دکتر علی عبدلی
در میان اوراق پراکنده تاریخی که در اختیار نگارنده قرار دارد، نامهای به چشم میخورد که به خط احمد شاه قاجار برای علیرضاخان عضدالملک (نایبالسلطنه) نوشته شده. این نامه که از جمله اسناد جالب توجه مربوط به دوره قاجار و نهضت مشروطیت میباشد، ظاهراً تاکنون در جایی چاپ نشده است. لذا جای آن داشت که به مناسبتی چاپ و در اختیار جویندگان اینگونه مطالب قرار گیرد.
نهضت مشروطیت ایران، اگرچه به عنوان یکی از درخشانترین جلوههای بیداری ملتهای آسیا، در صحیفه تاریخ به ثبت رسیده، اما داستان ناکامیهایش؛ داستان حشو و غشهای اجتنابناپذیری که در سرشت والای انقلابی آن راه یافته بوده، سیمای راستینش را مکدّر کرده است.
با اینکه بحث در زمینه تبیین، تحلیل، و بازشناسی واقعیات مربوط به آن جنبش بزرگ تجدّد و ترقیخواهی، هنوز در نیمه راه است و تاکنون نیز نقشی هم در فزودن و هم در زدودن آن کدورت ایفا کرده، اما از آن حدیث واقعیتی که هیچگاه به دیده تردید نگریسته نشده؛ این است که دو جبهه متعارض خیر و شر به مثابه ظرفی برای تمامیت مظروف آن نهضت بوده اما سرانجام و در تحلیل نهایی، جبهه خیر با سرشاری از جانفشانیهای گردان و آزادگان و مدافعان عدالت و آزادی و ستیزندگان راه ترقی و تجدّد ملی و سرمستان باده عشق به نوع بشر و مومنان به فطرت عدالتجو و آزادیطلب انسان، به اثبات رسید و کالبد خجستۀ خود را به موجودیت آن نهضت بخشید.
با اینکه از بین همۀ وقایع و نهضتها و جنبشهای سترک تاریخ چند هزار سالۀ ایران تا قبل از وقوع انقلاب اسلامی، مشروطیت تنها نهضتیست که پژوهشگران بدون کوچکترین دغدغه از بابت اسناد و مدارک و اطلاعات وافی میتوانند در همۀ لحظهها و گوشههایش به تحقیق و تتبع بپردازند، اما در ارزیابی تمامیت آن نهضت اختلاف آراء فراوانی وجود دارد که البته این امر در هر عمل علمی طبیعیست.
از جملۀ آن اختلاف آراء در مورد زمان آغاز و انجام مشروطیت است که عدهای انجامش را ساعت تیراندازی به سوی ستارخان در تهران و خانهنشین ساختن او میدانند، گروهی ساعت به دار کشیده شدن شیخ فضلالله نوری و جمعی هم هنگامههایی دیگر را. و نظری هم هست که میگوید نهضت مشروطیت اگر به راستی در نیل به هدف غایی خود دچار شکست شده باشد، با پشت سر گذاشتن مقدماتی چون به توپ بسته شدن مجلس شورا، بریده شدن سر از تن بیجان میرزا کوچکخان و کودتای 1299، با خلع احمدشاه قاجار از سلطنت تحقق پذیرفته است.
زندگی و سلطنت تکیده و لهیده و به خواری کشیده شده احمدشاه خود حدیث پایان دورانی از تاریخ مردم ایران میباشد که واپسین امواج پایداریاش در مدّ مشروطیت و دنبالۀ طبیعی آن در هم شکست و آن دو هماورد، یعنی دوره تاریخی موردنظر و نهضت مشروطیت، سرانجام با هم از پا درآمدند.
با توجه به نظریه اخیر جای آن است که علل و عوامل و چگونگی افول آن دوره و برچیده شدن حکومت سلاطین قاجار، به ویژه وقایعی که احمدشاه را در احاطه داشت به دیده تأمل و کنکاش بیشتری نگریسته شود و در این راستا این نکته از نظر دور نماند که احمدشاه هم به هر حال شاه بود، شاه کشور کهنسال و سرفراز ایران و گواه آن نیز این نامه مجلس شورا و زعمای وقت مملکت:
«27 جمادیالثانی 1327 - به عرض پیشگاه اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی، سلطان احمدشاه خلدالله ملکه و سلطانه. چون اعلیحضرت محمدعلیمیرزا پدر والامقام اعلیحضرت اقدس برحسب مقتضیات وقت از امر خطیر سلطنت معاف شدند به موجب ماده 36 و 37 قانون اساسی در مجلس فوقالعاده که به تاریخ 27 جمادیالثانی 1327 در بهارستان منعقد گردید، سلطنت به اعلیحضرت اقدس شهریاری مقرر و اعلان شد و نیابت سلطنت موقتاً به عهده حضرت مستطاب اشرف عالی آقای عضدالملک دامت شوکته واگذار گردید تا بعد از انعقاد پارلمان به موجب ماده 38 قانون اساسی قرار قطعی در باب نیابت سلطنت داده شود.
مراتب معروضۀ فوق از طرف مجلس عالی فوقالعاده رسماً به توسط مبعوثین آن مجلس عالی به پیشگاه سریر اعلی ابلاغ و اعضاء این مجلس از طرف عموم ملت تبریکات صمیمانه خود را تقدیم حضور باهرالنور همایون داشته از خداوند مسئلت میکنند که سلطنت مشروطه آن اعلیحضرت برای عموم اولاد ایران به انواع میامن و برکات مشحون و ترقی و سعادت این مملکت در سایه توجهات خسروانه حاصل و کامل گردد. تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، دکتر مهدی ملکزاده، جلد 6، صفحه 97»
اما به راستی چه عواملی و چه قدرتی نیروی لایزال ملت و اراده تاریخی همان رعایای پابرهنهای که صبرشان مرداب است و خشمشان توفان، توفانی بنیانکن و بیامان، در روند تحولات جوامع، سریر اعلی اعلیحضرتان همایون را آنچنان به خاکسار فنا و ذلت کشانده است که یکی از آن چند روز پس از دریافت نامه فوقالذکر دست التجاء از آستین برمیآورد و به قیم خویش مینویسد:
«شماره ثبت 6897
جناب اشرف نایبالسلطنه انشاءالله احوال شریف شما خوب است چند وقت است که از سلامتی شما اطلاع ندارم انشاءالله تا بحال رفع کسالت شما شده است. من وقتیکه ولیعهد بودم یک ماهیانه داشتم از قبیل جوراب دستمال کفش هوله(!!) این تور(!!) چیزها بود دو سه ماه بود که نمیدانند (دادند) و اول ماه رمضان هم داند (دادند) اما.... (ناخوانا) ندادند مثلاً دستمال باید 15 جفت میدادند 12 جفت دادند کفش باید دو جفت بدهند یک جفت دادند دستمال باید سی عدد بدهند مثلاً 18 عدد دادند هوله(!!) که ابداً(!!) ندادند.
غدغن کنید من بعد درست بدهند وقتیکه ولیعهد بودیم سالی دو هزار تومان سرف(!!) جیب من بود سه سال ولیعهد بودم دو سالشرا دادند مال امسال را ندادند هالا(!!) که وضع مخشوش(!!) است و هنوز برای من مواجب معین و سرف(!!) جیب معینی درست نکردند بگویید هالیه(!!) سرف(!!) جیب پارسال که مانده است او(!!) را بدهند غب(!!) من من پول لازم دارم و ندارم البته غدغن کنید که سرف(!!) جیب پارسال مرا بدهند البته بدهند
امضاء - احمدشاه»
این نامه به خط شخص احمدشاه و در نخستین سال سلطنت او (1327) نوشته شده است. از نثر ساده و کودکانه آن بر میآید که به وسیله کس دیگری انشاء نشده و غلطهای متعدد املایی آن نشان میدهد که نامهای محرمانه بوده واحدی از اطرافیان شاه آن را نخوانده و حتی معلوم نیست که این نامه اصلاً به دست نایبالسلطنه رسیده است یا نه.
موضوع نامه شکوائیه معصومانه و تقاضایی ملتمسانه و بسیار حقیر نوجوان دوازده سالهایست که دست قضا و قدر او را در موقعیتی قرار داده که مجبور است نقش پادشاه کشور بزرگی را برعهده بگیرد که نهضت عظیم مشروطیت اساس و ارکان آن را در هم ریخته است و او در حالیکه حس میکند و یا شنیده است که اوضاع مغشوش و یا به زعم خودش مخشوش است و میداند اعلیحضرت پدرش از نهیب خشم مردم به آغوش دشمن غدار ملت و مملکت یعنی روسیه تزاری پناه برده است، ولی ظاهراً قدرت درک مسائل و بصیرت شناخت واقعیات را به هیچ وجه ندارد و برای او هنوز مسئله مهم و قابل طرح یک جفت کفش و چند تا حوله و امثال این چیزهاست.
از طرفی در آینه این نامه، بازی شگفتانگیز فلک شعبدهباز را تماشا میکنیم که چگونه پادشاهی در حین سلطنت برای مقدار ناچیزی پول توی جیبی ملتمسانه دست به سوی این و آن گشوده است. اینجا دیگر اثری از آن جلال و جبروت هر چنتد ظاهری به چشم نمیخورد و دیگر کسی از آن مجیزهگویان فراوان برگرد اعلیحضرت همایون باقی نمانده است، تا به طمع چنگاندازی بر پست وزارتی و یا سر بر حکومت ولایتی لااقل چند عدد دستمال به شاه نگونبخت اهدا نماید. آیا به راستی تا چند سال، حتی چند سال پیش از آن هنگام تصور چنین عاقبتی و عقوبتی میتوانست به حریم کاخ گلستان و سلطنتآباد راه یابد؟