* به عنوان اولین سؤال بفرمائید که شخصیت دکتر مظفر بقایی و جایگاه او در تاریخ معاصر ایران خصوصاً دوره ملی شدن صنعت نفت چگونه است و چه شد که شما سراغ بقایی رفتید؟
** دکتر مظفر بقایی یکی از مهمترین شخصیتهای سیاسی معاصر ایران در دوره پهلوی دوم است و جزو معدود افرادی است که نقش بسیار مؤثری در بسیاری از تحولات معاصر کشور داشته است. نحوه ورود ایشان به گود سیاست و روشها و الگوهایی که برای پیشبرد اهداف و نظریات خود اعمال میکرد، میتواند موضوع مهمی در تبیین و تشریح حوادث سیاسی ایران معاصر باشد، و حتی میتواند الگویی برای طراحی نوعی تحلیل جدید سیاسی برای اوضاع ایران باشد. ایشان در کرمان بسیار سرشناس بود، بخشی از این شهرت به دلیل نقش پدر ایشان در دوره مشروطه بود. عمو و سپس پدر ایشان میرزا شهاب راوری مسؤول شعبه ایالتی حزب دموکرات مشروطه در کرمان بودند و حداقل آقاب بقایی را به واسطه پدرشان میشناختهاند.
تا حدی که وقتی وی از فرانسه به تهران بازگشت حسین شکوه رئیس دفتر مخصوص رضاشاه از او که جوانی 27 ساله بود تقاضای ملاقات کرد. به نظر من این امر خود نشاندهنده اهمیت بقایی در محافل سیاسی آن روز ایران بود. من فکر میکنم تأسیس حزب زحمتکشان هم به نوعی ادامه فعالیت حزب دموکرات عهد مشروطه بود. ورود او به امور سیاسی با دو ویژگی همراه بود: نخست اینکه در آن ایام دغدغه ذهنی بسیاری از سیاستمداران ایران بحث اشغال بخشی از خاک کشور توسط قوای اشغالگر شوروی سابق بود.
بعد از این ماجرا حزب توده آنگونه که کیانوری میگوید با حمایت مستقیم شوروی تأسیس شد. تأسیس این حزب نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران است. به استناد نوشتههای ژرژلنچافسکی احزاب دیگری که در آن زمان در صحنه سیاسی ایران ظاهر شدند در حقیقت در واکنش به این حزب شکل گرفتند. فعالیت سیاسی بقایی در روزهای آغازین آن در ارتباط با این موضوع قابل تأویل است. بقایی تا پایان عمر خود همیشه چه در سخنرانیها و یا مصاحبهها و نیز مقالات خود، نوک تیز حمله را متوجه این حزب و خطرهای آن برای آینده ایران میکرد.
* آیا واقعاً این حزب خطری علیه موجودیت ایران بود؟
** معلوم است که در مقاطعی این خطر وجود داشت، به ویژه زمانی که این حزب در دفاع از واگذاری امتیاز نفت شمال و در پناه تانکهای شوروی به دفاع از منافع نامشروع بیگانه پرداخت، آنهم درست در زمانی که بخشی از کشور در اشغال شوروی بود. اما در حقیقت مسأله حزب توده در مقاطع دیگر آنقدر مهم نبود که بقایی تبلیغ میکرد. بحث نفوذ کمونیسم ابزاری در دست او برای حمله علیه مخالفین سیاسیاش بود، او به آسانی هر کسی را میتوانست به تودهای بودن متهم کند.
ویژگی دوم شبکه ارتباطی گسترده او بود به گونهای که در هر مقطع زمانی میتوانست به آسانی از این امر در راستای پیش بردن اهداف خود استفاده کند. او با سیاستمداران زیرکی مثل میرزا کریمخان رشتی و مورخالدوله سپهر در کنار افراد تا اندازهای خوشنام مثل احمد قوام مرتبط بود. خودش میگوید که میرزا کریمخان با پدرش دوست بود و به خانه آنها رفت و آمد داشت. به همین ترتیب او با انبوهی از رجال سیاسی، رهبران احزاب سیاسی، ناراضیان حزب توده مثل خلیل ملکی، روزنامهنگاران، اعضای رکن دو ارتش، افسران نیروهای نظامی و انتظامی، باندهای سیاه مثل شعبان بیمخ و مستقیم و غیرمستقیم با دربار ارتباط داشت.
بقایی سیاستمدار به مفهوم دقیق کلمه بود، یعنی از هر طریقی برای پیشبرد اهداف خود بهره میبرد. جالب اینکه او به عنوان استاد فلسفه دانشگاه تهران در دروس خود روی آراء ماکیاولی بسیار تأکید میکرد. بنابراین او یک شخصیت سیاسی منحصر به فرد بود که کاری در مورد وی انجام نشده بود، تنها چیزی که در دسترس قرار داشت کتاب استیضاح اثر حسین مکی، در شناخت حقیقت، چه کسی منحرف شد، وصیتنامه سیاسی و در دادگاه تاریخ بود که بعد از انقلاب با حذف جملاتی که در دفاع از شاه گفته بود بار دیگر منتشر شد.
البته حبیب لاجوردی در مجموعه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد با او مصاحبههایی انجام داده بود که اولاً از نظر تاریخی ارزشی ندارد و ثانیاً همان متن هم در دسترس نبود. از طرفی بسیاری حتی امروز علیرغم انتشار کتاب مستند زندگینامه او، و به رغم اینکه دکترای علوم سیاسی دارند تصور میکنند که وی مارکسیست بوده است چون نام حزبش حزب زحمتکشان بود! بنابراین وقتی با وجود انتشار این کتاب چنین تلقی در مورد او وجود دارد شما خود میتوانید اوضاع پیش از این را تصور کنید.
این بود که ضرورت پرداختن به چنین شخصیت تاریخسازی احساس میشد، اسناد او هم وجود داشت این اسناد همه متعلق به ایشان بوده است. بقایی در حفظ اسناد خود وسواس داشت و هر چیزی را اعم از نسخههای پزشکی تا مکاتبات سیاسی و حتی اسناد یاران نزدیک خود را نگهداری میکرد. این مجموعه دستمایه نوشتن زندگینامه او شد، من در این کتاب کمتر قضاوت کردهام و در نوشتن آن حب و بغضی در کار نبوده است.
* در بعضی از تاریخنگاریها شخصیت محوری حرف اول را میزند. یعنی نویسنده، تاریخ را با محوریت شخصیتی که میپسندد توصیف میکند. مثلاً در آن دوره برخی دکتر مصدق و برخی حزب توده را محور تحلیل قرار میدهند. اما در این کتاب علیرغم اینکه موضوع آن بیوگرافی دکتر بقایی است در توصیف حوادث تاریخی چندان به محوریت اشخاص قائل نیستید، یعنی به گونهای تاریخنگاری رئالیستی و غیراسطورهای دست زدهاید. در این مورد توضیح دهید.
** بله، همینطور است، به نظر من شخصیتها محصول فرآیندهای سیاسی و اجتماعی هستند. اگر قرار است کسی در دادگاه تاریخ محاکمه شود، شخصیتهای تاریخی نیستند. باید دید چه فرآیندها و ساختارهای اجتماعی و سیاسی وجود دارد که در جامعه ما افرادی مثل بقایی و امثال او ظهور میکنند. بقایی محصول یک فرآیند است، باید این فرآیند را بشناسیم تا به اصطلاح از تاریخ بیاموزیم. میدانید که در مورد بقایی این تصور وجود دارد که گویا او همه کاره بسیاری از حوادث است، من در این کتاب نشان دادهام که این داوری صحیح نیست بلکه او در مقاطع مهمی از زندگیش تحتتأثیر عدهای دیگر بود و در واقع آگاهانه و یا ناخودآگاه در دام آنها میافتاد.
به حسین خطیبی و عیسی سپهبدی بنگرید که چگونه از صراحت لهجه و مهارت او در سخنرانی بهرهبرداری میکردند. حزب توده بیش از هر گروه دیگری در این اغراق کردنها در مورد بقایی مؤثر بود، حال آنکه افراد تأثیرگذار فراوانی همزمان با او وجود داشتهاند که در بسیاری موارد بیش از بقایی تأثیرگذار بودهاند. البته در مقابل هم بقایی نقش حزب توده را در تحولات بیش از حد واقع برجسته میکرد، او حتی اعضای حزب رستاخیز را از تودهایهای به ظاهر پشیمان میدانست.
بعد از انقلاب هم او از کیانوری با عنوان آیتالله کیانوری نام میبرد، کنایه از اینکه او در برخی سطوح جامعه نفوذ دارد و این تصمیمات اوست که جامه عمل میپوشد. با تعابیری مثل آخوند سرخ و آخوند تودهای هم که در مورد روحانیون انقلابی گفته میشد آشنائیم که از ابداعات این دوره است، اینها همه از تبعات بزرگنمایی حزب توده در تحولات معاصر بود.
من تلاش کردهام که در این کتاب با شخصیتها و جریانهای سیاسی واقعگرایانه برخورد کنم و از افراط و تفریط بپرهیزم. بقایی شخصیت بسیار مهمی بود، اما خطاست اگر تصور کنیم یک تنه تصمیم میگرفت. او مشاورین و محارم بسیار نزدیکی مثل سپهبدی، زهری و خطیبی داشت، این گروه مشاوران اگرچه در ادوار مختلف تغییر کردند اما به هر حال وجود داشتند. پس بقایی در ارتباط با یک مجموعه معنی پیدا میکند و به صورت فردی نباید مورد تحلیلهای اغراقگونه قرار گیرد. آنچه بقایی میگفت محصول رایزنیهای او با دیگران بود، البته نباید انکار کرد که وی مردی صریحاللهجه و رکگو بود و بسیار با مهارت سخن میگفت.
* موضع بقایی در قبال نظام سلطنتی و شخص شاه چه بود؟ آیا میتوان گفت که بقایی یک فرد درباری بود؟
** بقایی بهترین نظام را برای ایران یک نظام سلطنتی میدانست و خود بارها این را مورد تأکید قرار میداد. او حتی در یک مورد به شاه حمله نکرد. با این وصف بقایی انسانی متملق نبود و نمیتوان با تعابیر مصطلح او را درباری خواند، مثل اقبال یا حتی اسدالله علم. تا آنجایی که من میدانم او مجموعاً چهار بار با شاه ملاقات کرد: در زمان تأسیس جبهه ملی، چند روز بعد از کودتای 28 مرداد، یک بار در دهه چهل و در ابتدای نخستوزیری هویدا و بالاخره چند ماه قبل از پیروزی انقلاب. در همه این ملاقاتها او دیدگاههای سیاسی خود را با شاه در میان میگذاشت.
یعنی اینکه او در شرایط عادی با شاه ملاقاتی نداشت و کلیه این ملاقاتها در شرایط بحرانی اتفاق افتاد. در اواخر دهه بیست او به تغییر موادی از قانون اساسی در مجلس مؤسسان اعتراض کرد، در حالیکه این تغییرات اختیارات شاه را اضافه میکرد. در دهه چهل و درست بعد از ترور نافرجام شاه بار دیگر ضمن ارسال نامهای از خطراتی که سلطنت را تهدید میکرد با شاه سخن گفت.
در نامهای دیگر خطاب به شاه در مورد تأسیس حزب واحد رستاخیز وی را از این امر بر حذر داشت و نسبت به خطراتی که متملقین برایش تولید خواهند کرد هشدار داد. در مورد تغییر مبدأ تاریخ از هجری شمسی به شاهنشاهی بار دیگر به او هشدار داد، میدانید که شاه از افرادی که حتی برای مصالح خودش او را نصیحت میکردند چندان دل خوشی نداشت. از جمله به بقایی هم علیرغم صداقتش در دفاع از سلطنت اعتمادی نداشت. ولی در مجموع فعالیت سیاسی بقایی ناشی از اعتقاد او به تاج و تخت بود.
* برخی از فعالان سیاسی معاصر کشورمان با توجه به سابقه بقایی در تأثیرگذاری پشت پرده در افراد و گروههای مختلف از حضور او در پشت حوادث سال 1357 به بعد و ابتدای انقلاب صحبت کردهاند و او را هدایتکننده برخی جریانات سیاسی در اول انقلاب دانستهاند، نظر شما در این زمینه چیست؟
** ببینید، با منظومه فکری بقایی دفاع از هرگونه انقلابی بیمعنی بود. او بارها در دوره مصدق، پانزده خرداد و سال 1357 از خطر انقلاب کور سخن به میان آورد. اصلاً او بر این باور بود که هرگونه حرکت انقلابی در نهایت به نفع اردوگاه شرق تمام خواهد شد. او هیچگاه از پدیدهای به نام انقلاب دفاع نکرد و در آخرین اعلامیههایی که در سال 1357 منتشر میکرد از چیزی به نام جنبش مذهبی مردم ایران نام میبرد، او حتی حاضر نبود از واژه انقلاب استفاده کند. بقایی معتقد به اداره کشور در چارچوب قانون اساسی مشروطه سلطنتی بود و به هیچوجه با براندازی موافق نبود. در سالهای انقلاب هیچکس او را جدی نگرفت، حتی شاه. بقایی نه تنها در این حرکت مشارکتی نداشت بلکه برای متوقف کردن یا استحاله آن کوشش میکرد. طرح استحاله او مورد پذیرش شاه هم قرار نگرفت.
این برنامهها منحصر به این دوره نبود، بلکه روش همیشگی بقایی بود و در این زمینه تجربه داشت. او سیاستمداری نخبهسالار بود، وقتی که میدید نمیتوان فرآیندی را متوقف سازد تلاش میکرد آن را از درون متلاشی نماید. روش او نفوذ بود، بقایی حتی در مقطعی از هوادارانش خواسته بود وارد احزاب ملیون اقبال و مردم علم شوند در حالیکه مشخصاً از اقبال بیزار بود، چون در آن مقطع زمانی کسی حاضر به همکاری با او نبود فکر میکرد به هر حال آینده از آن یکی از این دو گروه خواهد بود و با نفوذ در این تشکیلات او خواهد توانست در حوادث مؤثر باشد.
او در احزاب سیاسی نفوذ میکرد و آنها را از درون مورد تهدید قرار میداد. این روش در احزاب اتحاد ملی، حزب دمکرات قوام و دوره ملی شدن نفت آزموده شده بود. در دوران پانزده خرداد تظاهرات او مورد توجه کسی قرار نگرفت زیرا او تلاش میکرد نوک تیز حملات را از شاه متوجه علم کند. روش همیشگی او همین بود و انتقادات را از شاه متوجه نخستوزیران میکرد امری که به شدت مورد انتقاد برخی اعضای صادق حزب قرار میگرفت.
بقایی دو بار شخصاً به شاه پیشنهاد کرد که برای رفع بحرانها او را نخستوزیر کند: در سال 1341 در دوره علم که مصادف با برپایی نخستین کنگره حزب در اصفهان بود و سال 1357. در مرحله نخست او صریحاً توضیح داد که مردم، علم را شوالیه شاه میدانند پس هر اقدام او دستور شاه تلقی میشود. او خاطرنشان کرد که این وضع رژیم سلطنتی را تهدید میکند و برای جلوگیری از آن حاضر است خود نخستوزیری را بپذیرد.
این پیشنهاد به شدت مورد انتقاد مرحوم آیت قرار گرفت و بقایی را به دلیل اینکه حملات را از شاه متوجه دیگران میکند نکوهش کرد.
* ظاهراً او یک طرح مدون برای منحرف کردن انقلاب داشت این طرح چه بود؟
** بله! این طرح در اصل متعلق به یکی از کادرهای حزبی بود و بقایی آن را به اصطلاح شاه رسانید. او در ملاقاتی با شاه پیشنهاد کرد که وی را به نخستوزیری انتخاب نماید تا برنامهاش را اجرا کند. او میدانست که در آن شرایط هیچ چیزی مانع پیروزی انقلاب نیست. از اینرو طرح انحراف و استحاله آن را مطرح کرد تا قبل از اینکه براندازی محقق شود انقلاب سرکوب گردد. او پیشنهاد کرد که اگر نخستوزیر شود در درجه اول گروههای ضدمذهبی را آزاد خواهد گذاشت تا تبلیغات ضددینی نمایند.
در این صورت پیشگامان انقلاب به این نتیجه میرسند که تبعات آزادی فعالیتهای ضددینی است پس، از تقاضاهای خود دست میکشند و حاضر میشوند در چارچوب قانون اساسی کار کنند. توجه داشته باشید که بقایی مهارت زیادی در نفوذ در گروههای چپ و راست داشت و میتوانست آنها را به تندروی وادارد. مرحله دوم این بود که بین گروههای مذهبی طرفدار انقلاب تولید اختلاف نمایند تا به گمان او کسانی که در پوشش دین فعالیت کمونیستی میکردند راه خود را جدا سازند. این طرح مشتمل بر اختلاف افکندن در درون نیروهای انقلاب بود و مهمترین وجه آن اختلافافکنی بین روحانیون طرفدار امام بود.
در مرحله سوم باید بین مراجع و رهبر انقلاب اختلاف تولید میشد و طرفداران آنها با یکدیگر درگیر میشدند زیرا از نظر او تنها مرجعی که به براندازی اعتقاد دارد امام خمینی است. در نهایت اینکه آرمانهای انقلاب باید در سطح تقاضاهای غیرسیاسی فرو کاسته میشد، به همین دلیل بود که گفتیم از انقلاب اسلامی سخنی به میان نمیآورد و در برابر اینگونه وانمود میکرد که خواستههای مردم چیزی بسیار کمتر از این مقوله است.
او گفت اگر موفق شد که هیچ وگرنه این تجربه ضرری ندارد، شاه هم به دلیلی که بر ما معلوم نیست به نخستوزیری بقایی رضایت نداد و علیرغم هشدارهای بقایی، ازهاری را برگزید، اهمیت قضیه در این است که این طرح حتی پیش از طرح استحاله برژینیسکی مشاور امنیت ملی کارتر برای استحاله انقلاب طرح شده بود، طرح آمریکاییها مربوط به بعد از کنفرانس گوادولوپ بود یعنی زمانی که معلوم شد دیگر هیچ شانسی برای بقای شاه نیست، اما طرح بقایی یا در حقیقت مشاور او مربوط به دوره شریف امامی است. پس دفاع بقایی از نیروهای انقلاب افسانهای بیش نیست و نباید آن را جدی گرفت.
* پس از این که شاه طرح او را نپذیرفت، فعالیت او و اطرافیانش در چه راستایی بوده است؟
** همانطور که عرض کردم با منظومه فکری دکتر بقایی، دفاع از انقلاب نمیتوانست معنایی داشته باشد. ایشان در اعلامیههای خود در سال 57 جنبش مردم را جنبشی مذهبی میداند و کلمه انقلاب اسلامی را به کار نمیبرد. منظور او این است که این تحول انقلاب نیست، جنبش است و تقاضاهای کوچکی مثل بسته شدن کازیتوها و جاهایی که احساسات مذهبی مردم را جریحهدار میکند دارد.
اگر او در سال 57 حضوری داشته، حضورش محدود به یک محفل بوده است. البته منظور من این نیست که روشی که او در زندگی سیاسیاش در پیش گرفت و الگوی رفتار سیاسی او پیروانی نداشت. روش بقایی در تظاهر کردن به چیزی که به آن اعتقاد ندارد و نفوذ در مراکز حساس تصمیمگیری چه بسا در آن موقع هم در کسانی وجود داشته باشد.
بقایی از خود تفکری به ارث گذاشت که تفکرش منشأ اثر بود، چه خودش در صحنه سیاسی باشد یا نباشد. به تعبیر مصطلح امروز بقایی گفتمانی سیاسی خلق کرده بود که این گفتمان برای خود طرفدارانی داشت.
* در دوران انقلاب، چه افرادی افکار و روشهای بقایی بودند؟
** من نمیتوانم بگویم که چه افرادی حامل این افکار بودند، ولی بقایی که یک فرد نبود، یک جریان بود. البته سران جمهوری اسلامی هیچ یک مدافع بقایی نیستند و کلمهای در دفاع از او ندارند، ولی افراد حزب زحمتکشان بسیار عوامفریبی میکردند. نمونهای از آن در کتاب عبور از بحران آقای هاشمی هست که میگوید امروز دو نفر از حزب زحمتکشان پیش من آمدند و گفتند اگر حرفهای ما را از اول گوش کرده بودید و رئیسجمهور را فردی روحانی انتخاب کرده بودید این مشکلات برای جامعه اتفاق نمیافتاد ولی اینها فریب است و حزب زحمتکشانی که ما میشناسیم در هیج برهه تاریخی مدافع روحانیت نبودهاند، اگرچه میتوان گفت که در مقاطعی خاص میخواستند سوءاستفاده کنند.
* گفتید که بقایی گفتمان جدیدی ایجاد کرد که تا نسل بعد از او هم ادامه یافت. درباره این گفتمان توضیح دهید.
** اگر منظورتان این است که از کدام فیلسوف یا متفکر متأثر بود، نمیتوانم به طور قطعی از کسی نام ببرم، چون اساتید او در فرانسه مشخص نیستند. ولی ایشان از نظریه دولت مقتدر دفاع میکرد و خودش هم میگوید که در ابتدای قدرت هیتلر در آلمان او را تمجید میکرده است. ما نمیتوانیم بگوییم که بقایی فاشیست بود، ولی مثلاً از حکومت رضاشاه چون حکومت مقتدری بود دفاع میکرد. به لحاظ تقسیمبندی سیاسی هم او نمونه تفکر راست است.
* در کتاب به حلقه دوستان صادق هدایت و حضور بقایی و فردید در آن اشاره شده است که شاید بتواند خطوط فکری او را روشنتر نماید، لطفاً در این باره توضیح دهید.
** هدایت نویسنده مهمی بود و بسیاری از روشنفکران ایرانی با او مرتبط بودند. اهمیت هدایت از این نظر بود که او در شکلگیری سبک ادبی ویژهای مؤثر بود، از طرفی هدایت به ویژه بعد از سفری که در ابتدای دوره رضاشاه به هند داشت از مروجان اندیشههای باستانگرایانه بود و کتابهای پروین دختر ساسان و نیرنگستان و ترجمه برخی متون پهلوی را در این راستا انجام داد، یعنی اینکه او سیاسی هم بود و مواضع مشخصی داشت. میدانید که در دوره جنگ دوم جهانی تبلیغات ناسیونالیستی در ایران بسیار شدید بود و جالب اینکه زینر ایرانشناس صاحب نام انگلیسی که در آن ایام فرستاده ویژه سرویس امنیتی بریتانیا به ایران بود، و متخصص تاریخ ایران باستان بود، مشغول "تحقیقات" خود بود.
یک مدرسه ایرانشناسی وجود داشت که بقایی هم در آن تدریس میکرد و کلیه مواد درسی آن مربوط به ایران پیش از اسلام بود. افرادی که دور هدایت جمع آمده بودند در تحولات آتی سیاسی و ادبی و فلسفی ایران نقش بسیار فعالی داشتند. من نام این گروه را حلقه صادق هدایت نهادهام، در این حلقه افرادی مثل امیرحسین پاکروان و حسین خطیبی هم شرکت میکردند که بعدها از همکاران سیاسی بقایی شدند. باهوشترین این افراد یکی بقایی بود و دیگری فردید. فردید بعداً همکار بقایی در گروه فلسفه دانشگاه تهران شد و به تدریس فلسفههای اگزیستانس پرداخت.
در همان دوره شرکت در حلقه هدایت، دو مقاله هم در باب تاریخ فلسفه غرب در مجله سخن دکتر پرویز ناتل خانلری که از نزدیکان اسدالله علم بود؛ منتشر کرد که حتی یکی از استادان فلسفه که از شاگردان ایشان بوده است و هنوز در قید حیات است به بنده گفت که او هم حرفهای فردید را نفهمیده است. ایشان مغلق سخن میگفت مثلاً عنوان یکی از سخنرانیهایش در اوایل انقلاب در دانشگاه تهران این بود: تجافی و تعالی از ترقیخواهی متدانی حلولی غربزده! مطلبی هم در مورد صادق هدایت در روزنامه اطلاعات تقریر کرد که سقوط هدایت در چاله هرز ادبیات فرانسه نام دارد و من به مناسبتی آن را منتشر کردم.
فردید از نظر فکری به شدت تحتتأثیر هایدگر بود و به همین دلیل بقایی در نامههایش خطاب به زهری او را دکتر هایدگر مینامید. وقتی هدایت خودکشی کرد فردید در پاریس به تحصیل در مقطع دکتری فلسفه مشغول بود. در نامهای بسیار مهم که در کتاب هم آمده است او ضمن ابراز ناراحتی از درگذشت هدایت نکتهای را مطرح میکند که نشاندهنده نوع اندیشههای اوست. او میگوید که تا پیش از آشنا شدن به فلسفههای اگزیستانس که او آن را فلسفههای تقرر وجودی مینامید، ورود بقایی را به عنوان یک استاد فلسفه در عرصه سیاسی نمیتوانست هضم کند، اما بعد از آشنایی با این فلسفهها متوجه شده است که تفکر فلسفی بالاخره باید صورت اجتماعی پیدا کند و به اصطلاح عینیت یابد.
من در برخی از کلاسهای ایشان که به صورت کنفرانس برگزار میشد شرکت میکردم، در هیچ جلسهای او از حمله به مخالفین فکری خود با نام بردن اسم و رسم فروگذار نمیکرد و علناً از حاضرین میخواست که با این افراد برخورد نمایند، کاری که هیچ اهل نظری انجام نمیدهد. او تلفیقی هنرمندانه از عرفان نظری اسلامی با فلسفههای اگزیستانسیالیستی به وجود آورده بود و به قول یکی از فلاسفه فضاها را در هم آمیخته بود. اگرچه بقایی و فردید با یکدیگر تفاوت داشتند، و فردید به منزلت فلسفی شهرت دارد و بقایی به جایگاه سیاسی، اما همان تأثیری را که دکتر بقایی از نظر سیاسی بر ایران گذاشت، در مقیاسی کمتر اما از نظر کیفی مهمتر دکتر فردید بر فضای فکری کشور بر جای نهاد.
یک وجه اشتراک مهم بین این دو تن وجود داشت و آن اینکه میخواستند به هر شکل شده حریف را از سر راه بردارند، هر دو اینها دشمن روشنفکران بودند، بقایی آنها را تودهای و فردید، ماسونی صهیونی یهودی مینامید. فردید در سال 1357 و در اوج انقلاب در مصاحبهای با روزنامه رستاخیز شدیداً به مرحوم شریعتی که در آن زمان معلم انقلاب خوانده میشد حمله برد و او را دارای افکار طفلانه خواند.
* اما در این مسأله کسی تردیدی ندارد که او در دوره مصدق به نفع آمریکا و انگلیس عمل کرد؟
** ببینید، اینگونه نبود که او ابتدا منافع آمریکا و بریتانیا را محرز بینگارد و بعد برای خوشامد آنها فعالیت سیاسی کند. بقایی در دوره رزمآرا به شدت با دکتر هنری گریدی سفیر آمریکا در تهران اختلاف داشت، در دوره کارتر هم به سولیوان پیشنهاد کرد که از گریدی عبرت گیرد و روی شخصیتهای سوخته سیاسی قمار نکند. او با لویی هندسون سفیر آمریکا در تهران هم اختلاف نظر داشت. با انگلیسیها هم همینطور، اصلاً وقتی زاهدی روابط ایران و بریتانیا را قبل از حل نهایی مسأله نفت برقرار کرد، او به شدت با این امر برخورد کرد و حتی به زاهدان تبعید شد.
بقایی حقیقتاً با شرکت نفت انگلیس و ایران اختلاف اساسی داشت. اما باز هم حقیقت این است که مواضع او با دبیر اول سفارت آمریکا یعنی لویی ملبورن منطبق بود. ملبورن مصدق را عامل رواج کمونیسم در ایران میدید، او مرد قدرتمندی بود که با سفیر اختلاف نظر داشت. ملبورن از طریق شاپور ریپورتر با سیاسیون، نمایندگان مجلس و روزنامهنگاران ایرانی ارتباط برقرار میکرد. شاپور مشاور سیاسی سفارت آمریکا در این دوران حساس بود و نقش بسیار مهمی در حوادث این سالها ایفا کرد. از طرفی گوئیران رئیس ایستگاه سیا در تهران با گروه ملبورن بیشتر سنخیت داشت.
طبق سند بسیار مهمی که در مورد سپهبدی در همین کتاب منتشر کردم او با این گروه و به ویژه با گوئیران مرتبط بود و درباره اوضاع و احوال ایران با وی رایزنی میکرد، ارتباط او با ملبورن در اسناد منتشر شده سفارت آمریکا هم آمده است. این گروه بودند که کودتای 28 مرداد را سازماندهی کردند، بنابراین باید دقیق صحبت کرد، منظور از آمریکا و انگلیس چیست؟ مواضع او بر مواضع این گروه منطبق بود.
منصور رفیعزاده از اعضای فعال حزب زحمتکشان هم در کتاب خاطراتش تحت عنوان شاهد که تاکنون دو ترجمه آن در ایران منتشر شده از اینکه رئیس ایستگاه ساواک در نیویورک بوده و از اینکه عضو سازمان سیا بوده است خود سخن گفته، و حتی عکس خود را با جرج بوش اول که زمانی رئیس وقت سازمان سیا بود چاپ کرده است. بنابراین ابهامی در خیلی از مسائل وجود ندارد، اما با این وصف من نمیتوانم بگویم که بقایی هر کاری کرده از سیا دستور گرفته است، نحن ابناء السند! من براساس سند حرف میزنم و چون با روشهای بقایی میانهای ندارم نمیتوانم هر چه دلم میخواهد بگویم.
در عین حال تردیدی ندارم که مواضع او با مواضع محافظهکارترین محافل آمریکا و بریتانیا منطبق بوده است این امر هم به دلیل سرشت مواضع اوست و نه به دلیل تعمد در هماهنگ ساختن مواضع بر منافع قدرتهای خارجی. امروز هم فلان جناح سیاسی میتواند در زمینه یک مسأله داخلی و یا خارجی اظهارنظر کند یا موضعگیری نماید که فکر میکند منافع کشور در آن است و عدهای در خارج کشور از آن خوششان بیاید اما به صرف این موضوع نمیتوان چنین جناحی را متهم به وابستگی به بیگانه کرد. اصلاً تفکیک مکانیکی بین آمریکا و انگلیس یک خطای فاحش تاریخی است. ما با پدیدهای به نام سرمایهداری جهانی مواجهیم و بین قدرتهای سرمایهداری در حفظ منافع این پدیده اختلافی وجود ندارد و تفاوت فقط در نوع اجراست.
* از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید متشکرم.
** من هم از شما تشکر میکنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم.