ساموئل هانتینگتون با رویکردی واقعگرایانه و از نقطه عزیمت وضع موجود «آنچه که هست» پیشبینی برخورد تمدنها را نمود. سیدمحمد خاتمی سیاستمدار آرمانگرا با رجعت به یکی از اهداف انقلاب اسلامی یعنی معنوی شدن سیاست و با رویکردی تجویزی و از نقطه عزیمت «آنچه که باید باشد»، پیشنهاد گفتوگوی تمدنها را به منزله راهبردی استراتژیک ناشی از نگرانی در زمینه صلح جهانی در محیط تنازعی نظام بینالملل و همچنین راهکاری تاکتیکی به منظور خروج جمهوری اسلامی ایران از انزوا، ارائه نمود.
گفتوگوی تمدنها به عنوان راهبردی استراتژیک متعلق به نگاه شخصیت فلسفی خاتمی میباشد و به عنوان راهکاری تاکتیکی متعلق به شخصیت سیاسی وی، به همین سیاق استقبال جهانی از این پروژه و نامگذاری سال 2001 به سال گفتوگوی تمدنها متعلق به شخصیت فلسفی و آرمانگرای جامعه جهانی میباشد و شخصیت سیاسی جامعه جهانی (دولتها) به استناد جمله معروف کشورها دوست یا دشمنی دائمی ندارند بلکه منافعی دائمی دارند، به استقبالی سمبلیک و پرستیژآور اکتفا نمود.
در حقیقت شخصیت سیاسی جامعه جهانی هیچیک از دو پروژه گفتوگو یا برخورد را فی حد ذاتهما ارزشمند تلقی نمیکنند و دوست یا دشمن دائمی خود نمیدانند بلکه دولتها این دو رویکرد را صرفاً ابزارهایی برای نیل به منافع دائمی خود تصور مینمایند که عوامل و الزامات سیاسی اقتصادی تکنولوژیک، فرهنگی، ایدئولوژیک محیط داخلی و خارجی سیستم سیاسی تعیین مینماید کدامیک در زمانی خاص بکار گرفته شوند.
مهمترین شاهد این مدعا این است که شمال صنعتی همزمان با استقبال سمبلیک و پرطمطراق خود از پیشنهاد گفتوگوی تمدنها، پروژه جهانی شدن براساس معیارها و ضوابط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک غرب معرفتی و سیاسی، را به طور جدی و به نحوی عملگرایانه در دستور کار تصمیمات و سیاستگذاریهای خود قرار داده است.
شمال صنعتی در روند جهانیسازی هرچند از گفتوگو و مذاکره به مثابه ابزاری معطوف به نیل به اجماع و اهداف سود میجوید لیکن آن را یگانه ابزار کارا تلقی نکرده و به استناد وضع طبیعیتری، کاربست ابزارها و روشهای قهری و اجبارآمیز کلاسیک [زور نظامی] و مدرن [زور رسانهای] در ساخت دانش و حقیقت و نظام مدنی مطلوب و نهایتاً سلطه بر ابدان و اذهان به مرکز کشاندن خود و حاشیه رانده غیر را در کانون توجه قرار داده است.
شمال صنعتی حتی در هنگام کاربرد تاکتیک گفتوگو، گفتوگویی بلاشرط را صورت نمیدهد بلکه از آنجا که به دلایل خاصی در جایگاه مرجع سخن قرار گرفته است یعنی «جایگاهی که محق است مشخص سازد: چه کسی، از چه موضوعی، تا کجا و چگونه سخن بگوید و چه کسی، چه موضوعی را، تا کجا و چگونه بشنود شرایط گفتوگو و آداب آن را نیز تعیین میسازد.»(1)
حوادث 11 سپتامبر نظریه برخورد تمدنها را مجدداً به کانون مباحثات آکادمیک و سیاسی کشاند. پرسش اصلی این نوشتار این است که:
چشمانداز آتی روابط بینالملل با کدامیک از دو پروژه برخورد تمدنها و گفتوگوی تمدنها به معنای نه صرفا گفتوگو بلکه مصالحه و همزیستی مسالمتآمیز مطابقت دارد؟
مهمترین فرضیه این مقاله این است که:
جامعه جهانی در روندی کند به سوی برخورد دو تمدن شرق [شرق اسلامی] و غرب [غرب معرفتی و نه الزاماً سیاسی] پیش میرود. از آنجا که برخورد ناشی از اختلافات طرفین در حوزههای معرفتشناختی و هستیشناختی و در عین حال نگاه هر یک به دیگری میباشد لذا برخلاف تصور، سرکوب زورمدارانه بخشهایی از نیروها و جریانهای اجتماعی و فکری شرق اسلامی تحت عنوان مبارزه با تروریسم نمیتواند مانع از بروز برخورد تمدنها گردد.
زیرا نظارت نظام معرفتی و هستیشناختی هر دو سوی با یکدیگر به سود بازتولید مداوم جنبشهای بنیادگرایانه عمل مینماید. برخورد تمدنها در واقع برخورد هویتهای متفاوت و متعارضی است که به شیوهای تامگرایانه و نابگرایانه تعریفی از خود، جهان، ایدهآلها و آرمانها، روشهای نیل به آرمانها و اهداف و در عین حال غیرهایشان دارند. این هویتها در روند ارائه تعریف از خود و دیگری، بنا به منطق تمایز در اندیشه میشل فوکو خود را فراتر و دیگری را فروتر فرض مینمایند. با این تعریف مبنی بر مفاهیم فراتر و فروتر، برخورد اجتنابناپذیر میگردد.
این فرضیه مستند و متکی به چهار دلیل میباشد:
1- تفاوت عظیم معرفتی میان دو تمدن
2- الزام روانشناختی و زبانشناختی هر دو تمدن در ارائه تعریفی از خود و دیگری
3- ارائه تعریفی از خود و دیگری در بین هر دو تمدن (تعریفی مبتنی بر سلسله مراتب فراتر - فروتر)
4- تصور هر یک از خود و دیگری
قبل از هر چیز طرح این پرسش بجاست که پروژه جهانی شدن توسط چه کسانی و براساس کدام معیارها پیگیری میشود و چه چیزی میخواهد جهانی شود؟
شواهد و قرائن حاکی از آن است که جهانی شدن توسط شمال صنعتی و براساس معیارها و مؤلفههای لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی پیگیری میشود. این آیین محصول عصر مدرن و ظهور اصل خود و فاعل شناسایی کانتی میباشد. صرفنظر از اینکه این معیارها و مؤلفهها همه آن چیزی که تحت عنوان دانش و حقیقت رواج یافت نمیباشد، پروژه جهانیسازی متکی به آنهاست و میخواهد مؤلفهها و مکانیسمهای اعتماد بازار و دموکراسی لیبرال را به سراسر جهان تسری دهد. جهانیسازی در حقیقت تسری غرب معرفتی و نه الزاماً سیاسی به سرتاسر دنیا میباشد.
تسری هویتی تامگرایانه که خود استعلاییاش را ناب میپندارد و در روندی از «غیرسازی» دانش، حقیقت و نظام صدقی را تدارک دیده که در کانون آن غیری تحت عنوان شرق به منزله عنصری فروتر قرار گرفته است.
نظام معرفتی و هستیشناسی شرق، مذهب و فرهنگ شرق، دانش و نظام صدقی شرق ارادت به حقیقت شرق، همه و همه از یکسو از جانب صریحترین دستپروردههای غرب که ملاحظات سیاسی و اقتصادی، آنان را به ریاکاری وا نداشته است بربریت و بدویت خوانده میشود و از طرفی دیگر از سوی سیاستمداران، سرمایهداران و محافل آکادمیک این تمدن در ذیل مفهوم دانش نوسازی، سنت و مؤلفههای عقبماندگی و کهنهپرستی نامیده میشود.
شرق چگونه و تا چه حد میتواند ارزشها و مؤلفههای معرفتی غرب و تعاریفش از مفاهیمی همچون آزادی قانون مشروعیت، نظم و... همچنین حوزههای مفهومی مقبول و نامقبول این تمدن را پذیرا گردد؟
بسیاری در شرق بر این باورند که از طریق تدارک گفتمان پیوندی که جوهره آن پیوند عناصری از ارزشها و مؤلفههای معرفتی شرق با عناصری از روششناسی و دانش غرب است، میتوان تقابل میان سنت و امر مدرن را حل نمود و با حفظ هویت خود مدرن گشت.
شاید بجا باشد بپرسیم: پس از گذشت حدود دو سده از نخستین برخوردهای شرق اسلامی با غرب و شکلگیری جنبش اصلاحی در سرزمینهای اسلامی و تکوین نهایی چه باید کرد. این جنبش در قالب گفتمان پیوندی، کدام نمونه موفق و عملی از مهندسی اجتماعی براساس دقائق این گفتمان را میتوان پیدا نمود که علیالنهایه یا به بنیادگرایی بازنگشته و یا به تمامی در غرب مستحیل نشده باشد، گفتمان پیوندی گفتمانهایی ناسازگار است که سعی نمود به شیوهای پوزشطلبانه و بدون توجه به تفاوتهای بنیادین شرق و غرب میان دقائق گفتمان شرق اسلامی با سکولاریسم، مادیگری و اومانیسم، گفتمان آشتی با غرب ایجاد کند.
شکست این گفتمان در تحقق چه باید کردش نه ناشی از به قدرت نرسیدن عاملین آن و پا به اجرای بد (قصور در عملیاتی کردن) «بلکه ناشی از تفاوت نظام دانایی شرق اسلامی با نظام دانایی و اپیستمه غرب بود،»(2) نظام دانایی شرق متعلق به عصر کلاسیک است که در آن انسان مخلوقی پست صرفاً بازنما و توصیفگر نظم خدادادی پدیدهها و نه قادر به شناخت خود و هستی است. در حالی که اپیستمه حاکم بر غرب متعلق به عصر مدرن میباشد که در آن فاعل شناسایی کانتی جایگاهی رفیع دارد. «با ظهور خودکانتی انسان در عین حالیکه فاعل شناساست موضوع شناخت نیز قرار میگیرد»(3)
شرق کماکان در عصر کلاسیک قرار دارد چرا که کماکان نظام صدق جامعه توسط نهاد دین تدارک دیده میشود و رواج مییابد. جدا از عرصه اعتقادات آیا نهاد دین و نشانههایی از این نهاد، مناسبات روابط تولیدی مناسبات و روابط اجتماعی، ایستارهای سیاسی، زیستمحیطی و فرهنگی را تعریف و معنا نمیکنند؟ آیا کماکان برای شرقی توصیفگر، نهاد دین مهمترین مرجع و منبع دانایی و محمل و توصیف هستی نمیباشد؟
تفاوت نظام دانایی شرق اسلامی و غرب، شرق و غرب را دوگونه متفاوت از یکدیگر اما نه الزاماً فراتر و فروتر ساخت. «این تفاوت بنیادین در دانش نظام صدقی، شبکه معنایی و حقیقت آنگاه که میخواهد از حوزه ذهن خارج شده و در بستر عینیت به مهندسی اجتماعی بپردازد برخورد دو تمدن را اجتنابناپذیر میسازد مگر اینکه یکی از اینها خود را در دیگری مستحیل سازد که در این صورت از سوی عناصری در داخل خود، غیرشناخته شده و به چالش کشیده میشود»(4)
با شکست گفتمان پیوندی در تحقق چه باید کرد، جنبش احیاگرایانه و بنیادگرایی در واکنش به روند رو به توسعه سلطه غرب بر زندگی شرق اسلامی شکل گرفت.
این جنبش همانند هر هویت دیگری میبایستی به ارائه تعریفی از خود و دیگری میپرداخت.
بنیادگرایی برخلاف گفتمان پیوندی که صرفاً غرب سیاسی سلطهگر را غیر خوانده بود مجموعه غرب معرفتی را با نگاهی مذهبی ذیل مفهوم دارالکفر غیر نامید. اشتباه است تصور کنیم این رویکرد مذهبی دوگانهساز در تعریف غیر صرفاً مختص شرق اسلامی و بنیادگرایی میباشد بلکه این رویکرد و تمایل به تعریف پایگانی از خود و دیگری در میان غرب معرفتی و سیاسی نیز توسعه یافت.
«اگر غرب مسیحی در عصر جنگهای صلیبی با رویکردی مذهبی به مرزبندی میان خود و غیر [جهان اسلام] پرداخت که بایستی آن را چون به حقیقت ناب [مسیحیت] ایمان نمیآورد طرد نمود و به حاشیه راند. غرب مدرن امروز با تکیه بر بنیانهای معرفتی خود یعنی فاعل شناسایی کانتی و ایمان به خود استعلاییاش و دانش متعاقب آن [لیبرالیسم...] به تعریف غیر میپردازد.
با این تعریفی که هر یک از این دو تمدن، از خود و دیگری دارند آیا برخورد اجتنابناپذیر نیست؟
پروژه جهانیسازی در واقع طرد و به حاشیهرانی غیر و دیگری غرب معرفتی است. این پروژه استحاله شرق اسلامی در غرب معرفتی و پذیرش سلطه آن را که تحت عنوان دانش صورتبندی نموده است، در کانون توجه قرار داده است. آیا شرق اسلامی به مثابه یک هویت که میبایستی از خود و دیگریاش تعریف داشته باشد و این تعریف را با نگاهی مذهبی ارائه کرده است میتواند با پذیرش چنین استحالهای، از خود یعنی همه هویتش همه آنچه که شرق را شرق کرده بگذرد؟ کدام تمدنی میتواند با تن دادن به روند استحالهساز و الینهساز جهانیسازی به نظاره نابودی خود بنشیند؟
به نظر میرسد که نه الزام هویت ما به ارائه تعریفی از خود و دیگری، به عنوان روند عمومی دوگانهسازی پایگانی، از آنجا که ریشه در ذهن دارد، از میان میرود و نه هیچ تمدنی میپذیرد که با استحاله در نظام معرفتی و... تمدنی دیگر از هویت خود بگذرد و به نابودی خود بنشیند بنابراین برخورد تمدنها اگرچه نه زود در هر حال سرنوشت محتوم جهان است.»
«فوکو معتقد است که تمایز نشانگر تفاوت نمیباشد بلکه سلسله مراتبی از فراتر و فروتر ایجاد میکند» به دیگر سخن در روند غیرسازی صرفاً به توضیح تفاوت میان خود و دیگری بسنده نمیشود بلکه از نقطه عزیمت تفاوت به ارائه تعریفی پایگانی و مبتنی بر فراتری خود و فروتری دیگری پرداخته است.
صرفنظر از تعارفات آکادمیک و رایج میان سیاسیون دو تمدن، آیا دستگاه تعلیم و تربیت، رسانهها، دانش، نظام مدنی و شبکه معنایی رایج در میان هر دو تمدن، گزاره فراتری خود و فروتری دیگری را تبلیغ نمیکند و رواج نمیدهد؟ اگر اینچنین است کدام یک از این دو تمدن حاضر خواهند شد که بپذیرند فروتر هستند و دیگری یعنی همان غیری که با نگاه مذهبی کافرش میدانند و یا با تکیه بر اصل خود و دستاوردهای این اصل، عقبمانده و بربرش میخوانند فراتر است؟
و بالاخره این که تعارض دانش شرقشناسی غرب [شناخت غرب از شرق] و غربشناسی شرق [شناخت شرق از غرب] عامل دیگر برخورد دو تمدن است. غرب پس از کشاندن فاعل شناسایی کانتی به مرکز و محور تمدنش، خود و تمدنش را فراتر تلقی نمود و از این موضع به ترمیم غیر و دیگری پرداخت.
از آنجا که در عصر مدرن انسان هم فاعل شناسایی و هم موضوع شناخت قرار میگیرد غرب، شرق اسلامی را موضوع شناخت قرار داد و در روند شناخت این «غیر» فرهنگ، رفتار، ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن را بر روی خطکش ارزشی خود استعلایی و فراترش نهاد و در درون دانش نو پدید شرقشناسی، شرق را به مثابه «غیر» آنگونه دید که نبود: چیزی فروتر و کاملاً مغایر با خود که یا بایستی آن را مشابه خود نمود [تمدنسازی از طریق استعمار و امپریالیسم] و یا طردش کرد.
این تلقی از شرق البته شاید با گفتوگو و مذاکره میان آکادمیسینها و مهندسان اجتماعی دو تمدن مثبت گردد لیکن آن دستگاه عظیم که تحت عنوان دانش و حقیقت و از طریق رسانهها، دستگاه تعلیم و تربیت و مراجع سخن و... به نهادینه ساختن حضور انسان غربی از شرق پرداخته است آیا میتواند صرفاً با انجام گفتوگو میان تعداد قلیلی از شرقیان یا غربیان تغییر یابد، بلااثر گردد و... یا تصوری دیگر را بسازد؟ شاید، اما جهانیسازی یا دستگاه عظیم دانشش چیست؟
غربشناسی و شرقشناسی در هر دو تمدن در واقع شناخت دیگری از روی خطکش ارزشی مقبول خود و براساس آنچه که خود نبودند، بود، این شناخت چه باید کردهایی را برای هر دو سوی به منظور مقابله با چالشهایی که سوی دیگر ایجاد کرده بود، رقم زد. برخورد این دو تمدن نیز دقیقاً به واسطه محتوا و ماهیت این چه باید کردهاست که اجتنابناپذیر میباشد.
استلزام آدمی برای هویتیابی و ارائه تعریف از خود نیز عامل دیگر بروز برخورد است. این هویتیابی آنگونه که روانشناسی و زبانشناسی نشان دادهاند از روی تعریف یک غیر و در مسیری از غیرسازی تحقق مییابد. میل آدمی به ارائه تعریف از خود و هویتش و برتر دیدن این هویت او را به روندی از تمایزگذاری و ارائه تعریف از یک دیگری وارد میسازد که در آن غیر هماره فروتر است.
در جهانی که هویتها عملاً به تعریف پایگانی از خود پرداختهاند و خود را ناب میپندارند و غیر را فروتر، صلح چگونه دستیافتنی است؟ شاید گفته شود هدف و مکانیسم گفتوگو نیز آن است که با ترمیم تصور هر یک از دیگری و رفع سوءتفاهمات از بروز برخورد میان هویتهای متفاوت ممانعت به عمل آورد.
گفتوگو صرفاً یک مکانیسم و ابزار است که در خوشبینانهترین حالت شانس آن برای ایجاد تفاهم 50% میباشد در حالی که استلزام انسانها و جوامع به هویتیابی از طریق ارائه یک تعریف از غیر روندی عمومی و ریشهدار در ذهن میباشد که مداوماً بازتولید میشود. چگونه یک ابزار و مکانیسم میتواند از بازتولید روندی عمومی و دائمی که موجد برخورد است جلوگیری نماید؟
خلاصه اینکه:
جهانیسازی یگانه راه تداوم حیات سرمایهداری و نشانههای جهان مدرن میباشد. این رویکرد استحاله شرق در غرب را در بطن خود دارد شرق خواهناخواه در مقابل استحالهاش مقاومت خواهد کرد و این مقاومت برخورد را ناگزیر میسازد. از سوی دیگر تصور غرب از شرق و شرق از غرب به واسطه نهادینه شدن توسط دستگاه عظیم دانش و حقیقت و جریانیابی دانش در میان هر دو سوی تغییر نخواهد کرد در عین حال شرق و غرب برای ارائه تعریف از خود، دیگری را غیری فروتر تعریف مینمایند کما اینکه تاکنون نمودهاند، همه این عوامل باعث میشود که بگوییم در صورتی که این دو تمدن نخواهند یکدیگر را شایسته شناختن و گفتوگو کردن بدانند آینده جهان با برخورد و جنگ میان دو تمدن قرین است و نه صلح. گفتوگوی میان این دو تمدن صرفاً زمان و کیفیت برخورد را به تعویق میاندازد و تغییر میدهد نه اصل محتوم بودن برخورد تمدنها را.