیرهای برهنه همراهی کردند و به مسجد آوردند و بر منبر پیغمبر (ص) نشاندند. سپس عمر در اجتماع مردم سوگند خورد چنانچه بار دیگر کسی از آن سخنان بگوید، او را به قتل خواهد رساند. بدین ترتیب خلافت ابوبکر با این اقدام عمر تثبیت شد.
* مردم در این مورد سکوت کردند؟
** متاسفانه مردمی که شاهد احتجاج یاران علی (ع) و ابوبکر بودند و محکومیت او را به عینه مشاهده کردند، در حمایت از علی (ع) تکان نخوردند. علت این امر در حقیقت اثرات القای شبهه عمر در جوانی و ناپختگی علی (ع) و کشتار بزرگان عرب توسط او، و نیز قبیح شمردن شکستن بیعت با ابوبکر بود. یعنی بیشتر آنان تصور می‌کردند که با وجود حقانیت و برتری علی (ع)، نظر به اینکه ابوبکر سریع‌تر عمل کرد و با او بیعت به عمل آمد، کار تمام است و شکستن بیعت کاری خلاف است.
* طیف بنی امیه چه کردند؟
** ابوسفیان به هنگام رحلت پیغمبر در مدینه نبود. در بازگشت از سفر بود که از رحلت آن حضرت و خلافت ابوبکر آگاه شد. پرسید: عکس‌العمل علی و عباس مظلوم (نزدیکترین کسان پیغمبر) چه بود؟ گفتند خانه‌نشین شده‌اند.
ابوسفیان در حالی که پیش می‌آمد، می‌گفت: به خدا قسم گرد و غباری در هوا می‌بینم که به غیر خون، چیزی آن را فرو ننشاند. سپس گفت: ای فرزندان عبد مناف! (جد بنی هاشم و بنی امیه)، ابوبکر را به رهبری و امر شما چکار؟ علی و عباس آن دو مظلوم خوار گشته کجا هستند؟ ابوسفیان اشعاری نیز به این مضمون در کوچه‌های مدینه می‌خواند: ای فرزندان هاشم! راه طمع حکومت بر مردم را مخصوصا بر دو قبیله تیم بن مره و عدی (قبایل ابوبکر و عمر) ببندید. این حکومت از میان شما برخاسته است و سرانجام باید به شما بازگردد و کسی جز ابوالحسن علی لیاقت زمامداری ندارد. سپس همراه با عباس عموی پیغمیر نزد علی (ع) آمد و به آن حضرت پیشنهاد بیعت داد. ابوسفیان اظهار داشت: من مدینه را از سوار و پیاده پر خواهم کرد تا از حق شما حمایت کنند.
امیرالمومنین (ع) ضمن رد درخواست آنان در پاسخ، پس از سخنان پند دهنده‌ای فرمود:«......اگر من از حق خود سخن برانم، می‌گویند برای به دست آوردن خلافت حرص می‌ورزد، و اگر ساکت بمانم می‌گویند از شمشیر مخالفان در حراص است. هیهات، پس از آن همه شجاعت‌ها و آن شمشیر زدن‌ها که در راه اسلام داشتم و گردنکشان را خاضع کردم، می‌گویند از شمشیر فلان و بهمان ترسید.
به خدا سوگند، چنان شیفته مرگ هستم که نوزاد به سینه مادرش تا آن حد شیفته نیست، اما شما نمی‌دانید من دانشی در سینه دارم که اگر بر زبان آورم، لرزه بر اندامتان خواهد افتاد».
در قسمتی دیگر از سخنان خود به آنها فرمود: اگر چهل مرد بااراده داشتم، قیام می‌کردم و حق خود را از این مردم مطالبه می‌کردم.
* ابوسفیان با چه انگیزه‌ای اینگونه در احقاق حق علی (ع) سخن می‌گفت؟
** آنچه مسلم است ابوسفیان تا پای جانش در میان نبود، به پیغمبر ایمان نیاورد و بنابر نظری حتی تا پایان عمر در باطن مسلمان نشده بود، در دفاع از علی (ع) انگیزه دینی و الهی نداشته است. در حقیقت ابوسفیان که به هنگام غصب خلافت در مدینه نبود تا از نمد خلافت برای خود و فرزندانش کلاهی در نظر گیرد، روی خصلت‌های جاهلی و اشرافی قریش عار داشت که زیر باز خلافت ابوبکر از تیره پستی برود. علی و بنی‌هاشم هر چند که سابقه دشمنی با آنها داشتند، به واقع نزدیک‌ترین تیره قریشی به بنی‌امیه به حساب می‌آمدند، و حکومت بنی‌هاشم برای آنها نیز افتخار ایجاد می‌کرد. با این تعبیر در می‌یابیم انگیزه مخالفت ابوسفیان با ابوبکر و حمایت او از علی (ع) از سویی تعصب قبیلگی است؛ زیرا چند نسل منصب‌ها و افتخارات قریش در فرزندان عبد مناف یعنی بنی هاشم و بنی امیه بوده است. حال با خلافت ابوبکر مهم‌ترین و ارزشمندترین افتخارات (خلافت) از کف آنها به در می‌رود. از سوی دیگر ابوسفیان و اولادش که حتی در دوران به اصطلاح اسلام آوردن خود نیز در صدد نابودی دین پیغمبر (ص) و محو نام مقدس او بودند، با سخن حق دفاع از علی (ع) می‌خواست تفرقه و دو دستگی و در نهایت جنگ خونینی را میان مسلمان پدید آورد تا پس از تحلیل رفتن آنها، او به اهداف و آمال خویش دست یابد.
* حضرت علی (ع) در مقابل این اتفاق چه واکنشی نشان می‌دهد؟
** امیرالمومنین (ع) با علم بر این نکات بود که حاضر به قبول حمایت او نشد، پاسخ آن حضرت که «اگر چهل مرد با اراده داشتم...» در واقع کنایه‌ای است به ابوسفیان که تو از آنان نیستی. ابوسفیان با اینکه از علی(ع) نااید شد، با ابوکر بیعت نکرد تا اینکه به پیشنهاد عمر، ابوبکر با دادن اموالی او را از خود خشنود ساخت و بیعت کرد. به نقلی دیگر ابوسفیان تا ابلاغ فرماندهی سپاهی را که به سوی شام می‌رفت، به‌نام فرزندش «یزید» نگرفت، بیعت نکرد!
* اولین حرکت ابوبکر بعد از تسلط بر خلافت چه بود؟
** ابوبکر پس از تسلط بر امر خلافت، تصمیم گرفت سپاه اسامه را (که دیگر فلسفه‌ اعزام خود را از دست داده بود) روانه سازد. همانطور که گفتیم اسامه شتابان حرکت کرد و به سرزمین «ابنی» رسید. در آن جا دشمن را غافلگیر ساخت و هر کس را که پایداری کرد، کشت و بر هر که دست یافت، اسیر کرد. محله‌ها منازل و کشتزارها و نخلستان‌ها را به آتش کشید. در این هجوم قاتل پدرش نیز کشته شد. آن روز را سپاه اسامه برای ترتیب کار غنایم آن‌جا ماندند، چون عصر شد اسامه به سپاه فرمان بازگشت داد و از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند در این لشکرکشی یک نفر هم از مسلمانان کشته نشد، و از این‌جا راز انتخاب او از جانب پیغمبر (ص) به خوبی آشکار شد. ابوبکر همراه مهاجران و انصار (حتما متخلفان از سپاه اسامه!) به استقبال آمدند. اسامه وارد مسجد شد و دو رکعت نماز گزارد و همراه پرچمی که پیغمبر برایش بسته بود، به خانه خود برگشت. سپاه او بیست روز در رفتن و پانزده روز در بازگشت بود.
* علت این امر چه می‌توانسته باشد؟
** بنابر تحلیل بعضی از محققان شیعه، علت تسریع ابوبکر در اعزام سپاه اسامه دو چیز بود: یکی عمل به دستور پیغمبر (ص) که تاخیر آن اعتراض عمومی را در پی داشت، دیگری که علت اصلی بود، دور نگه داشتن بزرگان مهاجر و انصار از مدینه در روزهای نخست بیعت با او بود، تا پس از بازگشت آنها، همه‌چیز تمام شده باشد. 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات