تاریخ انتشار : ۲۶ آذر ۱۳۹۰ - ۱۲:۰۵  ، 
کد خبر : ۲۳۱۹۰۹

انقلاب روسیه هم شکست خورد


نویسنده: Christopher.L.C.E. Witcombe
مترجم: محسن فرامرزی
تا چندی پیش، واژه مدرن عموماً بر هنر دورۀ معاصر اطلاق می‌شد: به طوری که هنر هنگامی که پدیدار می‌شود، مدرن است، سانینوسانینی در اثری به نام کتاب هنر (the Book of Art) به سال 1437 اظهار می‌دارد که ژیتو نقاشی را به حالت مدرن رسانده است. جورجیو واساری، نویسنده ایتالیایی قرن شانزدهم، هنوز خود را مدرن می‌شمرد.
واژه مدرن تا آنجایی که به تاریخ هنر مرتبط است* به دهه 1860 تا دهه 1970 اطلاق می‌شود* و ایدئولوژی هنری را که محصول دوره* توصیف می‌نماید، وقتی که مردم پیرامون هنر* می‌کنند به کاربرد خاصتر آن توجه دارند، به همین* واژه مدرنیسم به هنر دوره مدرن اشاره دارد، در واقع می‌توان مدرنیسم را در رابطه با نسبتی که با فلسفه هنر مدرن* فهمید.
سوزی گابلیک در کتابش به طرح این پرسش می‌پردازد که آیا مدرنیسم به شکست انجامیده است؟ آیا شکست* نگاه او، یعنی پایان پذیرفتن؟ یا منظورش آن است که مدرنیسم در بدست آوردن چیزی توفیق نیافته است؟ فرض اخیر بدین معنا است که مدرنیسم اهدافی را مدنظر داشته که در تحقق آنها کامیاب نبوده است. اما این اهداف چه می‌باشد؟
بنابر دلایلی که خواهد آمد، آشکار می‌گردد که مسأله مدرنیسم عمدتاً تحت شرایط خاص و منظم نضج یافته است. هنر مدرن از نظرگاه مورخان، اسلوبی است که اولاً رنگ و دکور از ویژگیهای ذاتی آن می‌باشد و ثانیاً بی‌توجهی به موضوع را بر زمانه می‌نمایاند. عموماً عقیده بر آن است که ادوار مانه نخستین نقاش مدرنیسم بوده و مدرنیسم در دهه 1860 در هنر تبلور یافته است. بنابراین نقاشیهایی نظیر اثر ادوار مانه، Le Dejeuner sur l`herbe (نهار خوردن بر روی چمن‌زار) جزء آثار طلیعه‌دار مدرنیسم شمرده می‌شود.
اما ممکن است این پرسش طرح گردد که چرا مانه به ترسیم چنین اثری روی آورد؟ پاسخ مقبول آن است که او به پرداختن موضوعات تازه، ارزشهای صورتگرایانه روابط خصوصی (بین زنان و مردان) علاقه داشت اما گذشته از مورد مذکور، مسأله جالبتر آن است که: چرا ما نه به موضوعات جدید، ارزشهای صورتگرایانه و روابط خصوصی، می‌پرداخت. او نقاشی مدرنیسم را پایه‌گذاری کرد، اما چرا چنین اثری را بجا نهاد. زمانی اثر Le Degeuner sur l`herbe (نهار خوردن بر چمنزار) در سالن رفوس در معرض دید قرار گرفت بسیاری از مردم احساس بی‌احترامی و اهانت کردند و همچنین آن هنگام که مردم نقاشی المپیا را مشاهده کردند، دچار بهت و حیرت شدند.
چرا مانه با آنکه می‌دانست این تصاویر مردم را مبهوت می‌کند به ترسیم چنین آثاری روی آورد.
برای اینکه پاسخ پرسشهایی از این قبیل را دریابیم، لازم است که یک دیدگاه واضح‌تر و عمیقتری در قبال مسأله مدرنیسم اتخاذ نماییم. در پرتو یک نگرش کلی است که می‌توانیم به بنیادهای فلسفه مدرنیسم و اهداف و نیات آن پی ببریم. به همین سان، اتخاذ چنین نگرشی، برای درک هنر و تشخیص هنرمند در جهان مدرن، ضروری است.
ریشه‌های بنیادین مدرنیسم، جدا از اواسط قرن نوزدهم، در تاریخ نهاده شده است، از نظرگاه مورخان (لوی از مورخان هنر) عصر واقعی مدرن همراه با رنسانس آغاز شد. مسلماً بحث مدرنیسم در دوره رنسانس، آن‌هنگامی که ما برای نخستین‌بار با انسان‌گرایی سکولار، مفهومی که انسان معیار همه چیز است (نه خداوند) مواجه شدیم، شروع به تراویدن نمود در سال 1516 در راستای نظریه اتوپیایی توماس مور یک بینش اتوپیایی و بصیرت مدنی فراگیر از جامعه متکامل‌تر و متعالی‌تر شکل گرفت.
با مروری بر پیشینه انسان‌گرایی رنسانس می‌توان دریافت که مدرنها بر این باور بودند که انسان در راستای آموختن می‌تواند مشکلات را دریابد و سپس بر طبیعت و قوای طبیعی چیره گردد. آنها اظهار می‌داشتند که ما می‌توانیم به کنه و ذات جهان دست یابیم و سرنوشت فرد و آینده جهان را در دست بگیریم.
تجلی تفکر مدرنیسم در رنسانس به عنوان یک الگوی فراگیر اندیشه در قرن هیجدهم لحاظ شده بود، نخست آنچه که نزاع بین سنتیها و مدرنها نامیده می‌شد رخ داد. این مجادله سرتاسر حیات عقلانی اروپای آن عصر را فراگرفت، بحث اصلی آن بود که آیا از نظر اخلاقی و هنری مدرنها (یعنی کسانی که در قرن هیجدهم می‌زیستند) برترند یا سنتیها (یعنی یونانیان و رومیان)؟ این جدال به یک دوگانگی و تباینی که لازمه مسأله مدرنیسم بود، انجامید، لازمۀ این جدال تفکیک بین افراد محافظه‌کار طرفدار سنتیها و افراد مترقی‌تر حامی مدرنها بود. قرن هیجدهم عصر روشنفکری بلوغ فکری است که در آن عقل هدایت‌کننده اصلی امور بشری محسوب می‌شود. به واسطه عقل است که انسان روشنفکر می‌شود و ذهن روشنفکر از جهل و خرافات رهایی می‌یابد و جهانی یکپارچه جدید و شگفت می‌آفریند.
روشنفکری یک جنبش عقلانی بود، چرا که بیشترین محرکهای بلافصل که انقلاب علمی نام گرفته بود، زمانی حاصل شد که مردانی همچون گالیله و اسحاق نیوتن در قرون هفدهم و هیجدهم عقل را در پژوهش طبیعت به کار گرفتند، از طریق این بکارگیری کشفیات علمی چشمگیری که نمایان‌کننده حقایق علمی بود، پدید آمد.
این حقایق اغلب با اعتقادات مرسوم ناسازگار بود، علی‌الخصوص اعتقادات کلیسا. من باب مثال، این حقیقت که زمین به دور خورشید می‌چرخد، بر عکس آن چیزی بود که کلیسا برای قرنها آن را القاء می‌کرد.
متفکرین قرن هیجدهم بر این باور بودند که تمام چیزها می‌بایست متناسب و متلائم با عقل باشد، حتی سنت، قوانین، تاریخ و هنر. آنچه که ابراز می‌شد، آن بود که این حقیقت در صورتی تحقق می‌یابد که عقل در گستره‌های سیاسی اجتماعی به منظور برطرف کردن مشکلات و بهبود وضعیت سیاسی، اجتماعی بشر بکار آیید، چنین تفکری تسریع‌کننده و فراهم‌کننده احداث جامعه جدید و متعالی بود.
حقیقتی که توسط عقل احراز شده بود، توانست مردم را از غل و زنجیر نهادهای فاسدی همچون کلیسا و صومعه‌ای که با غلط جلوه دادن تفکر سنتی و ایده‌های قدیمی مردم را مقهور خرافات، جهل و نادانی گردانیده بود، برهاند. شعار اصلی آن بود که «حقیقت برایت آزدای را به ارمغان می‌آورد» در بینش جامعۀ جدید آزادی نقش محوری می‌یابد در پرتو آزادی و حقیقت است که جهان مورد پسند انسان واقع می‌شود.
متفکران مترقی قرن هیجدهم بر این باور بودند که با نمود حقیقت از طریق جریان روشنفکری وضعیت بشر تا اندازه زیادی رو به بهبود نهاده است.
آنها اظهار می‌داشتند با احراز و تحقق عقل و حقیقت فرد دیگر در چنگال ادیان و مراجع اقتدارگرایی که خود را محق می‌شمارند و افراد را در راستای اهداف خود بکار می‌گماردند، نیست. در سال 1763 ژان ژاک روسو در اثری به عنوان «پژوهش در باب طبیعت و قراردادهای اجتماعی» به ترسیم جامعه جدید بشری پرداخت، او اظهار می‌داشت که همه افراد از آزادی و حقوق یکسان برخوردار می‌باشند، چنین دیدگاهی در قرن هیجدهم به شکل‌گیری جامعه جدید و جهان بهتر انجامید.
چنین اظهاراتی علاوه بر اینکه در کتابها نمود یافتند، در قرن هیجدهم دو جریان عمده در تحقق این اندیشه‌ها، دست به کار شدند، البته چنین اندیشه‌هایی با وجود عناصر سنتی و محافظه‌کار ترویج نیافتند و هر دو جریان با توسل به انقلاب خونین توانستند، مقاومت آنها را درهم شکنند.
اعلام استقلال ایالات متحده کنونی یکی از تجارب بی‌نظیر، در ایجاد جامعه جدید و متناسب با جهان نو و اندیشه‌های نو بود. اندیشه روشنفکر حاوی عبارتی همچون «ما بر این باوریم که این حقایق بدیهی می‌باشند» بود و همچنین بر این شعار تأکید می‌شد که «تمامی انسانها برابرند» مسلماً پیام اصلی آن بازنمودی است از نگرش انسان برای در آغوش گرفتن سعادت و آسایش زندگی دنیوی، در مقابل این طرز فکر مسیحیت بر زندگی بعد از مرگ تأکید داشت.
یکی از حقوقهای لاینفک بشر که درخور اهمیت است، آزادی و آزادیخواهی می‌باشد. در سال 1789 مردم فرانسه با توسل به انقلاب خونین سعی داشتند جامعه جدید را بنیان نهند. انقلابیون شعارهایی نظیر: برابری، برادری سر می‌دادند اما انقلاب فرانسه در تحقق یک جامعه نو و متعالی کامیاب نشد. سومین جریان روشنفکری که در راستای تفکر روشنفکرانه در آغاز قرن بیستم پدید آمده بود، انقلاب روسیه بو دکه جزء ایده‌آلیست‌ترین و آرمانی‌ترین انقلابها بشمار می‌رفت، این جریان نیز به شکست انجامید.
کارکرد تازه هنر و هنرمند و آرمانهای روشنفکری جزء بنیادهای مدرنیسم محسوب می‌شد. در واقع هدف مدرنیسم و هنر مدرن ایجاد جامعه متعالی بود.
منظور از نائل شدن به این اهداف چه بود؟ اگر پایه‌گذاری جامعه متعالی جزء خواسته‌های مردم قرن هیجدهم بود، این خواسته‌ها به چه نحو به منصه ظهور رسیدند؟ چگونه کمال بشریت و ایجاد جامعه متعالی تحقق می‌یافت؟ همانگونه که اشاره شد، مردم قرن هیجدهم بر این باور بودند که تنها روشنفکر می‌تواند به حقیقت دست یابد. از طریق فرایند شناخت‌گرایانه جدید، یعنی بکارگیری عقل برای شناخت، حقیقت و روشنفکر به منصه ظهور می‌رسد، فرد به فراگیری شناخت می‌پردازد و در همان عین نحوه کشف حقیقت را می‌آموزد.
با عقل روشن‌اندیش فسادهای دینی و ایدئولوژیهای سیاسی، روی برمی‌تابند. تعلیم و تربیت حقیقت را برای ما به بار می‌نشاند و راه دستیابی به حقیقت را برای ما فراهم می‌نماید.
تعلیم و تربیت ما را از جهالت می‌رهاند و ما را جدی‌تر و مهمتر می‌سازد.
انسانهای تعلیم‌دیده و روشن‌اندیش با تلاش و کوشش خود بنیادهای یک جامعه جدید را متحقق می‌سازند تا چندی پیش، مفهوم تعلیم و تربیت برای متفکر متجدد غربی نقش محوری داشت.
توماس جفرسون از جمله روشنفکرانی بود که قائل به جدایی شناخت از تحلیل خردگرایانه بود. البته نه تنها جفرسون، آگاهانه نظریه روشنفکرانه خود را پروراند، بلکه برای ترویج آموزش دیگران قاطعیت به خرج داد. در چارلتزویل یک دهکده فرهنگی بنا نهاد که بعدها دانشگاه ویرجینیا نام گرفت. او بر این باور بود که روشنفکر می‌تواند بدون تعصب و سوءظن نسبت به کلیسا به پژوهش پیرامون حقیقت ادامه دهد. در طرحهایش درباره دانشگاه نمازخانه یا معبد جایگاهی نداشت و اظهار می‌داشته که کلیسا و اعتقادات تنگ‌نظرانه و تعصب‌گرایانه آن می‌بایست از دولت و تعلیم و تربیت مجزا باشد. جفرسون نیز مانند روشنفکران دیگر هنر و معماری را درخور اهمیت می‌دانست.
هنر و معماری با ارائه یک سری از خصوصیات و ارزشهای الگووارانه‌ای که هادی ذهن روشنفکر بود، می‌توانست تأمین‌کننده فرایند تعلیمی ذهن روشنفکر باشد. الگوی آرمانی جامعه جدید در نیمه دوم قرن هجدهم دنیای یونان و روم باستان بود، دوره آتنیهای عهد پریکلس و روم جمهوریخواه که در رفتار شهروندان الگوهایی همچون اصول دمکراسی در دولت قهرمان‌گرایی، کنش ارزشی، خودپژوهشی و تعلیم و تربیت مدنی تجلی یافته بود.
در نزاع بین سنتیها و مدرنها که بر آن اشاره رفت، سنتیها با قاطعیت ابراز می‌داشتند که دنیای باستان به نوعی تعالی و تکاملی که متقارن با فهم روشنفکر از حقیقت است رسیده بود. ژوآنا ونکمان با اطمینان اظهار می‌داشت که هنر یونانیان متعالی‌ترین و متکامل‌ترین هنر است و توجه هنرمندان را به الگوهایی نظیر Apollo Belvedere سوق می‌داد.
ژاک لویس داوید، اثر جاودانه‌اش یعنی Oath of Horatii را هنگامی ترسیم نمود که بین سنتیها و مدرنها مجادله سرگرفته بود، این اثر که در سال 1785 در معرض عموم قرار گرفت و جزء آثار مشهور و بی‌نظیر شمرده می‌شد که مسائل اخلاقی را در پی داشت. داوید دریافته بود که هنر تحت شرایط مشخص در شکل‌گیری جامعه جدید مؤثر می‌باشد. او به عنوان یکی از اعضای کمیسیون انقلابی و آموزش همگانی به تبیین این مطلب می‌پرداخت.
«هنرها می‌توانند در تمامی جنبه‌ها تسریع‌کننده پیشرفت بشر محسوب شوند، بشر را به سلاح عقل و فلسفه مجهز گردانند، جهان را معمور و آباد سازند و آزادی، برابری و قانون را برای بشر به ارمغان آورند تا اینکه این الگوهای تحسین‌برانگیز و کوششهای بی‌وقفه انسانهای مشهور ترویج و به آیندگان منتقل گردند».
او با صراحت و اطمینان اظهار می‌داشت هنرها می‌توانند تا حد زیادی در امر آموزش همگانی ما را یاری رسانند.
در نزاعی که بین سنتیها و مدرنها برقرار بود، داوید از طرفداران سنتیها بود. او بر مبنای آرمانهای باستانی و کهن، جامعه‌ای نو و تازه را مجسم می‌ساخت. در مقابل، از نظرگاه مدرنها، جامعه واجد سامانی مترقی‌تر بود. مدرنها جهانی جدید و متمایز از سنتیها ترسیم کردند که در آن مدلهای سنتی یافت نمی‌شد، مع‌الوصف مسأله مورد نظر مدرنها آن بود، جهان پیرامون آنها ناشناخته مانده است، در وهلۀ نخست مشکل اصلی کشف حقیقت بود و بعد آشکار شد آن معضلی که روح بشر را تسخیر کرده است و می‌بایست مورد توجه قرار گیرد، تنها فکر منطقی نیست، بلکه یک زندگی احساسی نظیر عشق که فراتر از عقل است، می‌باشد.
به همین‌سان اظهار می‌شد، عقل، تخیل را فرونشانده است، بدون تخیل هیچ‌گونه پیشرفتی حاصل نخواهد شد. عقل به تنهایی، نتایج غیر انسانی به بار می‌آورد، اما تخیل بدون عقل هم، هیولا می‌آفریند. توافق همگانی در باب نقش محوری آزادی، ‌موجب شد تا در جهان معاصر، آزادی تبلور یابد. بعد از انقلاب 1789 در حالی که مدرنها به جرگه رمانتیسم می‌پیوستند، سنتیها نیز در صفوف نظام یا حکومت باستان قرار گرفتند، در پی این انقلاب هر یک از این دو جنبش به تدبیراندیشی پیرامون آینده پرداختند، از طرفی، سنتیها از نظر سیاسی یک کاست محافظه‌کار بودند که هنر آکادمیک را کلاسیک‌گونه جلوه می‌دادند و از طرف دیگر مدرنها به عنوان مترقی و جناح چپ انقلابی به رمانتیسم ضد آکادمیک پیوند خورده بودند. این نوع از تقسیم‌بندی به بهترین نحو در آثار اوژن دلاکروا و ژان ـ اگوست ـ دمینک، انگر مشهود است.
در سال 1824 اثر انگر به نام vow of Louis xlll و اثر دلاکروا به عنوان Massacer of Scios در معرض بازدید عموم قرار گرفت. اثر انگر به سبک انتقادی موسوم به Lebeau(زیبایی) ترسیم شده بود. این سبک با نظریه آکادمیک، سنتی و نیروهای محافظه‌کار رژیم گذشته همخوانی داشت. اما در مقابل این سبک، دلاکروا به سبکی که LeLaid(زشتی) نام گرفته بود، نقاشی می‌کرد و از ایستارهای لیبرالی در انتخاب موضوع استفاده می‌کرد و با آنارشی، ماتریالیسم و زندگی مدرن و زمانه سازگار بود. از نظرگاه محافظه‌کاران انگر، ساختار، ارزشهای سنتی و ایام خوش حکومت سابق را نمایان ساخته بود. مترقیان سیاسی دلاکروا را بازنمودکننده اندیشه‌ها، انقلاب و آنارشی می‌دانستند.
حامیان او اظهار می‌داشتند او در هنر حکومت جباران را واژگون نموده و اصول آزادی را بنا نهاده است. خطوط فکری مدرنهای مترقی از دلاکروا مستقیماً به گستاوکربت و ادوارمانه انتقال یافت. از چشم‌انداز محافظه‌کاران رمانتیسم، دلاکروا رئالیسم کربت و طبیعت‌گرایی مانه همگی تجلی سبک قباحت و زشتی می‌باشد که نقطه مقابل آرمان آکادمیکی زیبایی قرار می‌گیرد. محافظه‌کاران، دلاکروا، کربت و مانه را متهم می‌کردند که آنها با دنبال کردن و پی‌گیری آثار ضد حکومتی قصد براندازی حکومت را دارند.
مورخان و منتقدان هنر ارتدوکس بر این باور بودند که هنر مدرن از نظر سیاسی بی‌طرف خنثی و فاقد محتوا می‌باشد، اگرچه، ممکن است این نگرش برای ما عجیب باشد، اما این فرایند خنثی‌سازی و سیاست‌زدایی هنر از آغاز سال 1855 با همکاری و حمایت حکومت از نیروهای محافظه‌کار و همدستی مورخان و منتقدان صورتگرا، صورت گرفت. البته دلاکروا در مقام یک نقاش، در 28 جولای 1830 با ترسیم اثری همچون، ‌آزادی مردم را رهبری می‌کند، از انقلاب 1830 حمایت کرد.
اظهارات تمام سوسیالیستی گستاو کربت در «سنگ‌شکنها» و اشتراک سیاسی صریح ادوار مانه در «اعدام امپراتور ماکزیمیلان» خصوصیات ظاهری هر اثری را یعنی تکنیک صورتگرایانه و روش هموارگونه فضای تصویری را نادیده می‌گیرد. بدین ترتیب، تعصبات محافظه‌کارانه حاکم بر جامعه که ذکر آن رفت، مانع بروز احساسات و انگیزه‌های مدرنیسم مترقی گردید.
سردبیری: قسمت‌هایی که با علامت * مشخص شده است، در اصل منبع نیز ناقص می‌باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات