* بهتر است بحث را از پیام امام خمینی آغاز کنیم.
** به دنبال به قدرت رسیدن گورباچف و اقداماتی که او در صحنه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اتحاد شوروی صورت داد، تحولاتی در جامعه شوروی به وجود آمد که در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اکتبر بینظیر بود. این تحولات هم نظر افکار عمومی و محافل سیاسی دنیا را به خود جلب کرد و هم جامعه آن روز شوروی را به شدت متأثر ساخت. در چنین شرایطی، ارسال پیام تاریخی حضرت امام(ره) برای گورباچف توجه تمامی محافل داخلی و خارجی اتحاد شوروی که تحولات این کشور را دنبال میکردند به خود جلب کرد. حضرت امام شخصاً تصمیم به ارسال چنین پیامی گرفتند، اگر چه متن پیام، قبل از ارسال و نهایی شدن به رؤیت و نظر سران محترم سه قوه و برخی از افراد دستاندرکار روابط ایران و شوروی رسانده شد و نظراتی که در خصوص محتوای پیام وجود داشت به استحضار حضرت امام(ره) رسید. حضرت ایشان نهایتاً متنی را که بلافاصله پس از تقدیم به گورباچف در رسانهها منتشر شد با خط و امضای خودشان برای گورباچف ارسال فرمودند.
هیأت اعزامی نیز توسط شخص ایشان مشخص و مأموریت آن نیز تنها قرائت پیام برای شخص گورباچف و استماع نظرات و سؤالات احتمالی وی بود. پیام مذکور در یک ملاقات نسبتاً طولانی مدت، به طور کامل توسط حضرت آیتالله جوادی آملی، رئیس محترم هیأت قرائت و توسط مترجم برای گورباچف ترجمه شد. آقای گورباچف نیز ضمن استماع دقیق و تشکر از دریافت چنین پیامی، آمادگی خود را برای پاسخگویی اعلام نمود. پس از حدود دو ماه، آقای گورباچف با اعزام وزیر خارجه خود آقای ادوارد شواردنادزه به ایران، پاسخ مکتوب خود را برای حضرت امام(ره) ارسال و آقای شواردنادزه نیز طی ملاقاتی با حضرت امام(ره) پیام گورباچف را برای ایشان قرائت کرد.
* اما چه شد که امام این پیام را صادر کردند؟
** شاید آنچه بیش از هر چیز حضرت امام(ره) را به این تصمیم رساند که چنین پیامی را صادر و به گورباچف ابلاغ کند، احساس تکلیفی بود که در ایشان پدیدار شد. گورباچف طی دورانی که حکومت شوروی را در دست داشت، بیش از هر چیز نشان داده بود که حاضر است دگمهای ایدئولوژیک حاکم بر این کشور را بشکند و حداقل این انعطاف را از خود نشان دهد که حاضر است نسبت به باورهای اعتقادی حاکم شک و تردید کند و احیاناً راههای بهتری را برگزیند. اما از طرف دیگر آنچه در مقابل گورباچف بیش از هر چیز دیگری خودنمایی میکرد الگوهای ظاهراً موفق غربی بود که با ظواهر فریبنده خود میتوانست حکومت جدید شوروی را تحت تأثیر قرار دهد. امری که نشانههایی از آن نیز در جامعه و حکومت شوروی پدیدار گردیده بود یعنی شکسته شدن تدریجی حصارهای ایدئولوژیک گذشته همزمان شده بود با ورود فرهنگ غرب به اتحاد شوروی که طبعاً از هر حیث میتوانست توجه حضرت امام(ره) را به خود جلب نماید.
ویژگی غربستیزی امام نیز مزید بر علت بود تا فرصت را جهت یک مبارزه اعتقادی با شرق و غرب توأماً برای ایشان فراهم کند. در پیام هم به این نکته به خوبی پی میبریم که پس از تخطئهای که ایشان از ایدئولوژی مارکسیسم به عمل میآورند، گورباچف را از افتادن به دامن غربیها بر حذر داشته و به ایشان هشدار میدهند. بنابراین به نظر میرسد نفس چنین مبارزهای برای حضرت امام(ره) اصالت داشت و ایشان از این فرصت تاریخی استفاده کردند تا اسلام را نه تنها در کنار دو ایدئولوژی مطرح آن زمان که دنیا را هم بین خودشان تقسیم کرده بودند بلکه به عبارتی مافوق آنها در صحنه عمل و در ارسال چنین پیامی متبلور کنند. اگر چه گورباچف در طول دوران حکومت خود نوعی استقلال اندیشه و جسارت شکستن حصارهای ایدئولوژیک را از خود نشان داده بود، اما شاید نه تنها شخص حضرت امام(ره)، بلکه خوشبینترین افراد نسبت به آقای گورباچف نیز توقع نداشتند که او به سرعت نسبت به این پیام پاسخ مثبت دهد و احیاناً به بخشهایی از آنچه در پیام آمده بود در کوتاهمدت جامه عمل بپوشاند. البته شاید اگر ایشان موفق میشد که حکومت خود را ادامه دهد و به آن استحکام بخشد، فرصت بیشتری نیز پیدا میکرد تا به آنچه حضرت امام(ره) مطرح کرده بودند بیشتر بیندیشد.
به نظر من نفس ارسال چنین پیامی از سوی امام(ره) در شرایط آن روز دنیا، که همگان چشم به تحولات اتحاد شوروی داشتند و به ویژه غرب و آمریکا تلاش میکردند تا اندیشهها و نظرات خود را به عنوان ایدئولوژی جایگزین وارد این کشور نمایند، باعث شد که توجه افکار عمومی جهان به ایران و اسلام جلب شود و در داخل شوروی نیز در بین مسلمانان این کشور جسارت اظهار وجود بیشتری پیدا شود و حداقل از این که ولو در ظاهر، اعتقادات اسلامی خود را جایگزین ایدئولوژیکی مارکسیستی نمایند، ابایی نداشته باشند.
*مسئولان شوروی سابق به چه دیدی به پیام امام نگاه میکردند؟ عکسالعمل آنها چه بود؟ آیا به پیشبینی امام مبنی بر فروپاشی آن کشور توجه کردند؟
** تحولات در اتحاد جماهیر شوروی در سالهای مورد بحث به قدری سریع و گسترده بود که تقریباً تمامی ابعاد این کشور و از جمله مسئولان آن را تحت تأثیر قرار داده بود و همین امر موجب تغییرات پیاپی و گستردهای در مقامات این کشور بود. وقوع کودتای مردادماه سال 1370 و برکناری بسیاری از مقامات کلیدی این کشور که به فاصله نسبتاً کمی از ارسال پیام حضرت امام(ره) اتفاق افتاد، عملاً فرصتی را برای مسئولان شوروی سابق باقی نگذاشت تا در زمان مسئولیتهای کوتاه خود پس از پیام به این مسأله بپردازند. البته ممکن است این مسئولان، چه در دوران تصدی مسئولیت و چه پس از آن اظهارنظرهایی در این خصوص داشته باشند، اما به نظر من نقش تعیینکنندهای نداشته است.
با این وجود، در این میان دو نفر کاملاً استثناء بودند: یکی شخص آقای گورباچف به عنوان مخاطب اصلی پیام و دیگری آقای شواردنادزه به عنوان حامل پیام پاسخ گورباچف و کسی که موفق شده بود در مقام وزارت امور خارجه شوروی با حضرت امام(ره) ملاقات نماید. آقای گورباچف شاید در تمامی ملاقاتهایی که با مقامات ایرانی داشت همواره دریافت این پیام را افتخاری برای خود قلمداد و از آن به عنوان یک استثناء برای شخص خودش در مقام رئیس یک کشور یاد مینمود. او در ملاقاتی که اینجانب با وی در سالهای بعد و به هنگامی که او دیگر هیچ مسئولیتی در روسیه نداشت انجام دادم، گفت: من دو سند را هیچگاه از خود دور نکرده و نخواهم کرد: یکی پیام امام خمینی(ره) و دیگری وصیتنامه ایشان چرا که علاقه زیادی به محتوای آنها دارم. آقای شواردنادزه نیز همواره ملاقات با حضرت امام(ره) را افتخاری برای خود میدانست.
اما این که فرد یا افرادی از مسئولان اتحاد شوروی، از شخص آقای گورباچف گرفته تا دیگر مقامات این کشور، ارتباطی بین پیام و موضوع فروپاشی برقرار کرده و به آن استنادی داشته باشند، حداقل من برخورد نداشتهام. به نظر هم طبیعی میرسد چون تا زمانی که آنها مسئولیت داشتند هنوز شوروی وجود نداشت و وقتی هم فروپاشی صورت گرفت دیگر اکثر قریب به اتفاق آنها مسئولیتی نداشتند. در خاتمه این بحث یک نکته قابل توجه است و آن این که به دلیل وجود عبارت کوتاهی پیرامون روابط دوجانبه ایران و شوروی در پایان پیام حضرت امام(ره) که بسیار مثبت بود، مقامات و مسئولان شوروی همواره آن را به عنوان یک اراده سیاسی قوی که از سوی بالاترین مقام جمهوری اسلامی ابراز شده بود نصبالعین خود قرار داده و به آن استناد میکردند.
* کمی بحث را تحلیلیتر کنیم. برخی معتقدند که یکی از مشکلات دنیای امروز سیاست، عدم حضور حکما و متفکرین در متن قدرت است و از اینجا به لزوم حضور منتقدانه و جدی حکما در سیاست میرسند. از این منظر پیام امام خمینی(ره) را چگونه میبینید؟
** ممکن است این حکم حداقل در صحنه عمل عمومیت نداشته باشد و حکومتها واقعاً در صحنه عمل خود را بینیاز از نقش و تأثیر حضور حکما و متفکرین ندانند. اکثر حکومتها حداقل تلاش میکنند که به نحوی برای خود زیربنایی اعتقادی دست و پا کنند و حکومت شوروی نیز نه تنها از این امر مستثنی نبود، بلکه خود را به عنوان پیشتاز حکومت ایدئولوژیک در جهان میدانست. آنچه اهمیت داشت ناکارایی این ایدئولوژی در صحنه عمل بود که اگر سالها همگان به آن پی برده بودند، اما پی بردن مقامات اتحاد شوروی چیز دیگری بود که به هر حال در زمان گورباچف اتفاق افتاد. آقای گورباچف البته سعی داشت که حتی تا پایان عمر حکومت خود، ولو در ظاهر، خود را معتقد به مبانی مارکسیسم نشان دهد، اما عملکرد او چیز دیگری را نشان میداد.
پیام امام خمینی(ره) از این دیدگاه تلاشی بود که بتواند خلاء ایدئولوژیک ایجاد شده در اتحاد شوروی را به نحوی پر کند؛ امری که به دلیل تحولات بسیار سریع سیاسی و اجتماعی در این کشور فرصت بروز و ظهور پیدا نکرد. طبعاً شخص حضرت امام(ره) نیز نه تنها به این امر وقوف کامل داشتند، بلکه از پاسخی هم که از سوی گورباچف دریافت کردند بیشتر متوجه غفلت حاکم بر حکومت شوروی گردیدند. آقای گورباچف هم شخصاً به عنوان مخاطب اصلی پیام، حتی اگر میخواست، نتوانست آنگونه که باید و شاید محتوای این پیام را نصبالعین خود قرار دهد چرا که نه فرصت این کار را پیدا کرد و نه الزامات اعتقادی و حزبی وی به او این اجازه را میداد تا به سرعت در این زمینه تصمیمگیری و اقدام نماید.
* در سالهای اخیر در محافل سیاسی داخل کشور بحثهای بسیاری بر سر علت فروپاشی شوروی شده است. با توجه به حضور جنابعالی در آن کشور و آگاهیتان از وضعیت سیاسی - اجتماعی آن در زمان فروپاشی، این حادثه را چگونه ارزیابی میکنید و علل آن را تا چه حد ناشی از بنبست و اضمحلال داخلی و تا چه حد ناشی از دخالت و نفوذ خارجی میدانید؟
** به اعتقاد من فروپاشی شوروی دو وجه و بعد داشت؛ وجه اول، فروپاشی ایدئولوژی بود که به نظر میرسد خیلی زود و حتی در زمان لنین اتفاق افتاد. هنگامی که لنین تئوری جدید امپریالیسم را متفاوت با آنچه مارکس ابراز کرده بود به دنیا عرضه نمود و هنگامی که در مقام حکومت کردن بسیاری از اندیشهها و ایدههای مارکسیستی را زیر پا گذاشت، فروپاشی ایدئولوژی مارکسیسم در صحنه عمل اتفاق افتاد و اخلاف وی، به ویژه استالین، این روند را با همکاریهایی که در جریان جنگ دوم جهانی با سرکردگان امپریالیسم - به تعابیر مارکسیستی آن - صورت داد کامل کردند. آنچه در پایان سال 91 میلادی در شوروی اتفاق افتاد بیشتر از آن که فروپاشی ایدئولوژیک باشد، فروپاشی ساختار و حکومت بود، امری که اتفاقاً در طی سالهای پس از انقلاب 1971، ایدئولوژی مارکسیستی به پای آن فدا شده بود تا بلکه خود را حفظ کند. اما چرا این ساختار به فروپاشی گرایید. واقعیت این است که در شوروی نه انقلابی صورت گرفت و نه اعتراض جدی و تظاهرات و مخالفتهای مردمی گسترده واقع شد.
نطفههای فروپاشی هنگامی بسته شد که حکومت در داخل خود به بنبست رسید و احساس کرد از هر آنچه که در طی سالهای پس از انقلاب اکتبر انجام داده و برای آنها هزینههای مادی و معنوی انجام داده، نتیجهای نگرفته است. فراموش نکنید که اتحاد شوروی در دهه 70 میلادی برای خود اقتداری دست و پا کرده و حداقل این قابلیت را ایجاد کرده بود که طرف مذاکره مستقیم ایالات متحده آمریکا به عنوان رهبر بلوک غرب قرار گیرد و تقسیم دنیا به دو بلوک شرق و غرب و با رهبری شوروی و آمریکا نیز امر اجمالاً پذیرفتهشدهای بود. اما آن بنبست چه بود؟ آیا مطرح بودن شوروی به عنوان یک ابرقدرت و طرف مذاکره با آمریکاییها بنبست است؟ آیا این که شورویها همواره خود را استاد مسلم انقلابیگری در دنیا قلمداد میکردند بنبست است؟ آیا اعتقاد آمریکا و غرب مبنی بر این که هرگونه حرکت ضدحکومتی و آزادیبخش ریشه در تعالیم مارکسیستی و پشتوانه مادی روسی دارد برای شوروی بنبست است؟ حتی کشورهای جهان سوم نیز نوک پیکان حملات خویش نسبت به نهضتهای آزادیبخش درون خود را به سوی مبارزات ضد مارکسیستی نشانه رفته بودند.
در معادلات سیاسی آن زمان دنیا اینگونه مسائل به همرا پیشرفتهای نظامی فوقالعاده شوروی که سران دو ابرقدرت را به پای میز مذاکرات بازدارنده کشانده بود، نه تنها بنبست به حساب نمیآمد بلکه اقتدار بود. در داخل نیز اگرچه ممکن است مردم از وضع زندگی و معیشت خود رضایت نداشتند، اما اولاً تا زمان روی کار آمدن گورباچف کمتر نشانههایی از این امر بروز کرده بود و ثانیاً به واقع نیز شرایط داخلی شوروی در مقطع زمانی مورد بحث آنچنان بحرانی و غیرقابل تحمل نبود بلکه اتفاقاً وضع اقتصادی مردم از زمان روی کار آمدن گورباچف بسیار بدتر از گذشته شد و این مسأله همواره ورد زبان مردم شوروی و به ویژه افراد مسنتر بود. به اعتقاد من، بنبست از آنجا پدیدار شد که شورویها به دلیل تحولاتی که در اواخر دهه 70 ایجاد شد بیش از هر زمان دیگری دریافتند که آن اقتدار کذایی، حداقل در بعد انقلابیگری، به شدت خدشهدار شده است.
آقای شواردنادزه طی مصاحبهای در سال 1989 اعلام کرد کشورش در طی سالهای پس از پیروزی انقلاب اکتبر مبلغی در حدود یکهزار و سیصد میلیارد دلار صرف صدور انقلاب نموده و اکنون به پوچی و بیمحتوایی این امر پی برده است. این که این رقم تا چه حد صحیح است بحث دیگری میباشد، اما این که واقعاً اتحاد شوروی در طی سالهای مذکور تمامی هستی خود را در این زمینه مصرف کرده ظاهراً غیرقابل انکار است. اگر چه طبعاً شورویها تمامی این هزینهها را در راستای حفظ خودشان و بلوکی که بنا نهاده بودند، کردند و اتفاقاً کشورهای دیگر، انقلابیون دنیا و نهضتهای آزادیبخش را در این مسیر وسیلهای برای رسیدن به اهداف خود کردند.
در این بحث حداقل یک نکته بسیار مهم غیرقابل انکار است و آن اینکه بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران تمامی توجهات نه تنها انقلابیون دنیا، بلکه ضدانقلابیون دنیا (غربیها و کشورهای جهان سوم که مورد هجوم انقلابیون قرار داشتند) از شوروی معطوف به ایران شد. اینکه این امر برای ایران اعتبار بود، چه منافعی از آن برد، چه منافعی را احیاناً از دست داد و چه ضررهایی را متحمل شد خارج از این بحث است، اما در این نکته نمیتوان تردید کرد که تمامی رشتههای شوروی در این مسیر پنبه شد. شورویها آن اقتدار کذایی گذشته، را حداقل از دید خود به عنوان سردمدار انقلابیگری در دنیا، از دست دادند و تنها به عنوان یک ناظر، نظارهگر اتفاقات بعدی شدند. این به معنای به هدر رفتن یکهزار و سیصد میلیارد دلار هزینهای است که به ادعای وزیر خارجه وقت شوروی صرف صدور انقلاب شده بود و به یکباره بیثمر گردید. این بنبستی بود که مقامات عالیرتبه حزب کمونیست را در دفتر سیاسی این حزب به خود آورد تا اندکی به گذشته و آینده خویش بیندیشند.
آنها در شرایطی به دبیرکلی گورباچف رأی دادند که میدانستند او مقام بالای ایدئولوژیک حزبی ندارد، بلکه نظرات اقتصادی و سیاسیاش ممکن است راهگشای معضلات این کشور گردد. آنها آرمانهای خود را در زمینه فتح انقلابی دنیا بر باد رفته یافتند و لذا تصمیم گرفتند با استفاده از نبوغ و جسارت گورباچف، ساختار حکومت خود را حفظ کنند. آنها شاهد بودند که نه تنها انقلاب اسلامی خود را به مادر انقلابهای دنیا یعنی شوروی (البته از دید خودشان) گره نزد بلکه از ابتدا با آن به مبارزه برخاست. انقلاب نیکاراگوئه به فاصله کوتاهی از انقلاب ایران نیز سعی نکرد خود را وابسته به شوروی نشان دهد بلکه بر عکس، رهبران آن خود را مذهبی و معنوی قلمداد کردند. دیگر برای شورویها در این عرصه چیزی باقی نمانده بود که به آن افتخار کنند. تنها راه باقی مانده، نجات کشور از بحرانی بود که قبل از همه، رهبران سیاسی به آن پی برده بودند.
دیگر امکان نداشت که سرمایه ملی شوروی صرف صدور انقلاب و به طور کلی انقلابیگری گردد. بنابراین بنبست و اضمحلال داخلی علتالعلل فروپاشی است. اما با روی کار آمدن گورباچف به نظر میرسد او نه تنها الزامات موجود در کشورش را خوب نشناخت و به ویژه به ساختارهای اجتماعی آن توجه کافی نداشت، بلکه طبعاً وقتی زمینههای اضمحلال حکومت خود را نشان داد دیگران در خارج از مرزها نیز فعال شدند تا اهداف خود را دنبال کنند. شخصاً بعید میدانم که تصمیمات دفتر سیاسی حزب و انتخاب شخص گورباچف به معنای متداول آن، ریشه در خارج از مرزها داشته باشد.
* آیا میتوان اضمحلال اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را صرفاً بر مبنای توطئههای آمریکا و ارتباط عناصر وابسته به آمریکا در داخل دستگاه دیوانی شوروی ارزیابی کرد، یا این فروپاشی اسباب و علل و زمینههای داخلی نیز داشت؟
** فکر میکنم پاسخ این سؤال در مطالب مربوط به سؤال قبلی به نحوی آمده باشد. قطعاً عوامل خارجی و از جمله آمریکاییها سعی کردند از فرصت ایجاد شده بهترین استفاده را برده و رقیب دیرین خود را از صحنه حذف کنند. اما اینکه چرا شوروی روند گذشته را ادامه نداد و روی به تجدیدنظر در عملکرد گذشته خود آورد قطعاً به بنبست داخلی این کشور برمیگردد به ویژه که اتحاد شوروی از یک مشی و استاندارد دوگانه نیز سود میبرد که در زمان مورد بحث ادامه آن به تدریج غیر عملی مینمود. آنها در خارج از مرزها به شدت انقلابی و در داخل مرزها به شدت ضدانقلابی بودند. در حالی که همگان در خارج از مرزها باید این حق را داشتند که علیه حکومتهای خود شورش و آنها را سرنگون کنند، در داخل مرزهای این کشور مردم از حداقل آزادیها نیر برخوردار نبودند و کوچکترین انتقادی به حکومت و به ویژه ایدئولوژی آن، گناهی نابخشودنی محسوب میشد. در حقیقت نظریه فضای باز سیاسی آقای گورباچف ناظر بر رفع این نقیصه در داخل بود.
* فساد اداری در دستگاه دیوانی فربه و ناکارآمد شوروی را تا چه حد میتوان در اضمحلال آن مؤثر دانست؟
** با توضیحاتی که در دو سؤال گذشته ارائه کردم، حداکثر نقشی که میتوان برای اینگونه امور قائل شد، تسهیل در امر فروپاشی است. به عبارت دیگر اگر آن تصمیمات تاریخی در درون دفتر سیاسی حزب اتخاذ نمیشد، حداقل فروپاشی در زمانی که صورت گرفت میتوانست صورت نگیرد.
* آزادی جمهوریهای مسلماننشین قفقاز و آسیای مرکزی را در چه سمت و سویی میتوان تحلیل کرد؟ افزایش پایگاههای آمریکا یا آزادی ملتهایی که 150 سال در بند «توسعهطلبی روسی» بودهاند؟
** کلاً فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی هم فرصتهایی را برای خود این جماهیر و برای کشورهای دیگر فراهم کرد و هم تهدیدهایی را به دنبال داشت. جمهوریهای مسلماننشین شوروی نیز دنبالهرو همین قاعده هستند. عملکرد آنها میتواند هر یک از این دو شکل مطرح در سؤال و یا اشکال دیگر سیاسی را برای آنها به دنبال داشته باشد. آنچه مسلم است اهداف کشورهای فرامنطقهای از یک سو و مشکلات زیاد داخلی از سوی دیگر، حداقل تاکنون این فرصت را به آنها نداده است تا بتوانند پدیدهای به عنوان آزادی را به معنای واقعی کلمه تجربه کنند. از طرفی، هیچ دلیل در دست نیست که آن تحولی که در دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی پدید آمد در احزاب کمونیست جمهوریها به طور انفرادی صورت گرفته باشد. به عبارت دیگر الگوهای حکومتی به ویژه در جمهوریهای آسیایی همچنان بر مبنای اقتدار حزبی و حتی در بسیاری موارد با استفاده از مهرهها و عناصر گذشته استوار است. شاید به همین دلیل است که پدیده گریز از مرکز که در ابتدای فروپاشی به شکل یک دافعه جدی در نزد مقامات این جماهیر در قبال روسیه و حداقل در ظاهر خودنمایی میکرد، اکنون به شدت تعدیل شده و در بسیاری از موارد به صورت جاذبه خود را نشان میدهد.
* ضعف دستگاه دیپلماسی ایران در بهرهبرداری از قضیه فروپاشی را چگونه تحلیل و ارزیابی میکنید؟ آیا تهدید انگاشتن فرصتها موجب از دست دادن زمان نشد؟
** سؤال به گونهای طرح شده که من باید ابتدا بپذیرم دستگاه دیپلماسی ایران در قبال این پدیده فقط ضعف داشته است و بعد به سؤال پاسخ دهم. البته اگر من به عنوان یک دیپلمات فعال در آن مقطع زمانی بپذیرم که ضعفهایی وجود داشته است خود نوعی قوت است. اما واقعیت این است که سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در کلان به دلیل تأثیر بلافصلی که به جهت همسایگی، از تحولات شوروی میپذیرفت، قبل از اینکه دچار ضعف و یا قوت در عملکرد خود گردد، دچار بهت و حیرت از پدیدهای شد که در حال تکوین بود. پایههای سیاست خارجی ایران با موقعیت استراتژیک و حساسی که داشت و در مرز برخورد بین دو ابرقدرت قرار میگرفت بر وجود واقعیتی به عنوان شرق و غرب استوار بود. این امر شاید یک استثناء در تمام دنیا بود چرا که دیگران اگر چه به معادلات شرق و غرب مینگریستند اما به نحوی جهتگیری سیاسی نیز داشتند.
هنگامی که فروپاشی صورت گرفت جمهوری اسلامی ابتدا میبایست خود را با شرایط موجود که به شدت سیاست خارجی ایران را تحت تأثیر قرار میداد تطبیق دهد و سپس به دنبال استفاده از فرصتها و رفع تهدیدها باشد. این در شرایطی بود که عوامل دستاندرکار سیاست خارجی ایران کمترین بهره را از تجربیات و نظرات دیگران نمیتوانستند داشته باشند. باید تعاریف جدیدی از صحنه ارائه میشد و البته بر سر آن توافق و اجماع حاصل میگردید که البته کار بسیار دشواری بود. بیتردید دستگاه سیاست خارجی ایران با اقتدار با پدیده فروپاشی برخورد نکرد چرا که اصلاً آمادگی این کار را نداشت. در آن زمان و در مقابل انبوه سؤالاتی که مطرح بود پاسخهای متعددی ارائه میشد که تعدد آنها بیش از هر چیز به دلیل پیچیدگی اوضاع و عدم انسجام تحلیلی قوی در مقابل آنها بود. اکنون که به گذشته نگاه میکنیم و با توجه به اینکه بسیاری از معماها حل شده و پاسخ بسیاری از سؤالات داده شده معلوم میگردد که بسیاری از این پاسخها در همان زمان نیز از سوی افرادی که با دید تخصصیتری به مسأله نگاه میکردند ارائه شده بود. اما طبعاً در مقابل انبوه پاسخهای دیگر مقبول واقع نشدهاند. حال این ضعف به کجا برمیگردد؟ طبعاً برخی به پروسه تصمیمگیری، برخی به تعدد مراکز تصمیمگیری و بعضی حتی به کسانی که پاسخهای مناسب را داده بودند اما موفق به جا انداختن نظراتشان نشده بودند.
یقیناً جمهوری اسلامی در جریان فروپاشی شوروی به آنچه که استحقاق داشت نرسید. شاید یکی از مشکلات اصلی همین بود که در این سؤال نیز به نحوی مورد اشاره قرار گرفته و آن اینکه پدیدههای سیاسی آن زمان یا تهدید بودند و یا فرصت در حالی که در صحنه عمل آمیختهای از این هر دو بود. موضوع مسلمانان در اتحاد شوروی و سپس در جماهیر پانزدهگانه همهاش فرصت نبود بلکه متضمن تهدید هم بود کما اینکه غیرمسلمانان هم همهاش تهدید نبود، به عبارت دیگر سیاه و سفید دیدن مسائل باز از جمله عواملی بود که باعث شد تا اقتدار سیاست خارجی ایران در آن زمان به تمامه فرصت خودنمایی پیدا نکند. عدم شناخت اصل پدیده ما را به تحلیل سیاه و یا سفید دیدن مسائل بیشتر رهنمون میکرد چون آسانترین راه به نظر میرسید. به عنوان مثال تلاشهای ناموفق ایران برای میانجیگری بین جمهوری آذربایجان و ارمنستان نمونه بسیار گویایی است که بیشتر از هر چیز بیانگر عدم شناخت پدیده در زمان خودش بود.
مثال دیگر شتابی بود که جمهوریهای مسلماننشین شوروی سابق برای برقراری رابطه با رژیم اشغالگر قدس از خود نشان دادند در حالی که این امر برای بسیاری از تحلیلگران و دستاندرکاران سیاسی آن زمان غیرمنتظره بود. این نشان میدهد که فرصتها متضمن تهدید هم بودند و بالعکس. من شخصاً امیدوارم نقد و تحلیل عملکرد دستگاه سیاست خارجی ایران در آن زمان نه تنها با دقت و وسواس شایسته صورت گیرد بلکه این امر زمینهساز دقت نظر و حساسیت بیشتر برای تحلیل درست پدیدههای سیاسی آتی باشد چرا که تاریخ همواره به مثابه آزمایشگاهی برای علوم سیاسی است به شرط آن که در همین بررسی تاریخ نیز دچار اشتباهات گذشته نشویم و به ویژه حداقل این شهامت را داشته باشیم که در درون خود به اشتباهات خویش اعتراف کنیم و سعی در تصحیح آنها نماییم.
* متشکریم.