* جنبش دانشجویی را یک جنبش رادیکال و پر انرژی فارغ از دغدغههای مالی و آرمانگرا میشناسند و معمولا کنشهایشان متاثر از همین است. طبیعتا تحرکات جنبشهای دانشجویی را نمیشود خارج از این فضا نقد کرد. اما تحلیلهایی که در مورد اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان انجام شده، چه در آن زمان و چه بعدها، تحلیلهایی فارغ از در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان و فارغ از روحیات دانشجویی بوده است. چرا این اتفاق افتاده؟
** تا جایی که من میدانم تسخیر سفارت آمریکا یک اتفاق قابل درک است. اما اینکه میگویم قابل درک است به این معنا نیست که قابل قبول است. من قابل درکبودن را متفاوت از آن میدانم که بخواهیم از چیزی به صورت بلندمدت دفاع کنیم. آنچه مایلم در ابتدا بر آن تاکید کنم این است که حادثهای میتواند در زمان خودش امری حماسی باشد ولی لازم نیست چیزی که در زمان خودش امر حماسی است در سالهای آینده خودش را همچنان به عنوان یک امر حماسی تحمیل کند. اما اتفاقی که در جامعه ما افتاده و شاید کمتر به آن توجه میشود، این است که امروز و فردای ما اسیر یک اتفاق است که در گذشته افتاده و علیالقاعده باید در چارچوب گذشته دیده شود. بحثم این نیست که کسانی که سفارت را گرفتند یا تبعات و شرایطی که ناشی از اشغال سفارت ایجاد شد، مذموم و محکوم است بلکه حرفم این است که نباید به چشمی که آن روز میتوانستیم مساله را ببینیم امروز هم به همان چشم نگاه کنیم. اما یکی از مشکلاتی که معمولا برای کشورهایی مانند ما به وجود میآید، این است که اسیر گذشته و اتفاقاتی میشوند که گاه سویههای ایدئولوژیکی به خودشان میگیرند و اقتضائات خودشان را دارند. ولی به عقیده من باید به ماجرای سفارت در شرایط خودش نگاه کرد. شما اگر به سالهای قبل از انقلاب ایران و موقعیتی که آمریکا چه در ایران و چه در کشورهای جهان سوم داشت نگاه کنید و اگر به خیزشهایی که در کشورهای جهان سوم وجود داشت، دقت کنید؛ متوجه میشوید که احساسات ضدآمریکایی خیلی قوی بود. واضح است که وقتی در یک جامعه احساسات ضد آمریکایی تبدیل به سیاستگذاریهای آشکار، مستقیم و نهادینه نشود طبیعتا جنبش دانشجویی میراثدار این وضعیت خواهد شد؛ یعنی در شرایطی که دستگاه سیاستگذاری، احزاب و مطبوعات نمیتوانند نقشی ایفا کنند این جنبش دانشجویی است که عهدهدار کار میشود و این ویژگی عمومی جنبش دانشجویی در کشورهایی مانند کشور ما است؛ یعنی جنبش دانشجویی در جاهای مختلفی دخالت میکند برای اینکه در آنجا خلأ وجود دارد.
* شما خودتان در آن زمان این دوران را طی میکردید، آیا چنین فضایی ملموس بود.
** بله. من کاملا در خاطر دارم که فضای دانشجویی به خاطر حمایتی که آمریکا از شاه ایران داشت به شدت ضدآمریکایی بود. وقتی هم که شاه از ایران رفت همواره این گمان وجود داشت که توطئهای در کار است. سابقه 28 مرداد سنگینی زیادی بر اذهان داشت، یعنی ما نتوانسته بودیم به جهت تاریخی و اطلاعاتی خودمان از آن ماجرا فاصله بگیریم و این مناسبات را تحلیل کنیم، اینکه آیا وقوع یک 28 مرداد دیگر پس از انقلاب امکانپذیر است یا نه؟ به هر حال این ذهنیت وجود داشت که ممکن است، اگرچه امروز که نگاه میکنم احتمال اینکه 28 مرداد تکرار میشد را کم میبینم. نکات مهم دیگری هم وجود داشت. ما هنوز فاصله چندانی از جنگ ویتنام، انقلاب الجزایر و... نگرفته بودیم. مبارزات چریکی که در آمریکای لاتین و جاهای دیگر صورت میگرفت هم بیتاثیر نبود. میخواهم بگویم که فضا برای اعتراضات ضدآمریکایی کاملا آماده بود.
* این اتفاقات و آن فضا تصرف سفارت آمریکا را توجیه و قابل درک میکرد؟
** بله، من معتقدم آنچه اتفاق افتاد قابل درک است. دو، سه عامل هم به آن کمک کرد. دولت موقت به رغم محاسنی که داشت و من امروز آن محاسن را بهتر میتوانم ببینم، این مشکل را داشت که نمیتوانست موجهای انقلاب را مهار کند. از آن طرف هم درگیریهای سیاسی داخلی و در واقع تمنیاتی که برای قدرت یافتن و جایگزینی گروهها با یکدیگر وجود داشت مزید بر علت میشد.
* واکنش دولت موقت چگونه قابل ارزیابی است. عدمدخالت جدی دولت موقت به دلیل عدم توانایی بود یا شرایط انقلابی حاکم، بر عملکرد آن تاثیر گذاشته بود؟
** من فکر میکنم هر دو این گزارهها به یک شکل خوانش میشوند و یک معنا دارند. اما وقتی پرسیده میشود که آیا دولت موقت موافق بود که چنین اتفاقی بیفتد خب مشخص است، که موافق نبوده است. یعنی اگر به دولت موقت اجازه داده میشد و به آن اعتماد میکردند؛ آن دولت کارها را از مسیر دیگری اداره میکرد. اما حقیقت این است که دولت موقت نمیتوانست پاسخ مناسبی برای تبوتاب انقلابی آن موقع باشد؛ تبوتابی که گروههای دیگری هم به شکل ایدئولوژیک آن را تقویت میکردند و سبب شد مهار از دست دولت موقت بیرون بیاید. این چیزی است که من اسمش را نتوانستن میگذارم؛ نتوانستنی که میتوانید بگویید حاصل فشارهای ایدئولوژیک یا تبوتاب انقلابی بوده است اما به هر حال هر دو در یکجا تلاقی میکردند که کار را از عهده دولت موقت بیرون میبردند.
اما درباره جنبش دانشجویی و کنشهایش، شما باید به جنبشی نظر داشته باشید که تنها منحصر به ایران نیست. این جنبشی است که در سوابق تاریخیاش از مبارزات ویتنام گرفته تا چهگوارا و تا انقلاب ماه مه 1968 فرانسه وجود دارد و اینها بخشی از خاطرات جنبش دانشجویی است. از طرف دیگر ما در ایران فضای متاثر از مصدق، کودتای 28مرداد و نیز مراودات نزدیک شاه با آمریکا را داشتیم. همچنین معمولا انقلابها به جهت روانی و روحی دچار حساسیتی میشوند که انجام کارهای تاریخساز را ممکن میکنند. اینها مجموع آن مسایلی بود که باعث شد اقدام به تصرف سفارت شود. اما به عقیده من تحلیل شرایط تاریخی یک حرف است و تعمیم شرایط تاریخی بهگونهای که آینده را هم گروگان خودش بگیرد یک حرف دیگری است. ما باید بین این دو نگاه تمایز ظریف، دقیق و روشنی قایل باشیم.
* 30سال رابطه دو کشور ایران و آمریکا گروگان چهچیزی گرفته شد؟ جنبش دانشجویی، عاملان ماجرا و حتی آمریکا که در سالهای بعد آن ماجرا را رها کردند آیا دیپلماسی ما نتوانست از آن بازخوانی صحیحی داشته باشد یا آنچه پیش آمد صرفا تبعات اقدامی بود که جنبش دانشجویی در آن نقش داشت؟
** به عقیده من در ادامه یافتن آن ماجرا جنبش دانشجویی نقش داشت. اما نقشاش دیگر آن نقش تعیینکننده اولیه نبود بلکه مجموعه جریاناتی در پشت قضیه آن را با غرور، شخصیت و منش انقلاب گره زدند و آن را به بخشی از هویت انقلاب تبدیل کردند. وقتی هم که جنبش دانشجویی عملا و به تدریج پای خودش را از کلیت ماجرا کنار کشید، هنوز عناصری بودند که از این وضعیت در ایام بعد دفاع کردند و تا امروز هم دفاع میکنند و آنها این را به عنوان هویت خودشان حفظ کردند. منظورم این است که دیگر نباید به عنوان ادامه راه جنبش دانشجویی به آن نگاه کرد.
* اگر اشتباه نکنم شما رادیکال و ضدآمریکایی شدن جنبش دانشجویی را منتج از ناکارآمدی نهاد سیاسی در تبدیل احساسات ضد آمریکایی به سیاستهای نهادینهشده دانستید... اما سوالی که پیش میآید، این است که 10ماه بعد از انقلاب در شرایطی که هنوز همه مردم علیه آمریکا برانگیخته شده بودند چرا آنها عهدهدار این اقدام نشدند؟ چرا جنبش دانشجویی پیشقدم انجام این کنش شد؟
** بگذارید ابتدا من توضیحی بدهم. من نخواستم بگویم حرکتی که جنبشی دانشجویی کرد صرفا به دلیل ناکارآمدی نهاد سیاسی بود. من از ذخیره حسیات و ایدئولوژیک جنبش دانشجویی حتی قبل از وقوع انقلاب سخن میگویم. میراثی که ما داشتیم میراث آمریکایی بود که در جاهای مختلف جهان، جهانخواری میکرد، جنگ ویتنام را به راه انداخته بود و از ایران به عنوان یکی از پایگاههایش بهره میبرد. اینکه این تصویر چقدر درست بود، بحث دیگری است. من بارها در صحبتهایم توضیح دادهام که جنبش دانشجویی در دهه 50 جنبشی رمانتیک، خرده بورژوا و عصیانگر بود. وقتی میگوییم دهه 50، سالهای منتهی به آن و سالهای پس از آن را نیز میتوانید در همین قالب بدانید. وقتی جنبش دانشجویی هم خرده بورژوا باشد، هم رمانتیک و هم عصیانگر، خواه ناخواه از ذخایری که دارد تنفس میکند و بهره میگیرد. در این شرایط انقلاب ایران بهترین فرصتی است که این جنبش به نوعی خیزش نهایی خودش را انجام دهد. شما میپرسید چرا مردم این کار را انجام نمیدهند؛ خب شاید این گمان ماست که مردم میتوانند به صورت خودجوش کاری انجام دهند. در حالی که واقعیت آن است که شما باید تشکیلات داشته باشید. البته وقتی صحبت از جنبش دانشجویی میشود نباید این طور تصور شود که تمامیت جنبش دانشجویی همه به این نتیجه رسیده بودند که بخواهند سفارت را تصرف کنند بلکه آن زمان گروههای اندکی در جنبش فعال میشوند و به گونهای رفتار میکنند که گویا نمایندگی بقیه جنبش را هم بر عهده دارند یا حتی بقیه را به نوعی عینیت میبخشند. اما اگر نهاد سیاسی و رهبری پشت قضیه نمیآمد چه میشد؟ آن موقع جنبش دانشجویی همخواه ناخواه اقدامش خیلی محدودتر میشد. کما اینکه در وضعیت اولیه دانشجویان انتظار نداشتند سفارت مثلا زمان طولانی در تصرف باشد بلکه بیشتر یک حالت اعتراضی بود. آنها میخواستند زمان اندکی در آنجا حضور داشته باشند تا اعتراضی اعلام شده باشد. شاید اگر حمایت نهاد سیاسی نبود قضیه خیلی زودتر جمع میشد. چنانکه میدانید عملا دوبار به سفارت آمریکا حمله شد. منتها وقتی برای بار اول سفارت توسط گروههای چپ تصرف شد چون آنها از اعتبار اسلامی برخوردار نبودند قضیه خیلی زود جمع شد. دولت موقت توانست ماجرا را مهار کند، دیگران هم جمعش کردند. ولی بار دوم جنبش دانشجویی اقدامی کرد که مورد حمایت دیگران واقع شد و دیگران هم به عقیده من به نوبه خودشان نیاز داشتند که از این نوع اقدامات بهرهمند شوند؛ بهرهای که صرفا سیاسی نیست اگرچه قابل انکار نیست که سیاسی هم هست.
* در واقع اگر درست متوجه شده باشم جان کلام این است که شما معتقدید جنبش دانشجویی در آن زمان بهواسطه شرایط آن موقع عملی انجام داد که این عمل پرچم پیروزی عده دیگری شد و این عده بیشتر سیاستمداران بودند تا خود جریانات دانشجویی…
** امروز نگاه میکنیم و مرتب میگوییم این یک دعوای سیاسی بود… من این را میپذیرم. اما میخواهم بگویم کاهشدادن همه چیز به یک دعوای سیاسی درک نامناسبی از آن فضاست. اگر بخواهیم همه چیز را ناشی از دعوای میان حزب جمهوری با گروههای لیبرال دموکراتها یا نهضت آزادی بدانیم به عقیده من این کار کاهشدادن و یکسویه کردن قضایاست. در حالی که این تنها بخشی از ماجراست. بخش دیگر این است که اصلا کشور در این تب و تاب زندگی میکند و به خودش هویت میدهد؛ یعنی شما خواه ناخواه خودتان را در یک جنبش انقلابی پیدا میکنید. هویتهای ایدئولوژیک، هویتهای روانی، هویتهای سیاسی و آن موقع تحولات و تحرکات سیاسی هم مزید بر علت میشود. من حرفم این است که این امر را به دعواهای سیاسی کاهش ندهیم.
* گفتید که روحیات دانشجویی حاکم بر فضای دانشجویی آن زمان روحیات تند ضدآمریکایی بود، آیا این روحیات و این فضای حاکم در جریانات دانشجویی کشور همچنان باقیماند؟
** نه، من فکر میکنم اوجش چندسالی ادامه پیدا کرد، ولی بعد در جنبش دانشجویی، گروههای فعالی که تحرکات اصلی را ساماندهی میکردند لبه تیز انتقادات متوجه مسایل داخلی شد؛ یعنی آن وقت جنبش دانشجویی عمدتا نظام شاه، آمریکا و میراثی که فکر میکرد مانده یا جریانی که از آنها حمایت میکرد؛ را هدف قرار داده بود. اما به مرور زمان جنبش دانشجویی شروع کرد به نقد کردن جریانات داخلی و کسانی که در داخل خود جمهوریاسلامی فعال بودند، انتقادات را متوجه آنها کرد.
بگذریم از اعضایی که همچنان به اصل تصرف سفارت وفادار ماندند، اما در سالهای بعد اینطور نبود که کل جنبش دانشجویی به آن وفادار باشد و آن اتفاق برایش جنبه تعیینکننده داشته باشد. به عقیده من در سالیان بعد جنبش دانشجویی در کلیت خودش توانست بفهمد که باید تبدیل به یک نیروی مستقل منتقد داخلی شود و این در زمان خودش تشخیص درستی بود. اما هنوز عدهای همچنان فکر میکنند آن حماسه باید امروز هم به عنوان حماسه شناخته شود، در حالی که حماسه لزوما به معنای درستی نیست. حماسه به معنای یک وضعیت خاص است و لزومی ندارد این وضعیت خاص بتواند پنجههای خود را از فراز 30 سال دراز کند و آینده را در گرو خودش بگیرد و بگوید آینده باید براساس آنچه من میخواهم رقم زده شود اما هنوز عده کمی که در ماجرای سفارت نقش داشتند، از این مساله دفاع میکنند. اما من فکر میکنم بخش اعظم کسانی که آنجا بودند و بخش اعظمی از جنبش دانشجویی که بعدها آمدند و هسته اصلی را تشکیل دادند، دیگر با این چشم به ماجرای سفارت نگاه نمیکنند. آن اتفاق، چیزی استکه در زمانه خودش بود.
* فارغ از افرادی که در واقع زمانی دانشجویان آن روز بودند؛ اگر بخواهیم به جنبش دانشجویی بهعنوان جریانی فارغ از چهرهها نگاه کنیم چه؟ آیا آن روحیات ضدآمریکایی وجود ندارد؟ ...
** حضور آن روحیات در بخشهایی از جنبش به صورت کاملا سازمانیافته، دولتی و رسمی است. همچنان سعی میکنند آن گذشته را بیاورند و بر امروز مسلط کنند ولی جنبش خودانگیخته مستقل و منتقد دانشجویی دیگر به همان چشم به آن ماجرا نگاه نمیکند.
* خیلی از افرادی که سفارت را اشغال کردند هم بعدها این عمل را مورد نقد قرار دادند و خودشان جزو منتقدان آن شدند...
** همینطور است. حتی دیدارهایی صورت گرفت که در داخل ایران با واکنشهای سیاسی و قضایی مواجه شد. صریح و روشن بگویم، خودم در آن زمان از تصرف سفارت دفاع میکردم؛ اما به عنوان یک دانشجوی 23-22 ساله.
* در تصرف سفارت هم حضور داشتید؟
** نه حضور نداشتم... چندین بار هم بر این مساله تاکید کردهام اما خیلی جاها مینویسند، یا آنهایی که آنجا بودند در خاطراتشان مینویسند، که من یک شب آنجا بودهام و از من و یکی، دو نفر دیگر بهعنوان معترضانی نام میبردند که سفارت را ترک کردهاند. من یک دانشجوی فعال بودم؛ شاید یکی از دلایلی که سبب شده این تصور ایجاد شود که در سفارت بودم، این باشد که خیلی از دانشجویان دانشگاه ملی آنجا حضور داشتند و چون دوستان به نظرشان عجیب میآید که من در سفارت نبوده باشم، میگویند آنجا بوده...
* اما به هر حال مدافع تصرف سفارت آمریکا بودید و نه مخالف آن...
** بله، اما میخواهم بگویم که در قضاوتم از ذخایر خردهبورژوای رمانتیک عصیانگر استفاده میکردم نه لزوما از خرد و معرفت جهانی یا سیاستهای داخلی یا منطقهای. با این حال لازم نیست اگر به این خرد یا معرفت دست پیدا کردم، آن ذخایر را انکار کنم بلکه باید بفهمم آن ذخایر در جای خودش بوده و این خرد و معرفت هم در جایگاه خودش قرار دارد.
این دو قضیه را نه صرفا در باب تصرف سفارت، بلکه در باب هر حادثه تاریخی دیگری باید تفکیک کنیم. حتی در مورد خود انقلاب و چیزهای دیگر... باید ببینیم در چه شرایطی است که این وضعیت شکل میگیرد و بپذیریم در شرایط دیگری صورتبندیهای معرفت و دانایی و حساسیت ما تغییر پیدا میکند. برای همین اگر میگویم که آن زمان مدافع بودم به این معنا نیست که اگر امروز هم، همان اتفاق بیفتد از آن دفاع میکنم یا میگویم کار درستی بوده بلکه به نظر من کار قابل درکی بود. کار قابل درک با کار درست خیلی متفاوت است.
* با همین نگاه در اول کلامتان گفتید که شاید این امر آنچنان مذموم نبوده.
** نه اصلا مذموم نبود. یعنی آن زمان وقتی از نگاه داخلی نگاه میکردیم، مذموم نبود. این را هم توضیح بدهم که وقتی سفارت تصرف شد تا جایی که من اطلاع دارم اصلا قرار نبود اتفاق بلندمدتی باشد. خیلی از کسان دیگر هم بعدها این حرف را گفتند. فرض بر این بود که سفارت را اشغال میکنیم، یک جریان خبری ایجاد میشود و بعد افکار جهانی را معطوف میکنیم به وضعیتی که در ایران هست و بعد هم یک طوری قضیه تمام شود. اما مهم این است که قضیه به این سادگی تمام نشد بلکه 444 روز بعد تمام شد. اینجاست که آن بار ایدئولوژیک حسی و عاطفی و در عین حال رقابتهای سیاسی پشت قضیه آمد.
به عقیده من باید اینها را یک به یک از هم تفکیک کنیم تا بتوانیم تصویر مناسبی از ماجرای سفارت داشته باشیم. اگر بگوییم این اتفاق صرفا یک عمل دانشجویی بوده است که طبیعتا 444 روز دوام نمیآورد. اگر بگوییم صرفا رقابتهای سیاسی بوده، با بعد ایدئولوژیک و ذخایر حسیمان چه باید بکنیم؟ به عقیده من اینها سویههای متفاوتی است که حالا نباید اگر از چیزی خوشمان میآید یا نه، آن را در نگاه تاریخیمان دخالت بدهیم و نباید این مسایل مخدوش شود.
* از تعمیم فراتاریخی این موضوع صحبت کردید... چطور میتوان این ماجرا را به مسایلی که بعدها اتفاق افتاد و نیز شرایط پیشرو تعمیم داد؟
** مشکل جوامعی مثل ما و به تبع آن، این است که ما اتفاقی که به دلایل خاص خودش اتفاق افتاده و قابل درک است را به ذخایر حسی و عاطفی و نه ذخایر معرفتی تبدیل میکنیم. به ذخایری تبدیل نمیکنیم که بشود به آن منتقدانه نگاه کنند و بعد میخواهیم با آن آینده را هم بسازیم و آینده را ادامه بدهیم. اگر کسانی در این چارچوب منافعشان درگیر قضیه باشد و بخواهند پشت این قضیه بایستند آن وقت ماجرا به اسطورهای تبدیل میشود که انگار همیشه ما باید به آن اظهار وفاداری، بیعت و سرسپردگی کنیم. در حالی که میشود آن را طور دیگری هم نگاه کرد. مشکل ما همین است که ما معمولا اسیر و گروگان گذشته و سنتهای خودمان هستیم. مثلا دوران مصدق به نوعی این کار را انجام میدهد، ماجرای سفارت یک طوری، خود انقلاب یا جنگ یک جوری... اینها همه به نحوی به آینده میآیند اما اجازه نمیدهند آینده با گذشته تعامل داشته باشد و نه سرسپردگی. درست است که گاهی در شعار میگویند بالاخره امروز ما انعطافهایی که باید صورت بگیرد را صورت میدهیم و به عمل میآوریم اما حقیقت این است که اسیر اعتبار گذشته میشوند و جرات اینکه برگردند و با گذشته تعامل ایجاد کنند وجود ندارد.
میخواهم اینجا از کتابی به نام «ناصر» که یک انگلیسی نوشته بود جمله خوبی را نقل کنم. گفته بود «وقتی ناصر آمد و شروع کرد به اعلام ملی بودن کانال سوئز، اسیر اعتبار خودش شد.» بعضی مواقع یا بیشتر مواقع، رهبران یا جنبشها اسیر اعتبار خودشان میشوند و فرصت اینکه برگردند و با اعتبار خودشان، تعامل انتقادی داشته باشند را پیدا نمیکنند. این ضعف یک جامعه است و به عقیده من ما الان هزینه سنگینی برایش پرداخت میکنیم. برای اینکه میخواهیم گذشته را- که گذشته فرسودهای هم هست - به زور تعمیمش دهیم به وضعیتهای بصری و همچنان در وضعیتی باشیم که گویا داریم افتخار میکنیم به حوادثی که هنوز هم طراوت دارد، درحالی که دیگر طراوتی در کار نیست. البته تاکید دارم که در این زمینه نمیخواهم دچار اغراق شوم و بگویم همه گذشته فرسوده و بیطراوت است.
* از اعتباری (منظورم تنها قسمت تسخیر سفارت است) که درباره آن صحبت کردید آیا الان چیزی باقی مانده؟ یا آن اعتبار تغییر شکل و تقلیل یافته؟
** شما اگر برگردید و به جریان سفارت نگاه کنید میبینید بیشتر برایتان تبدیل به کاریکاتور میشود. مگر آنکه بخواهیم بگوییم آن اتفاق در جای خودش است و آن را تعمیم ندهیم اما من در جایگاه یک سیاستگذار نیستم، من به عنوان کسی که بخواهم جریانات بیرونی را هدایت کنم در این مقام قرار ندارم. برای همین اگر بخواهم فردا با یک آمریکایی بحث کنم، میگویم آن برای آن دوران است. کشور آمریکا چنین تصویری از خودش ایجاد کرد، رژیم شاه چنین تصویری داشت و ما چنین ذخایر رمانتیکی داشتیم و چنین دخالتهای سیاسی... اما لازم نیست امروز از همان زاویه نگاه کنیم و لازم نیست امروز با آن تفاخر به مساله نگاه کنیم... یعنی من شخصا این کار را انجام نمیدهم. فکر میکنم بخش اعظم جنبش دانشجویی هم اینطور نگاه نمیکنند. بیشتر تبلیغاتی رسمی است که میخواهند با آرایههای مصنوعی به آن طراوت بدهند و بگویند این هنوز زنده است.
* از چرخش جنبش دانشجویی صحبت کردید. عقربهای که از حرکتهای ضدآمریکایی به سمت مسایل داخلی حرکت کرد. چه روندی طی شد که به اینجا رسید؟ چه اتفاقاتی افتاد؟
** این بحث خیلی گسترده است. گستردهتر از گفتوگویی است که در زمان محدودی انجام میشود. شاید پاسخ به این پرسش خود به برگزاری همایشهای خیلی جدی و نه نمایشی احتیاج داشته باشد. اما اگر بپذیریم که جنبش دانشجویی، هم به جهت پتانسیل حسی و عاطفی از توان خیلی زیادی برخوردار است و هم به جهت معرفتی درک بالاتر و بیشتری از متوسط جامعه دارد؛ آن وقت طبیعی است که جنبش دانشجویی خیلی زود متوجه شود که یک اتفاقاتی باید مورد انتقاد قرار گیرد.
من تصورم این است که در ایران معاصر و حتی ایران فراتر از معاصر، اگر از موارد استثنا بگذریم، هیات دولت نتوانسته به جهت فرهنگی نیرویی متعالیتر و رشدیافتهتر از حتی متوسط جامعه باشد. این درحالی است که جنبش دانشجویی معمولا از حد متوسط جامعه بالاتر است. برای همین خیلی زود چنین نیرویی که از حد متوسط جامعه در کلیتش بالاتر است، نسبت به هیات دولتی که از حد متوسط جامعه پایینتر است، متوجه میشود که مشکلات و رهیافتها و تدابیر دارد چگونه شکل میگیرد و جریانات انتقادی خودش را شکل میدهد. بنابراین به نظر من یک امر طبیعی دارد شکل میگیرد. اگر در زمان تسخیر سفارت این اتفاق نیفتاده، برای این است که تبوتاب انقلاب و ذخایری که در این زمینه وجود دارند و میتوانستند انقلاب را کیفیتر و قویتر کنند، خودشان همچنان در حیات و جوشش هستند. اما به تدریج آن ذخایر کنار گذاشته میشوند یا فرسوده و پژمرده میشوند و تبدیل میشود به مسایلی که بیشتر با شعارها سر میکند. درحالی که چنانکه گفتم جنبش دانشجویی فراتر از توان متوسط جامعه میاندیشد. البته جنبش دانشجویی هم مشکلاتی دارد که در جای خودش قابل بحث است. مساله دیگر این است که ما وقتی که انقلاب کردیم، تصور من به عنوان یک دانشجو و تا جایی که میدانم تصور بسیاری از دانشجویان دیگر و بسیاری از کسانی که به انقلاب با دید مثبت نگاه میکردند، این بود که ما از ذخایر فکری – عقیدتی خاصی برخورداریم که نگذاشتند بروز پیدا کند و کافی است که به آن فرصت بروز دهند. یعنی کافی است که نظام شاهنشاهی برکنار شود، دست آمریکا کوتاه شود تا شکوفایی عجیبی ایجاد شود. اما به تدریج جنبش دانشجویی احساس کرد این ذخایر معرفتی و ارزشی که فکر میکرد خیلی روشن و کارآمد است، مشکلات خاص خودش را دارد. بنابر این دچار شک به ذخایر معرفتی خودش شد و آن پتانسیل خردهبورژوای رمانتیک عصیانگر هم رو به تحلیل گذاشته بود. اتفاقاتی هم که در گوشه و کنار جهان افتاد، معرفت و صورتبندی داناییاش را تغییر داد. همه اینها باعث شد جنبش دانشجویی حس و معرفتش بر این باشد که از زاویه دیگر به قضایا نگاه کند و به عقیده من صرف نظر از برخی تندرویها که در برخی زمانها اتفاق افتاد، در اساس مسیر را درست تشخیص داد.
* در بخشی از صحبتهایتان گفتید که جنبشهای دانشجویی معمولا وقتی خلأهایی وجود دارد، وارد عمل میشوند و کارهایی انجام میدهند. حالا این خلأها میتوانند در حوزه سیاست باشند یا در حوزههای دیگر... با این حساب سکوت این روزهای جنبش دانشجویی به چه معناست؟ آیا خلایی وجود ندارد؟
** وقتی شما مشکلاتی در حوزههای فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... دارید و از آن طرف هم خلأهایی وجود دارد نهادهایی که باید بتوانند به این مسایل به صورت جدی و عمیق بپردازند و این را به جامعه هم نشان دهند که ما داریم به این مسایل میپردازیم، وجود ندارد. بله این درست که احزاب و مطبوعات، انجمنها و نهادها، بعضی سازمانهای غیردولتی و NGOها کارشان این است که به دنبال راه حل مسایل و مشکلات اجتماعی بگردند، اما وقتی نهادها و گروههایی که بتوانند نشان بدهند ما داریم به مشکلات میپردازیم و صمیمانه به دنبال راه حل مشکلاتیم، وجود ندارد، آن وقت خیلی طبیعی است که گروههایی این مسوولیت را عهدهدار شوند و جلو بیایند یکی از آنها میشود جنبش دانشجویی. پس این وضعیت طبیعی است. اما چرا جنبش دانشجویی نمیتواند همواره این کار را انجام دهد؟ برای اینکه این جنبش دچار فراز و فرودهای خودش است. یعنی شما وقتی تعدادی دانشجو میگیرید این عده میآیند و از دانشگاه میروند. یعنی نمیتوانند حفظ شوند. از آن طرف شما با شیوههای پیگیر برخورد سروکار دارید. یعنی از یک طرف آدمهایی که موقت هستند و از طرف مقابل شیوههای دایم برخورد. وقتی این دو را مقابل هم قرار دهید، طبیعی است که جنبش از نفس بیفتد تا در فرصتی دیگر از پتانسیلهای موجود برای خیزش بعدی خودش استفاده کند. بنابراین از جنبش دانشجویی که یک زمان در اوج است، نباید انتظار داشته باشیم که این اوجش تداوم پیدا کند. همچنان که اگر زمانی جنبش در دوره فروافتادگی خودش است، معنایش این نیست که هیچ وقت بلند نمیشود. طبیعت جنبش دانشجویی همین فراز و فرودهایش است. نسل جوانی میآیند تجربه پیدا میکنند، عدهای میروند دنبال کار و زندگیشان و عدهای دوباره به آن میپیوندند. اینها تا بتوانند از هیبت دانشگاه خودشان را آزاد کنند و دوباره در جایگاه مناسب خودشان بنشینند، زمان میبرد. چنانکه در بیرون هم وقتی شما دچار برخورد هستید، طبیعی است که دچار افت شوید.
* شما زمانی بحثی را مطرح کرده و گفته بود گزینههای سهگانهای پیش روی جنبش دانشجویی است؛ گزینه اول که از دید شما گویا منتفی بود، رادیکال شدن رهبران جنبش و جدا شدن بدنه از آن بود. بعد شما بحث سازماندهی مقاومت مدنی منفی را مطرح کرده و گفته بودید گزینه سوم بحث مشارکت انتقادی مثبت است. اما این گزینهها برمیگشت به دورانی که جنبش شرایط انقباضی حال حاضر را نداشت. الان اگر بخواهید به جنبش دانشجویی و بدنهای که رهبری خاصی ندارد و تنها تلاش میکند هویت خودش را حفظ کند پیشنهادی دهید، این پیشنهاد چه خواهد بود؟
** من سالیان زیادی با جنبش دانشجویی در ارتباط بودهام. دورانی بود که من خودم جزو جنبش دانشجویی بودم، قبل از انقلاب و اندکی بعد از انقلاب که تحصیلاتم تمام شد. بعد از آن هم در محیط دانشگاهی در مجموع ارتباط نزدیکی با جنبش دانشجویی داشتم؛ اما یک ارتباط نزدیک انتقادی. این جزو ویژگیهای همیشگی من در ارتباط با جنبش دانشجویی بوده است و این وضعیت انتقادیام را حفظ کردهام. آنچه شما مطرح کردید، برمیگردد به سال 87 یعنی قبل از انتخابات آخرین دور ریاستجمهوری.
یکی از انتقاداتی که من همواره به جنبش دانشجویی داشتهام و از دوران اول ریاستجمهوری آقای خاتمی شروع کردم، این بود که این جنبش دچار نوعی رادیکالیسم شده بود، رادیکالیسمی که به گونهای وضعیت را بههم میزد و اجازه نمیداد بدنه جنبش با رهبران و نیروهای محرک آن هماهنگ شوند. من برای آنها یک مثال ساده میزدم. میگفتم وقتی شما در شرایطی رادیکال باشید، مثل دوندهای هستید که با سرعت خیلی زیادی میدود. فاصلهای که میان رهبری و بدنه ایجاد میشود به هر دو آسیب میزند. ما ممکن است شعارهای رادیکالتری هم داشته باشیم ولی اینکه کدام شعار موضوعیت دارد و میتواند با بدنه ارتباط برقرار کند، اهمیت دارد. به آنها میگفتم شما میتوانستید کارهای صنفی دیگری انجام دهید. میتوانستید ارتقای بیشتری داشته باشید. حتی تهیه کردن بولتنهای علمی ماهانه یا فصلنامه با استفاده از گروههای علمی که دانشجویان دارند و استادان هم با آنها همکاری میکنند. همه را هم لازم نیست که در آسیاب سیاست بریزید بلکه باید اجازه دهید ارتباط جنبش دانشجویی با بدنهاش حفظ شود. رادیکالیسم منجر به این میشود که بین بدنه و رهبریت جنبش شکاف ایجاد شود، رهبریت دچار انزوا شود و با آنها به راحتی برخورد شود و بدنه هم در واقع از قضیه باز بماند. این انتقاداتی بود که من داشتم و به آنها میگفتم. اگر آقای خاتمی و دوستانش از شرایط استفاده مناسب میکردند، مقاومت مدنی امکانپذیر بود. اما آن زمان را از دست دادیم. جنبش دانشجویی در مقاومت مدنی نقش مهمی را بازی میکند. ولی هر دو به دلایلی از دست رفت که باید در جای خودش به دلایل آن بپردازیم.
اما به جایی میرسیم که مقاومت مدنی امکان ندارد، مشارکت صاف و ساده هم امکان ندارد. یعنی ممکن است این کار تایید حرفهایی شود که خواهناخواه نمیتواند مورد تایید جنبش دانشجویی باشد.
اما باز هم راهحلی که من پیشنهاد میکنم، مشارکت انتقادی است. مشارکت انتقادی لزوما به معنای شرکت در پای صندوقهای رأی نیست. این حرف صریح و روشن من است بلکه مشارکت انتقادی به این معناست که کجا ظرفیتهای موجود در جامعه و بهویژه در دانشگاهها را میشود، فعال کنیم؟ برای اینکه مردم بدون اینکه خواست شان به صورت خیلی رادیکال بالا برود ارتقای فرهنگی، ارتقای سیاسی و ارتقای خواستی پیدا کنند و به آنها نشان داده شود که این انتقادات معطوف به چه چیزهایی هست و این خواستها در شعارها به صورت کلی مطرح شوند. من اسم این را میگذاشتم مشارکت انتقادی. امروز هم فکر میکنم با توجه به فضایی که جامعه دارد، چه در جنبش دانشجویی و چه در میان نیروهای سیاسی منتقد، باید مشارکت انتقادی وجود داشته باشد.
* چون درباره فضای فعلی سخن میگوییم منظور شما از «مشارکت» انتقادی دقیقا بوده است؟
** مشارکت به معنای همنوایی با مجموعه نیست. اصلا بحث من این نیست. یعنی نمیگویم در نهایت جنبش دانشجویی باید پای صندوقهای رأی حاضر شود. من در یک جای دیگر هم این بحث را پیش بردم. بهویژه اکنون که صحبت از انتخابات مجلس است؛ اگر نیروهای سیاسی و جنبش دانشجویی بتوانند این سوال را ایجاد کنند که اصلا انتخابات در چه شرایطی ممکن است؟ چه نوع انتخابی میتواند مشکلات ما را حل کند؟ اصولا مشکلات ریشه در چه دارد؟ یک نوع مشارکت انتقادی است. مشارکت انتقادی با اینکه بگوییم ما مشارکت نمیکنیم فرق میکند یا اینکه از ابتدا بگوییم ما یک خواستههایی داریم که چه بسا از اول بگویند این خواستههای شما انجام شدنی نیست. این خواستهها میتوانند جزو خواستههای ما باشند و همواره هم از آنها دفاع کنیم، اما برای اینکه بشود از این فضا یک استفاده بهینه کرد، اول باید ببینیم که چه خواستههایی باید داشته باشیم؟ طرح سوال میکنیم و.... خیلی افراد میتوانند به صورتهای مختلف چه فضای مجازی و غیرمجازی وارد یک بحث و گفتوگو بشوند. من اسمش را میگذارم مشارکت انتقادی؛ هرچند در نهایت کسی پای صندوق رأی نرود.
اما این فرصتها از دست رفت. مشکلی که جنبش دانشجویی داشت، این بود که بین رهبران و بدنه این مشارکت انتقادی برقرار نمیشد. بین جنبش دانشجویی در کلیتش با مجموعه جامعه مشارکت به این معنا پیش نمیرفت.
من جایی یک صحبتی کردم که بعضیها هم رنجیدند. گفتم برخی از رهبران جنبش دانشجویی پیشینه روستایی دارند؛ نه اینکه روستا چیز بدی باشد. بحث من اصلا این نبود؛ و اینکه بخواهم کسی را تحقیر کنم. منظورم این بود که اگر کسی بخواهد شعار مدنی بدهد، باید بتواند با فضای مدنی آشنا باشد. اگر ما شعار حقوق بشر و کرامت انسانی یا آزادی میدهیم، باید کسانی باشیم که بتوانیم این فضا را تنفس کنیم. نمیتوانیم بین شعار و وضعیت وجودی خودمان فاصله داشته باشیم. این نکاتی بود که من آن موقع اشاره کردم. الان هم پیشنهادم مشارکت انتقادی است به معنای آنچه گفتم و نه همنوایی...
* من بخشی از بحث شما را متوجه نشدم، منظورتان از اینکه میگویید باید درک صحیح از جامعه روستایی و شهری وجود داشته باشند، چیست؟ طیف وسیعی از دانشجویان همیشه کسانی هستند که احتمالا از شهرستان و روستاها میآیند و آنها ممکن است درک متفاوتی از آنچه که ما به آن میگوییم جامعه شهری یا جامعه مدرن داشته باشند و ....
** نکته درستی است. این را میپذیرم و طبیعی میدانم که بخش قابلتوجهی از دانشجویان خاستگاه اجتماعی خاص خودشان را دارند. از فلان شهرستان دور یا از فلان روستا میآیند. ولی ماندن در آن خاستگاه را باید مورد بررسی و تامل قرار بدهند. باید بتوانند خوانشی انتقادی با خاستگاه خودشان داشته باشند. رهبران جنبش دانشجویی باید بتوانند این ارتقای فرهنگی را با برنامههای خودشان صورت بدهند.
لازم نیست که از خاستگاه خودمان به عنوان یک امر بد دل کنده شویم، اما اینکه بخواهیم در خاستگاه خودمان بمانیم و بعد یکسری شعارهایی را از جای دیگر برداریم و این دو را با هم مونتاژ کنیم سبب میشود که ارتباط درونی و دینامیک برقرار نشود. انتقاد من از اینجاست.
* بحث شما به نوعی با بومی شدن مظاهر مدرنیته در ارتباط است؟
** این تعبیری است که به نظر من باید باز شود و به همین دلیل اجازه دهید فعلا از آن استفاده نکنیم. من از اینکه بگویم شما یا دیگری خاستگاه روستایی یا شهرستانی دارید، ابایی ندارم. ولی نمیتوانم بگویم که خاستگاه روستایی یا شهرستانی دارم و شعار مدنی میدهم که هنوز برای خودم هضم و جذب نشده است. حرفم این است که ردههای بالاتر جنبش دانشجویی باید بتوانند هم خودشان را ارتقا دهند و هم بدنه دانشجویی را. به گونهای که به انکار گذشتهشان منجر نشود، بلکه به تعامل انتقادی گذشتهشان برسند و این البته کار سختی است. انتظار این بود که جنبش دانشجویی با توجه به امکاناتی که داشت از جمله ارتباطی که با گروههای جامعهشناسی، فلسفه، سیاست و گروههای مدیریت و اقتصاد و... داشت این ارتقا را در هفت، هشت سال دولت اصلاحات انجام دهد. برای همین میگویم نباید همه امکاناتشان را فقط صرف وضعیت سیاسی کنند آن هم شعارهای رادیکالی که بین بدنه و رهبران شکاف میاندازد.
* یعنی شما اعتقاد دارید جنبش دانشجویی از آن خاستگاهی که باید فاصله میگرفت بدون اینکه فراموشاش کند، فاصله نگرفت؟ و به همین دلیل این اتفاق نیفتاد؟
** این اتفاق خیلی صوری افتاد. وقتی ما داریم شعار دموکراسی میدهیم، تبدیل شدهایم به کسی که تازه به چیزی ایمان میآورد و نو ایمان است، ما هم نو دموکرات میشویم. متوجه نیستیم برای اینکه یک وضعیت دموکراتیک در جامعه ایجاد شود ما باید سازوکارهایی را فراهم کنیم و با گذشته خودمان تعامل انتقادی برقرار کنیم. تعامل انتقادی حتی با بدنه دانشجویی و این در قالبهای مختلف باید انجام شود. من اعتقاد دارم ریزهکاریها از نمایش، سرود، شعارهای خاص تا رسیدگی به وضعیت آرایش، پوشش و... تا استفاده از فضای مجازی و... میتوانند تاثیرگذار باشند. ولی ما این کارها را انجام ندادیم یا کم انجام دادیم. میشد تعامل انتقادی خوبی کرد. لازم نیست تا به شهری میآییم ادای شهریها را در بیاوریم. لازم هم نیست تا به شهری میآییم، شعار شهری بدهیم در حالی که خصلتهای روستایی خودمان را حفظ کردهایم.
* این یعنی طی کردن مظاهر دموکراسی برای دست یافتن به دموکراسی واقعی یا لوازمش...؟
** این بخشی از آن چیزی است که من میگویم. میخواهم بگویم ما باید فراتر از دموکراسیخواهی عمل میکردیم. بایدگذار از سنت به مدرنیته را در جنبشی دانشجویی برنامهریزی میکردیم. وقتی جنبش دانشجویی خیلی درگیر سیاست و... میشود این امکان از دست میرود و وقتی این مساله از دست برود ارتباط با بدنه قطع میشود. شما صدهاهزار دانشجو دارید، اما وقتی فعال میشوید هزاران نفر به خیابان میآیند و از آن هزاران نفر تعداد اندکی در جایگاه رهبری جنبش دانشجویی قرار میگیرند. من حرفم این است که امکانی فراهم کنیم که تعداد بیشتری از آن بدنه جذب شوند. میشد خواستههای صنفی را تقویت کرد. البته آن موقع ازخواستههای صنفی هم میگفتند. اما خواستههای صنفی هم در نهایت به سیاست ختم میشد. ارتقای این وضعیت به نظر من خیلی مهم است.
* از اسطورهها صحبت کردیم. یک زمانی این اسطورهها مثل 13 آبان، جنگ و... کارکردهای مختلفی داشتند. یکی از کارکردهایشان ایجاد انسجام اجتماعی بود. الان در شرایطی که به نظر میرسد در وضعیت اخیر خاستگاهی برای انسجام اجتماعی وجود ندارد، اگر بخواهیم جایگزینی مناسب که ایرادهای وارد بر شیوههای قبلی را نداشته باشد، انتخاب کنیم آیا گزینههای ممکنی وجود دارد؟
** گویا در انتهای این پرسش شما به دنبال جایگزینی یک اصل با اصل دیگر هستید، در حالی که من فکر میکنم باید بپذیریم جنبش دانشجویی در وضعیت کنونی جزو جنبشهای اجتماعی جدید است. من روی جدید بودنش تاکید میکنم. جنبشهای اجتماعی جدید باید بپذیرند که در عین انسجام چند پاره باشند و دیگر یک رهبری منظم، منسجم و یک شعار واحد نداشته باشند؛ اما بتوانند گفتوگو کنند و یک جایی مصالحههای لازم را انجام دهند. یک جایی بپذیرند که یک کثرتگرایی در بینشان وجود دارد. برای همین است که میگویم من همچنان دوست دارم ذخایر گذشتهمان به نحوی احیا شود، اما به شکل خوبش احیا شود. شما میگویید اگر آنجا انسجام اسطورهای بود؛ حالا که در حال فروپاشیهای عمیق و چندجانبه هستیم به چه شکل این فروپاشی را جمع کنیم. اما من میخواهم، بگویم باید به بخشی از فروپاشی نه به شکل منفی بلکه به شکل مثبت در قالب تکثرگرایی عادت کنیم و با آن زیست داشتهباشیم. جنبش دانشجویی هم باید بتواند این را بپذیرد.
* یعنی این فروپاشی نباید نگرانمان کند؟
** نه، یک بخشی منفی است. یعنی الان شرایط جامعه ما منفی است. اما معنایش این نیست که برگردیم حول یک امر و بگوییم یک شعار واحد میخواهیم. ما نباید دیگر دنبال این باشیم. به عقیده من این نوعی برونشد تاریخی ماست که دارد رقم زده میشود. یعنی من به این روند خیلی مثبت میاندیشم و نگاهم کاملا مثبت است.
اتفاقی که در مشروطه افتاد و به دلایل کاملا ایدئولوژیک، چه سلطنتی و چه جمهوری اسلامی تحقق پیدا نکرد. حالا دارد این برون شد خودش را نشان میدهد و این برون شد ویژگیهای خودش را دارد. به هر حال اگر به دنبال این باشیم که همه یک شعار واحد بدهیم، یکجا جمع بشویم و بعد هم همه به همان کیفیت خانه برویم؛ به عقیده من کار شدنی نیست.
* اگر دانشجویان با هیچ شخص یا نهادی به غیر از آقای خویینیها مشورت نکرده بودند، پس بار مسئولیت این تصمیمگیریها به دوش آقای خویینیهاست؟
** من از چگونگی تصمیمگیریهای داخلی دانشجویان خبری ندارم. نمیخواهم قضاوت کنم تنها نتیجه را میگویم. اما باید تاکید کنم که در ابتدا کسی در جریان تصمیمگیری دانشجویان نبود. بعدها بهخصوص بعد از تایید امام، اشخاص و گروههایی در حمایت از کار دانشجویان به سفارت رفتند یا با آنها ارتباط برقرار کردند. در ابتدای مصاحبه گفتم سوالهای بیجواب من در مورد تسخیر سفارت از سوالهای شما بیشتر است. این یکی از سوالهایی است که هرگز به آن پاسخ درخوری داده نشد. چرا اسناد یافتهشده و منتشر شده تنها مربوط به یک گروه خاص است؟ اگر سفارتخانهای بخواهد اسنادی جمع کند از تمام گروههای و لایههای جامعه سند جمع میکند. عمل آن روز دانشجویانی که بعدها خود را پیرو خط امام نامیدند، آنقد ناپخته بود که بعد از مدت زمانی، دانشجویان اشتباهات را پذیرفتند و اذعان داشتند که تسخییر سفارت به آن صورت امری مطالعه شده و به نفع مردم و دولت ایران نبود.
* تسخیر سفارت آمریکا چه هزینهای برای ایران داشت؟
** از جهات مختلف این اتفاق برای ما هزینه داشت. یکی از آنها قرارداد الجزایر بود. اگر مفاد پیماننامه را بررسی کنیم میبینیم که تا چه حدی به زیان ایران است. براساس این قرارداد بود که آمریکا اقدام به قطع روابط دیپلماتیک و اقتصادی با ایران کرد و اموال و داراییهای ایران بلوکه شد. همچنین تمامی محمولههای تسلیحاتی خریداری شده توسط ایران که بهای آنها نیز پرداخت شده بود و هنوز در آمریکا بودند را به ایران تحویل نداد؛ امری که اگر بر عهده دولت موقت بود بدون شک با ضرر کمتری ختم میشد. آقای بهزاد نبوی بعدها گفت ما اول امضا کردیم بعد فهمیدیم چه اشتباهی کردیم.
* امضای پیماننامه الجزایر تنها ضرر ایران از تسخیر سفارت آمریکا بود؟
**هر چند این پیماننامه ضرر کمی نبود اما ضرر بزرگ دیگر، وقوع جنگ هشت ساله بین ایران و عراق بود. هشت سال جنگ ضرر کمی برای ما نداشت. عدهای از موافقان تسخیر سفارت آن روزها میگفتند: «سفارت آمریکا میخواهد به ما ضربه بزند.» اما تسخیر سفارت نتوانست جلو این ضربهها را بگیرد. آمریکا، عراق را برای جنگ با ایران تحریک و هشت سال از آن کشور علیه ایران حمایت کرد و از آن طریق به ما ضربه زد. از سوی دیگر مقدار زیادی اسلحه و مهمات که در دوره شاه خریداری شده بودند در انبارهای مختلف در ایران نگهداری میشد. آمریکا و دیگر ابرقدرتهای منطقه از آن وحشت داشتند که آن میزان سلاح در اختیار دولت تازه تاسیس ایران بماند. طی جنگ تمام آن سلاحها مصرف شد. پولهایی که در سفارت ایران در آمریکا وجود داشت و بعد از تسخیر سفارت از سوی آمریکا بلوکه شد و همینطور 20 میلیارد دلار اسلحهای که ایران از آمریکا پیشخرید کرده بود و هرگز آمریکا آنها را به ایران تحویل نداد را هم فراموش نکنید. به طور کلی نهضت آزادی و دولت موقت مجموعه اسنادی را منتشر کردند که ثابت میکند در مجموع تسخیر سفارت ایران به آن شک به هیچ عنوان به نفع ایران نبود.
* قاطع مواجه شدند، اما از تسخیر سفارت توسط دانشجویان پیرو خط امام حمایت شد؟
** اوایل انقلاب شرایط کشور روز به روز تغییر میکرد. هر روز حوادث غیرقابل پیشبینی رخ میداد. فاصله چهار ماه بین اولین بار تسخیر سفارت توسط دانشجویان چپ و بار دوم توسط دانشجویان پیرو خط امام، فاصله کمی نبود. آن روز هنوز کشور را نابسامانی فرانگرفته بود و آقایان دکتر یزدی و بهشتی توانستند مشکلات را حل کنند. اما پس از آن حوادثی مانند بحران کردستان پیش آمد که همگی بر اوضاع و احوال کشور تاثیر گذاشت. دولت موقت تا پیش از اشغال سفارت آمریکا توانسته بود تمامی بحرانها را حل کند، هر چند امروز نشستهاند و تنها نقاط ضعف دولت موقت را میشمارند. اما تا زمان تسخیر سفارت برای بار دوم هرج و مرج کشور را را گرفته بود. از سوی دیگر وجود و قدرت گرفتن نهادهای موازی و کارشکنی در کار دولت موقت باعث شد نتوانیم تسخیر سفارت آمریکا برای بار دوم را مدیریت کنیم.