شروین وکیلی
- آنچه که در این اواخر با نام فرار مغزها شهرت یافته، پدیدهای نوظهور یا الگویی نامنتظره نیست. نسلهای متوالی از ایرانیان، مهاجرتهای دستهجمعی ایلها و طایفهها را به خارج از مرزهای کشورمان دیدهاند، صفهای طولانی و دراز، پشت در سفارتخانههای خارجی، دستکم بیست سال است که برای چشمان ما وارثان عنوان «نسل جدید» آشناست. یک مرور سریع بر تاریخ این مرز و بوم، نشان میدهد که صادرات جمعیت - به ویژه جمعیت نخبه - از ایران، قدمتی دیرپا دارد و گریز همهگیر و انبوه مردمی که زیستن در کنار سایر خویشاوندان و «هممیهنانشان» را نادلپذیر مییافتند، الگویی تکراری در رفتار ملی ماست.
هجرت پارسیان به هند به دلیل حمله اعراب، خروج اندیشمندان و نخبگان صنعتگر و هنرمند از مرزهای غربی در اثر حمله مغول، گریزبخشی از جمعیت سنی کشور، در دوران حکومت صفویه، هجرت صوفیان - به ویژه فرقه نعمتاللهی - به هند در عصر فتحعلیشاه و در نهایت فرار چندین میلیون نفره قشر تحصیلکرده و تکنوکرات ایرانی، در چند سال نخست پس از انقلاب اسلامی، آنگاه که در کنار موج جدید مهاجرت جوانان نخبه به کشورهای مهاجرپذیر نگریسته شوند، حکایت از قاعدهای دارند که بر رفتار اجتماعی این ملت کهنسال حاکم بوده، و «نشت» حاملان خرده فرهنگهای - معمولاً مترقیتر - را به خارج از مرزهای ملی کشورمان رقم میزده است. امروز ما در میانه دور جدیدی از این حجامت شوم فرهنگی کشورمان هستیم، حجامتی که بیتردید دوران نقاهتی مملو از کمخونی و ضعف و سستی را - همچون گذشته - به دنبال خواهد داشت.
- فرار مغزها، یا هر برچسب دیگری که بر این الگوی خطرناک نصب شود، پدیداری اجتماعی است که با ابزارهای علمی و نظری موجود تحلیلپذیر، تفسیرپذیر و مهارشدنی است. هیچ قانون تغییرناپذیر و جبر آهنینی، بر خونریزی ادواری رگهای فرهنگ ایران حاکم نیست. آنچه که ما با آن روبهرو هستیم، پدیداری است عینی که باید با رویکردی عقلانی مورد سنجش و بررسی قرار گیرد تا شاخصها و عوامل تعیینکنندهاش برای دستیابی به راهکارهای عملی استخراج گردد. پس قاعدهمند بودن دورههای فترت ناشی از گریز نخبگان، یا فرار مغزهای ناشی از فترت، به معنای جبری بودنش نیست.
- فرار مغزها اگر به عنوان پدیدهای سیستمی نگریسته شود، و با ابزاری نظریههای سیستمهای پیچیده تحلیل شود، چند ویژگی گویا و بیانگر را آشکار میکند.
نخست آن که رفتاری با یک نقطه بحرانی (1)(critical point) و یک گسست ناشی از گذار حالت (2)(phase transition) است. به عبارت دیگر نوع قاعده همافزای (synergic) حاکم بر آن به گونهای است که مهاجرت گروهی از نخبگان - که معمولاً در پاسخ به محرکی اجتماعی (مثل قضیه کوی دانشگاه یا مهاجرپذیری سفارت کانادا) انجام میشود - گروه بیشتری را به رفتن به خارج از کشور تشویق میکند و با خروج این عده، باز هم گروهی بزرگتر فضا را برای خود ناخوشایند و تحملناکردنی مییابند.
در نهایت، بازخورد مثبت ناشی از این روند، سبب میشود که قشر نازک و نوپای نخبگان علمی - فرهنگی کشور که با توجه به تکراری بودن این روند صدور مغز، - معمولاً جوان هم هستند - طی فرآیندی شبیه به هستهگذاری (3)(Nucleation) به خارج از کشور مکیده میشوند. به این ترتیب میل مهاجرت به خارج از کشور، توسط وجود امکان آن تشدید میشود و هر دوی این عوامل به همراه فضای تبلیغاتی - ذهنی تولید شده با آن «باقی ماندن در کشور» را به حالتی غیرعادی، شرمآور و ناخوشایند تبدیل میکنند.
در نتیجه اعضای وابسته به طبقه نخبه و سایر افراد تحتتأثیر ایشان، بدون این که دلیل خودآگاهانه منطقی برای رفتن از کشور داشته باشند، فارغ از این که شرایط موجود در آن سوی مرزها را درست بشناسند، و پیش از آن که نقدهایشان را نسبت به شرایط پیرامونی خود صورتبندی کرده و درصدد رفع آن برآیند، خود را درگیر «تکاپو برای رفتن» میبینند. و این موج بسیاری را با خود خواهد برد.
- رفتار اجتماعیای که ذکرش رفت، پس از عبور از نقطه گذار یاد شده، به صورت یک بحران جامعهشناختی جلوه میکند. نقطه بحرانی میتواند زیر عنوان «تعداد پایه لازم از مهاجرین که برای متقاعد کردن افراد باقی مانده به مهاجرت از کشور کافی است»، در نظر گرفته شود. ناگفته پیداست که تعیین کمی چنین شاخصی، نیازمند پیمایشهای آماری است اما فعلاً به عنوان یک متغیر نظری، میتوان به آن اشاره کرد.
تخلیه کشور از نیروی متخصص و ورزیده فعال، نتیجه عینی این روند میباشد. چنین امری، کاهش معنادار تولیدات نرمافزاری (علمی، ادبی، هنری و...) را با زوال سازمانیافتگی و ضعف مدیریت در نهادهای اجتماعی (که ناشی از مهاجرت مدیران صنعتی و دولتی است) ترکیب خواهد کرد و در نهایت چشمانداز منطقی هر موج مهاجرت و هر شوک ناشی از فرار مغزها، ورود دوباره به دور باطل زیر را رقم خواهد زد (نمودار الف).
1. اگر نگاهی علتجویانه و آسیبشناسانه به پدیده فرار مغزها داشته باشیم، به دو دسته از عوامل مؤثر در فراگیر شدن این روند برمیخوریم:
الف) دلایل اجتماعی: به نظر میرسد همگرایی دو نیروی داخلی و خارجی در به راه انداختن روند تخلیه نخبگان از کشور دخالت داشته باشند.
در مرتبه نخست، این جریان برای کشورهای پذیرنده مهاجر مفید است. جذب نیروهای متخصص که به هزینه کشوری دیگر رشد کرده و تربیت شده باشند، برای تمام جوامع صنعتی فاقد نیروی کار کافی، موهبتی اقتصادی است. کافی است نگاهی به جوامع صنعتی و سیاستگذاریشان در رابطه با ایران داشته باشیم، تا به سود آوردن این «واردات نخبه» پی ببریم. یکی از عوامل همهگیر شدن موج کنونی مهاجرت، تبلیغات و فضای اطلاعاتیای بود که چند سال پیش در اطراف سیاست مهاجرپذیری کشورهایی مانند کانادا و نیوزیلند ایجاد شد. همچنین به طور مرتب خبر از نهادهای سودآوری به گوشمان میرسد که در کشورهای مهاجرپذیر اروپایی و آمریکایی مستقر شدهاند و شاهرگهای تجارت مغز را کنترل میکنند.
در مرتبه دوم، خروج نخبگان نسل کنونی از کشور به سود برخی از جریانات اصلی و اقتصادی داخلی هم تمام میشود. فشار همین نیروی نخبه، دلیل اصلی گذار ساخت سیاسی و اقتصادی جامعه از حالت سنتی به مدرن است. با هر خیزابه از موجهایی اینچنینی، این گذر اندکی بیشتر به تعویق میافتد. برخی از حرکات اجتماعی و سیاسی اخیر، به طور خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه روند مهاجرت نخبگان را تشدید کرده است.
حتی اگر این حرکات از سوی جناحهای ذینفع هم انجام نشده باشند - فرضی که پذیرش آن دشوار است - باز هم نتیجه کوتاهمدت آن به سود این اقلیت خواهد بود. کوتاهمدت بودن این سودآوری به معنای آن است که بازتاب نهایی ویرانگر آن پس از گذشت یک نسل، دامنگیر تمام ایرانیان - مانده و رفته، ذینفع و غیرذینفع - خواهد شد. چنان که تکرار این الگو را در تاریخ دراز و ناخوشایندمان، بارها دیدهایم. بنابراین در صورت پذیرش خودآگاهانه بودن چنین تحرکهایی، باید بر کوتهبینانه بودن و ویرانگر بودن نگرش پشتیبان آن افسوس خورد.
ب) دلایل روانشناختی: به نظر میرسد که مهاجرت به خارج، علاوه بر دلایل سیاسی - اقتصادی یاد شده، در ساخت روانی ما ایرانیان هم ریشه دارد. اگر بخواهم تنها به یک دلیل به عنوان برآیند عوامل روانی مؤثر بر این روند اشاره کنم، به عبارت «هویتزدایی» بسنده خواهم کرد.
گویا ما ایرانیان، به دلایل تاریخی و فرهنگی متعدد گوناگون، خودانگارهای نازیبا، نامتعادل و نامنسجم از خویش را در ذهن داشتهایم. فراوانی عباراتی که معمولاً به عنوان ناسزا و شکایت از رفتار ناخوشایند دیگران به کار میروند و بر قالب معنایی «همه ایرانیان چنین و چنانند» دلالت دارد، دستکم دو نکته را روشن میکند. نخست این که تصویر ذهنی ما از واژه «ایرانی» زیبا و شایسته و دلپذیر نیست، و دوم این که گویا خود را چندان ایرانی نمیدانیم.
هویت ما ایرانیان، در فراز و نشیب تاریخ هولناکمان، آنقدر در زیر فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک داخلی و خارجی فشرده شده و آنقدر در زیر پتک سرکوب سیاسی لگدکوب شده است، که تنها شبحی رقیق، کمرنگ و تکهپاره از آن بر جای مانده است. این هویت، دستاویزی محکم برای نیل به وفاق اجتماعی را فراهم نمیکند. پیامد آن همان است که شاهدش هستیم، از تنشهای میان خردهفرهنگهای داخلی و سرزنش دیگران به دلیل کوتاهیهای خود گرفته، تا سستی پیوندمان با کشورمان و آمادگی عجیبمان برای فراموش کردن آنچه که هستیم.
همانطور که در عینیت سرد علمی، هیچکس گناهکار نیست، گناه سستی و ضعف خودانگاره ما هم، بر گردن هیچکس جز خودمان نیست. تصویر پرداخته شده از واژه «ایرانی»، که قرار است تعیینکننده هویت جمعی ما باشد، مثل بسیاری از تصاویر دیگر در جهان نیمهمدرن ما، زیر تأثیر رسانهها شکل گرفته است. رسانههای ما از نیم قرن پیش به اینسو، تصویری تکراری، نادرست و ناخوشایند را به ذهنهایمان تزریق کردهاند.
دولتی و سیاسی بودن رسانههای مبلغ این تصویر، و غیاب فضاهای عمومی لازم برای طرح انگارههای غنیتر و پختهتر، به فاجعهای انجامیده است که یک گوشهاش را در هویتزدایی از نسل جوان امروزی و یک نمودش را در پدیده مهاجرت میبینیم.
از سوی دیگر، رسانههای رقیب خارجی، که آنها هم در کار تصویر کردن نوعی انگاره از ایرانیان بودهاند، با وجود موفقیتشان در همعنانی با ابزارهای تبلیغاتی داخلی، تصویری به همان اندازه ناخوشایند و تحقیرآمیز ترسیم کردهاند. از تبلیغات رسمی کشورهای اروپایی در مورد «ایرانیهای نیمهفاشیست متعصب تروریست» گرفته تا الگوهای گاه رواجیافته «ایرانی لوسآنجلسی» و فیلمهایی مثل «بدون دخترم هرگز» و «قدرت دلتا».
به این ترتیب، اذهان نسل جوان ما، ناچار بوده در بمباران منشها و برداشتهایی پراکنده، تکراری و سیاستزده، هویت خود را تعریف کند. شاید گورزاد بودن تصویری که ایرانی از خود دارد، ناشی از تأثیر این کواکب نحس باشد.
- اگر بخواهم آنچه را که گفتم جمعبندی کنم، با نمودار (ب) نشان داده میشود:
نمودار (ب) نشانگر دوری باطل و فاسد و بازخوردی مثبت است که میتواند در بهترین حالت به تداوم ضعف کنونی فرهنگمان، و در بدترین حالت، به انقراض آن منتهی شود. حال با همه این حرفها چه باید کرد؟
از نمودار (ب) راهکارهای مشخصی را میتوان استخراج کرد.
نخست: لزوم بازتعریف هویت ایرانی است. بازتعریفی خودجوش، درونی، غیرسیاسی و واقعبینانه. به گونهای که خودانگاره ایرانیان از مفهوم «ایرانی» آنقدر جذاب و واقعی باشد، که شصت میلیون ایرانی از شریک بودن در آن سرافراز باشند.
آنچه امروز به عنوان خودانگاره ایرانی وجود دارد، تصویری غیرواقعی و تحقیرآمیز از خویشتن است.
تصویری عقبمانده و ناخوشایند، که به دلیل اشتباه، یا تمایل به سرکوب و سلطه، توسط رسانههای داخلی و خارجی تولید شده است. این تصویر نه به دلیل درستی یا غنا و قدرتش، که به دلیل غیاب سایر تصاویر رقیب تا به امروز دوام آورده است. اگر ایرانی بودن را خردمندانه و سنجیده، در فضایی نقادانه و آزاد، بازتعریف کنیم، تکیهگاه لازم برای توانمندیمان هم خود به خود ایجاد خواهد شد.
دوم: لزوم بازتعریف این هویت، به شکلی که امکان جذب دوباره سرمایه انسانی از دست رفته را فراهم کند. هماکنون که این سطور را میخوانید، بخش عمدهای از نخبگان کشور ما، با تبعیت و هویت نیمبند جدید کشورهای مهماندارشان، در سراسر جهان پراکندهاند. آنچه که در موردش صحبت میکنیم، میلیونها جوان متخصص ایرانی است که در دهها کشور به فعالیت و زندگی مشغولند.
در موقعیتی بسیار پیچیده و دشوار قرار داریم. سیل مهاجرت به خارج ظاهراً از نقطه بحرانی گذشته است و به جریانی فراگیر از «رفتن خوبها و تواناها» منتهی میشود. نتیجه آن، شرایطی خواهد بود که تنها سرسختترینها - و شاید نیرومندترینها - در آن باقی میمانند. اما همینها، اگر موقعیت خود را خوب بشناسند، و آنقدر توانا باشند که در زایش هویتی نو برای خویش کامیاب شوند، به نیرومندی حریف و به تنومندی تاریخ غلبه خواهند کرد.
اگر بتوانیم بی آن که از خود بودنمان دست برداریم، تعریفی دقیقتر، زیباتر و نیرومندتر از خویشتن به دست دهیم، اگر بتوانیم این تصویر را با یکدیگر شریک شویم و بر «اینچنین بودن» به توافق برسیم، اگر ایرانی بودن را خود بسازیم و بر حفظ آن همراه شویم، اگر به جای اجبار و اطاعت از الگویی ناسودمند و ناتوان، آفرینش الگویی درخشان و جدید را بنشانیم، اگر ایرانیان گریخته و هویتزدایی شده پراکنده در جهان را، در این تصویر شریک کنیم، آنگاه...