تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۱:۰۷  ، 
کد خبر : ۲۳۱۹۶۹

ارتداد در اسلام (بخش اول)

حجت‌الاسلام والمسلمین احمد ابوترابی مقدمه: بحث ارتداد به‌عنوان یکى از سنگرهاى دفاعى سایر احکام اسلام و اعتقادات اسلامى داراى اهمیت فوق‏العاده‏اى است، چون مقاومت درونى اسلام را بیش‌تر مى‏کند و با از بین رفتن این حکم وقتى مقاومت درونى اسلام و نظام اسلامى و احکام اسلامى تضعیف شد طبیعى است که آسیب‏پذیر خواهد شد. اما ضرورتش روشن است. از آن زمانى که ارتباط ما با غرب قوى شد، قبل از شروع مشروطیت و دوران مشروطه، با سبک جدیدى از مقابله با دین و احکام اسلامى روبه‏رو شدیم که براى خود ما هم تازگى داشت و شاید علماى ما هم به راحتى نمى‏توانستند در مقابل این نوع سخنان موضع روشنى داشته باشند.

راه‏هاى ثبوت ارتداد
راه‏هاى ثبوت ارتداد را معمولاً تحت عنوان اسباب ارتداد مطرح مى‏کنند.
بحث بعدى، مجازات مرتد و شرایط ارتداد است که در ضمن این بحث‏ها، اشاره‏اى هم به مبانى فقهى آن خواهیم داشت.
در برابر حکم ارتداد، شبهات و سؤالات فراوانى وجود دارد، شاید بتوان گفت یکى از پر شبهه‏ترین موضوعاتى که در بین دگراندیشان مطرح شده، همین موضوع ارتداد است که گاهى به طور مستقل به‌عنوان ارتداد و گاه در ضمن بحث حدود و قصاص و دیات و احکام فقهى به آن پرداخته‏اند. شبهات مبتنى بر مسائل و مبانى معرفت شناختى یک دسته از شبهاتند که عمدتا بر مبناى نسبیت به آن پرداخته‏اند، شبهاتى بر مبناى مسائل هستى‏شناسى و گاهى اخلاقى، بحث جبر و اختیار و این‌که آیا اصلاً اعتقاد، یک امر اختیارى است یا نه؟ بحث‏هایى در مبانى فلسفه حقوق و شبهاتى از این طریق، آیا عدالت است؟ آیا حق طبیعى انسان‏ها نقض نمى‏شود؟ سؤالاتى بر مبناى فلسفه سیاست داریم، مصلحت حکومت! بحث حقوق بین‏الملل را که در فلسفه سیاست هم مى‏توانیم به شکلى آن را مطرح کنیم، آیا این با مبانى حقوق بین‏الملل و ارتباطات ما با کشورهاى دیگر سازگار است یا نه؟
بحث فقهى ارتداد
کلمه ارتداد تقریبا در تمام کتاب‏هاى لغوى به معناى رجوع گرفته شده است، گاهى رجع و گاهى رجوع. در لغت به معنى رجوع و بازگشت آمده است. در اصطلاح فقهى معنایش روشن است؛ کفر بعد از اسلام. تقریبا همه فقها در این مفهوم اتفاق نظر دارند و این مفهوم از روایات گرفته شده است، در تعریف مرتد آمده است: «من رغب عن الاسلام و کفر بما انزل ا... على محمد(ص) بعد اسلامه».
راه‏هاى ثبوت ارتداد
راه‏هاى ثبوت ارتداد، یعنى چیزهایى که موجب ارتداد مى‏شود. برای این‌که عبارات دقیق‏تر باشد، عباراتى از کتاب‏هاى فقهى انتخاب شده است.
صاحب عروه مى‏گوید: «المراد بالکافر من کان منکرا للالوهیت او التوحید او الرسالة او ضروریا من ضروریات الدین مع الالتفات الى کونه ضروریا بحیث یرجع انکاره الى انکار الرسالة».
حضرت امام نیز از جمله افرادى است که جامع‏ترین عبارت را در این زمینه دارند. مى‏فرمایند: «الکافر و هو من انتحل غیر الاسلام او انتحلوا» کسى که به غیر اسلام بگرود «و جهد ما یُعلَم من الدین ضرورتا و حیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة و او تکذیب النبى صلى اله علیه و آله و او تنقیص شریعته» این نکته‏اى است که در کلمات دیگران نیست.
البته مى‏شود کاملاً استفاده کرد. «و حیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة او تکذیب النبى صلى اله علیه و آله و او تنقیص شریعته المطهره او صدر منها ما یقتضى کفره من قول او فعل من غیر فرق بین المرتد و الکافر الاصلى».
اما راه‏هاى اثبات ارتداد، دادگاه یا آن کسى که در برابر سخنى قرار گرفته است که دال بر ارتداد است، چگونه مى‏تواند بفهمد این ارتداد است یا نه؟ به‌خصوص در برابر قاضى" یتحقق بالبینة علیه". (این جملات از جواهر الکلام است). «یتحقق بالبینة علیه ولو فى وقت مُتَرَقَّب» دیگران هم دارند یا مُتَرَقِّب در آینده تصمیم دارد. «او التردد فیه» شک بکند و «بالاقرار على نفسه بالخروج من الاسلام او ببعض انواع الکفر» خودش اعتراف کند. «و بکل فعل دال صریحا على الاستهزاء بالدین، او الاستهانة به». کلامى که دال بر استهزاء و تمسخر دین باشد، استهانه تحقیر دین باشد «و رفع الید عنه» دست برداشتن از آن باشد. این فعل است «بکل فعل».
حرکات بدنى است. «و بالقول دال صریحا على جهد ما عُلِم ثبوته من الدین ضرورتا على اعتقاده ما یحرم اعتقاده».
یکى هم کلامى است که دال بر اعتقاد باشد، «سواء کان القول عنادا او اعتقادا او استهزاءً. اعتقادا عنادا استهزاءً» معتقد هم هست (این مطالب که بیان می‌شود مورد اختلاف نیست. تمام این‌ها مجمع علیه است؛ اگر مورد اختلاف باشد تذکر داده می‌شود). «بل الظاهره وصول الارتداد بانکار الضرورى المذهب» (این کلام صاحب جواهراست)، «کالمتعه» کسى که متعه را انکار کند، «من ذى المذهب» کسى که شیعه است و ضروریات تشیع را انکار کند. مستند به یک روایت است.
یکى از سؤالات این است که ضرورى دین چیست؟ معمولاً فقها مى‏فرمایند: کسى مرتد است که منکر ضرورى دین باشد. البته خود این مطلب اختلافى است که آیا منکر ضرورى باید حتما کلامش به انکار شریعت و توحید کشیده شود؟ مرحوم صاحب جواهر به شدت مخالفت مى‏کند و مى‏گوید: نه! همین که انکار ضرورى بود کفایت مى‏کند. البته ضرورى را هم طورى تعریف مى‏کند که نتیجه یکى مى‏شود. اگر کسى منکر ضرورى دین باشد و انکارش به گونه‏اى باشد که به نفع توحید و نبوت و معاد کشیده شود، آن مرتد است. در تعریف ضرورى دین بحث‏هاى زیادى است، ولى آن‌چه مى‏شود از همه آن‌ها به دست آورد، این است که معمولاً این طور تعریف کردند، گفتند چیزى که مسلمانان، یا گاهى گفتند همه مسلمانان آن را جزو دین مى‏دانند. (این تعریف در توضیح المسائل مراجع که سیزده حاشیه دارد، همه قبول کردند) این تعبیر است که مى‏دانید خود این مشکلاتى دارد، چیزى که همه مسلمانان آن را جزو دین مى‏دانند. دیگران تعریف‏هاى روشن‏ترى ارائه دادند؛ چیزى که قطعا جزء دین است و روشن است که جزء دین است و اگر مسأله «بحیث یرجع جهوده الى انکار الرسالة» را به آن اضافه کنیم، دیگر دعواى آن خیلى اهمیتى ندارد.
آیا فرد شاک هم مرتد است؟
یکى از مسائل مهم در بحث راه‏هاى اثبات ارتداد، این است که اگر کسى به اسلام شک کند آیا مى‏شود او را هم جزء مرتدین به حساب آورد؟ در مورد شاک، روایات مختلفى داریم که بین تصریح به انکار دین و قطعیت به انکار و شک هیچ تفاوتى نیست، حتى در روایات استدلال بر این هم شده که اگر بنا باشد کسى که شک مى‏کند، مرتد به حساب نیاید، دیگر هیچ منافقى مسلمان نخواهد شد. لذا اصل این مسأله مورد تردید نیست و مى‏توان گفت مورد اتفاق است. اما سؤالاتى در مورد شک وجود دارد. اگر کسى در ذهن خود شک کند و آن را اظهار نکند، در روایت تصریح شده که مانعى ندارد. خطاب به زراره فرمودند که اگر اظهار نکند مشکلى ندارد.
در مورد انواع شک، بحث‏هایى مطرح شده. باز صاحب جواهر از همه سخت‏تر گرفته، مى‏گوید: هیچ گاه ائمه(ع) نپرسیدند به چه جهت شک کردى؟ بلافاصله گردن زدند. اما فقهاى ما با توجه به احکام دیگرى که در اسلام وجود دارد، تفصیل قائل شده‏اند که اگر کسى شبهه و شک کند، یا تشکیک کند یا به تعبیر من از روى وسواس فکرى، یا به خاطر تفحص در دین و براى پیدا کردن دلیل شک کند، این‌ها را مرتد نمى‏دانند و شاید با قاعده «تدرء الحدود بالشبهات» بتوان قائل به این شد.
یکى از سؤالات جدى این است که اگر کسى در خلوت براى خودش اظهار تردید یا عدم اعتقاد کند چگونه است؟ اطلاق ادله شامل او هم مى‏شود؟ روایاتى هم داریم که شخصى آمد شهادت داد فلان فرد «صلى على الصنم» تعبیر صلوة دارد، حضرت فرمودند شاید امر بر تو مشتبه شده، بعد کسى را فرستادند برو نگاه کن! دو نفر رفتند و خبر آوردند و حضرت گردن آن فرد را بعد از تجسسى که کردند زدند. و علما هم هیچ‌گاه تفاوتى قائل نشده‏اند. همین جا جواب این سؤال هم مطرح مى‏شود که آیا از روى توطئه نباشد، فقط از روى اعتقاد باشد؟ باز هیچ یک از فقها بین اعتقاد، توطئه و امثال این‌ها تفصیلى قائل نشده و همه را یک جا مطرح کرده‏اند.
حکم منافقین
با منافقین چه کنیم؟ بعضى از فقها تصریح کرده‏اند: اگر منافقى هیچ وقت اظهار انکار نکند حکمش مثل یک مسلمان است و احکام اسلام بر او جارى مى‏شود. اما موضوع دیگرى در فقه ما وجود دارد تحت عنوان زندقه که حتى در وسائل الشیعه یک باب جدید و مخصوصى براى او باز کرده است، در روایات هم وارد شده. البته در بعضى از دانشنامه‏ها و دائرةالمعارف‏ها گفته‏اند که کلمه زندیق را اولین بار امام صادق(ع) در روایتى فرمودند اما روایات دیگرى دال بر این است که نه! این حرف درست نیست و حتى ادعا شده در زبان فارسى، زندیق معرّب زندیک است و این‌ها کسانى بودند که اوستا را تفسیرهاى خاصى مى‏کردند، بعدا بحث زندقه در میان نصارا و یهود وجود داشت. در میان مسیحیت، کسانى به‌عنوان زندیق مطرح بودند. زنادقه یک خصوصیات مشترکى دارند که بیان مى‏کنم. مرحوم شیخ طوسى در کتاب الخلاف، زندیق را چنین تعریف مى‏کند. «الزندیق هو الذى یظهر الاسلام و یکتم الکفر فاذا تاب و قال ترکت الزندقه روا اصحابنا انه لاتقبل توبته لانه دین مکتوم». این تعبیر را از روایت گرفته است.
این‌ها یک دین پوشیده و مخفى دارند، ادعاى اسلام مى‏کنند.«دلیلنا اجماع الفرقه على الروایة الذى ذکرناها» که آن روایت از امیرالمؤمنین‌(ع) است. در همان وسائل الشیعه باب منافق، احکام منافق و زنادقه است. «ان امیرالمؤمنین(ع) عطى بزندیق فضرب علاوته» گردنش را زد. این‌جا معناى زندیق معلوم نیست؛ چون زندیق معناى کافر به معناى عام هم دارد. در طول تاریخ این کلمه تحولات زیادى داشته است. «ان امیرالمؤمنین(ع) کان یحکم فى زندیق اذا شهد علیه رجلان عدلان مرضیان و شهد له الف بالبرائة، جازت شهادة الرجلین و ابطل شهادة الالف»‌. اگر هزار نفر شهادت مى‏دادند که این مسلمان است ولى دو تا شاهد عالى عادل مرضى شهادت مى‏دادند که این زندیق است، حضرت حکم را بر او اجرا مى‏کردند «لانه دین مکتوم». عثمان بن سعید مى‏گوید یکى از عاملان حضرت نامه‏اى نوشت: «انى اصبت قوماً من المسلمین زنادقة و قوماً من النصارى زنادقة» این عبارت نشان مى‏دهد، زندیق به همان معناى خاص خودش است. حضرت همان حکم را فرمودند که این‌ها باید گردنشان زده شود.
ویژگى‏هایى براى زنادقه در کتاب‏هاى تاریخى نقل کرده‏اند که براى ما باید جالب باشد با توجه به وضعیت فعلى‏مان تظاهر به اسلام و کفر باطل، ارائه تأویلات و تفاصیل خاصى از دین و شریعت که با اصل شریعت سازگار نیست و به نفع شریعت کشیده مى‏شود که در مسیحیت مشکل همین بوده و در یهود هم همین مشکل مطرح بوده است. احمد امین در دایره المعارفش مى‏گوید که این‌ها از عبارات شیرین استفاده مى‏کردند، سعى داشتند در قرآن تناقض بیابند، در برابر آیات و روایات دلیل عقلى مى‏خواستند و متعبد به آیات و روایات نبودند. از آن‌ها به‌عنوان آزاد اندیشان متفکر نام بردند، به شرایع عملى و احکام فقهى در همه ادیان بى‏اعتنا بودند، اگر ترس از جان نداشتند به اهانت پیامبر مى‏پرداختند و سب مى‏کردند. در صورتی که ترس از جان داشتند تظاهر به اسلام مى‏کردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات