نوشته: هنری کیسینجر
مترجم: رضا صدر
روز 11 سپتامبر از این رو که ناراحتی هولناک بود، در ذهن آمریکاییها جای گرفته است ولی ممکن است تاریخ نیز آن را به عنوان نقطه تحول در تدوین نظام بینالملل قرن بیست و یکم ثبت نماید.
آن روز به برخی اوهام و افکار واهی که طی دهه نود رشد کرد، مبتنی بر این که سیاست جهانی، اقتصاد بینالملل یا شبکه اینترنتی آن را تغییر داده است پایان داد. و نظریه اروپای واحد که باید برای ایجاد هویتی جدای از ایالات متحده تلاش کند را با پیشنهادات اروپاییها برای پیوستن به حرکت دیپلماتیک و نظامی آمریکا علیه تروریسم دگرگون ساخت. همانطور که روسیه نیز شریک در هجوم علیه تروریسم شد. و چین اطلاعات در اختیار گذاشت، همانطور که مناسبات با هند، علیرغم تکیه آمریکا بر پایگاههای پاکستان در حمله علیه افغانستان، رشد خوبی پیدا کرد و آمریکا گامهای مثبتی در خصوص ایران به اجرا گذاشت، همچنان که دو کشور شکستخورده در جنگ جهانی دوم، از عقبافتادگیهای داخلی سابق دست برداشته و آلمان با اعزام نیروهای خود که از مرزهای ناتو عبور کردهاند و ژاپن با اعزام کشتیهایش در اقیانوس هند و به دور از آبهای منطقهای خود، وارد شدند.
هیچیک از این اقدامات، طی شش ماهی که گذشته قابل پیشبینی نبودند. و برای توضیح در خصوص انگیزههای آن باید گفت که ضرورتاً در ارتباط با یکدیگر نبودند. اروپاییها، عمق احساس خطر را درک کردند و پوتین پیشبینی کرده بود (حتی قبل از 11 سپتامبر) که اگر روسیه قصد ایفای نقش اساسی بینالمللی داشته باشد، نیازمند جایگزینی همکاری با ایالات متحده به جای مقابله با آن است.
و چین نیز به همین نتایج دست یافت، در این که نیاز حیاتیاش به رشد و اصلاحات اقتصادی، با بحرانهای قابل پرهیز با آمریکا همراهی نمیکند (تناسب ندارد) همینطور که هند به عنوان دومین کشور به لحاظ جمعیتی در جهان، در حالی که احساس نگرانی از اقلیت مسلمان خود دارد، دوری از سیاست عدم تعهد را افزایش میدهد. به طور خلاصه، دشمنی با آمریکا منجر شد تا دولتهای بزرگ به اهمیت نقش آمریکا در ایجاد صلح و ثبات در جهان پیببرند.
در نتیجه آن و برای اولین بار طی نیم قرن، نشان داد که ایالات متحده نمیتواند با دشمنی استراتژیک با هر کشوری، به تنهایی و یا همراه ائتلاف مقابله کند که حداقل قادر است طی یک دهه آینده به وجود آید. همانگونه که دولتهای بزرگ به یکدیگر به عنوان تهدید استراتژیک نمینگریستند. خطری که همه را هدف قرار میداد، از طریق مرزها وارد نمیشد، بلکه از طریق هستههای تروریستی شکل گرفته، در داخل کشورهایشان بود، یا از طریق درگیری بین نیروهای نظامی ثانوی شکل میگرفت.
از این رو، جغرافیای سیاسی بیشترین تأثیر در مناسبات بین آمریکا و اروپا و روسیه را داشته و محور تمرکز در سیاست خارجی آمریکا خواهد شد، به طوری که از دوره پایان جنگ دوم جهانی بیمانند باشد.
قبل از 11 سپتامبر، بیشتر ابزارهای تبلیغاتی اروپا مانند اغلب رهبران جهانی عادت کرده بودند که واشنگتن را به تکروی بیثبات متهم میکردند، و نزدیک بود آمریکا مناسبات خود با روسیه را به واسطه طرح دفاع موشکی به خطر اندازد، همچنین برخی از رهبران اروپایی رویکرد ایجاد علامت استفهام در خصوص مسأله اهمیت امنیت مشترک در سایه جهان پس از جنگ سرد را دنبال میکردند. ارتش اروپایی در شرف خروج از چهارچوب پیمان ناتو و اجرای مأموریتهای گنگ، که براساس تدبیر دوری سیاسی از ایالات متحده تعیین شده بود، قرار داشت.
روز یازدهم سپتامبر موجب درک و پذیرش همپیمانان اروپایی شد تا بتوانند وسایل انتقامی در مقابل حملات مشابه را در اختیار ندارند و نیازمند روابط امنیتی که از طریق اقیانوس اطلس باید پایدار باشد، هستند.
همینطور، بهبود اعتماد در مناسبات روسیه ـ آمریکا،، نیاز به ایفای نقش میانجی بین روسیه و آمریکا را که برخی از رهبران اروپایی بدان اقدام نمودند را کاهش داد.
بدین سبب، شورای پیمان ناتو و برای اولین بار در تاریخ این پیمان، طی چهل و هشت ساعت پس از حملات تروریستی، براساس ماده پنجم پیمان که اقدام به عملیات مشترک را مجاز میداند، تصمیمگیری کرد. و دیپلماسی مشترک که تأکید بیشتری بر همکاری دوجانبه با واشنگتن بر پایههای ملی و در چارچوب پیمان آتلانتیک را داشت، به جای هیأتهای اتحادیه اروپا، منعکس گردید و دیپلماسی زیرکانه ائتلاف که حکومت بوش آن را دنبال میکرد، این عملیات را حمایت نمود.
پس از پایان سریال افغانی، احتمال دارد که دیدگاههای مربوط به مرحله دوم مبارزه علیه تروریسم به ویژه اگر مربوط به عراق باشد، با یکدیگر اختلاف داشته باشند.
تلاشهای تکامل اروپایی، حجم و سطح خود را باز مییابد، ولی تمامی اینها در سایه اوضاع جدید شکل میگیرد. هنگامی که نخستوزیر تونی بلر طرح همکاری آتلانتیکی در خصوص تروریسم را پایهریزی میکند، قطعاً به منافع مربوط به روابط ویژه با آمریکا خدمت کرده است، ولی بدون تردید به اهداف بریتانیایی ـ آمریکایی نیز فکر میکرده، به طوری که التزام خود به وحدت آتلانتیکی و زمینه را برای ارائه مفهوم تکامل اروپایی نیز به جز مفهوم جدایی از آمریکا فراهم کرده است.
همینطور صدراعظم آلمان گرهارد شرودر نیز سیاست مشابهی را پایهریزی کرده است. در سایه این شرایط، موضوع موشکهای دفاعی که تا به حال بر روی آن اختلافنظر وجود داشت، به واسطه درک جدیدی از میزان احساس خطر اروپا و مهمتر از آن به علت شکل جدیدی از مناسبات آمریکایی ـ روسی که این اواخر بروز نموده است مخفی و پنهان شده است.
در همین چارچوب، ممکن است در احساس سرد آمریکا در مورد نیروی اروپایی (نظامی) نیز تجدیدنظر شود. همانگونه در افغانستان تأیید برتری و ترجیح آمریکا در کارها از طرف همپیمانان در خارج از محدوده پیمان ناتو، به اثبات رسید، میتواند چارچوب مشابهی برای نیروی نظامی اروپایی نیز فراهم شود.
دیدگاههای فعلی در مناسبات با روسیه بیشترین موضوعات مهم را در برمیگیرد. طی مرحله طولانی در تاریخ، روسیه همواره با همسایگان غربیاش به عنوان یک تهدیدکننده امنیت خود برخورد داشته و در نتیجه با این قضیه از طریق گسترش سرسختانه نفوذش برای ایجاد موانع مانند ابزارهای نظامی یا مداخله ایدئولوژیک، همانگونه که در پیمان مقدس (ورشو) و یا تعالیم برژنف شکل گرفت، عمل کرده است.
شاید پوتین که از بخش تحلیل دستگاه اطلاعاتی شوروی (کی جی بی) برخاسته، به این نتیجه رسیده که امپریالیسم مسبب بیشترین بدبختیها (نه پیروزیها) برای روسیه است و روسیه معاصر قادر به مقابله با آن نیست، بلکه آن را به انزوا نیز تهدید میکند. شاید این دلیلی باشد که محور سیاست پوتین را در تلاش برای پایهریزی نوعی از مشارکت با ایالات متحده قرار داده، به طوری که در تعبیری دیگر تلاش میکند تا اهداف روسیه را از طریق مهار و تسخیر توان آمریکا محقق سازد. رئیس بوش دقیقاً این مسأله را درک کرده ولی این مهم را نیز باید در نظر داشت که سیاست جدید روسیه حاصل یک برتری شخصی نیست، بلکه براساس یک ارزیابی هوشیارانه از منافع روسیه شکل گرفته است. پوتین فضای همکاری با چین و اروپا، به ویژه آلمان را باز نگه داشته، البته اگر تمرکز بر آمریکا با وقفهای مواجه نشود. روابط شخصی بین رهبران ـ که برای ایجاد چارچوب اولیه کار روانی مهم است ـ باید به منافع مشترک دائمی مورد توافق مبدل و دگرگون شود.
به جز این که، خطر تکرار تجربه رهبران غربی سابق که در روابط خود با میخائیل گورباچف و بوریس یلتسین اعتماد نمودند وجو دارد (و قبل از آن به جوزف استالین و جانشین او). نه بدین معنی که ارجاع سیاستهای پوتین به شخصیت وی مسأله مهمی باشد، زیرا امر واقع فعلی و همیشه اینگونه است که جدل، دشمنان داخلی او را بر علیه وی میشوراند.
به واسطه وجود قواعد موضوعی جدیدی برای مناسبات به شکل دقیق، امیدهایی به بهبود روابط آمریکا ـ آتلانتیک با روسیه وجود دارد.
نه از این رو که ساختار سیاسی فعلی در اروپا، مانع بروز نوعی از اشغال ناپلئونی و یا هیتلری که احساس نگرانی مربوط به امنیت روسیه را برانگیخته و جنگ بین نیروهای هستهای منجر به هزینههای غیرقابل پیشبینی برای هر اهداف منطقی میشود. مهمتر از آن، محاسبات سیاسی در مناطق درگیری تاریخی خاورمیانه تغییر کدره است و مفهوم سابق در خصوص «بازی صفر» بین دو قدرت مسلط جهانی در شرایط فعلی به اجرا گذاشته نمیشود. طی جنگ سرد ـ و برای مدتی پس از آن ـ رهبران روسیه و آمریکا فکر میکردند، ثبت پیروزی سیاسی یک طرف، زیان و خسارت استراتژیک طرف مقابل است، و لذا تلاش مصرانهای برای کاهش نفوذ طرف مقابل در خاورمیانه به اجرا میگذاشتند. ولی براساس شرایط پس از یازدهم سپتامبر، سیاستهایی اینگونه، هر دو قدرت را در مقابل بنیادگرایی اسلامی تضعیف خواهد کرد و بر ثبات منطقه که منافع حیاتی هر دو در آن قرار دارد، اثر خواهد گذاشت.
رقابت تنها در کیفیت ایجاد ابزار مشورتی توانمند در مناسبات مشترک و حقایق مشترک میباشد، بدون القا به اروپا، در این که نفوذ روسیه ـ آمریکا روبهروست. تلاشی در این زمینه با ارائه طرح دبیر کل پیمان ناتو جورج رابرتسون (دنبالهروی خط تونی بلر نخستوزیر) مبتنی بر پیوستن روسیه به ناتو انجام گرفته است و لازم است شورای جدید ناتو شامل روسیه همانند شورای فعلی بدون روسیه که با دیگر قضایا برخورد میکند با موضوعاتی که به دقت تعیین شده برخورد نماید. و تصمیمات متخذه در شورای جدید با اجماع کامل و دادن حق وتو به روسیه در چارچوب پیمان ناتو خواهد بود. هنوز موضوعات تعیین نشده ولی از سوی رابرتسون به موضوعاتی مانند تفالههای هستهای، تروریسم و سوء توزیع آوارگان اشاره شده است و این موضوعات نیازمند گفتوگوی مشترک با روسیه میباشد ولی عضویت روسیه در پیمان ناتو ـ هر چند جزیی باشد ـ راهحل نبوده، زیرا پیمان ناتو به عنوان پایه پیمان نظامی باقی میماند و بخشی از وظایف آن، حمایت از اروپا در مقابل اشغال روسیه میباشد، از پایان جنگ سرد و پایهریزی جبهه مشترک ضدتروریسم، این خطر در کوتاهمدت از بین رفته است و در هر حال، دلیلی که موجب شد که اعضای سابق پیمان ورشو به ناتو بپیوندند و تعدادی نیز منتظر اقدام دیگران هستند، در این است که دولتهای اروپای مرکزی در تاریخ بیشتر نگران شخصیتهای خویش بودهاند. در پیمان ناتو اعضای یکدیگر را حمایت نمیکنند و ربط گسترش ناتو به عضویت ـ ولو جزیی ـ روسیه در پیمان تا حدودی به معنی ادغام دو سمتگیری غیرمنطبق با یکدیگر است.
برخی عنوان میکنند که میتوان با تعیین دقیق اهداف خواسته شده از شورای جدید ناتو و روسیه، از مشکل فوق دوری کرد. ولی این مشکل روسیه را حل نمیکند همانگونه که مشکل ناتو را نیز حل نخواهد کرد، زیرا تدابیر اجرایی به منظور جلوگیری از تبدیل روسیه به یک دولت امپراتوری ـ هر چند احتمال به وجود آمدن آن غیرممکن باشد ـ که به شکل جدا از سوی همان مجموعه سفیران که به موضوع همکاری میپردازند و کلاه دیگری بر سر دارند، روسیه را به درخواست برخوردی جداگانه میکشاند و اگر روسیه عضو فعالی در ناتو نشود، پیمان شکل خود را به عنوان یک پیمان حفظ نخواهد کرد و به یک ابزار مشترک امنیتی مبهم تبدیل میشود همینطور شورای دائمی سفیران در ناتو، بهترین شکل برخورد با موضوعاتی مثل تروریسم و تفالههای اتمی و مهاجرت و دیگر موضوعات بینالمللی نمیباشد، زیرا ناتو فعلاً چارچوب مناسبی برای این موضوعات نیست و نیاز برای شکل جدیدی از مشاورت در خارج از چارچوب ناتو وجود دارد.
اوضاع فعلی مشابه شرایط پس از فروپاشی امپراتوری ناپلئون میباشد. پایان ناپلئون، انتهای نگرانیهای فرانسه پرهیجان نمیباشد، ولی همزمان جهان درک کرد که صلح دائمی نیازمند مشارکت کامل فرانسه در سیاستهای بینالمللی بود. راهحل در تشکیل پیمان چهارجانبه در حمایت از فرانسه و برای جلوگیری از شکلگیری تمایل توسعهطلبانه فرانسه بود فرانسه عضو طرح امنیت نبود ولی به عنوان یک شرکتکننده مساوی دیگران دعوت شد تا در نشست اروپایی به منظور کیفیت تعامل با موضوعات سیاسی که بر ثبات سیاسی اروپا تأثیر دارد، مشارکت نماید.
چیزی که در جریان است به منظور آماده کردن چارچوب مؤسسین مشابهی است که برای برخورد با مشکلات عصر عمل خواهد کرد و باید روسیه شریک کامل و متساوی در گفتوگوهای سیاسی مربوط به نظام بینالمللی باشد. در خصوص آنچه که به موضوعات مؤثر در مناسبات آتلانتیکی مربوط میشود، ممکن است ابزارهای مستشاری سازمان امنیت اروپایی آن را در حد رؤسای کشورها مطرح نماید.
و در خصوص موضوعات جهانی، میتوان دیدارهای هشت کشور صنعتی دموکراتیک به تأکید اصلی بر مسائل جوهری بازگرداند و نه تنها بعد اقتصادی، بلکه بعد سیاسی را بدان بیفزاییم ولی آنچه نمیتوان به دست آورد این که تلاش برای در تنگنا قرار دادن فرصت نظام بینالملل از طریق سازمانهای کهنهای که نیم قرن قبل برای اهداف کاملاً متفاوتی تأسیس شدهاند، میباشد.