تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۳:۲۳  ، 
کد خبر : ۲۳۱۹۱۴
دین و آزادی در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام والمسلمین موسویان

اندیشه آزادی؛ ضرورت‌ها و پیشینه دینی آن (بخش اول)

اشاره: آیا اندیشه آزادی اندیشه‌ای متجدد است و جز در فضای مدرنیته ـ و با ابتناء بر مبانی آن ـ سامان یافتنی نیست؟ آیا ما در متون دینی خود ردپایی از آزادی آن هم در معنایی نه صرفاً ناظر به تعالی و پالایش روحانی، بل درگیر با مسائل مشخص این جهانی نمی‌بینیم؟ در غیر این صورت مضمون این اندیشه و مرزهای آن تا به کجا در متون مزبور ترسیم شده و چگونه می‌توان آن را با تمامیت احکام فقهی خود همچون ارتداد سازگار دید؟ اینها، سوالاتی است که در نخستین بخش از گفت‌وگوی ما با حجت‌الاسلام والمسلمین موسویان از عالمان روشن‌اندیش و در عین حال اصول‌گرا و مبارز حوزه علمیه قم مطرح شده است. موسویان در پاسخ به پرسشهای ما بر ضرورتها و مضمون اندیشه آزادی در ماثورات دینی ما پای می‌فشرد. وی این اندیشه را در انحصار مدرنیت نمی‌داند و صرفنظر از تفسیر خاص آزادی که در اندیشه مزبور صورت بسته است به امکان طرح دیگر صور آزادی (با مبانی، مضمون و پیامدهای خاص خود) نیز قایل است.

زندگینامه:
حجت‌الاسلام والمسلمین سیدابوالفضل موسویان به سال 1334 در مشهد مقدس به دنیا آمد. تحصیل علوم حوزوی را از زادگاه خود آغاز کرد و پس از پایان بردن مقدمات و سطح بیش از 15 سال از دروس خارج فقه و اصول اساتید بزرگ مشهد و قم استفاده برد. موسویان دروس مزبور را عمدتاً از محضر آیات عظام حسنعلی منتظری و وحید خراسانی بهره برده و در این مسیر تحصیلات فقهی خود را تا حد تجزی در اجتهاد ادامه داده است.
وی عرفان نظری و نیز فلسفه را تا اسفار صدرالمتالهین نزد آیت‌الله جوادی آملی آموخته است.
موسویان از پیش از انقلاب در جریان نهضت اسلامی فعالانه شرکت داشت و مدتی را نیز زندگی مخفی اختیار کرد.
وی از ابتدای تاسیس نظام در نهادها و ارگانهای انقلابی مسئولیت‌های موثری را عهده‌دار بود و برای مدتی نیز مدیر مسئولی روزنامه خراسان را برعهده داشت که با اقدامات سیاسی برخی نهادها این مسئولیت از او سلب شد وی در حال حاضر سردبیر فصلنامه نامۀ مفید از انتشارات دانشگاه مفید قم است و تاکنون مقالات و تحقیقات ارزنده‌ای در حیطه اسلام‌شناسی در نشریات مختلف و من‌جمله نامۀ مفید از او به چاپ رسیده است.
* برخی آزادی را اندیشه‌ای صرفاً متعلق به عصر مدرن دانسته‌اند. به زعم ایشان، مطالبه آزادی فی‌الواقع مطالبه آزادی از سلطه عموم و برخورداری از قدرت مداخله در امور عمومی است. حال آنکه امور عمومی، اموری است که جمهور مردم در پیدایش و برخورداری از آن مشترکند. به زعم ایشان تا پیش از عصر مدرن هیچ‌گونه تشخصی میان امر خصوصی و امر عمومی وجود نداشته است. در این چنین فضایی نه مطالبه آزادی تحقق پیدا کرده و نه می‌توانسته تحقق پیدا کند و لذا مطالبه آزادی، مطالبه‌ای کاملاً متجدد و مبتنی بر مبادی مدرنیته است، نظر شما در این باره چیست؟ آیا این رای را صائب می‌بینید؟
** این مسأله که ما امروز مسائل جدیدی پیدا کرده‌ایم که در گذشته بصورت کمرنگ‌تری مطرح بوده یا احیاناً شکل آن فرق می‌کرده است، قابل انکار نیست به سخن دیگر تحولات و تغییرات زمانی را نمی‌توان در این زمینه نادیده گرفت. مطمئناً شکل بعضی زا مسایل تغییر کرده است و یا بعضی مسائل امروزه پررنگ شده ولی در گذشته به این حدت و شدت مطرح نبوده است منتهی در مساله حکومت و حاکمیت، من معتقدم که بشر از ابتدای اینکه زندگی جمعی را آغاز کرده است، مساله سیاست و قدرت عمومی برای او مطرح بوده است و نمی‌توان آن را به دوره معاصر و زمان حاضر محدود کرد. در گذشته هم افرادی به طور جدی در پی کسب حاکمیت و قدرت بودند و برای بدست آوردن قدرت تلاش می‌کردند و به هر حال چالش قدرت امری مستحدث نبوده لذا محدود کردن آن به زمان ما تحلیل صحیحی نیست. حتی از بعضی از آیات و روایات ما اینطور برداشت می‌شود که این مسائل حتی از دوران قبل از میلاد مطرح بوده است.
برای مثال قضیه فرعون و به طور کلی فراعنه و قضیه حضرت موسی و حتی ماجرای طالوت و جالوت را که قرآن مطرح می‌کند، نشان‌دهنده این است که این مسائل از زمانهای بسیار دور و حتی قبل از تاریخی که ما در دستمان است وجود داشته است و قرآن به آن اشاره می‌کند. منتهی در اینکه مسائل سیاسی، شکل جدیدی پیدا کرده است، شکی نیست طبیعتاً با تحولاتی که بشر در همه زمینه‌ها کرده است در مسایل سیاسی هم تاثیر گذاشته است. مثلاً قضیه تفکیک قوا، مساله‌ای است که بشر کنونی به آن رسیده است و من در گذشته‌های دور سراغ ندارم که این بحث مطرح بوده باشد. یا مثلاً نظام پارلمانی یک پدیده تقریباً جدیدی است که به این صورت در گذشته‌ها نبوده است. ممکن است که به شکل شورایی از نخبگان تحقق داشته (مانند قضیه ملکه سبا که قرآن نقل می‌کند وقتی نامه حضرت سلیمان به ملکه رسید، او با مشاورین خودش مشورت کرده و نظر خواست) اما این امر خیلی محدود بوده و اینطور مسایل در اداره جامعه کمتر مطرح می‌شده است شاید علت دیگر آن هم این بوده که پیچیدگی جامعه به پیچیدگی امروز نبوده است.
* به زعم حضرت عالی، قدما مابین امور خصوصی و امور عمومی فی‌الجمله تمایزی قائل شده بودند؟
** بله. حداقل ما در متون اسلامی این تمایز را به وضوح می‌توانیم مشاهده کنیم. حتی در اسلام، ما تقسیمی داریم که طی آن مالکیت. به مالکیت فردی و مالکیت مردم از یک سو و مالکیت امام از سوی دیگر تقسیم می‌شود. گرچه بین فیء و انفال، برخی تفاوتهایی قائل شده‌اند، اما می‌توان گفت که این نوع مالکیتها مالکیتهای عمومی بحساب می‌آمده است. در مسایل کلان سیاسی هم همینطور است. مثلاً جعل مساله امر به معروف و نهی از منکر در اسلام برای همین است.
در روایت داریم که اگر این مساله را ترک کنیم، امری خصوصی نیست که به خود ما آسیبی برسد، «سلط الله علیکم اشرارکم»1 یعنی «خداوند اشرارتان را بر شما مسلط می‌کند» بر قومی که این وظیفه را ترک کنند. خداوند اشرار را بر آنها مسلط می‌کند، یا مثلا در تعبیری از پیامبر داریم که پیامبر جامعه را به یک کشتی تشبیه کردند (این مطلب را در همین روایات امر بمعروف و نهی از منکر داریم) پیامبر می‌فرمایند در یک کشتی همه سرنوشتشان به هم پیوسته است2 و اینطور نیست که فردی بخواهد بتنهایی کاری انجام دهد و ربطی به دیگران نداشته باشد و زندگی آنها را متاثر نسازد این ارتباط در متون دینی ما هست، علاوه بر اینکه در عمل هم همینطور بوده و رعایت می‌شده است.
* پس صرف جعل چنین مسایلی حاکی از پذیرش حوزه‌ای به نام حوزه عمومی در تاریخ تمدن اسلامی است.
** بله.
* و به این ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که مطالبه آزادی سیاسی هم یک مطالبه متجدد نیست و ما در تاریخ اسلام شاهد چنین مطالبه‌ای بود‌ه‌ایم.
** بله. در اینجا در مورد مطالبه آزادی باید بگویم که تقریبا همه آن را یک حق بشری و یک امر بدیهی، می‌دانستند. حتی در روایات ما با تاکید به این مساله اشاره شده که «شما آزاد آفریده شده‌اید» و در بعضی مواضع مذمت می‌نماید که چرا شما خود را بنده دیگران کردید در حالیکه خداوند شما را احرار قرار داده است. «و قد جعلکم احرارا»3. منظور از بنده در اینجا صرفاً بردگی و سجده کردن و مانند آن نیست بلکه تبعیت و پیروی و مطیع بودن است.
* به نظر جنابعالی آیا نشانه‌ای وجود دارد که این آزادی را امری اخروی بدانیم: چون بعضا ادعا کردند که در متون اسلامی صحبت از رهایی و آزادی به میان آمده است اما این آزادی و رهایی معطوف به امور این جهانی نیست. آیا به نظر حضرت عالی این استنباط صحیحی است؟
** خیر. وقتی حضرت امیر این تعابیر را به کار می‌برد منظورشان آزادی اخروی و مثلا نجات از عذاب نبود، بلکه منظورشان همین آزادی عرفی بود. ما در قرآن به تحقیق می‌یابیم که مساله آزادی مساله جدی و مورد توجه همه انبیاء بوده است. این تعبیر در قرآن آمده است که ما پیامبران را فرستادیم و سخن آنها این بود که به مردم بگویند «ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت»4 یعنی عبادت خدا و اجتناب از طاغوت کنید. آنها جامعه را صرفاً به عبادت خدا دعوت نمی‌کردند که شما فقط خدا را عبادت کنید و عنایتی به سرنوشت سیاسی خود نداشته باشید. مبارزه با طاغوت سیره همه انیباء و مورد تاکید همه آنها بوده است. این تعبیر که در مورد پیامبر اسلام و دیگر پیامبران آمده است که «لیضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»5 یعنی غل و زنجیرهایی توسط حکومتها به دست و پای مردم بسته می‌شده که پیامبران آنها را باز می‌کردند و لذا صرفاً اعتقاد به خدا و انجام یک سلسله عبادات،‌سیره انبیا نبوده است و الا دلیلی نداشت که طواغیت با آنها در بیفتند.
در افتادن طاغوتها با انبیاء دلیلی بر این است که انبیاء می‌خواستند مردم را از قیودی که طاغوتها برای مردم بوجود آورده بودند برهانند و نجات دهند. این مساله را در مورد ثروتمندان هم داریم که «و ما ارسلنا من رسول الا قال مترفوها انا بماارسلتم به کافرون»6 یعنی مترفون و سرمایه‌دارها و راحت‌طلبهای جامعه از حضور انبیاء ناراحت می‌شدند و از آگاهیهایی که انبیا به مردم می‌دادند احساس خطر می‌کردند و لذا به پیامبران کفر می‌ورزیدند. پس ببینید هم قدرت‌مندان و هم سرمایه‌دارها و مرفهین بی‌درد و هم آن کسانی که از دین دکانی برای خود درست کرده بودند مثل بلعم باعوراها و... که می‌خواستند بر گرده مردم سوار شده و با تحمیق مردم سوءاستفاده کنند، در مقابل پیامبران موضع می‌گرفتند و انبیا هم در مقابل همه اینها می‌ایستادند و لذا همه اینها هم وقتی پیامبران می‌آمدند احساس خطر می‌کردند و موضعشان در مقابل انبیاء مشترک می‌شد. ما در قرآن تعابیری داریم که نشان می‌دهد انبیاء آمده‌اند با دیکتاتوری‌ها و سرکوب‌گریها برخورد کنند. در مقابل تعبیر «جبار» که برای بعضی از حکام به کار می‌رود، برای پیامبران هم در قرآن این تعبیر به کار برده می‌شود که «لست علیهم بمصیطر»7 یا «بجبار»8 یا وقتی قرآن از بعضی انبیاء یاد می‌کند، آنها را کسانیکه جبار نبودند توصیف می‌کند: «و لم یکن جباراً عصیا»9. قرآن می‌گوید انبیاء تحمیل و جبر نمی‌کردند و در مقابل آنها حکومتهای طاغوتی بودند که جبار و جبرکننده بودند و مانع آزادی‌ها می‌شدند. پس این‌گونه نیست که بحث آزادی به تازگی و در دوران مدرن مطرح شده باشد، در قدیم نیز بحث آزادی مطرح بوده است و انبیاء طرفدار آن بوده‌اند. باز از نکاتی که در آیه‌ای در مورد فرعون داریم این است که «فاستخف قومه فاطاعوه»10 یعنی از حالات فرعون این بوده است که قوم خود را تحقیر می‌کرده است، یعنی علاوه بر آن که به آنها میدان نمی‌داده خیلی هم آنها را بی‌ارزش می‌کرده است و من در اینجا می‌خواهم به این مساله توجه دهم که خصلت خودبزرگ‌بینی و استکبار که خصلت مستکبرین در طول تاریخ بوده است و انبیاء به شدت با آن مخالف بوده‌اند، آنچنان در نظر پیشوایان ما مذموم بوده است که حتی ائمه و پیامبران می‌خواستند در عمل نیز نشان بدهند که اینگونه نیستند و با آن مبارزه می‌کنند مثلا امیرالمومنین (علیه‌السلام) وقتی خطبه‌ای را شروع کردند و شخصی شروع به تعریف و تمجید از ایشان نمود (و شاید جا هم داشته باشد زیرا حضرت علی در فصاحت و بلاغت بگونه‌ای است که تمام فصحا و بلغای عرب می‌گویند اگر ما چیزی هم یاد داریم از علی علیه‌السلام یاد داریم) حضرت این تعبیر و تمجید کردن را نفی می‌کنند و به مردم می‌فهمانند که حالتی پیش نیاید که چون ایشان حاکم‌اند.
مردم بخاطر حکومتشان از ایشان تعریف و تمجید می‌کنند و لذا می‌فرمایند: «و لاتکلمونی بماتکلم به الجبابره و لا تتحفظوا من بمایتحفظ عند اهل البادره و لا تخالطونی بالمصانعه و لاتظنوابی استثقالا فی حق قیل لی و لاالتماس اعظام لنفسی»11 یعنی که رسم سخن گفتن با جباران تاریخ است با من سخن نگویید و آنچنان که از زورمندی دژخوی پروا می‌کنند از من فاصله مگیرید و با تصنع با من میامیزید و چنین مپندارید که اگر با من سخن حق گفته شود مرا گران آید (یعنی به من انتقاد و ایرادی داشته باشید) و نیر گمان مبرید که من بزرگداشت نفس خویش را خواهانم» بعد توصیه‌ای که حضرت در ادامه به یارانشان دارند این است که: «و لاتکفو عن مقاله بحق او مشوره بعدل» یعنی «از سخن حق و پیشنهاد عدل دریغ نورزید» من خود را از پیشنهادها و مشورتها و نصایح شما بی‌نیاز نمی‌دانم. «فانی لست فی نفس بفوق ان اخطا» یعنی «من در نفس خودم برتر از آن نیستم که خطا نکنم» و نیز «من از خطا در کردار خویش احساس ایمنی ندارم مگر اینکه خدا در برابر خویشتن خویشم کفایت کند» یعنی خداوند مرا حفظ کند و الا اگر به خودم باشد این‌طور نیست که خطا نکنم و لذا به یارانشان توصیه می‌کنند که شما اگر نقد و مشورتی دارید به من بگویید و اگر کارهای من به نظر شما برخلاف است به من بگویید .اینها سیره‌ای است که ما در مورد پیامبر و ائمه داریم. در مورد پیامبر هم همین مطلب را داریم که ایشان می‌گفتند با من آنچنان که با پادشاهان سخن می‌گویید، سخن نگویید.
* پس حرکتهای آزادی‌بخش در اسلام بخصوص در میان ما شیعه‌ها صرفاً معلول جذبه‌های ماورایی نبوده و صرفاً معلول این نبوده که پیروان در امام ذوب شوند و در حالت بی‌ارادگی و بی‌خودی، نهضتی را سامان دهند. چرا که از این فرمایشاتی که شما نقل فرمودید می‌توان استنباط کرد که ائمه ما نمی‌خواستند که پیروانشان صرفاً به دلیل جذبه‌های ماورایی پیرو آنها باشند؟
** بله و لذا هر جا هم که احتمال وقوع اینچنین حالاتی داده می‌شد، با آن برخورد می‌کردند چون آنها بعنوان مبین شریعت این وظیفه را داشتند که شریعت را به گونه‌ای مطرح کنند که بعد از آن‌ها هم قابل اجرا باشد و اگر آنها به اعتبار اینکه با وحی و غیب ارتباط داشتند مانع دیگران می‌شدند و می‌گفتند شما حق حرف زدن ندارید، این برای آیندگان الگویی نمی‌شد که مردم در آینده چه نسبتی با حکام داشته باشند یا حاکمان چه وظیفه‌ای نسبت به مردم می‌بایست دارا باشند. وقتی امیرالمومنین به مردم می‌گویند که من بعنوان حاکم بر گردن شما حقی دارم و شما هم بر من حقی دارید، مشخص است که حضرت این مطلب را به عنوان آموزه‌ای که باید برای همیشه در تاریخ بماند و از دین برداشت شود، بیان می‌کنند و الا پیامبر احتیاج به مشورت کردن با مردم ندارد ولی خدا به او دستور می‌دهد که با مردم مشورت کن، (و شاورهم فی‌الامر). برای اینکه بعنوان یک وظیفه برای همه حاکمان تلقی شود و آنها بدانند که همانطور که پیامبر وظیفه داشت مشورت کند ما هم وظیفه داریم مشورت کنیم و مردم هم این را از حاکمان بخواهند نه اینکه حاکم بگوید من از جانب خداوند هستم و احتیاج به مشورت با مردم ندارم چون غالباً متاسفانه، حکومتهای دینی این مشکل را بوجود می‌آورند، چون خود را به وحی و منابع ماورایی مربوط می‌دانند، مانع افکار و اندیشه‌ها و نظرات دیگران می‌شوند.
در حالیکه در اجرا و پیاده کردن حکومت و مسایلی که مصالح مردم در آن مطرح است، پیامبر هم باید با مردم مشورت کند. تعبیر «و شاورهم فی‌الامر»12 تعبیر امری است و حتی در عبارت قبل از آیه «و شاورهم فی‌الامر»، آمده است که «واستغفر لهم» و این نشان می‌دهد که ممکن است گاهی در جریان این مشورت‌ها برخوردهایی هم بشود ولی پیغمبر باید گذشت کند و نباید اینطور باشد که در این مشورتها، همه آن نظری را که پیغمبر می‌دهد بپذیرند و نیز همه حدود را هم در امر مشورت دادن رعایت کنند چون لازمه نظرخواهی از مردم چیزهای دیگری نیز هست که باید آن را پذیرفت و از همین رو است که پیامبر می‌فرماید «لست ملک و لا جباراً»13 یعنی من پادشاه و جبار نیستم، «و انما انا ابن امرءة کانت تاکل رهیب مکه» یعنی من هم فرزندی هستم که گوشت خشکیده‌ای را در مکه می‌خورد. یعنی مثل شما هستم که زندگی می‌کنم و این منصبی هم که الآن به من داده شده، تکلیفی است بدوش من تا وظیفه خود را انجام دهم نه اینکه بر شما حاکمیت داشته باشم و زور بگویم.
* پاره‌ای از آیات قرآن، به صراحت پیروان رسول خدا را به رعایت حدودی در برخورد با پیامبر توصیه می‌کند، مثلا از آنها می‌خواهد که صدای خودشان را از صدای پیامبر بلندتر نکنند و...، در آیات دیگری پیامبر مانند بقیه انسانها شمرده شده و بشری مانند سایر بشرها و همه عوارض بشری به او هم بار شده است چگونه می‌شود بین این دو دسته آیات جمع کرد؟
** آیاتی از قرآن بر حیا کردن پیامبر تصریح دارند. یعنی آداب و خلق و خوی الهی که در پیغمبر وجود داشته (و در قرآن هم آمده که انک لعلی خلق عظیم)14 موجب می‌شده است که دیگران رعایت حال پیامبر را نکنند. در قرآن داریم که خداوند خطاب به مومنین می‌گوید اگر خدمت پیامبر رسیدید و پیامبر برای شما غذایی آورد و خوردید، بروید و وقت پیامبر را نگیرید «و لامستأنسین لحدیث»15 ننشینید و بی‌خود حرف بزنید، پیامبر کار دارد و می‌خواهد به کارهایش رسیدگی کند. حتی این تعبیر را دارد که پیامبر حیا می‌کند که به شما بگوید بلند شوید و بروید. ولی خداوند به مومنین می‌گوید که ما حیا نمی‌کنیم و وظیفه داریم به شما بگوییم که بلند شوید و بروید و وقت پیامبر را نگیرید یا نمونه دیگر اینکه بعضیها با اینکه پیامبر قدرت زیادی داشته و مردم از ایشان تبعیت می‌کردند، رعایت آداب اولیه اخلاقی را هم نمی‌کردند و بعلت فرهنگ پایین مردم آن زمان مثلا صدای خود را بلند کرده و با لحن‌های بدی با پیامبر صحبت می‌کردند.
لذا خداوند به اینها سفارش می‌کند که رعایت کنید و صدای خود را بلند نکنید. تعبیر صدا بلند نکردن در قرآن به این معنی نیست که کسی صدایش را از حد معمول بلندتر نکند بلکه به معنی این است که حریمها را رعایت کنند (همانطور که ما وقتی در فارسی به کسی می‌گوییم صدایت را بلند نکن، منظورمان این است که حریمها را رعایت کن) پیامبر در این موارد هم خودشان تذکر نمی‌دادند، بلکه خداوند تنبه می‌دادند.
* من از فرمایشات سابق شما استنباط می‌کنم که در آن نوع رابطه هم که میان معصوم و مردم است ما نباید کور و کر باشیم چه رسد به حاکمان عصر غیبت.
** بله. اتفاقاً حضرت امیر در نهج‌البلاغه (کتابی که واقعاً در بین ما غریب است) یک تعبیر بسیار لطیفی دارند، می‌فرمایند: «من نباید خودم را بزرگ حساب کنم. کبر و بزرگی فقط زیبنده خداست»16 همه ائمه بشدت پرهیز می‌کردند از اینکه در جایی نسبت به بندگان خدا ذره‌ای خود را بگیرند بطوریکه از آن بوی کبر احساس شود. حتی پرهیز می‌کردند از عملی که استنباط کبر و خودبزرگ‌بینی از آن بشود و لذا همین عامل موجب جذب مردم می‌شد. به خاطر اینگونه عمل کردن پیامبر هم بود که این آیه نازل شد که: «فبما رحمه من الله لنت لهم و ان کنت فظا غلیظ القلب لنفضوا من حولک»17 یعنی: «به موجب آن رحمت و نرمشی که داشتی آنان بسوی تو جذب شدند و اگر خشن و سخت‌دل بودی از اطرافت پراکنده می‌شدند» ائمه به چند علت اینگونه برخورد می‌کردند اول اینکه به انسانها عشق می‌ورزیدند و علاقه داشتند و دلشان برای مردم می‌سوخت.
تعبیر «طبیب دوار»18 که در مورد پیامبر آمده است، همین مطلب را نشان می‌دهد یعنی آنها می‌دیدند که انسانها در این دنیا در حضیض ذلت و پستی هستند و عاقبت آنها در قیامت چگونه خواهد بود و لذا تلاش می‌کردند و خود را به هر دری می‌زدند تا بتوانند انسان را نجات دهند و از طرفی هم نمی‌خواستند این برداشت و تلقی بوجود بیاید که اینها هم مانند حاکمان زورمند دیگر هستند که ممکن است اول شعارهایی بدهند ولی وقتی به قدرت می‌رسند وجود و حقوق هیچ کس را به رسمیت نمی‌شناسند. لذا برای اینکه این مطلب و ذهنیت بوجود نیاید، خیلی مسائل را رعایت می‌کردند. اینها سیره پیامبر و ائمه طاهرین ما بوده است.
* به نظر شما پیشوایان دینی ما با طرح تفاسیر و برداشتهای متنوع دینی چه برخوردی داشتند.
** در مورد مسایل دینی از صدر اسلام تا امروز دیدگاههای مختلفی از مسایل و موضوعات دینی داشته‌ایم. تفکرات گوناگونی در مساله توحید، نبوت و معاد هم در شیعه و هم در دیگر مذاهب وجود داشته است. اگر در کتب فلاسفه و متکلمین مطالعه بشود بوضوح دیده می‌شود که متکلمین و فلاسفه ما در حتی مساله توحید اختلاف داشته‌اند. مثلا در بحث وحدت وجود، یکی وحدت وجود را بعنوان اصل و پیه توحید می‌گیرد. دیگری می‌گوید اگر کسی قائل به وحدت وجود باشد نجس و کافر است. یعنی در این مساله نظرات متضادی وجود دارد که 180 درجه با هم اختلاف دارند. یا در مساله علم خداوند و چگونگی آن، یکی می‌گوید خدا به تمام جزییات علم دارد. دیگری می‌گوید نمی‌شود مسائل حادث در خدا راه پیدا کند. در مساله بداء و دیگر مسائل توحید هم همینطور در مساله نبوت هم همین‌طور است. مثلاً آیا پیامبر علم غیب داشته است یا نه. آیا اصلا پیامبر ولایت داشته است یا نه و از جانب چه کسی (مردم یا خدا) ولایت به وی داده شده است و لذا امام خمینی در کتاب طهارت خود دارند19 که حتی ما نمی‌توانیم بگوییم نماز از ضروریات (که انکار آن باعث ارتداد است) می‌باشد چون ممکن است فردی بگوید نماز فقط مربوط به صدر اسلام است. خلاصه الی ماشاءالله در میان متکلمان ما اختلاف است و ما قرائتهای مختلفی از تمامی موضوعات و مسائل داریم. چه رسد به احکام. شما می‌دانید چقدر اختلاف در میان فقها است.
حالا بد نیست من روایتی را نقل کنم تا شما ملاحظه کنید این اختلافات در زمان ائمه چقدر بوده است. روایتی در بحارالانوار جلد 2 صفحه 190 از امام سجاد است که با قسم آغاز می‌شود «والله لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله»20 یعنی «بخدا قسم اگر ابوذر می‌دانست در قلب سلمان چه می‌گذرد او را می‌کشت» یعنی او از خدا معرفتی داشته که اگر ابوذر می‌دانست سلمان چه اعتقادی به خدا رد آن اعتقاد را اعتقاد را مساوی کفر و لذا سلمان را مستوجب قتل می‌دانسته است. یعنی ائمه امکان وجود تفاسیر و رویکردهای مختلف دینی را پذیرا بوده و از آن منع هم نمی‌کردند. یا در روایتی دیگر که هاشم بن برید، یکی از اصحاب امام صادق(ع) نقل می‌کند21 که می‌گوید: «من و محمد بن مسلم و ابوالخطاب در یکجا گرد آمده بودیم. ابوالخطاب پرسید عقیده شما در مورد کسیکه امر امامت را نشناسد چیست؟ من گفتم به عقیده من کافر است. ابوالخطاب گفت تا حجت بر او تمام نشده کافر نیست. اگر حجت تمام شد و نشناخت آنگاه کافر است. محمد بن مسلم گفت: سبحان‌الله، اگر امام را نشناسد و جحود و انکار هم نداشته باشد چگونه کافر شمرده می‌شود؟ اینها که از اصحاب امام صادقند سه نظریه در یکی از مسائل اعتقادی می‌دهند. تعبیر محمد بن مسلم اینست: «خیر، غیر عارف اگر جاحد (انکارکننده غیربرهانی) نباشد کافر نیست» به این ترتیب هاشم می‌گوید که ما سه نفر سه عقیده مخالف داشتیم «موقع حج رسید و ما به حج رفتیم و در مکه به حضور امام صادق(ع) رسیدیم.
جریان مباحثه سه نفری را به عرض امام رساندیم و نظر امام را خواستیم. امام فرمود من وقتی جواب تو را می‌دهم و میان شما قضاوت می‌کنم که آن دو نفر هم باشند. وعده‌گاه من و شما همین امشب در منی نزدیک جمره وسطی. شب که شد سه نفری رفتیم امام در حالیکه بالشی را به سینه خود چسبانده بود سوال کرد: چه می‌گویید در مورد خدمتکاران، زنان و افراد خانواده خودتان؟ آیا آنها به وحدانیت خدا شهادت نمی‌دهند؟ من گفتم: چرا فرمود: آیا به رسالت پیامبر گواهی نمی‌دهند؟ گفتم: چرا. فرمود آیا آنها مانند شما امامت و ولایت را می‌شناسند؟ گفتم: خیر. فرمود: پس به عقیده شما وضعیت آنها چیست؟ گفتم: عقیده من این است که هر کس امام را نشناسد کافر است. فرمود: سبحان‌الله، آیا مردم کوچه و بازار را ندیده‌ای؟ گفتم: چرا فرمود: آیا اینها نماز نمی‌گذارند، روزه نمی‌گیرند، حج نمی‌روند، به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر شهادت نمی‌دهند؟ گفتم: چرا. فرمودک خُب آیا اینها مانند شما امام را می‌شناسند؟ گفتم: نه. فرمود: پس وضع آنها چیست؟ گفتم: به عقیده من هر کس امام را نشناسد کافر است فرمود: سبحان‌الله آیا کعبه و طواف کردن مردم را نمی‌بینی؟ هیچ نمی‌بینی که اهل یمن چگونه به پرده‌های کعبه می‌چسبند؟ گفتم: چرا. فرمود: آیا اینها به توحید و نبوت اقرار و اعتراف ندارند؟ آیا نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند، حج نمی‌روند؟ گفتم: چرا. فرمود: خُب آیا اینها مانند شما امام را می‌شناسند؟ گفتم: نه فرمود: سبحان‌الله، این عقیده خوارج است. امام فرمود: آیا حال مایل هستید حقیقت را بگویم؟» مرحوم فیض در کتاب وافی می‌گوید هاشم که راوی حدیث است می‌دانست که نظر امام مخالف نظر اوست و نظر وی را رد می‌نماید، لذا گفت: «نه». امام فرمود: «همانا بسیار بد است برای شما چیزی را که از ما نشنیده‌اید از خود بگویید». هاشم بعدها چنین گفت به دیگران که «گمان بردم امام نظر محمد بن مسلم را تایید می‌کند» این حدیث را کلینی در اصول کافی جلد دوم باب الضلال صفحه 401 نقل می‌کند. روایت دیگری هم هست که در آن یکی از اصحاب خاص امام با خود امام بحث می‌کند این روایت را نیز مرحوم کلینی در کافی (که از کتب اربعه ما و مورد استناد بسیار است) نقل می‌کند22 او از زراره نقل می‌کند که «خدمت امام باقر رسیدم و عرض کردم که ما خود را تراز می‌کنیم و می‌سنجیم، فرمود: تراز چیست؟
عرض کردم: شاقول. پس هر کس با ما موافقت داشت چه علوی باشد چه غیر علوی،‌ او را دوست داریم بعنوان یک مسلمان و اهل نجات و هر کس با ما مخالفت داشت، چه علوی و چه غیر او، از او بیزاری می‌جوییم بعنوان یک گمراه و اهل هلاک. پس به من فرمود: ای زراره، گفتار خداوند از گفتار تو درست‌تر است. پس کجایند آنهاییکه خداوند متعال درباره آنها فرموده مگر ناتوانان از مردان و زنان و کودکان که نه چاره دارند و نه راه بجایی می‌برند (اشاره به آیه الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان در سوره نساء است)، کجایند آنها که به امید خدایند (که به آیه 110 از سوره توبه اشاره دارد) و «آخرون مرجون لامرالله»، کجایند آنها که کار نیک را با کردار بد به هم آمیختند؟ (اینهم به آیه 102 سوره توبه اشاره دارد)، کجایند اصحاب اعراف، کجایند مولفه قلوبهم؟ حماء در روایت خو از زراره در مورد این ماجرا نقل می‌کند که گفت: در این هنگام کار من و امام به مباحثه کشید، فریاد هر دومان بلند شد که هر کس درون خانه بود می‌شنید». یعنی بحث می‌کردیم. همانطور که در روایت قبلی هم دیدیم، با اینکه امام، معصوم بوده است اما در عین حال نظرات دیگران هم مطرح می‌شده و اینطور نبوده است که همه تقلیدی نظر حضرت را بپذیرند بلکه با استدلال قانع می‌شده‌اند. ما از این قبیل مضمونها در روایاتمان زیاد داریم که خود اصحاب با ائمه بحث می‌کردند تا واقعیت کشف شود.
* پس بحث در مورد مسایل دینی در زمان حضور امام معصوم نیز هیچ منعی نداشته است اما در مورد ضروریات چه؟
** در مورد ضروریات هم اختلاف فقها زیاد است. نه اینکه در مورد این مساله که ضروری چیست اختلاف داشته باشند. بلکه اصلا در مورد اینکه آیا هر کس آن چه که مشهور بین مردم است را قبول نکرد، از دین خارج است اختلاف بوده است، بخصوص با توجه به دیدگاهها و شبهاتی که امروزه وجود دارد. در جوامع بسته گذشته شاید می‌شد این مطلب را بهتر قبول کرد. اما امروزه با اختلافات و شبهاتی که وجود دارد گفتن این مساله که حتما باید یک نظریه پذیرفته شود بسیار مشکل است. البته در اجرای احکام باید هر کسی مقلد کسی باشد و از او تقلید کند. اما بحث ما در ساحت نظر است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات