اگر در جوامع غربی تساهل به عنوان یک ویژگی روشنفکرانه محسوب میشود با وجود این به ندرت یک فضیلت مطلق محسوب میشود. تساهل باید دارای حد و مرز باشد به این خاطر که میتواند دچار افراط شود به ویژه در ارتباط با اعمالی که تعرض یا آسیبرسان هستند. مثلاً هیچ کس مدافع این نیست که تساهل باید حتی اعمالی را که به دیگران آسیب میرساند نیز دربرگیرد. اینکه تا کجا مردم عقایدشان آزاد باشد، تا کجا آزادی بیان یا قلم داشته باشیم سؤالات بسیار دشواری است. بخشی از دیدگاهها که در سنت لیبرالی قرار میگیرند معتقدند که آنچه افراد درباره آن میاندیشند و دیدگاههایی که بیان میدارند کاملاً مسأله شخصی خودشان است. کلمات یا گفتگوها، آسیب یا ضرر نیستند.
دخالت در آزادی اندیشه و بیان نقض استقلال فردی است. حال ممکن است بیان شود که هم فرد و هم جامعه از فقدان حد و مرزهایی برای آنچه که مردم میگویند یا معتقدند آسیب ببیند. مثلاً حفظ خود تساهل ممکن است نیازمند حفظ ایدهها و عقاید نامتساهل بشود. به علاوه ممکن است که آزادی بیان مضر بشود هنگامی که باعث اضطراب، آگاهی از خطر یا تعرض شوند، یا ممکن است مایه افزایش اشکال آسیبی و پرخاشجویانه رفتار شوند.
تساهل سیاسی معمولاً به عنوان شرایط ضروری آزادی و دموکراسی است. کثرتگرایی سیاسی یعنی بیان بیقید فلسفههای سیاسی، ایدئولوژیها و ارزشها که اطمینان میدهد افراد قادر به توسعه آراء خود در یک فضای کاملاً آزاد عقاید هستند و احزاب سیاسی در میدان بازی سیاسی برای قدرت به رقابت میپردازند. اما آیا میتوان حتی به یک رفتار نامتساهل، تساهل ورزید؟ آیا میشود به احزاب و جناحهایی که کثرتگرایی سیاسی را رد میکنند و اگر به قدرت برسند سایر احزاب و جناحهای سیاسی را تحریم کرده و گفتگوی صریح را برمیچینند اجازه داد تا به طور قانونی به فعالیت بپردازند؟
نفس تحریم چنین احزابی نشان میدهد که تساهل به طور خود به خودی پذیرفته نمیشود بلکه باید آن را تحصیل کرد و به دست آورد. به این ترتیب تمامی ارزشهای اخلاقی دو جانبه هستند. تنها تساهل است که شایسته تساهل است، تنها احزاب و جناحهای سیاسی که به قواعد بازی سیاسی دمکراتیک پایبندند حق دارند تا در آن مشارکت کنند. برای اینکه منظور این بحث درک شود مثال هیتلر و نازیهای آلمان بیان میشود. جمهوری و ایمار که در سال 1918 ایجاد شد آلمان را به شرایط لیبرال ـ دمکراتیک نزدیک ساخت. در آنجا میزان بالایی از نظام انتخابات تناسبی و رقابتهای سیاسی مجاز دانسته شد.
با وجود واقعه سال 1923 مونیخ که ویژگی قانونستیزی نازی را نشان داد هیتلر به زودی قادر شد تا خود را به عنوان یک فرد خوشنام و سیاستمدار دمکراتیک جا زند. این خیمهشببازی در طول هفتههایی که هیتلر در سال 1933 در قدرت قرار داشت نقش بر آب شد؛ وقتی که تحریم سایر احزاب را پیش نهاد، انتخابات را دستکاری کرد و نهایتاً دیکتاتوری حزب نازی را استقرار بخشید. برعکس جمهوری فدرال آلمان بعد از جنگ ایجاد شد، بر طبق مراحلی خود را از تساهل مفرط و فزاینده دور کرد و در خودش این قدرت را فراهم ساخت تا احزاب ضد قانون اساسی را تحریم کند و احزاب کمتر از 5% حمایت شده را از نمایندگی مجلس محروم سازد.
به عبارت دیگر تحریم کردن احزاب سیاسی با تحت فشار قرار دادن بیان نگرشهای سیاسی حتی در دفاع از تساهل میتواند به خود بیماری کمک کند. عدم تساهل حتی به نام تساهل و برای تساهل مبهم و ممکن است ناممکن باشد. عدم تساهل سیاسی از هر نوعی میتواند به تعقیب و گریز بیانجامد و جوی از سوءظن و بدگمانی را تشویق کند. در ایالات متحده آمریکا در دهه 1950 سناتور مک کارتی کمیتهای برای ریشهکن کردن اعضای رسمی کمونیستها تشکیل داد که فرض میشد وفاداری سیاسی به مسکو دارند تا واشنگتن و نیز از بین بردن کسانی که اصول مارکسیست ـ لنینیستی آنها را موافق دیدگاه نوع شورویگونه تنها حزب حاکم کرده بود.
ولی تعریف آنچه که ضد آمریکایی بود حتی سوسیالیستهای دمکراتیک، لیبرالهای چپ و انواع چپ پیشرو را در برگرفت و مک کارتیسم بیانگر هر نوع عدم تساهل سیاسی شده بود که خود قصد داشت با آن بجنگد. در عمل تعریف واژهای نظیر «افراطگرا» غیر دمکراتیک، قانونستیز و موارد مشابه بسیار دشوار بود. به علاوه اغلب بیان میشود که تحریم احزاب برای بیان نگرشهای متعصب، توهینآمیز یا تعرضآمیز راه درستی در جنگیدن با آنها نیست چرا که آنها را به فعالیت پنهانی هدایت میکند و ممکن است واقعاً کمک کند تا به طور قویتری رشد یابند، عدم تساهل نمیتواند با عدم تساهل پاسخ داده شود. بهترین راه برای از بین بردن آن نقد و مباحثه است.
در اینجا ایمان به استدلال انسان نهفته است: اگر رقابت منصفانه و عادلانه است ایدهها و افکار خوب، افکار بد را به کنار خواهند زد. اما مسأله این است ـ چنانچه تاریخ جمهوری و ایمار نشان میدهد ـ که در مواقع بحرانهای اقتصادی و بیثباتی سیاسی ایدههای بد بتوانند دارای توانایی قابل توجهی شوند.
موضوع سانسور سؤالات قابل توجه و مشابهی را درباره حد و مرز تساهل مطرح میکند. موضع لیبرالیسم سنتی این است که آنچه یک فرد میخواند، میبیند و چگونگی رفتار فرد در زندگیاش، کاملاً موضوعی است که به اختیار خود او برمیگردد. البته رفتارهایش نباید هیچ ضرری متوجه سایر افراد یا جامعه کند. ولی عدهای دیگر معتقدند که تساهل چیزی جز حق بیان اشتباه نیست. عدم پذیرش صرف فساد و بیبند و باری راه جنگیدن با شر نیست. این نگرش در آمریکا توسط متکلمان و مجامع اخلاقی نظیر کشیش فالول (Faloll) مطرح شد که هشدار میدهد جامعهای که به وسیله فرهنگ و عقاید مشترک بنا نیافته باشد آیندهای توأم با سقوط خواهد داشت.
اما چنین موضعی، بر این فرض استوار است که در آمریکا نظام اخلاقی مسلطی وجود دارد ـ مثلاً مسیحیان بنیادگرا ـ که قادرند تا بین درست و غلط تمایز قائل شوند. در فقدان تعریف درست و عینی شر، جامعه در جایگاهی نیست که افراد را از فساد اخلاقی نجات دهد. در جوامع واجد کثرت فرهنگی و مذهبی شکبرانگیز است که مجموعهای از ارزشها بتوانند ارزشهای مسلط شوند. تعریف ارزشهای معینی تحت عنوان ارزشهای مستقر، سنتی یا اکثریت ممکن است تلاش برای حاکمیت یک نظام اخلاقی به سایر جامعه باشد.
بعضی مواقع یک زمینه خاص برای سانسور در فرض ایراد توهین و بیحرمتی قرار میگیرد. مثلاً نمایش سکس و خشونت در ادبیات، تلویزیون و سینما بعضی اوقات به عنوان «وقاحت و هرزگی» قلمداد میشود با این برداشت که مایه برخاستن انزجار شده و به معیارهای پذیرفته شده انسجام اخلاقی توهین کرده است. لیبرالیسم اگرچه معتقد است که مانع شدن یک کتاب از چاپ، گفتار یا ایده اشتباه و ناپذیرفتنی است ولی در ضمن آنها هرگز نسبت به توهینهایی که ایجاد شود بیتفاوت نیستند. بعضی گفتهاند که به عنوان یک نتیجه وقتی توهین یا عملی به شالوده عناصر هویت یک اجتماع وارد شود احتمالاً زمینههایی برای محدود کردن تساهل فراهم میشود. در اینجا آنچه به عنوان تضاد برجسته چهره مینماید اینکه اصول لیبرال ـ دمکراتیک با هر شکلی از بنیادگرایی مذهبی ناسازگار است.
دیدگاه افراد در حمایت از سانسور این است که آنچه افراد میشنوند، مینویسند یا فکر میکنند رفتار آنان را شکل میدهد. برای مثال فیلمهای خلاف عفت عمومی به وسیله گروههای طرفدار حقوق زنان که خشونت علیه زنان را مطالعه میکنند و محافظهکاران جدید مورد اعتراض واقع شده است. هر دو گروه معتقدند که نمایش نازل و بیمعنی زنان در روزنامهها یا تلویزیون یا سینما به رشد هتک حرمت به آنان یا جرائم دیگری علیه زنان کمک میکند. اینچنین پیوندی بین بیان نگرشها و رفتار اجتماعی از مدتها پیش در مورد نژادپرستی پذیرفته شده است.
تحریک خصومتهای نژادی در انگلستان غیر قانونی است چرا که تشویقکننده یا حداقل مشروعیتدهنده به تهاجمات نژادی است و جوی از دلهره و نگرانی در اجتماعات اقلیت ایجاد میکند. اما برخلاف ادبیات نژادپرستانه که ممکن است تهاجم به گروههای اقلیت را تشویق کند پیوند بین نمایش زنان در رسانهها، تبلیغات و رفتار مجرمانه مردان علیه زنان به سختی قابل تبیین است. فرایندهایی که مورد آخر یعنی ادعای زنان طبق آن عمل میکند بسیار پوشیده است و آسان نمیتوان در مورد آن تحقیق تجربی کرد.