پیوند بین «جمهوری» و «حزب» در اتحاد «جماهیر» شوروی سابق همچون ازدواج زن ـ مرد در قوانین انگلیس بود که بر طبق آن «زن و مرد یکی انگاشته میشوند و آن یک شوهر است.» شوروی از هنگامی فرو پاشید که گورباچف نتوانست مقام خود به عنوان دبیر اول «حزب» را با نقش خود همچون «رئیس دولت» جمع نماید. «در زمان برژنف ازدواج قابل فسخ میان دولت و حزب، بین قانونی پیدا کرد.»(1) در این ازدواج هم آن «یک» حزب بود. اصلاحات شوروی نتوانست به اصلاح مناسبات بین «حزب» و «دولت» بپردازد و روند دولتسازی را تا منتهای منطقی آن پیش ببرد.
اگر از خطای رایجی که معمولاً توتالیتاریسم را همچون دولت مطلقه در نظر میگیرد دوری کنیم ملاحظه خواهیم کرد که از قضا «دولت» در توتالیتاریسم خاص شوروی بزرگترین قربانی و اسیر «حزب» بود و کوشش گورباچف برای تجدید استقلال دولت از دست آن ناکام ماند: زیرا «دولتسازی» که در زمانه ما چیزی جز «جمهوریسازی» نیست آخرین حلقه اصلاحات بود که وی جرأت چنگ زدن بدان را به تمامه نیافت. اصلاحات هنگامی به شکست و فروپاشی انجامید که پیش از آن گورباچف نتوانسته بود هستی دوگانه خود به عنوان دبیر اول حزب و به عنوان رئیس دولت و رئیسجمهور را سازش و تلانم بخشد. او در نقطه اوج محبوبیت میتوانست موقعیت خود را خرج دولتسازی و جمهوریسازی کند، به همین منظور میبایست حزب را برای انتخابات ریاست جمهوری بسیج نماید اما حزبی که کمترین شناختی از ساز و کار و مکانیزم انتخاباتی و رقابت نداشت نمیتوانست چنین ابزاری باشد. پس میبایست همچون یلتسین به طور مستقیم در انتخابات شرکت کند و رئیسجمهور منتخب «شوروی» بشود. این کار مستلزم فاصلهگیری از حزب و تکیه به رأیدهندگان بود. ملاحظه «پرنسیبهای حزبی» و ترس از انتخاب نشدن جرأت چنین کاری را از او سلب کرده بود، پس به راه «میانبر» رو آورد؛ به جای رأی مستقیم مردم که رأی مستقل از حزب هم بود، به رأی غیرمستقیم یعنی به رأی «کنگره نمایندگان مردم» روی آورد، اما از نگاه مردم رئیسجمهور نبود، رئیس «حزب» بود...
مصاف «رئیسجمهور اتحاد شوروی» با «رئیسجمهور روسیه» (یلتسین) در فردای شکست کودتا بدان دلیل ناکام ماند که او از هیچ ابزار «جمهوری» غیر تکحزبی برای مقاومت برخوردار نبود و در آخرین روزها، در نهایت وفاداری حزبی ترجیح داد رئیس «حزب» باشد تا رئیس«جمهور».
آن حلقه نهایی و آخرین از اصلاحات که گورباچف حتی در اوج محبوبیت خود جرأت چنگ زدن بدان را به خاطر «ملاحظات حزبی» نداشت، اولین حلقه از برنامه «انقلاب ـ اصلاح» در انقلاب اسلامی ایران بود که بنیانگذار آن در نقطه اوجگذار استعلایی از «حکومت» به «جمهوری» اسلامی در پاریس تبییناش نمود و به محض رسیدن به تهران سرنوشت آن را به دست صندوقها سپرد.
این دو تجربه کاملاً متفاوت را نمیتوان جز به میانجیگری یک قیاس خفی و به زبان نیامدهای که قانون پیشگفته انگلیس درباره ازدواج زن و مرد فرم بر زبان آمده آن را نشان میدهد، یکی دانست و با هم مشابه گردانید. تفکیک روش امام خمینی(ره) بین جمهوری «اسلامی» و جمهوری «اسمی» (که شوروی سابق نمونه اعلای آن بود) بنیاد هر نوع شبیهسازی این چنینی را درهم میشکند.
به این ترتیب گوهر شبیهسازی امروزین بین تجربه اصلاحات داخلی و اصلاحات شوروی از شباهتی تغذیه میکند که به زعم آن بین «جمهوری» تکحزبی و جمهوری اسلامی وجود دارد. چه ذهن دشمنان شناختهشدهای که پیوند بین «جمهوری» و «اسلامی» را ضعیف دانسته و تهاجم خود را متمرکز بر این حلقه ارتباطی «ضعیف» نمودهاند و چه تنگنظران داخلی که اسلامشناسی و انقلابشناسی آنها هم فتوا به «ضعف» این ارتباط میدهد و برای رهایی از دشواریها و «ملعنت» این پیوند در مخیله خود حکم به طلاق همیشگی آن دادهاند...
به راستی چگونه میتوان بنیانگذاری را که استاد دولتسازی، جمهوریسازی و نهادسازی بود و هنر فاصلهگیری و ارتفاعگیری استعلایی از همه آن چیزهایی را که به کمک مردمش ساخته بود، در خود داشت با کسی مقایسه نمود که در لحظه مناسب و در اوج محبوبیتش نتوانست کمترین مانوری به نفع دولتسازی نماید و کمترین فاصلهای از «حزب» اتخاذ نماید؟
شبیهسازی پیوند بین «جمهوری» و «اسلامی» در انقلاب اسلامی با پیوند بین «جماهیر شوروی» با «حزب» در انقلاب اکتبر، همچنین از خطایی مضاعف در شناخت ماهیت دو «انقلاب» تغذیه میکند. اگر «واو» نفاقآلودی را که بین اصلاحات «و» فروپاشی تعبیه شده حذف نماییم(2) و به جای آن نقطه عزیمت خودمان را در مقایسه و تطبیق، معطوف به گوهر اصلاحات در پروژه انقلاب و جمهوری اسلامی با پروستوریکای شوروی نماییم، از قضا به شباهت جالبی میرسیم که در عین حال نقطه افتراق و تفاوت آن دو میباشد:
شعار «دولت حقوقی» و «دولت قانونی» که از همان آغاز در زبان اصلاحگران پروستوریکا جاری شد در سویه سلبی خود تا حدود زیادی قابل مقایسه با گفتمان «دولت غیرقانوی شاه» در کلام روشن و واضح بنیانگذار جمهوری اسلامی در جریان انقلاب اسلامی میباشد. تفاوت این دو را نیز میبایست در میزان توفیقی دید که هر یک از دو رهبر در نشاندن بدیل «دولت حقوقی و قانونی» به جای «دولت غیرقانونی» کسب نمودند. آیا مجاهدت مرحوم امام خمینی(ره) بر ضد آنچه که حکومت «یاغی» و «غیرقانونی» شاه میخواند و بدیل جمهوری را در مقابل سلطنت مینهاد با کوشش گورباچف در جهت استقلال دولت از حزب قابل مقایسه است؟ برای فهم دقیق این منظور میبایست قدری از مفهوم دستمالیشده و رایج امروز «قانون» که آن را تا حد برقراری این همانی بین مطبوعات و قوانین مربوط به مبارزه با اشرار تنزل میدهد فاصله گرفته و به آن مفهومی رفیع از این واژه چشم بدوزیم که مقال مسلط بنیانگذار جمهوری اسلامی در مقطع انقلاب را تشکیل داده و رژیم آزادیکشی شاه را مطابق همان مقال «غیرقانونی» و همچون مصداقی از حکومت اشرار میدانست.(3) امام خمینی(ره) با تکیه و تصریح بر حق تعیین مقدرات کشور توسط مردم آن کشور به میانجیگری انتخابات و «مجلس قانونی» به ذکر شواهد ملموس تجارب دست اول خود از روند عبور از مشروطه و زیر پا گذاشتن مجلس برخاسته از مشروطه میپرداخت و نهایتاً رژیم شاه را به دلیل جارو کردن همین مجلس و نشاندن «مجلس غیرقانونی» به جای آن فاقد اعتبار «قانونی» میدانست به این اعتبار گفتمان «قانون» و «دولت قانونی» در کلام امام خمینی(ره) هرگز یک سخن خنثی و یا سخن خطابی محض که در لحظهای معین ظاهر میشود نبود. زیرا امام حساسترین لحظات مربوط به بلوغ سیاسی خود را و همه مشاهدات جوانی خود را از لحظه جاروی تدریجی مجلس توسط رضاخان در گرو این استدلال گذاشته بود.
آنچه که هویت واقعی جمهوری اسلامی را در بعد روایی آن تشکیل میدهد، روایت و خاطرههای دردناکی است که امام خمینی(ره) از لحظه سرکوب مجلس و تهیسازی آن از مضمون انتخابات واقعی در دل داشت و برای فرزندان انقلاب بیان کرد نه آن چیزی که بعدها در آغاز دهه هفتاد بر بستر عبور از همین گفتمان و عبور از شعارهای انقلاب نام «هویت» به خود گرفت. سوگواری سازنده و هویتساز امام خمینی(ره) درباره عبور رضاخان از مجلس برخاسته از مشروطه که در حد فاصل «خاطره» و «تاریخ» قرار میگرفت، همچون حلقهای ارتباطی مشاهدات شخصی او را به مایملک جمعی نسل جدید پیوند میداد. روایت مالیخولیایی از مشروطه هر قدر هم که در پوششهای «انقلابی» عرضه میشد چیزی جز توقف و درجا زدن در نقطه ورود زخم رضاخانی نبود، اما سوگواری سازنده مرحوم امام خمینی(ره) از رخداد عبور از مشروطه توسط رضاخان، مانع از آن بود که «آسیبهای ناشی از زخمهای گذشته ما را به طور مدام به طرف گذشته بکشاند.»(4) و رو به سوی آینده داشت و آیندهساز بود.
به این اعتبار میتوان کلام امام را درباره «دولت غیرقانونی» و «دولت قانونی» و «مجلس غیرقانونی» و «مجلس قانونی» را از نوع گفتمانهایی دانست که امروزه گفتار «متضمن شخصیت (self - involvement)» نامیده میشود. وقتی او پس از انقلاب، در ادامه منطقی گفتمان «مجلس قانونی» مجلس را عصاره ملت و در رأس امور میدانست در واقع کلامی را بر زبان میآورد که از عصاره زندگی خود او برخاسته بود و از نخستین عشق سیاسی ـ مذهبی او به مرحوم مدرس و مجلس مدرسپرور. گزارش امام خمینی(ره) از لحظه گذار از مشروطه و عبور رضاخان از روی مجلس همچون گزارشی نبود که در کنگرههای حزبی خطاب به حضار خوانده میشود، از نوع وعدههایی نبود که سیاسیون برای حذف رقیب به مخاطبین خود میدهند. گزارش امام درباره دوران گذار از «مجلس قانونی» مشروطه به «مجلس غیرقانونی» شاه متضمن سرنخها و آدرسهای دقیق شخصیت ایشان است. و بدیل همین تضمن شخصیت به مبنای هویت روایی نسل انقلاب بدل شد.
امروزه شکل مکتوب گزارش عبور از مشروطه شاید نتواند به خوبی لحن و آهنگ کلام آن گزارشگر بزرگ را به ما منتقل کند ولی برای مشاهده رد جراحتی عمیق که این رخداد بر شیارهای این روح بزرگ باقی گذاشته میبایست به زندگی سیاسی او مراجعه کرد.
کافی است گزارش آن زخم را با وصیتنامه آن بزرگوار مقایسه کنیم و به آرامشی بیندیشیم که محصول تأسیس و به راهاندازی نهادهای قانونی است و التیامبخش آن جراحت. بیاییم با استفاده از همین تجارب تاریخی به جای شبیهسازیهای ارزان و بیمایهای که امروزه بین الگوی اصلاحات در ایران و شوروی سابق صورت میگیرد، نقطه سنجش را از جاهائی کاملاً مشخص آغاز نماییم. یعنی به جای بازی زبانی در اطراف واژه «اصلاحات» که به دلیل اشتراک لفظی و اطلاق بر موارد کاملاً متفاوت میدان مانور وسیع و به همان اندازه توخالی به دست شبیهسازان میدهد، از یک مورد کاملا ً مشخص آغاز نماییم و نحوه بازگشت به لنین در فاهمه گورباچف را با نحوه بازگشت مرحوم امام خمینی(ره) به تجربه مرحوم مدرس مقایسه نماییم:
شباهت ظاهری قضیه در این است که هر دو شخص پیشگفته به یک «نقطه چرخش اصلی» در گذشتهای نسبتاً دور چشم دوخته بودند. یعنی لحظه چرخش و عبور از مشروطه ایران توسط رژیم کودتا و لحظه عبور استالینی از لنین و تجربه «سیاست نوین اقتصادی» (نپ) او که از قضا به لحاظ زمانی کمابیش همزمان بوده است. استالین از دید اصلاحگران شوروی جزو همقطاران «ناشنوای» وصایای لنین محسوب میشد. کنگره دهم حزب کمونیست در سال 1921 با اعلام «سیاست نوین اقتصادی» عبور از دوران کمونیسم جنگلی (1921 ـ 1918) را اعلام کرده بود.
گزارش کمیته مرکزی درباره «مالیات خواربار» و «مالیات جنسی» حاکی از عدم همراهی دهقانان با سیاست حزب بود. لنین میگفت از ملاکان و سرمایهداران میشود که سلب مالکیت کرد و آن را طرد نمود اما با دهقانان زحمتکش نمیشد چنین کرد:
«نمیتوان طرد کرد، آنها را نمیشد سرکوب نمود، با آنها باید ساخت، فقط با کار سازماندهی خیلی طولانی، آهسته و با احتیاط (و میبایست) آنان را ساخت و از نو پرورش داد.»(5)
لنین برخلاف تندروان حزبی معتقد بود که نه همه مازاد خواربار بلکه فقط بخشی از آن را باید به عنوان عوارض از دهقانان گرفت تا او بتواند آن را آزادانه در بازار بفروشد. به این ترتیب «نپ» نوعی عقبنشینی از مواضع قبلی و به قول لنین تعویض «وظیفه بسیار سنگین، دشوار و نامطبوع محاصره طولانی سرمایهداری» به جای هجوم مستقیم کوتاه و سریع برای گذار به سوسیالیزم بود. اصلاحگران شوروی بعدها مضمون عمیقی برای این دوره کوتاهتر تراشیدند. به زعم آنها استالین هرگز این دورنگری لنین را چنان که شاید و باید درک نکرده بود که نپ رشته پیوند میان صنعتی شدن و کشاورزی تعاونی داوطلبانه، اعتلای چشمگیر فرهنگ تودههای وسیع ملت، بهبود روابط سوسیالیستی و تکامل بدون قید و شرط اصول دموکراتیک در جامعه را «در کلافی واحد» به هم پیوند میزند:
«بدین نحو که با متصل کردن شهر و روستا، با آزاد کردن اهرمهای اقتصادی، و از طریق تجارت و کارآخرین دیرینه مردان اهل کسب و کار (Enterprise)، روسیه سوسیالیستی از بطن روسیه نپ سر برخواهدآورد.»(6)
اما «نپ» به دور از همه این تصاویر مبالغهآمیزی که اصلاحگران بعدی بر آن حمل میکردند عمدتاً وجه اقتصادی داشت. لنین به جای تنازع با «بقایای سرمایهداری» نوعی تسابق را پیشنهاد میکرد. او ذیل شعار «تجارب را بیاموزید!» میگفت «ما وظیفه داریم که از عهده مسابقه با دکاندار عادی، سرمایهدار عادی، بازرگان عادی برآییم»(7)، استالین پس از او عجز خود از این مسابقه را به یک پرش و جهش خونین و تکیه بر روشهای غیراقتصادی بوروکراسی عظیم حزبی، پوشش داد. حزبی که از عهده مسابقه با «دکاندار عادی» برنیامده بود چگونه میتوانست 60 سال پس از آن مغلوب مسابقه با جین و کوکاکولا و مک دونالد نشود؟
اما گورباچف در لنین چیزهایی بسیار فراتر از این میدید و میآموخت. او دو سال پیش از آغاز اصلاحات پلنوم آوریل 1985، در حالی که هنوز از دید ناظرین بیرونی یک عضو عادی هیأت سیاسی محسوب میشد، در صد و سیزدهمین سالگرد تولد لنین سخنران اصلی مراسم بود. بخش فارسی رادیوی مسکو در آوریل 1983 (اردیبهشت 62) فقط به آن قسمت از سخنان گورباچف پرداخت که در آن علیه «یورش صلیبی سرمایهداری به اردوگاه سوسیالیزم» موضعگیری شده بود. اما ژورس.ا.مدودف نویسنده تبعیدی شوروی «نشانهای از ارتقاء مقام» در این سخنرانی مییابد.
این سخنرانی سال قبل بر عهده آندره پوف بود و اکنون یک مقام نه چندان معروف هیأت سیاسی پشت همان تریبون میرود:
«اما سخنرانی به مناسبت روز تولد لنین این فرصت را به گورباچف داد تا در مورد مشکلات و مسائل تئوریک و بینالمللی و دستاوردها در زمینههای صنعت، فرهنگ و دیگر حوزههای فعالیت بحث کند و توانایی خود را در فرمولبندی کردن خط کلی سیاست به معرض نمایش بگذارد.»(8)
گورباچف هفت سال بعد در شرایطی که سرعت تحولات جامعه حزب را جا گذاشته بود بار دیگر به همین سخنرانی و همان «فرمولبندی» باز میگردد و کنگره بیست و یکم کمسول حزبی خطاب به جوانان میگوید:
«لنین حقیقی بیاندازه معاصر است و به کسانی که غیر از این میگویند باور نکنید، کوشش کنید خودتان به این یقین برسید.
اندیشه لنین پیرامون تضادهای امروزین پروستوریکا، و تغییر بنیادین طراز تفکر در قبال سوسیالیزم درخشش روزافزونی از خود نشان میدهد. ما باید مفهوم حقیقی آثار لنین به ویژه آثار سالهای آخر عمر او را درک نماییم. در سال 1983 سخنرانی در مراسم سالگرد تولد لنین را بر عهده من گذاشته بودند، من هم دقیقاً به دلیل آشناییام با همین آثار هیجانات عمیق لنین در قبال انقلاب سوسیالیستی و مقدرات دولتمان را احساس کردم.»(9)
احساس هم هویتی و اتصال شخصیتی با هیجانات لنین در بسیاری از سخنان دیگر گورباچف نیز به وضوح پیداست. به این ترتیب از آغاز کنگره بیست و هفتم حزب در فوریه 1986 تا آستانه کنگره بیست و هشتم در سال 1990 نام لنین و دهه نخستین انقلاب همچون منبع علمای بزرگ برای پروژه اصلاحات مطرح میشود.
گورباچف میگفت: «اکنون در مطبوعات پیرامون میراث لنین، سرنوشت نخستین انقلاب سوسیالیستی دنیا مباحث متعهدانهای به پیش میرود» و در همان حال جامعه نگاهی دیگر به همین «میراث» داشت. جوکهای پروستوریکایی آن ایام بسیار بیشتر از لحن خشک و رسمی گزارشات و سخنرانیهای حزبی اوضاع و احوال زمانه پروستوریکا را باز میتاباند، در یکی از این جوکها گفته میشود وقتی از طریق احضار ارواح با لنین تماس گرفته و مختصات سیاسی روز را برای او گزارش نمودند، او «تأسیس حزب» را به عنوان مبرمترین شعار اصلی «مرحله کنونی انقلاب» تشخیص داده بود که با توجه به ادبیات حزبی بار تندی بر علیه حزب واقعاً موجود داشته و به مفهوم بازگشت به نقطه تأسیس (1903 ـ 1900) و نه بازگشت به سال 1921 بود. اما آنچه که برای افکار عمومی نوعی لطیفه و شوخی با تاریخ به حساب میآمد در نزد گورباچف «امکان تاریخ» را به نمایش میگذاشت:
«65 سال ما را از دوران ایجاد سوسیالیزم توسط لنین جدا میکند. این دهههایی که سرشار از حوادث در اماتیک است، حوادثی که به نوبه خود بهم متضمن مجاهدات اساسی و جهش به سوی آینده بود و هم پسرویهای تندی در برداشت، ... همان دهههایی که هم متضمن پیروزیهای خلق ما بود و هم روح کشنده توتالیتاریسم، تلفات بیبدیل و اندوه امکانات از دست رفته را شامل میشود.»(10)
در این باره باز هم سخن خواهیم گفت.