عباس عبدی
مدتی است که مخالفان اصلاحات برای پیدا کردن راهی جهت خروج از بنبست سیاسی و تبلیغاتی دست و پا میزنند، تا این که بالاخره به این نتیجه رسیدند که لازم است جماعتی را پیش پای افکار عمومی قربانی کنند، بلکه افکار عمومی این هدیه را از آنان بپذیرد و به قهر خود با این جماعت پایان دهد. غافل از این که مورد اخیر نه تنها دردی را از آنان درمان نمیکند، بلکه بیماری لاعلاج آنان را بحرانیتر نیز مینماید.
قضیه از این قرار است که برحسب شنیدهها برخی از فرزندان «آقایان» که تماماً هم در صف مقابل اصلاحات هستند، اخیراً مورد بازخواست قرار گرفتهاند، و اتهامات آنان نیز مسائل و مشکلات و سوءاستفادههای مالی است. البته برخی را عقیده بر این است که با این افراد شروع میکنند تا بلکه در آینده با دست بازتری به افرادی دیگر بپردازند.
اگرچه در همین شروع کار معلوم است که «آقازادههای» درجه چندم و نه اصلیها مورد توجهاند و علیالقاعده کسی را یارای پرداختن به «آقازادههای» مهمتر نیست. ولی در هر حال مسأله پرداختن به نکات ریشهای این پدیده خالی از لطف نیست.
به طور کلی آقازادههای بیچاره فعلی قربانی وضعیت ناهنجاری هستند که پدرانشان ایجاد کردهاند. این ناهنجاری را در دو بعد میتوان بررسی کرد:
بعد اول ناکارآمدی دستگاه قضائی است. اصولاً وقتی که مبارزه با فساد و آقازادهها سرلوحه و شعار قرار میگیرد، معنای روشن و بدیهی آن این است که در گذشته فساد آقازادهها وجود داشته ولی با آن مبارزه نمیشده و اکنون چنین مبارزهای شروع شده است. از آنجا که وظیفه اصلی این مبارزه بر عهده دستگاه قضائی است و مسئولین این دستگاه نیز آن را تکرار میکنند، در این صورت قبل از مبارزه با فساد و آقازادهها باید توضیح دهند که چرا قبل از این مرحله دستگاه مربوط با این جرائم مبارزه نمیکرده است؟
اگر قبلاً مبارزه و برخورد مینموده، در این صورت اقدام و چیز جدیدی وجود ندارد که بخواهیم درباره آن سخن بگوئیم، و اگر حادثه جدیدی اتفاق افتاده، باید توضیح دهند که کدام اشکال در این دستگاه وجود داشته که اکنون برطرف شده و توانایی اجرای وظیفه ضد فساد و آقازادهها را پیدا کرده است؟ آیا اصولاً افراد مقصر در این مبارزه در دستگاه مذکور مورد پرسش واقع شدهاند؟ آیا اصولاً اصلاحی در این قوه صورت گرفته؟ آیا این مبارزه فقط ناشی از اراده دستاندرکاران این قوه است یا ناشی از الزام قانونی؟ اگر ناشی از اراده آنان است، وجه قانونی آن چیست؟ و اگر ناشی از الزام قانونی است، متخلفین از اجرای آن در گذشته چه مجازاتی شدهاند؟
پاسخ تا حدودی روشن است. آقازادهها وقتی مرتکب خطا میشوند که از قبل نوعی مصونیت قضائی و کیفری را در عمل دیده باشند. و به همین دلیل آنان مرتکب تخلف یا جرمی میشوند. در میان این دو خطا (یعنی ضعف و نقص قوه قضائیه و تجری به فساد از جانب آقازادهها) قاعدتاً اشکال اول اهم است و تا وقتی که آن نقص وجود دارد، کمابیش افرادی پیدا میشوند که به سوی فساد مالی قدم بردارند.
بنابراین برای مبارزه با فساد قبل و بیش از هر چیز نیازمند یک دستگاه قضائی مستقل و کارآمد هستیم، و تردیدی نباید داشت که آقازادهها از چنین دستگاهی بیش از مردم عادی خواهند ترسید و در نتیجه به سوی خلاف و فساد روی نخواهند آورد. اگر دادگاهی پیدا میشد و گزارش وحشتناک مجلس از عملکرد بنیاد مستضعفان در زمان مدیریت سابق را رسیدگی میکرد، به احتمال زیاد، هیچ آقازادهای اقدام به عمل خلافی نمیکرد. اگر در دادگاه فاضل خداداد، ابهام آشکار درباره یک چک 150 میلیونی نادیده گرفته نمیشد، دیگر نورچشمیها جرأت ورود به این وادی را پیدا نمیکردند. و دهها اگر دیگر که در صورت بیان آنها، مثنوی صدمن کاغذ خواهد شد.
اما بعد دیگر قضیه مربوط به وضعیتی است که برای آقازادهها رانت قائل میشود. فرض کنید که یک مدیر یا کارمند جلوی پای یک آقازادهها بلند نشود و با سرعت درخواستهای وی را اجابت نکند، در این صورت چه خواهد شد؟ خوب معلوم است، وقتی که امنیت مدیریت وجود نداشته باشد و افراد نتوانند از حق خود دفاع کنند، روزنامهها هم جرأت بیان مطلبی را نداشته باشند، به طور طبیعی آن مدیر یا کارمند با تنزل درجه (اگر اخراج نشود) مواجه خواهد شد.
واضح است که چنین موقعیتی برای این آقای «آقازاده» از طرف پدر بزرگوارشان ایجاد شده است، و تا هنگامی که وضعیت رانتگونه چنین باشند، چرا باید «آقازادهها» را مورد سئوال قرار داد؟ بنده خودم شاهد بودم ک یک جوان حدوداً 20 ساله که «آقازاده» هم نبود، بلکه «فرزندزاده» بود چگونه با تحکم با مدیر یک معاون وزیر سخن میگفت، و چه با سرعت هم به اتاق آقای معاون رفت، و علیالقاعده حاجت وی (شاید هم اوامرش) اجابت شد. و آن مدیر مادرمرده چقدر لرزان در برابر او حرف میزد، که گویی ملکالموت را مشاهده کرده است.
برای تأیید این موارد خوب است یک خبر و یک شنیده را نیز بیان کنم. چند روز قبل خبری درج شد که برادر صدراعظم آلمان که بالای 50 سال سن دارد، شش ماه بیکار بوده و در نهایت هم در آلمان کاری پیدا نکرده و رفته است در اسپانیا، راهنمای جهانگردان شده است. علت هم این بوده که شرکتهای آلمانی افراد بالای 50 سال را معمولاً استخدادم نمیکنند. از این خبر به روشنی میتوان دریافت که صدراعظم برای وی توصیهای نکرده یا اگر هم کرده، فایدهای نداشته است ولی از آن مهمتر این که هیچ شرکتی حاضر نشده برادر صدراعظم را استخدام کند. چرا که چنین فردی به صرف برادر صدراعظم بدون مشکلی را از آنان حل نمیکند، آنان خواهان افراد جوان و فعال هستند.
حال فرض کنید در ایران چنین وضعی پیش آید، عموماً شرکتها حاضراند که با دهها برابر حقوق چنین فردی را استخدام کنند. چرا که به واسطه وی میتوانند بر بسیاری افراد در حکومت تأثیر بگذارند. فراموش نکنیم که قبل از دوم خرداد یکی از آقایان وزرا برخی آقازادهها خردسال را به سمت مشاور خود منصوب نموده بود و برخی به این کار وی اعتراض میکردند، در حالی که وی کار کاملاً عاقلانهای را انجام داده بود! چرا که اولاً چنین وزیری، مشاوری در همان حد کفایتش میکند، ثانیاً، این مشاورین، کارآمد هستند چون به محض بوجود آمدن مشکل با آقاجانشان تماس میگیرند و فراتر از هر سیستم قرطاسبازی و... بصورت جانانه مسأله را حل میکنند.
همچنین اگر بیاد بیاورید حدود سال 73 بود که شایع شد یکی از آقایان صاحب قدرت و احیاناً خانواده محترمشان بخشی از سهام یک شرکت را خریدهاند، که به یکباره ارزش آن سهام افزایش چشمگیری یافت، معنای روشن این خبر این است که پدیده «آقازادگی» یکی از متغیرهای عمده اقتصادی کشور است و تا وقتی که این متغیر در معادلات سیاسی و اقتصادی تأثیر دارد و دستگیری چند تا «آقازادهها» که قربانی وضعیت بوجود آمده پدرانشان شدهاند، گرهی از مشکلات را نمیگشاید.
وضعیت آقازادگی معلول وضعیتهای پدرسالاری است که به موازات «پدر»سالار بودن، فرزند آن پدران نیز از این «سالاری» متنعم میشوند، و هیچگاه نمیتوان مردم را با دستگیری یا مجازات چند تن از این فرزندان به سوی خود جلب کرد، بلکه چنین محاکماتی فقط موجب تقویت ایمان مردم به آنچه که قبل از این رسیدگیها در مورد وجود فساد داشتند، میشود و فقط به یکدیگر خواهند گفت، نگفتیم!
یکی از دوستان تعریف میکرد که مدتی را در یک دانشگاه غربی درس میداد. دختر دادستان کل آن کشور در کلاس او بود، مدتی غایب شد، تا این که یک روز او را دیده و میپرسد که چرا کلاس نمیآیی، میگوید شبها کاری پیدا کردهام و مجبورم تا دیروقت یک رستوران را تمیز کنم، در نتیجه صبحها دیرتر از خواب بیدار میشوم و نمیتوانم به کلاس بیایم. این استاد ایرانی از او میپرسد که مگر پدر تو دادستان نیست چرا کار به دردبخوری برایت پیدا نمیکند؟ که آن دختر چنین پرسشی را توهین به خود تلقی میکند، حال این وضع را مقایسه کنید با وضعیت اشتغال در ایران، وقتی آقازادههای ایرانی در ابتدای جوانی خود در مقام و موفقیتهایی قرار میگیرند که به اندازه دو برابر سن آنان باید تجربه داشت تا در آن مقام مشغول کار شد، آیا این را هم باید تقصیر آقازادهها گذاشت؟ آنان که نمیتوانند به خودشان حکم دهند؟