حمیدرضا جلائیپور
جنبشهای قومی یکی از اقسام جنبشهای ناسیونالیستی و جنبشهای ناسیونالیستی نیز یکی از انواع جنبشهای اجتماعی هستند. به موازات رشد جنبشهای ناسیونالیستی در قرن 19 و خصوصاً در قرن بیستم، که در پی تشکیل یا دفاع از دولت – ملتها بودند، جنبشهای قومی نیز ظهور کردند. این جنبشهای قومی در واکنش به ناسیونالیسم مسلط در دولت – ملتها، یا به دنبال استقرار دولتی مستقل (مانند جنبش کردی در ترکیه) یا خودمختاری سیاسی (مانند جنبش کردی در ایران و عراق پس از جنگ جهانی دوم) و یا اخذ حقوق ویژه فرهنگی، مثل رسمیت یافتن زبان قومی (مانند جنبش اسکاتلندیها در انگلستان) بودهاند. این نوشته در پی تبیین جامعهشناختی این جنبشهای قومی نیست بلکه در صدد بررسی و نقد برداشتی است که این روزها در برخی محیطهای فکری و سیاسی در مورد رابطه میان جهانی شدن و جنبشهای قومی وجود دارد. (1) برابر این برداشت، جهانی شدن جنبشهای قومی را (حداقل مطابق نمونه دوم) تقویت میکند و در جامعه ایران از میان چالشهای قومی، احتمال خیزش جنبش کردی بیشتر است. زیرا، گفته میشود، این جنبش مسبوق به سابقه است و دوبار بطور جدی، یکبار در دهه 1320 و یکبار دیگر هم در دهه 1360، خود را نشان داده است. به منظور نقد این برداشت ابتدا دلایلی را که برداشت مذکور بر آن استوار است طرح کرده، سپس به نقد آن دلایل و جنبش کردی در ایران میپردازد.
اگر تحلیل طرفداران برداشت فوق را در چارچوب ویژگیهای مشترک (و چهارگونه) جنبشهای اجتماعی ارزیابی کنیم، (2) آنگاه میتوان گفت آنان معتقدند که جهانی شدن دو ویژگی جنبشهای قومی را تقویت میکند. اول، فرآیندهای جهانی شدن قدرت دولت – ملتهای متعارف را ضعیف میکند و این به رویش جنبشهای قومی کمک میکند تا پیش از رشد فزاینده جهانی شدن، دولتها برای اعمال قدرت (اعمال قدرت قهریه) نهادهایی منحصر بفرد بودند. این دولتها قادر بودند جنبشهای قومی و گریز از مرکز را کنترل و بر منابع اقتصادی، اطلاعرسانی و ارتباطی گروههای قومی تسلط داشته باشند. اما رشد فرآیندهای جهانی شدن باعث شده است اولاً نهادهای فراملی، مانند سازمان ملل و سایر سازمانها و نهادهای بینالمللی مانع از آن شوند که دولت - ملتها هر کاری را انجام دهند. اقداماتی که با حمایت این سازمان علیه دولت عراق در جنگ با کویت، یا علیه دولت یوگسلاوی در درگیریهای قومی این کشور، و یا علیه دولت طالبان در افغانستان (دولتی که با اتکا به قوم پشتون میخواست اراده خود را به نام اسلام بر سایر اقوام اعمال کند) صورت گرفت، مؤید این نظر است. ثانیاً رسانههای ماهوارهای، مانند تلویزیون ماهوارهای و شبکه اینترنت امکان دستیابی به اطلاعات را خارج از کنترل دولتها برای طرفداران جنبشهای قومی فراهم کردهاند – و همین تسهیلات امکان جمعآوری حمایتهای انسانی و کمکهای مالی را نیز برای آنها بیشتر میکند. از این رو گفته میشود زیرپای دولتهای کنونی دیگر به سفتی گذشته نیست (3) و همین ضعف باعث میشود دولتها نتوانند جنبشهای قومی را کنترل و مهار کنند. ویژگی دوم، جهانی شدن بر تعداد افرادی که نیازمند هویتیابی "قومی هستند، میافزاید. اگر در جامعه مدرن به تدریج با گسترش آموزش و ارتباطات، فردیت افراد از هویتهای آشنا و مألوف پیشین (منظور انواع هویتهای سنتی در زندگی روستایی، عشایری و شهری گذشته) رها میشد و آنان در معرض هویتهای مدنی (شهروندی) و هویتهای ناشی از ایدئولوژیها (مانند هویتهای مبتنی بر ایدئولوژیهای قومی، ناسیونالیستی، لیبرالی، سوسیالیستی) قرار میگرفتند، جهانی شدن این فرآیند رهاسازی افراد را، بخاطر گسترش سریع و وسیع اطلاعرسانی و وسایل ارتباطی، تشدید میکند. لذا همانطور که قبل از رشد فرآیندهای جهانی شدن بخشی از افراد رها شده برای هویتیابی به هویت قومی روی میآوردند، که ظهور جنبشهای قومی در سده اخیر گویای آن است، اینک در شرایط تشدید رهاسازی، احتمال رجوع افراد به "هویتهای قومی" افزایش مییابد. بدین ترتیب با اتکا به این دو ویژگی، تقویت ویژگیهای جنبشهای قومی و خیزش آنها را در عصر جهانی شدن نتیجه میگیرند.
مطالعات جامعهشناختی اخیر نتیجهگیری مبتنی بر دو ویژگی مذکور را درباره خیزش جنبشهای قومی در عصر جهانی شدن تأیید نمیکند. با سه توضیح میتوان دلایل این مطالعات را مطرح کرد. اول، با اینکه جهانی شدن قدرت انحصاری دولت را در کنترل بر منابع اقتصادی و خبری و در اعمال رفتارهای مغایر حقوق بشر، با محدودیت روبرو کرده است. اما این محدودیتها باعث زوال دولتهای ملی نشده بلکه موجبات گسترش نقشهای جدید جهانی، منطقهای و محلی را برای آنها فراهم کرده است. در جهان در حال جهانی شدن اگر دولت – ملت را با دیگر بازیگران جهانی، مانند سازمانها، شرکتها و جنبشهای چندملیتی مقایسه کنیم باز میبینیم که دولت – ملتها پایدارترند، حوزه نفوذ جغرافیایی دارند، در آن حوزه میتوانند قانونگذاری و سیاستگذاری کنند و توسط سازمانهای فراگیر بوروکراتیک تصمیمات خود را پیاده کنند، اما دیگر بازیگران امتیازاتی را ندارند. (4) به بیان دیگر تغییراتی که در نقش دولت – ملتها بخاطر جهانی شدن بوجود میآید را نمیتوان به عنوان زوال یا ضعف آنها محسوب کرد. لذا حتی اگر جنبشهای قومی گریز از مرکز دوباره فعال شوند همچنان با سد دولت – ملتها روبرو هستند. مگر اینکه دولت – ملتها به دلایل دیگری ضعیف و فرتوت شوند. به عنوان شاهد ادعا، با اینکه در دو دهه اخیر کشور ترکیه بیش از عراق در معرض فرآیندهای جهانی شدن قرار داشت ولی پیشروی جنبشهای کردی در این دو کشور یکسان نیست. جنبش کردی در ترکیه، به رغم همه توانی که داشت، به دلیل آنکه دولت ترکیه در برابر آن ایستاده است تاکنون مهار شده است. ولی دولت عراق، به رغم سابقهای که در سرکوب وسیع و بیرحمانه کردها دارد، پس از حمله به کویت ضعیف شد و جنبش کردی در این کشور توانست به یک خودمختاری سیاسی ارزان (و فاقد عناصر لازم برای توسعه اقتصادی – اجتماعی کردها) دست یابد.
توضیح دوم، این درست است که جهانی شدن روند آزادسازی "فردیتها" را در سطح جوامع کنونی و در مقیاس جهانی تشدید میکند و این افراد رها شده به دنبال هویتهای جدید میگردند. اما تحقیقات تجربی نشان میدهد. در هویتیابیهای جدید، افراد آزاد شده، کمتر به دنبال "هویتها و ایدئولوژیها قومَی هستند. (5) به بیان دیگر بیشتر افراد قبل از آن که هویت خود را در ربط با قوم خود تعریف کنند، هویت خود در ارتباط با هویتهایی که کمتر رنگ قومی دارد تعریف میکنند. بعنوان نمونه در دوران کنونی هویتیابی انسانی و مدنی (اینکه ما قبل از هر چیز انسان هستیم و حقوق و شرایط زیست و زندگی این انسان باید پاس داشته شود) از جمله روندهای جدی هویتیابی است. موج فزاینده جنبشهای دمکراتیک، جنبشهای حقوق بشر، صلح و بخشی از جنبشهای سبز و زنان بر پایه این نوع هویتیابی قرار دارند. (6) حتی افراد رها شدهای که در عصر جهانی شدن تحت تأثیر "ایدئولوژیهای بنیادگرا" هویت خویش را میجویند بیشتر به ایدئولوژیهای بنیادگرای مذهبی و نه قومی میپیوندند. به قول کاستلز در جهان جهانی شده جنبشها و هویتهای قومی و حوزههای نفوذ اقوام استفاده ابزاری میکنند (7). مانند جنبشهای بنیادگرای مذهبی طالبان که برای ادامه حیات خود بر قوم پشتون در برابر سایر اقوام افغانی، تکیه داشت.
توضیح سوم، به مقایسه واکنشهای قومی در دو دوره مدرنیته برمیگردد، که روشنتر شدن توضیح دوم نیز کمک میکند. در یکصد سال گذشته، اغلب جوامع جهان سوم در معرض فرآیندهای مدرنیته اول (یا در معرض برنامهها و سیاستهای نوسازی که از جوامع صنعتی الگوبرداری شده بود و توسط دولتها پیاده شده) قرار داشتهاند. در این مدت افراد آزاد شده از هویتهای پیشین، در معرض هویتها و ایدئولوژیهای ناسیونالیستی قرار گرفتند. (بقول مرحوم دکتر حمید عنایت از میان سه ایدئولوژی مشهور این دوران – لیبرالیسم، سوسیالیسم و ناسیونالیسم – سومی بیش از آن دو در جوامعی مثل ما هویتبخش بودهاند). (8) این هویتیابی ناسیونالیستی کمتر وجه مدنی و شهروندی داشته و بیشتر بر ناسیونالیسم افراطی (یا شوینیستی) استوار بود. بدین معنا که در این ایدئولوژی به جای تأکید بر هویت انسانی، مدنی و برابر شهروندان، صرفنظر از رنگ قومی آنها، بر اصالت فرهنگی و قومی یکی از اقوام مسلط اصرار میشد. در چنین شرایطی اقوامی که در اقلیت و حاشیه این ایدئولوژی ناسیونالیستی مسلط (و هژمونی ناشی از آن) قرار میگرفتند از خود مقاومت نشان میدادند و احتمال پیوستن آنها به جنبشهای قومی زیاد میشد. بعنوان نمونه یکی از علل خیزش قومی در ایران پس از جنگ جهانی دوم در سالهای 24 – 1320 واکنش مردم کرد در برابر ناسیونالیسم فارسگرای افراطی بیست ساله دوران رضاشاه بود.
اما در دوران مدرنیته دوم، که فرآیندهای جهانی شدن مدرنیته اول را فشردهتر، رادیکالتر و جهانیتر کرده است، از یک طرف شاهد رشد و گسترش هویت مدنی و شهروندی هستیم. زیرا سرنوشت افراد بشر (چه بصورت فردی و چه بصورت گروهی) به یکدیگر وابستهتر شده و همین وابستگی نیاز به هویتیابی مدنی را بیشتر کرده است. از طرف دیگر در فرآیندهای جهانی شدن، بخاطر گسترش تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات، "تفاوتهای" افراد و گروهها (اعم از فرهنگی، قومی و سیاسی) در حوزه خود آگاه فردی و جمعی جوامع بیشتر درک میشود ولی برخلاف دوران اول مدرنیته، تَکیه بر این "تفاوتها" لزوماً به نیروی ایدئولوژیک قومی منجر نمیشود. زیرا در این مدرنیته دوم برخلاف مدرنیته اول، ایدئولوژیهای مسلطی مثل مارکسیسم که براساس آن بتوان برای نبرد سیاسی از نیروی قومیت بعنوان "آتش تهیه" استفاده کرد، از رونق افتاده است. بقول هابر ماس ناسیونالیسم در مدرنیته (این پروژه ناتمام) با محتوی شهروندی و قانونی را تقویت میکند. البته این مدرنیته دولتها را نیز وادار میکند که همانطور که تفاوتهای سیاسی را مورد توجه قرار میدهند تفاوتهای فرهنگی را نیز مورد توجه قرار دهند و ساز و کار لازم را برای پاسخ به این مقتضیات، در سطح ملی، فراهم کنند. اما این روند به معنای خیزش جنبشهای قومی نیست. (9) با این همه، حتی بنا به هر دلیلی ناسیونالیسم و جنبشهای قومی فعال شوند، گرایش عمومی بازیگران فعال بینالمللی در جهت کنترل آن به نفع ناسیونالیسم شهروندی در چارچوب دولت – ملتهای است. تجربه خیزشهای قومی در دهه 90 در کشور بلوک شرق سابق، در آفریقا و اخیراً در افغانستان (پس از 11 سپتامبر 2001) مؤید همین برداشت است. از این رو با توجه به آنچه گفته شد، "جهانی شدن" لزوماً به خیزشِ جنبشهای قومی کمک نمیکند.
جنبش کردی در ایران
کردستان ایران میتواند تأییدکننده ادعای این نوشته باشد. زیرا اگر قرار بود جهانی شدن منجر به خیزش جنبشهای قومی شود میبایست جنبش کردی در دو دهه گذشته که فرآیندهای جهانی شدن تشدید شده است، فعال میشد. ولی چنین نشده و اتفاقاً عکس آن رخ داده است. کردستان ایران در سال 57 و سالهای اولیه انقلاب اسلامی، شاهد یک جنبش قومی و کردی بود ولی این جنبش شکست خورد. نگاهی به علل خیزش و ناکامی این جنبش در آن سالها و مقایسه آن با شرایط فعلی کردستان، نشان میدهد که در تبیین جنبشهای قومی به سادگی نمیتوان از عامل جهانی شدن و پیامدهای آن در جهت این جنبشها استفاده کرد. جنبش کردی در آغاز انقلاب از هر چهار ویژگی جنبشهای فعال برخوردار بود. اولاً یک شکاف اجتماعی از نوع قومی آن میان کرد و غیرکرد وجود داشت. مردم کرد "احساس" میکردند بطور تاریخی توسط "دولت مرکزی"، که اختیار آن در دست اقوام غیرکرد و غیرسنی بود مورد تبعیض واقع شدهاند. ثانیاً نخبگان کرد بر یک ایدئولوژی کردی که در آن از اصالت کرد در برابر "غیر" دفاع میشد و گفته میشد راه نجات کردها از این تبعیض قومی، خودمختاری سیاسی است. ثالثاً محافل و تشکلهای زیادی از اقشار شهری کرد به بحث درباره مطالبات جنبش و پیگیری آنها میپرداختند. تشکلهای سیاسی مخالف دولت مرکزی مانند حزب دموکرات و کومله کردستان برای خودمختاری کردها دست به مبارزه مسلحانه زدند. رابعاً با سقوط دولت پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی، ارکان قدرت دولت مرکزی در مناطق کردنشین متزلزل شد و لذا جنبش کردی امکان "اعتراض" پیدا کرد و توانست صدای خود را در سطحی وسیع مَطرح کند.
به رغم ویژگیهای فوق این جنبش به دلایل متعددی با شکست مواجه شد. از جمله علل شکست آن این بود که گروههای سیاسی کردی، که رهبری سیاسی این جنبش را در دست داشتند، واقعاً فکر نمیکردند که "دولت جمهوری اسلامی" به سرعت بتواند خود را سازماندهی کرده و در برابر جنبشهای مرکز گریز ایستادگی کند. در تفکر مارکسیستی فعالان سیاسی کرد، "نیروی قومی" دارای چنان قدرت رهایی بخشی تلقی میشد، که چشم آنان را بر "نیروی مردمی برآمده از انقلاب" در سطح ملی بسته بود. آنان متوجه نبودند که اگر چه "سازمانهای دولتی" پس از انقلاب نوپا و ضعیف بود ولی قدرت رهبری ویژه امام خمینی(ره) در رأس دولت، که متکی بر حمایت میلیونها نفر مردم ایران بود، ضعف دولت ایران را در دوران گذار از حکومت پهلوی به جمهوری اسلامی، جبران میکند. به بیان دیگر اگر در زمان انقلاب اغلب پادگانهای ارتش،، ژاندارمری و شهربانی در مناطق کردستان به دست اعضای مسلح دو گروه دمکرات و کومله افتاده بود اما زمانی که این گروهها برای کسب خودمختاری دست به اسلحه بردند و با دولت مرکزی وارد جنگ شدند دهها هزار نفر از مردم (اعم از پاسداران، بسیجیان، ارتشیان و نیروهای انتظامی) آماده بودند به کردستان رفته و با نیروهای مسلح دو گروه مذکور به مقابله بپردازند. به بیان دیگر نه تنها "نیروی قومی" در چارچوب دولت – ملت ایران رهاییبخش نشد بلکه راهبرد مسلحانه و کور این گروهها باعث تشدید معضلات مردم کرد و ایجاد کندی در روند توسعه اقتصادی، اجتماعی این منطقه، در مقایسه با سایر استانها، شد.
با ذکر دلایل دیگری باز میتوان روشن کرد که چرا در شرایط کنونی در کردستان شاهد جنبش قومی نیستیم؟ با اینکه، به نظر نگارنده، هنوز احساس تبعیض و نارضایتی در میان مردم کردستان وجود دارد اما عمدتاً نخبگان کرد مانند دو دهه پیش، برای رفع این تبعیض بر تنور "ایدئولوژی قومی" نمیدمند. نشریاتی که هماکنون در کردستان چاپ میشود میتواند به روشن کردن این موضوع کمک کند. اولاً در این نشریات "نیروی قومی" بعنوان یک نیروی رهاییبخش تبلیغ نمیشود. ثانیاً از ویژگیهای فرهنگی کردها (مانند زبان) یاد میشود ولی صحبت از "اصالت کرد" در برابر غیرکرد نیست. ثالثاً راه برونشو از معضلات موجود" را خودمختاری نمیدانند بلکه سازوکارهایی که توصیه میشود همان سازوکارهای قانونی و مسالمتآمیزی است که جنبش مردمسالار ایران بر آن تأکید میکند. پنج انتخابات سالهای اخیر در کردستان نشان میدهد که پویایی و مشارکت مردم در مناطق کردنشین همانند سایر استانهای کشور است. در حالیکه در دهه اول انقلاب، که خیلی از فعالان سیاسی که تحت تأثیر تفکر مارسکسیستی – لنینیستی بودند به جای پیگیری امور از طریق سازوکارهای موجود در چارچوب دولت – ملت، به نیروی رهاییبخش قومیت امید بسته بودند. (10) از این رو در شرایط حاضر پویش جمعی نخبگان و مردم کرد را نمیتوان در چارچوب یک جنبش قومی فهمید بلکه درک آن در چارچوب همان پویش و جنبش مردمسالار ایران بهتر امکانپذیر است. (11)