سیدسعید بنیفاطمه
برای کسانی که عادت دارند همیشه در رأس هرم قدرت باشند بیرون ماندن از آن جایگاه وضعیتی غیر عادی و به اصطلاح بحرانی تلقی میشود. شاید از همین روست که جناب آقای هاشمی رفسنجانی خواسته یا ناخواسته از طریق بازتولید گفتمان سالهای 58 تا 60 میکوشد تبیینی برای خارج ماندن خود از دایره تأثیرگذاری بر فضای سیاسی کشور ارائه دهد. در نظام جمهوری اسلامی ایران مناصبی نظیر ریاست جمهوری یا نمایندگی مجلس به واسطه رأی مردم حاصل میشود و طبیعی است در یک رقابت مردمسالار برخی در حمایت آرای اکثریت موفق میشوند و برخی دیگر ناکام میمانند در غیر این صورت نه جمهوریت معنا داشت، نه مردمسالاری و نه انتخابات.
آقای هاشمی رفسنجانی سه دوره با اتکا به رأی مردم نماینده مجلس شورای اسلامی و رئیس آن و دو دوره نیز رئیسجمهوری بودهاند اما پس از پایان دوره دوم تصدی ریاست جمهوری قانوناً حق شرکت مجدد در انتخابات را نداشتند و در انتخابات 29 بهمن 78 نیز که با همه اما و اگرها به مجلس ششم راه یافتند آگاهانه و آزادانه استعفا داده و از ورود به خانه ملت امساک ورزیدند. این قاعده بازی دموکراسی است که قدرت سیاسی چرخشی و انتقالی باشد و این انتقال نیز به صورت مسالمتآمیز و از طریق آرای مردم صورت گیرد.
اگر میزان رأی ملت است که هست امروز هم دولت و هم مجلس که متکی به آرای اکثریت قاطع ملت هستند شأن و وجاهت قانونی دارند. نهادهای دیگری نظیر قوه قضائیه و شورای نگهبان نیز بر اساس اختیاراتی که قانون اساسی به رهبری تفویض کرده آرایش یافتهاند، بنابراین معلوم نیست کجای چنین وضعیتی از نظرگاه آقای هاشمی رفسنجانی بحرانی است؟ با توجه به معنا و مفهوم «بحران» در قاموس ادبیات سیاسی آقای هاشمی که وضعیتی شبیه حوادث سالهای 58 تا 60 را تداعی میکند علیالقاعده مراد ایشان از بحران باید خطرات و آسیبهای احتمالی باشد که کلیت و کیان نظام را تهدید میکند. اما آیا این الگوی ذهنی بر وضعیت فعلی کشور ما قابل تطبیق است؟
آیا تلاش برای کسب آرای مردم در یک رقابت آزاد و مسالمتآمیز با استفاده از ظرفیتهای قانونی و تلاش برای احقاق حقوق و احیای آزادیهای مصرح در قانون اساسی اقدام برای برخورد با نظام و براندازی آن به شمار میآید؟ اگرنه پس بحران مبتلا به جامعه ما چیست؟
از دیدگاه اصلاحطلبان که برای نهادینهسازی مردمسالاری و حاکمیت یافتن رأی مردم تلاش میکنند شاید صورتبندی یک موقعیت تا حدی بحرانی قابل تصور باشد بدین نحو که شکلگیری حاکمیت دوگانه موجب ناهمسویی نهادهای انتخابی و انتصابی شده است.
از یکسو نهادهای انتصابی که نماینده گرایش کانونهای سنتی قدرت و مشروعیت هستند قرار گرفتهاند و از سوی دیگر نهادهای انتخابی که بنا به طبیعت خود تحت تأثیر تحولات سریع اجتماعی و فرهنگی جامعه ایرانی واقع شدهاند و نماینده تحولات اخیر و تمایلات تازهاند، با این همه مشی اصلاحطلبانه و پایبندی به قانون و تعهد به چارچوبهای نظام که از سوی اصلاحطلبان و نهادهای انتخابی مورد تأکید قرار میگیرد موجب شده که بحرانهای ناشی از این تقابل با تدبیر و مدیریتی عقلانی و مصلحتاندیشانه مهار شود و در بستر ساختارها، نهادها و قوانین موجود حل و فصل گردد. اما از دیدگاه آقای هاشمی رفسنجانی چه تحلیل یا صورتبندی میتوان از یک موقعیت بحرانی ارائه کرد؟
پیدایش چنین نگاهی را به وضعیت فعلی میتوان در دو سطح خودآگاه و ناخودآگاه تبیین نمود. در سطح ناخودآگاه همچنان که در آغاز گفته شد «عادت» به بودن در رأس هرم قدرت موجب میشود که هرگونه خروج حتی دموکراتیک و مسالمتآمیز از آن جایگاه «غیر عادی» و بحرانی تلقی شود. در این زمینه ذکر این نکته لازم است که اساساً خرد جدید برای پیشگیری از این «عادت» که بیتابیهای ناشی از تغییر وضعیت را در پی دارد چرخش قدرت را به دورههای زمانی کوتاهمدت تقلیل داده است. این فقره در ادبیات سیاسی امام خمینی به «خوف از عزل» تعبیر شده که موجب کنترل رفتار زمامداران میشود.
اما در سطح خودآگاه میتوان چنین گفت که برای مشروعیت بخشیدن به اقدامات فوقالعاده باید وضعیت را فوقالعاده و بحرانی تصویر و ترسیم کرد. امروز نه دشمن به مرزهای ما هجوم آورده و نه گروه توطئهگر و خرابکاری با توسل به اقدامات خشن و قانونشکنانه کیان نظام را مورد تهدید براندازی قرار داده است. اما باز هم برخی از بحرانی بودن وضعیت فعلی و پیش آمدن بحرانهای دیگر در آینده نزدیک خبر میدهند تا برای «عبور از بحران» و نیل به وضعیت عادی «پس از بحران» هر اقدام و توسل به هر وسیله را توجیه کنند. به نظر میرسد در کنار «همه دشمنانگاری» و بهرهگیری از گفتمان نفوذ پایگاههای دشمن و نیز شبیهسازی وضعیت فعلی با اصلاحات شوروی، تئوری بحران و شبیهسازی با سالهای 58 تا 60 نیز در دستور کار قرار گرفته است. اما نباید از یاد برد که در همه مدلهای استنادی طرف پیروز متکی به حمایتهای مردم بوده است.