1- زمینههای شخصی
با اضمحلال و فروپاشی سلسله قاجاریه، در اولین سالهای قرن چهاردهم (هـ.ش)، زمینههای شکلگیری و تکوین سلسله پهلوی صورت گرفت که بنیانگذار آن رضاشاه پهلوی بود. بدون وارد شدن به تشریح مبانی روی کار آمدن رضاشاه، که خارج از موضوع بحث ماست، میتوان ماهیت نظام سیاسیاش را استبدادی تلقی کرد1 و بر همین اساس، خصایص آن را بررسی نمود. از آنجا که در رأس این نظام، فردی مستبد قرار داشت و بر دیگر افراد و گروههای تحت تسلط خویش، اعمال قدرت شخصی مینمود؛ لذا تجزیه و تحلیل شخصیت شاه حائز اهمیت است.
البته درخصوص چگونگی زوال سلسله قاجاریه و صعود خاندان پهلوی گفته میشود که ابتدا توطئههای پیدرپی انگلستان منجر به وحشت احمدشاه و مشیرالدوله گردید و سرانجام به پیشنهاد صریح و تهدیدآمیز نورمان - کاردار سفارت انگلستان - احمدشاه، سردار منصور (فتحالله خان اکبر) را به نخستوزیری برگزید و بر این اساس، انگلیسیها جهت انجام مقدمات کودتا، بهتر از این کسی را نمیشناختند. با سقوط دولت مقاوم مشیرالدوله و روی کار آمدن دولت مطیع سپهدار و بالا گرفتن ترس شاه جوانی که از سرنوشت پدر (محمدعلی شاه) عبرت گرفته، حاضر به هیچ عمل تند و قاطعی نبود، ملاقاتها و رفت و آمدهای پنهانی، شایعات مداوم، تشنجی را در اوضاع سیاسی کشور ایجاد کرده بود که مطلوب انگلیسیها بود.
سپس وقتی اعلامیه سردار منصور (سپهدار) برای دادن اطمینان و آرامش به مردم و تکذیب کودتا منتشر شد، سیدضیاءالدین طباطبایی شیپور حرکت قزاقها را به صدا درآورده بود و... در این رابطه بهتر است به یکی از نظریههای مهم متفکران انگلیسی اشاره کنیم که آمده است: یک شایعه مهم سیاسی را زمانی باور کنید که رسماً از طریق مراجع حکومتی تکذیب شده باشد.
رضاشاه، پس از اینکه بر اریکه قدرت، به طور نسبی مسلط گشت و زمام امور را کم و بیش به دست گرفت؛ رسالت خویش را چنین اعلام داشت: «من مسئولیت یک اصلاح مهمی را، بر روی یک تل خرابه و ویرانه برعهده گرفتهام»؛3 وی در راستای این تفکر، تنها نظر و عمل خود را برای اصلاح امور مملکت، مفید و مؤثر میدانست و عقیده و آرمان خویش را، محور عملکرد نهادهای ساختار نظام سیاسی تلقی مینمود و اعتقاد داشت که: «من، باید هیأت دولت را به کار وادارم [و] مجلس شورای ملی را به انجام تکالیف آشنا کنم.»4
با بررسی نظام سیاسی استبدادی در تاریخ عمومی ایران، این نکته روشن میگردد که: در این سیستم (نظام حکومتی پاتریمونیالیستی) معمولاً شاهان، خود را جدا و برتر از دیگران (آحاد ملت) میدانستند که البته رضاشاه هم مشمول این قاعده بود. او نیز همانند عموم شاهان گذشته، نه تنها تحولی اساسی در بنیانهای ساخت قدرت بوجود نیاورد؛ بلکه به طور نسبی، از مبانی استبداد سیاسی در تاریخ ایران استقبال نمود؛ مثلاً نگرش رضاشاه نسبت به مردم زمانه، همانند نگرش شاهان مستبد گذشته (از قبیل ناصرالدین شاه، محمدعلی شاه و دیگران) بود و فساد سیاسی را، ناشی از فساد جامعه و نه برگرفته از ساخت قدرت میپنداشت و خود را دلسوز و اصلاحگر امور آنان معرفی مینمود: «اما چه باید کرد با این اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده و نسلاً بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است.»5
اگر بخواهیم کاراکترهای شخصیتی رضاشاه را از منظر روانشناختی جستوجو کنیم، باید بگوییم که منش فردی وی و نحوه شکلگیری آن در شرایط نامناسب و دشوار، ناشی از بعد زیستی او بوده و همین امر نشانگر زیرساخت و جهتدهنده شخصیت او قرار میگیرد و فعال شدن این بعد به همراه شرایط جسمی او مانند قد بلند 190 سانتیمتری و چشمان درشت و چهره خشن از او تیپ شخصیتی پرخاشگر و مهاجمی درست میکند که با حرفه سربازی وی نیز تقویت میشود؛ البته عوامل محیطی مساعد معمولاً چنین حالات روحی را تقویت کرده و عوامل نامساعد او را زمین میزنند و از اینرو مابین ظاهر و باطن چنین افرادی تفاوت فاحشی وجود دارد.6
پیرامون نحوه تحکیم و تقویت قدرت رضاشاه گفته میشود که علت اصلی صعود او به قدرت و همچنین تواناییاش در حفظ آن را باید در شرایط داخلی حاکم بر کشور یعنی: در فقدان ظرفیت سیاسی و فقدان قابلیت مردم؛ و مبارزات داخلی که مانع از هماهنگی مؤثر برای تحقق هدف مشترک مقاومت در مقابل سرکوب وحشیانه میشد7 و از همه مهمتر، در ماهیت تار و پودهای قدرت سیاسی، جستجو نمود.
«به موجب کنترل دیکتاتورمآبانه شاه و اعمال شدید ابزار سرکوب، حیات سیاسی مردم و آزادیخواهان مستقل، به چالش کشیده شد: «شاعر معروف آن دوران، میرزاده عشقی، به خاطر مخالفتش با شاه جدید، همان اوایل کار به قتل رسید؛ مدرس، رهبر روحانی مخالف و آتشین مزاج، در 1308 محبوس گردید و نه سال بعد به قتل رسید؛ محمد مصدق، نماینده مجلس، که از همان ابتدا به برنامههای رضاشاه حمله کرد، به زودی از کار برکنار شد و در ملک شخصیاش بازنشسته گردید.»8
کیفیت عمل رضاشاه، به گونهای بود که برای استعدادها و تواناییهای بالقوه افراد و گروهها، میدان عمل اجتماعی مؤثر و خلاقی فراهم نکرد و داشتن هرگونه سهمی در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی را از آنان دریغ نمود؛ حتی برای بلندپروازیها و شکوفایی استعدادهای شهروندان منفرد، هیچگونه مفری تعبیه نشده بود و در نتیجه، طبایع حساستر به ناچار در سکوتی سنگین فرو رفته و متقابلاً افراد متملق و فرصتطلب، خود را سرگرم کاری داشته، تمام هم و غم خویش را در جهت کسب ثروت و نیل به قدرت، مصروف ساختند.9
رضاشاه درصدد بود تا گروههای متعدد و مختلف ملی (اعم از سیاسی، مذهبی، اقتصادی، نژادی و غیره) را در چنبره قدرت خویش گرد آورده و با خصومت قاطع و غیرمنطقی نسبت به آنان، از ضربههای تضعیفکننده و تحلیل برنده برخی گروهها جلوگیری نماید. برخورد او با اقلیتهای قومی ایران، اعم از اعراب، بلوچها، کردها، ترکمنها و یا ترکزبانان، همواره خصمانه بود. این موضعگیری، معمولاً بازتابی از بدگمانی او نسبت به کثرتگرایی قومی و فرهنگی؛ و نیز ترس او از جنبشهای مخالف و بالقوه تجزیهطلبی بود که برای وحدت ملی و رویه حکومتیاش (پاتریمونیال) خطرآفرین قلمداد میشد. بدینترتیب، اکثر گروههای فوق در معرض تهدید بلامعارض اهرمهای قدرت قرار گرفته و هویت فرهنگیشان دچار خطر شد.10
رضاشاه، در ابتدای امر پس از همراهی با غوغای جمهوری در جریان مجلس پنجم (سالهای 24 - 1923) که هدف آن جلب موافقت حزب مترقی اجتماعیون عامیون، اتحادیههای کارگری (120 اتحادیه با قریب 20 هزار عضو) و حزب کمونیست ایران بود، با تمام قوا (استفاده از ابزارهای گوناگون قدرت خصوصاً قوه قاهره؛ و اتکاء به منبع قدرت شخصی؛ و دستاویز قرار دادن منبع قدرت سازمانی) نیل به سلطنت مطلقه را پیش کشید و سرانجام در سال 1304 شمسی، مجلس مؤسسان فرمایشی خود را بوجود آورد و با تغییر مواد 6، 7، 8 و 40 قانون اساسی، خود را آشکارا اعلیحضرت؛ قدر قدرت؛ قوی شوکت رضاشاه پهلوی اعلام داشت.11
رضاخان، اعمال قدرت سیاسی را ابتدا در یک رویه پنج ساله (سالهای تقویت و تحکیم مبانی استبداد سیاسی) صورت داد. وی طی پنج سال فاصله میان انتصاب خود به وزارت جنگ در سال 1300 هجری شمسی (ماه مه 1921) و تاجگذاری به عنوان رضاشاه در سال 1304 هجری شمسی (ماه آوریل 1926)، به تشکیل و تجدید سازمان نیروهای امنیتی مبادرت ورزید، که البته بدون آن، استبداد پهلوی و طرح ملازم با آن، به سختی امکانپذیر مینمود.12
این سازمان، با توجه به ماهیت قهریهای که داشت، نسبت به تسهیل نمودن و مرتفع نمودن نقاط کور سیستم سیاسی رضاشاهی، کاملاً مطیع و گوش به فرمان رأس قدرت بود. عملکرد شاه، ناشی از دیدگاه قاطع او در اجرای تصمیمات خود بود؛ زیرا او میدانست که: «یک شاه مصمم و یک دیوانسالاری کارآمد [براحتی] میتواند بر یک جامعه سنتی، اثر چشمگیری بگذارد.»13
به همین جهت، وی اقتدار دوگانه کشور (حکومت مرکزی و نظام ملوکالطوایفی) را درهم شکست و نفوذ قدرت سیاسی را در پهنه ایران گسترش داد و ابزار قدرت استبداد مدرن خویش را تقویت نمود.14 به جز تجدید سازمان نیروهای امنیتی (به عنوان اهرم اصلی)، از جمله ابزارهای دیگر تحکیم و تقویت قدرت سیاسی رضاشاه، تظاهر به مشروطهخواهی بود. او دریافته بود که برای حفاظت و هدایت مبانی قدرت خود، باید با آمال روشنفکران مبنی بر غربی کردن کشور سازگار شود.
وی، اگرچه عملاً رویهای دیکتاتوری (و سپس استبدادی) در پیش گرفت؛ ولیکن تعمداً اشکال ظاهری و نمای بیرونی حکومت مشروطه (از جمله تفکیک قوا و رعایت قانون اساسی) را حفظ نمود و بدینترتیب، طرحهای غربی کردن و متجدد ساختن کشور را با نظرات شخصی و منویات ملوکانه خویش، منطبق ساخت. رضاخان، با استفاده از چنین شیوهای، خواستههای بخش بالقوه بانفوذی از طیف تهدیدکننده قدرت را، در جهت تحقق اهداف خویش متقاعد نمود.15
تظاهر به ملیگرایی، از جمله حربههایی بود که رضاشاه برای پیشبرد اهداف خود برگزید. هرچند که او به ملیگرایی تظاهر میکرد؛ وانگهی از ملیگرایی فاصله داشت. وی عملاً در میان خود و آرزوهایش، سدی را مشاهده میکرد که قانون اساسی نام داشت و میدانست که آزادیخواهان و ملیون، نمیتوانند موافق کاری باشند که مغایر قانون اساسی بوده و باعث بیتوجهی به تحقق حکومت ملی گردد. سرانجام، افرادی چون مشیرالدوله و مستوفیالممالک، که براساس اعتقادشان پیرامون حفظ حدود مشروطیت، با رضاشاه مخالفت کردند، فاقد صلاحیت سیستم رضاشاهی گردیده و از میدان بدر شدند.
علت اصلی منزوی ساختن مشیرالدوله، شاید این بود که وی پروای تحقق مشروطیت داشت. شاه، با استفاده از ابزار قدرت نظامی، کابینه مشیرالدوله را در بنبست گذاشت و آخرالامر، از نهم آبان ماه 1304 به بعد، نخستوزیری که سودای مشروطیت داشت، برای همیشه از خدمات دولتی منفصل شده و خانهنشین گردید. از دیگر ویژگیهای شخصیتی شاه، جسارت فوقالعاده و استبداد رأی در تصمیمگیری بود. وی، به خاطر داشتن جرأت زیاد و قاطعیت در تصمیمگیری شخصی، شهره خاص و عام بود و در زندگیاش، فردی جدی شمرده میشد، کم حرف میزد و چنین مینمود که جهت صحبتهای کوتاهمدت، علاقه ندارد.
شاید از چشمگیرترین خصوصیات او، قدرت وی در تصمیمگیری و سپس عملی ساختن آن باشد و البته چنین کاری را معمولاً به شکل غیرمترقبه صورت میداد؛ به طوری که برای اطرافیانش قابل پیشبینی نبود؛ مثلاً قدیمیترین یاران و همقطاران خود (یعنی تیمور تاش، وزیر دربار و سردار اسعد بختیاری، وزیر جنگ) را بدون مشورت با دیگران کنار نهاد و از صحنه سیاست خارج ساخت. در واقع برای صاحبمنصبان، چنین رویهای آینه عبرتی بود که به محض احساس خطر، آنها فرار را بر قرار ترجیح میدادند.16
یکی از مصادیق استبداد رأی رضاشاه، برخورد او با روحانیون است که روی هم رفته، نتوانست آنها را نسبت به شیوه حکومتی خویش متقاعد سازد. شاید تنها موردی که رضاشاه به توصیه روحانیون گوش داد، پذیرفتن سلطنت بود؛ ولی بعداً الگوی عمل خویش را، اقدامات مصطفی کمال آتاتورک قرار داد. رضاخان میکوشید تا اصلاحات و برنامههای خود را منطبق با شیوه حکومتی آتاتورک نماید که البته به اندازه وی، جهت تکوین یک ایدئولوژی ملی، موفق نبود. آتاتورک، با اینکه یک فرمانروای خودکامه بود؛ ولی مانند یک سیاستمدار قرن بیستمی (رعایت نسبی مصالح عمومی) حکومت میکرد.
در ترکیه جدیدی که توسط آتاتورک بوجود آمد، تا اندازهای نظرات روحانیون پذیرفته شد و برای تجار و بازرگانان هم زمینههای فعالیتی مهیا گردید؛ وانگهی رضاشاه، خودکامه تمرکزطلبی بود که از تفویض قدرت نسبی به دیگر افراد و گروههای ملی پروا داشت؛ به همین دلیل، او روحانیون را مانع اجرای برنامههای نوینسازی خویش پنداشت و اجرای بسیاری از مراسم مذهبی و تعزیهخوانی و غیره را قدغن کرد و مانع آزادی زنان مذهبی (جهت رعایت حجاب در اماکن رسمی و عمومی) گردید.17
در زمان رضاشاه، سازمان امنیتی مدرن و منضبط وجود نداشت. شهربانی، که مسئول فعالیتهای ضدبراندازی و ضدجاسوسی بود، به طور دقیق نهادمند نشده بود. امنیت داخلی، صرفاً بر مبنای اقتدار شخصی رضاشاه و رعب و وحشت ناشی از آن استوار بود. در زمینه امنیت خارجی و اطلاعات حاصل از آن اوضاع چنین بود که، ابتدا سفارتخانههای ایران در کشورهای هدف، اطلاعات خود را، که ضرورتاً میبایست به صورت بازخوران مثبت باشد، به وزارت امور خارجه منتقل ساخته و سپس از آن طریق، رضاشاه، از اوضاع بینالمللی مطلع میشد.
یکی دیگر از منابع اطلاعاتی وی، رکن 2 مستقر در ستاد ارتش بود که هم وظیفه اطلاعات و هم وظیفه ضداطلاعات را عهدهدار بود؛ ولیکن این عمل، آنقدر کیفیت نامطلوبی داشت که کار آن صرفاً به کسب اطلاع از وضع لشکر مثلاً درباره وضع لباس و بررسی وضعیت آشپزخانه محدود بود. رضاخان، نام این سطحینگری را کسب اطلاعات میدانست. ادامه دارد...