تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۹۰ - ۰۹:۲۹  ، 
کد خبر : ۲۳۰۹۲۶

زندانیان خانم رودهام هنوز زنده‌اید؟!


محمد ایمانی
این یادداشت را می توان از شهریور 1323 و از تهران شروع کرد. یا از همین روزها و از پاریس در استودیوی رادیو فرانسه. یا به واشنگتن رفت و از دفتر کار وزیر خارجه آغاز کرد که چهارشنبه گذشته مصاحبه گر شبکه دولتی انگلیس (بی بی سی پرشین) را به حضور پذیرفت تا شاید از روزن «دیپلماسی مجازی» گرهی را بگشاید که از معبر دیپلماسی واقعی دولت آمریکا گشوده نشده است. و نیز می توان یادداشت حاضر را از آخرالزمان شروع کرد؛ یک روز مانده به پایان تاریخ بشر...
1- به شهریور 1323 برگردیم. ایران همچنان در اشغال متفقین است. ارتش بلشویک در شمال ایران خیمه زده است همچنان که اشغالگران آمریکایی و انگلیسی از جنوب وارد شده اند. اما بازار روشنفکری خلقی و «توده بازی» داغ است. آنها که خیلی روشنفکرند و سر پرشوری دارند، به حزب توده پیوسته اند. «آل احمد» جوان هم یکی از آنهاست. نماینده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی- کافتارادزه- به تهران آمده است. برای رهایی خلق ایران؟ خیر. آمده تا همان گونه که نفت جنوب در تیول انگلیسی هاست، امتیاز نفت شمال را پشت قباله شوروی کند. حزب توده تظاهرات راه انداخته است... باقی داستان را «جلال» از جوانی خویش روایت می کند. «روزگاری بود و حزب توده ای و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضداستعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و دعواهایی دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم. برای خود من اما روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع مأموریت کافتارادزه برای گرفتن نفت شمال راه انداخته بودیم. از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سیدهاشم و بازوبند را سوت کردم...». (در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد2، صفحه 175)
برای آل احمد شکستن قالب روشنفکری و آزادی از اسارت اندیشه، از همین جا آغاز شد. او در همان کتاب «خدمت و خیانت» پرسشی ماندگار را پیش کشید و نوشت «مولوی در بحبوحه حمله مغول، فرهنگ ملت را حفظ کرد. آیا روشنفکر امروز جرئت و لیاقت این را دارد که بنشیند و در مقابل هجوم غرب که قدم اول غارتش، بی ارزش ساختن همه ملاک های ارزش سنتی است، چیزی را حفظ کند یا چیزی به جای آن بگذارد؟».
جلال اهل قلم! چه توقعی داری؟ جرئت سینه سپر کردن در برابر هجوم غرب، ارزانی همان ها که تو گفتی. تو بپرس آن قدر جرئت و حرّیت دارند که قفس بردگی و بندگی و مرعوب و مسحورشدگی- بگو غرب «زدگی»- را بشکنند و آقا و نوکر خودشان باشند؟! زندان شکوهمند و پرتبرج لیبرالیسم مسلط شکسته است و گروه گروه صاحب نظر و روشنفکر تراز مدرنیته، به چون و چرا و تردید و تشکیک درباره اصالت و کفایت لیبرالیسم پرداخته اند اما از غربگرایان وطنی که زمانی قبله برخی معاریفشان، شرق کمونیست بود، کسی جرئت نمی کند پای از این زندان فکر و روح بیرون بگذارد. تو بگو جلال! کجا رود کسی که همه چیز خود را باخته و به این قفس پناه آورده تا از اضطراب وی کم شود؟ فرو ریختن قفس برای او عین آشفتگی و استرس و هراس است. آنها به بردگی و بندگی در این آستان عادت کرده اند، حالا چشم بگشایند و ببینند همه ساخته ها و بافته های ذهنشان فرو ریخته است؟! چه هول انگیز! جلال! درگذر از این خواهش رنج آور... درگذر! شاید آنها در این زندان به نقطه انجماد رسیده اند.
2- 27 اکتبر .2011 اینجا پاریس، استودیوی رادیو فرانسه. اینجا پاریس و شانزلیزه و برج ایفلش. اما نه می خواهیم به پاریس محاصره شده در حومه اش برویم. حاشیه های پاریس هر روز عرصه را بر متن «جمهوری لائیک» تنگ تر می کند، درست مثل لندن و دقیقاً مثل نیویورک و آن خیابان وال استریتش که دیگر نام آن، شکوه بازار سرمایه داری را تداعی نمی کند. رادیو فرانسه به نقل از یک گزارش پژوهشی مستند که در فاصله 25 سال و به شکل تطبیقی تهیه شده، از یک جابه جایی بزرگ خبر می دهد و از خلأیی که بی سروصدا و با وجود عربده های گوش خراش اسلام هراسی به آرامی پر می شود. «ساکنان حوزه پاریس، جای خالی جمهوریت و نیازهای روزمره خود را با اسلام پر می کنند. اسلام در اطراف پاریس روبه گسترش است. اسلام پناهگاه طبقات فقیرنشین پاریس محسوب می شود و در فاصله 25 سال، به مثابه مجموعه ای از ارزش های جایگزین، گسترش و عمق بیشتری یافته است... ارزش های حاکم بر فرانسه که قاعدتاً باید سازمان دهنده زندگی اجتماعی باشند، از دور خارج شده و اسلامی جای آنها را گرفته که سهل و ساده، خانوادگی و متکی به نیازهای روزمره است، حرکت های جمعی را جهت می بخشد و اخلاق فردی و اجتماعی را تقویت می کند یعنی درست همان ساز و کارهایی که ارزش های جمهوریت وعده داده بودند مستقر کنند و نکرده اند... علایم این پدیده متعددند. از رفت وآمد در مساجد تا روزه داری در ماه رمضان و اظهار تمایل به خوردن غذاهای حلال، همه و همه به برپایی مرزهای اخلاقی قابل اتکایی کمک می کنند که ممنوع را از مجاز و حرام را از حلال جدا می سازند. اسلام در فقدان و خلأ ارزشهای جمهوری فرانسه به صحنه آمده است».
آیا از همین طوایف داعیه دار روشنفکری که طی چند دهه گذشته به پاریس و لندن و... رفته اند تا مثلا مبارزه کنند یا به نام مبارزه تعیّش کنند، کسانی پیدا می شوند که غیر از کوبیدن در سرویس های اطلاعاتی فرانسه و انگلیس یا وزارت خارجه آنها، سری هم به خیابان و مردم (متن به حاشیه افتاده و شوریده بر سرمایه داری) بزنند؟ نمی گوییم هیچ آزاده ای در میان آنها وجود ندارد. اما اگر در پایتخت های اروپایی و آمریکایی، کسانی از اپوزیسیون ادعای شرافت و حریت و آزاداندیشی شان می شود، دستی به قلم و کیبورد ببرند و از روی سرمشق آزادی جلال آل احمد، مشق کنند. یا نه، اگر خیلی مدعی اند، خود سرمشق شوند و بنویسند که ایمان خلل ناپذیر ما به لیبرالیسم و کاپیتالیسم غرب، ترک های اساسی برداشته است. البته از طایفه دیگر که قبله شان، شکمشان یا پایین تر است، توقعی نیست. آنها در جبریت و دترمینیسمی گرفتارند که جز جناب ملک الموت نمی تواند نقطه پایانی بر آن بنهد. چنین بردگانی به مراتب ناخوش احوال تر از اربابان هستند.
3-خانم هیلاری دایان رودهام- یا همان که باید با نام همسر نه چندان وفادارش «کلینتون» معرفی شود- چهارشنبه گذشته از پنجره تلویزیون بی بی سی، هم از جانبداری دولت متبوعش نسبت به اپوزیسیون جمهوری اسلامی سخن گفت و هم اینکه؛ دو سال پیش از درون جنبش اعتراضی این صدا شنیده شد که «آمریکا باید مواظب باشد طوری عمل نکند که عامل و حامی اصلی جنبش جلوه کند، چون در آن صورت اعتبار جنبش و امنیت هواداران آن به خطر می افتد». در واقع او و طرف حساب وی در اپوزیسیون، همراه بودند و توافق کامل داشتند اما هر دو معتقد بودند این هم پوشانی و حمایت نباید به چشم بیاید و ضد کارکردی عمل کند. با این حال نه مصاحبه گر بی بی سی و نه هیچ یک از اعضای اپوزیسیون مورد حمایت واشنگتن، جرئت نکردند بپرسند خانم وزیر خارجه آمریکا! از خیابان های آمریکا و نیویورک چه خبر؟! شاید حیا به خرج دادند و نخواستند در امور آمریکا دخالت کنند. مرحبا به این شرم و حیا! اما آیا انتظار زیادی است اگر توقع داشتیم کسی از زعمای همین ها، سینه خود را بالا بیاورد و صدای خود را صاف کند و بگوید خانم دایان رودهام! حمایت تان ارزانی خودتان! شما کجا را آباد کرده اید که بخواهید وطن ما را آباد کنید؟! کسی چنین می تواند بپرسد که آلوده مراحم ملوکانه نشده باشد. به تعبیر جناب مولوی؛
دوش چه خورده ای بتا، راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه، روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن
حیف است این را هم نگوییم و بگذریم که اگر آمریکا نفس شفابخشی داشت، اول خود را از انواع گرفتاری های لاعلاج داخلی و خارجی شفا می داد و بعد هم به داد حسنی مبارک و بن علی و قذافی و دیگران می رسید که نرسید. زمامداران آمریکا اگر نسخه شفابخشی داشتند، 50 میلیون کارتن خواب و 48 میلیون محتاج یک وعده غذای روزانه را تقدیم بشریت نمی کردند.
4-دور از حقیقت حرف نمی زند آخرین زمامدار شوروی کمونیستی- میخائیل گورباچف- که می گوید دیدن وخامت حال جبهه سرمایه داری و جنبش وال استریت در آمریکا، او را به یاد خاطرات و رویدادهای پیش از فروپاشی شوروی انداخته است. 20 سال پیش شعبه کمونیستی ماتریالیسم غرب در حالی آوار شد و فرو ریخت که ظاهراً در اوج شکوه و قدرت قرار داشت و فقط ماشین نظامی آن در افغانستان به گل نشسته بود. حالا هم شعبه لیبرال- کاپیتالیستی ماتریالیسم غرب، از درون درپیچ و تاب است. زمین زیر پای غرب غرّش می کند و می لرزد. از درون و بیرون می لرزد. بی تعادلی رفتارهای آمریکا و غرب نیز از همین بی ثباتی زمین زیر پای آنهاست. جبریت جباریت و استیلای غرب شکاف برداشته است. تمام حیله ها و ترفندهای آنها علیه جهان اسلام، علیه خود آنان کمانه کرده است. مکرهای آنان علیه خود همان ها عمل می کند مانند پیکر بیماری که سرطانی شود و گلبول های محافظ آن تبدیل به گلبول های دشمن و مهاجم شوند. بزرگان امپراتوری غرب در حالی که هنوز ملک الموت را ندیده اند، وضعیت قفل شدگی و تسلیم و بی ارادگی پیش از قبض روح را تجربه می کنند. باید که باور کنند فراتر از ماده، معنا و غیبی که حقیقت حیات است وجود دارد.
5-اینجا که بشر ایستاده است، به یک معنا آخرالزمان هم هست یا یکی دو قدم مانده تا صبح آن روز بزرگ که آفتاب از پس قرن ها ابرگرفتگی رخ عیان می کند. وعده حق این است؛ اگر از عمر زمین حتی یک روز باقی مانده باشد خداوند آن روز را آن قدر وسعت می دهد تا موعود الهی ظهور کند و زمین را پس از آن که پر از ستم و ظلم شده، از عدل و داد پر کند. گویا تردید داشتند که می پرسیدند مگر می شود زمین انباشته از ستم و تحت سیطره جباران، دوباره رخسار عدالت را ببیند؟ و در پاسخ همین تردیدها بود که صادق آل محمد(ع) فرمود: «اما واللّه لیدخلنّ عدله جوف بیوتهم کما یدخل الحرّ و البرد. به خدا سوگند عدالت خود را وارد درون خانه های آنان می کند همان گونه که گرما و سرما داخل می شود» (جلد 25 بحارالانوار، صفحه 236). جهان ، بشارت بهار را در شدت زمستان استبداد سلاطین فاسد خاورمیانه، یکی پس از دیگری دید. و دید که زمزمه بهار به سراسر دنیا کشیده شده است.
بشر مختار بوده برای نوشتن داستان آزادی از هر کجا که می خواهد شروع کند اما مختار نیست این قصه را هر کجا که میلش کشید، به سر آورد. سرانجام این ماجرا، یکی بیش نیست حتی اگر ابوجهل ها و ابوسفیان ها انکار کنند. آنها نیز روزی طنین «اذا جاء نصرالله و الفتح» را خواهد شنید.
منکران را یارای انکار بهار تا همیشه نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات